۱۳۸۹ شهریور ۱۳, شنبه

رئال شگفت انگیز



یه چندماهی به‌خاطر کتاب بهابل مثل سگ
دنبال رمان‌های رئال جادویی یا شگفت انگیز می‌گشتم و
از جایی که جز بوف‌کور، صادق هدایت نمونه‌‌ی خودمونی موجود نیست
ناخواسته مجبور به تهاجم فرهنگی شدیم
و چنگی به کتاب‌های سخت و ................. اینای
گابریل گارسیا مارکز یا آلخو کارلپنتیر انداختیم

در حالی‌که یار در خانه و ما گرد جهان می‌گشتیم
لزومی نداشت این‌همه جستجو گر گوگل رو برگ برگ کنم
از جایی که انگیزش هستی خواست به‌ما حالی بده
دور، دست این مکزیکی‌های خرافه پرست افتاد

به خودمون اومدیم ، دیدیم شدیم یه پا رئال جادویی و حرف یومیه هم از یاد رفت
و در خاطرات بلوغ
دنبال یه ماریاچی ناقابل گشتیم

و اینم شده عقده‌ی جدید
حالا دیگه مطمئنم نمی‌دونم اگه یک مرد برام یک گروه ماریاچی بیاره؛ ‌چه احساسی داره؟
خدا کنه به‌خاطر همین یه تجربه، زندگی بعدی در مکزیک چشم باز نکنم که از پس لوکرسیای نامرد و رُبکا بر نمی‌آم
تازه این همه رو در یک صفحه سناریو فهمیدم
که
بیست هزار صفحه سس سالاد داره. خب رئال جادویی نه تنها همین بلکه
همین دیگه.
هیچی
همین.
دارم یاد می‌گیرم که چطور می‌شه هی از وسط داستان یکی رو سبز کنی و سرنوشت همه عوض بشه
خب این یعنی جادوی شگفت انگیز یا نه؟
کل فیلم از اول تا آخرش فقط تکرار این جملات بوده و ما هم‌چنان پیگیر

بابام کجاست؟ من چرا بابا ندارم؟
مارگریتا بهش بگو فریجولیتو پسر توست
خدمتکار احمق بدبخت، فرانسیسکو مال منه
ایگناسیو مال تو نیست
من می‌خوام بابای فریجولیتو بشم
فریجولیتو چیزی شده؟
پیر مرد الکلی
دکتر ایگناسیو بابای فریجولیتو؟

ببین چند وقته اسیر این چهار خط شدیم؟
خب به همین می‌گن، رئال شگفت انگیز و جادویی در هم



همیشه، خداحافظ




در ساعت شش و چهل و چند دقیقه و اندی ثانیه
کشف کردم

فقط رفتن بلدم
رفتم
رفتی
رفت

شایدم
سلام گفتن بلد نیستم
که همیشه
فقط گفتم، بدرود

گفتن، خداحافظ
راحت‌تر از
سلام نیست؟

فقط می‌رم

۱۳۸۹ شهریور ۱۲, جمعه

بانو لورنا روجاس " ایزابل "



چه‌قدر ما آدم‌ها سطحی به دنیا نگاه می‌کنیم
جذب پوسته‌ها یا دفع‌شون می‌کنیم
قضاوت
قضاوت هم تا دلت بخواد بلدیم
با همین توهمات عاشق می‌شیم، فارغ هم می‌شیم
به خودمون می‌آیم می‌بینیم،‌زندگی تعطیل
خدا می‌دونه این بانوی هنرمند مکزیکی چه خشم و کینه‌ای در وجودم انباشه که
وقتی ربکای رذل رفت و کانتالیسیا را راضی به آمدن کرد
ککم هم نگزید و مثل صاحبان اندیشه خطاب به سالوادور از مرگ برگشته گفتم
تا چشمت درآد
اما حالا..........
ای‌ول به هنرمندی‌ این بانو لورنا روجاس " ایزابل "
منظورم بانو ایزابل و سه شوهری که معرف حضور اکثرمون هست
دیشب خبری دیدم که فکم را چسبوند به زمین
این نازنین بانوی هنرمند مبتلا به سرطان سینه‌ی پیشرفته و در اوج ناامیدی یهو به خودش چسبیده
و کشید‌تش بالا
شکرخدا کانسر این بانو بعد از درمان خیلی سنگین از بین رفته و
به‌خاطر موهای ریخته از شیمی درمانی روسری سرش بسته
از فردا در نیارید، ایزابل مومن و مسلمون شده
والله. ما ایرونی‌ها جون میدیم برای ساخت انواع شایعادت خرافی
یادش بخیر بیست سال پیش همه می‌گفتند، آنتونی کوئین داره مسلمون می‌شه
دیشب تا حالا
بیشتر دلم می‌خواد؛ سر به تن این ربُکا نباشه و نرسیده به جایگاه عقد
سکته کنه بمیره


من حیوووونی و بی‌گناهم




همین‌که قصد می‌کنم، چشم می‌بندم، بلکه بشه یک لحظه خودم را جای اون ننه‌مرده‌هایی بذارم که
در شیلی در اعماق زمین گیرکردند
مقدور نمی‌باشد
حتا تصور زوری تو خونه موندن هم برام غیر قابل تحمله. چه به چندین هفته و بی امکانات اولیه‌ی زندگی کنم.
اگه من در این تجربه گیر افتاده بودم، دو حالت داره
یا به بیرون نمی‌رسید و چت می‌شدم و بل‌که حتا می‌مردم
یا با این باور که ،
حتما، حتما، حتما این تجربه را لازم داشتم. وگرنه که این کائنات بی‌نظیر و بی‌همتا که کاری را بی‌دلیل انجام نمی‌ده؟
اینم باز دو انشعاب می‌شه
یا مثل ماجرای تصادفم، بعدش جو گیر نور الهی و اینا و مثل جناب خر به اطرافیان
به رایگان کولی می‌دم
یا می‌زدم تو کاسه کوزه‌ی خدا که ،
چرا بین چند میلیارد آدم من باید اون تو گیر افتاده باشم؟
خلاصه که این خدای طفلی هرکاری بکنه
ازش طلبکارم و من حیوووونی و بی‌گناهم

۱۳۸۹ شهریور ۱۱, پنجشنبه

اشرف مخلوقات


قدرتی پروردگار سیل کن ایی
اسمشه ما اشرف مخلوقاتیم و حامل روح الهی، در زمین
ما هم پل می‌زنیم، اما نه برای این‌که دیگری از روی پل رد بشه
بل‌که از این رو که خودمون از روی اونا رد بشیم
یه‌جاهایی اسمش می‌شه پل، منیت
پل صراط یا هر چی که این
مورچه‌ی معروف که از نوباوگی با جنابش به لطف
میازار موری که دانه کشی است
که جان دارد و جان شیرین خوش است؛ آشنا شدیم
روی نظم و ترتیب حرکت می‌کنه و خودخواهی هم نداره
فقط به قریزه‌اش عمل می‌کنه
حالا این‌که هوش این مورچه‌های، شیخ اجل
از اعصار کهن تا اکنون جهشی هم داشتند
یا هنوز همان کاری را می‌کنند که صد سال پیش می‌کردند؟
یعنی می‌شه فرهنگ و تمدن بشری روی این‌ها هیچ تاثیری نداشته بوده باشه؟
به هر حال به منی که نه این‌همه کس و کار دارم
نه حال پل زدن و عبور
و نه اصولا چارچوب پذیر
و نه قانون‌مند
ربطی نداره
اما ببین خدایی‌ش ای‌ول داره
بعد به ما می‌گن اشرف مخلوقات

از سوته دلان تا 24 ساعت ؛ چند؟





واقعا که هر چیزی در هستی، لیاقت می‌خواد و معمولا این‌طوری پیش می‌آد که
وقتی همه‌ی قصد و اراده رو روی یک نقطه بذاری، حتما جواب می‌ده
اما پله‌های بعدی‌ست که ممکنه با مخ بیای پایین
مثل گذاری از صراط، کارت درست باشه
راه باز ومی‌تونی با تعقل پیش بری
بی‌جنبه بازی دربیاریم و جفتک بزنیم،
ورق داستان برمی‌گرده و به‌قول لرها
تلنگ روزگار در می‌ره
اگر درست یادم مونده باشه، همه فیس این خانم‌شهره آغداشلو را می‌دادن که قدوم مبارکش به فرش قرمزها و اسکارو ........ چی‌چی چی افتخارات باز شده که ایرانی‌ست و پارسال بند سبز به دست داشت
وقتی می‌بینی این بانو که به وقتش می‌خواد به یاری جناب هوشنگ توزیع چشم همه را دربیاره که ایرانیه. اون طرفش این می‌شه
که اگه بنا باشه؛ این ایزد بانوی ایرانی. ریشه‌ی خودمون رو بسوزونه؟
همون بس که، مال هر قبرستون که می‌خواد باشه
منظور سری جدید سریال 24 که موضوع برمحور یک خانواده‌ی همه تا پوست و استخون تروریست ایرانی می‌گرده
ایشان هم در نماد شمسی خانم و پسرش چه‌ها که نمی‌کنه
زیادی انرژی حرومش نمی‌کنم که یک هفته‌است شدی عقده به گلوم
فقط می‌خواستم از ایی ایزد بانوی سابق و استار جدید هالیوود بپرسم:


ببخشید خانم، فرش قرمز متری چند؟



۱۳۸۹ شهریور ۱۰, چهارشنبه

مهم ته داستانه



بی‌خود نیست ان‌قدر دوست دارم، سراز دهات‌های ایرانی در بیارم
یه چیزایی هست که در هیچ عبور زمانی دوست نداشتنی نمی‌شه
دیروز تاحالا در تونلی گیرافتادم
یادمه وقتی هشت ساله بودم، بی‌بی‌جهان اولاد جوزان و ملایر، چشم به جهان خاکی بست
مویه و سوگواری را به سبک لری تجربه‌ی نزدیک و قابل لمس داشتم
از اون به بعد بشر متمدن شده بود و در آخرین خبر نزدیکم، برادر ارشد، بی‌اولاد بود که در مراسم ختم و شب هفت‌ش همه درباره‌ی اخبار سیاسی و .... با هم به گپ و گو بودند
فکر می‌کردم، طفلی برادرم. اگر یک دختر داشت، ببین الان این‌جا رو روی سرش می‌ذاشت
و همه می‌فهمیدن، ناصر خان مرده
خب شیکی و تمدن و گل و شمع سیاه با گل‌های خداد تومنی کجا و
بیا و ببین برگشتم به هشت‌سالگی
ایی بچه‌ها و فامیل آقای کیانی، هنوز با اتوبوس از ملایر می‌آن و هر سری که می‌رسن
روله روله‌ام گویان . وی. گفتن و دست‌ها را در هم چرخواند و بعد صورت و گیس کندن
دیروز خودم شاهد دو ورژن مقیم تهرانش بودم
ببین اصل‌ش که تازه از راه می‌رسند و از توی خیابون شروع می‌کنند.............تا
هنوز از خونه‌شون شیون و واویلا به گوش می‌رسه
همه محل فهمید یکی رفته، که برای جماعتی مثل هیچ‌کس نبوده
و بغض داغ آخرین جمله‌ای که یک ماه پیش بهش گفته بودم به شیوه‌ی هولوگرافیک جلوی چشمام قرار گرفت
گفتم: من و ببین دختر حضرت پدر. سکته‌ای و شیکسته پیکسته. تنها
شما هنوز تاج سری
سروری و بچه‌هات مثل پروانه دورت می‌گردن، نازت رو می‌کشن، برات بال بال می‌زنن
مهم ته داستانه
تو کجایی؟ منه دختر عزیز بابا کجا، تنها افتادم.
وای خدا اهل هیچ مدل سوگواری نیستم
اما این مدل در همسایگی منو بدجوری به نتیجه‌ی زندگی و چرایی‌ش چسبونده


۱۳۸۹ شهریور ۹, سه‌شنبه

طوفان خورشیدی




به سلامتی
اگه جناب زمان هم تشریف نیارن
سیل و بلا و قحطی هم پوست‌مون رو نکنه
یه‌چی بالاخره قراره یه کاری دست‌مون بده، اونم هم‌چنان در سال 2012


این داستان طوفان خورشیدی که
دانشمندان عزیز ، زحمتکش و شریف ناسا
انتظارش را می‌کشند و
ما هم‌چنان از جایی‌که آی‌کیوی اخبار تلخ را ندارم،
آخرش نفهمیدیم قراره چی بشه؟!
مثل‌این‌که روی امواج و برق و ........ یه‌چی تو همین مایه‌ها تاثیر داره
خلاصه که برق‌ها قطع می‌شه، مخابرات و ماهواره و .............. تعطیل
sms . قابل توجه معتادین به این امر ناپسندیده و غیر اخلاقی که تا موال هم یک لحظه رها نمی‌شه
این دسته از فقر اطلاعات می‌میرند

مام قراره از بی‌برقی ذکر توماس، توماس ، ادیسون بگیریم که روحش شاد


چرا هیچ‌کی یه پیش‌بینی خوب برای این مام زمین نمی‌کنه
یه نخود پیش‌گویی خوشگل‌مزه و عشقولانه هم برای زمین بد نیست؟
فکر کنم این نسل‌های کهن و اکنون
این زمین را چنان سرشار از
نفرت
یاس و
ناامیدی کردن که
حتا روی اتمسفر هم تاثیر گذاشته


کاش یکی خواب ببینه

قراره یه چی خوبی بشه
یا؛ هر مرگ اشارتی‌ست به حیاتی دیگر؟

حالی برامون نمونده یه چوکه هم
به عشق و
بغل امن و اینایی که نداریم، فکر کنیم

یعنی دروغ چرا ؟

شرمنده‌ی بلایایی هستیم که قراره به‌سرمون نازل بشه


یا که نه ؟


نور علی کیانی





از عهد بی‌بی‌جهان حضرت پدر سایه‌ای داشت به‌نام؛ نورعلی‌کیانی
ما بزرگ می‌شدیم نورعلی هم بزرگتر می‌شد. زن گرفت بچه‌دار شد
به خودمون اومدیم شده بود همه‌کاره‌ی بابا و اهل حرم
یعنی هرچی هرکجای دنیا گره می‌خورد کافی بود بگی: نورعلی
همه‌ چیز حل شده بود
پدر رفت و نورعلی هم‌چنان بود
خب البته سن‌ش خیلی کمتر از پدر بود
جز سرپایین و گردن کج مظلومیت‌ش خاطره‌ای نیست
و دو چشم
دو چشم مهربان میشی که فقط کافی بود نگاهم کنه
دنیا دوباره امن می‌شد
چنان امن که این یکی دوسال اخیر که ما بودیم و تلخی اهل بیت و هم‌خون
دستان گرمش، قدم‌گاه بوسه‌هایم بود
و صدای مهربانش که آرامم می‌کرد
صبح وقتی چشم باز کردم مثل دیوانه‌ها بودم.
دنبال یه پاچه‌ی مفت می‌گشتم برای گرفتن
در حالی که هنوز منگ خواب بودم و کلافه، بی‌دلیل و اراده شماره خانه‌ی نورعلی را گرفتم
کسی برنداشت.
مغازه‌ی پسرش هم کسی جواب نداد
می‌دونستم چی شده ولی دلم نمی‌خواست به‌روی خودم بیارم
عاقبت همراه بی‌معنی پسرش را گرفتم که عروس خانم جواب داد
خبر تلخ تر از تحملم بود و نفهمیدم چه‌طور تا بیمارستان رفتم
همه‌ی این اخبار در حیطه‌همین‌جا اتفاق می‌افتاد
خونه نورعلی همین بغل و بیمارستان شهربانی چند وجب بالاتر
در چندسال اخیر یک برادرم رفت و ماه پیش دایی گرام
اما حتا اشک پشت پلکم نایستاد
اما نمی‌دونم این چه ارتباطی است بین ما با پشت سر. با یاد پدر . با هرچه که به هویت ما شان می‌ده
هر چه هست باید بگم
آقای، نورعلی کیانی
تو شریف‌ترین انسانی بودی که به عمرم دیدم و شناختم
دوستت داشتم و همیشه خواهم داشت
خدایا سفری سهل برای او مهیا کن
چه خوبه وقتی می‌ریم یادی خوب به‌جا بمونه
نه کراحت و زشتی
نور علی ، عزیز، عزیزم؛ روحت شاد


۱۳۸۹ شهریور ۷, یکشنبه

اون یاحق و یاهو



هی می‌دیدم ایی اینترنت ما پنداری یه نموره، نجسته
باز نمی‌خواستم به دلم بد بیارم
می‌گفتم نه که زیر سر این تلفن عمومی محل باشه که باهاش آن‌لاین می‌شم؟
خب هیچ جا خونه خود آدم نمی‌شه
شما واسه خودت لم دادی رو کاناپه وبلاگ ورق می‌زنی
ما بیچاره‌ها آواره از این کیوسک به اون کیوسک می‌دویم
خلاصه که دوندگی‌هم به کنار
می‌دونستم یه‌جای کار نت ایراد داره که به‌من راه نمی ده
دیدی آخرش نجست بود؟
حالا به لطف دولت فرهنگی و نژاد پرست
و
بعد از لوازم بزک، حلال
نوبت به یاحق رسید
که بزنه تو گوش یاهو و
مدیریت نشونش بده

جستجو گر یاحق، که همیشه نایاب بود
عاقبت با سلام و صلواط از راه رسید

به فردا دل نبندیم




آتش‌فشان در مالزی
زلزله در دامغان
سیل در پاکستان
رانش زمین در ترکیه
عجب ساعت خوب و امنیه!!
بزرگراه در آریزونا زیر آب می‌ره
هفت نفر می‌میرن
در چین چقدر آمار داشت؟
ما چنی خوشبختیم
به فردا دل نبندیم

تکلیف شب




عاقبت فهمیدم چیه این فارسی 1 در خونه‌های ما جا افتاد؟
اول که یک موج نرم و رنگین، عشق و آرامش و ویکتوریا اینا بود
ما جلد شدیم
حالام که دور افتاده دست لوکرسیا و ربکا و خنگ بازی مارگاریتا زده بالا
نگاه نمی‌کنم، اما
می‌شنوم و عصر که یادم می‌افته، امشب فلانی چی می‌شه؟
خیالم راحت می‌شه که خب برنامه‌ی ساعت هفت تا ده شبم معلومه و چیزی برای پیگیری هست
این‌طور کمتر ذهن درگیر این می‌شه که، حالا تا شب چه‌کار کنم؟
روز و خورشید تعریف‌ش پیداست
کار است و کار است و کار
اما تکلیف شب و تنهایی .....یه چی می‌شه؟
باور کن از اول‌ش نمی‌دونستم که آخرش قراره
این‌طوری بشه
زندگی شاهراهی پر از غافل‌گیری‌هاست