۱۳۸۹ شهریور ۲۷, شنبه

ابر انسان




خب ببین سوپر من
مرد عنکبوتی، خفاشی
اینا که چیزی نیست
اسطوره از همین‌جا پدید اومد
روئین تن
رستم
ماشیح، سوشیانس و الی آخر


امشب من و این بدن شیکسته پیکسته یک اپیزود کامل سرپا ایستادم
در حالی که غذا روی گاز داشت هلاک می‌شد
مرغ پخته در دیگ نمی‌خندید و می‌سوخت
که فقط گرفتن حال ربکا به دست سالوادور سیلینسا رو ببینم
عقده‌ی این مدتی که از دستش حرص خوردم، از دلم در رفت
تازه اینم چیزی نیست
چه خشانتا چه جلافتا!!
اوج لذت جایی بود که پس‌گردن‌ش را گرفت آورد پایین
تازه منم یادآوری می‌کردم که چی‌ها بهش بگه
بعد انگار که مرفین وارد خونم شده باشه
لخت و سرخوش رفتم دنبال کارم
قصاص، قهرمان
نجات دهنده
همه‌ی این‌ها در زمان
می‌شه
مرد پرنده

سپاس تما قد، علی طهماسبی




مدتی‌ست قدردانی نکردم ترسیدم از سرم بیفته این عادت قشنگ
ده چند روزگذشته بدجور جایی گیر افتاده بودم
البته هنوز هم کمی تا قسمتی اون پایینام
اما خب چون همیشه حواسم هست که من دایم گیر خودم می‌افتم، تا می‌بینم علائم بیماری داره می‌ره بالا
می‌افتم به فکر درمان
خدا خیر بده به علی طهماسبی
انسان خوب
ماه
بزرگ
یک‌سال گذشته رو با اون دارم می‌رم
اشتپ برندارید
با متون و فایل صوتی بیست و چند فایل صوتی که تا این‌ من بهش می‌گم منجی
یه کاری شبیه داستان دیشب و من و همشهری، تفرشی، زمین نازنین و گل‌های رازقی
آینه ی زلال و پاکی که خودش را در هستی یافته و می دونه داره از کجا و با کی‌ها حرف می‌زنه
البته الان فکر می‌کنم اجازه سخنرانی نداشته باشه
اوناش به منو تو چه
اما رحمت به روح پدرت علی طهماسبی
ذاتت نورافشان
انسانت کامل
علی طهماسبی
راهت فراخ و سبز و به قول برخی ورجاوند
علی طهماسبی
ما خیلی‌ها رو داریم، که در عمل نداریم
پشت‌مون خالی‌ست اما همین‌که یکی بهت یادآوری می‌کنه
عامو تو می‌دونی کی هستی؟
آینه می‌شه و یادت می‌آره
ذکر
به‌قول خودش ذکر یعنی یادآوری

یک جمله هم بگم ازش که تا تو گور بامنه

می‌گه: در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
حالا برو ببینم می‌تونی نماز بخونی؟
بخون
دمت گرم
علی طهماسبی


۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه

جوک روز




بچگی‌ها یه جوکی بود که
ژاپنیه اومده بود ایران و روز عاشورا هاج و واج که
عامو، این‌جا چه خبره؟
یکی می‌گه، امام حسین مرده.
می‌پرسه کی؟
می‌گه: هزار وچهارصد سال پیش
ژاپنی می‌گه، اوه چه خبرها دیر به ایران می‌رسه

حالا حکایت قرآن سوزان اخیر شده
یارو کی یه حرفی زده بعد هم خودش پشیمون شده
حالا به پشت پرده‌ی سیاسی‌ش کار ندارم
اما حالا که دنیا داره یادش می‌ره، تازه مردم امروز ریختن تو خیابون

اینم یاد یه جوک دیگه افتادم
کاشی تهرون دعواش می‌شه
می‌ذاره برمی‌گرده خونه‌اش و می‌ره روی بوم و به سمت تهران فریاد می‌زنه
اونی که اونی که گفتی،‌خودتی


بغل، بغل ، عطر گل شب بو



حکایت من و شما، حدیث صاحب حرم و یکی از دم دستی‌هاست
ادا اصولای الکی و بی‌خودی که وقتی ازش خارج می‌شم
خودم هم به خودم می‌خندم. به حقارتم در برابر شما
به قدرتی خود شما این کانال چهار سیما تا دلت بخواد من شکن داره
اتفاقی چشمم افتاد به همشهری گرام، دکتر محمود حسابی. فیلم سیاه و سفید و منم که هلاک
نشستم پای تی‌وی بلافاصله با پایان تصویر دکتر کره‌ی زمین را نشان داد در ابعاد سه‌چهارم
صفحه‌ی تی‌وی حقیر
خوبه از این دشمن کور کن ها نیست
یه چی سایز منی که قراره باهاش خورد می‌شد
اوه ه ه ه دیدم آقا من کجام. شما کجا؟ چه اداها
بعد نما آهنگی که پخش شد باز به قدرتی شما
جل‌الخالقی داشت و تبارک الله احسن الخالقین می‌خواست
تا دلت بخواد همه زیبا، زیبا، ان‌قدر زیبایی و رنگ که منو از ته اون چاه یهو بکشه بیرون
دیدم منم شدم حکایت زن دوم سوم که دایم غر کمبود و نبود شما را می‌زنه
خودت یه حرم داری همه زیبایی
نه زیبایی مایی بند بزک
زیبایی شمادادی
موجودی هم برای جلب توجهت کاری نمی‌کنه
همه زیباست چون اراده‌ی توست
و من هم از همان اراده و دایم به چرا و آیا و اما
بله قربان در این کیهان و ماده‌ی سیاه و نسبیت عام و خاص و اینات دیدیم که به اتم‌هم به چشم نمی‌آیم
پس برگردیم به حال خوب به بغل، بغل ، عطر گل شب بو


بازم بگم؟




از عصر یخبندان تا حالا این‌طور پریشون نبودم
نوشتنم نمی‌آد، خستگی در حد مرگ و دلی شیکسته پیکسته و ریخته
و داستان من از زمانی شروع شد که فکر کردم بده‌کارم و باید بدهی بپردازم
چیزی که خودم هم گرفته بودم از همین جنس بود و بدتراین‌که الکی شاد بودم
شنیدی میگه: تو مردی. نه که داغی هنوز حالی‌ت نیست
این حکایت من بود
از این که، نمردم و هنوز هستم
از اون به بعد رسم شد که فقط خوب باشم و انرژی مثبت پخش کنم
تا یه چندسالی معادله جواب می‌داد
در هر شاریط من خوب بودم
یا اگر هم نبودم، بلد شده بودم نگم نیستم
شاید تا پیش ازوقایعی که برای پریا پیش اومد
هی ذره ذره ذره تخلیه انرژی شدم
و باورهای شیشه‌ای‌ام شکست و ریخت
در نتیجه یه حرفایی تو گلوم مونده که نرسیده به لب می‌ماسه و بهتر می‌بینم
اصلا نباشم
هیچی نگم و نه دروغی بگم خوبم و نه زیادی ناله نوله کنم
نتیجه این می‌شه که مثل این مدت اخیر بارها می‌آم و این صفحه را باز و دوباره می‌بندم
به خودم بیست نمی‌دم
این کل ماجراست
نتونستم با این همه، شاد باشم
شاد نیستم و کسی که بلد نیست به خودش شادی ببخشه
بهتره حال کسی را هم نگیره
ادای شادی هم در نیاره
در نتیجه می‌شه یه جمعه‌ای مثل امروز که عصبی، مایوس، ....... غمگنانه ، زهر ماری
همه چیز تیره و تار می‌شه
حتا با حضور خدا
نماز مغرب که به رطوبت گذشت و شرشر اشک و زر زر گریه بود
هیچی‌م نبود ها؛ الکی اشک می‌ریختم
گلوم بغض داشت.
اما نه با مشخصاتی که بگم مال اینه یا اون
کل زندگی‌م بدفرم و بی‌ریخت شده
بازم بگم؟


۱۳۸۹ شهریور ۲۵, پنجشنبه

اما من نه




منوچهر آتشی می‌گوید
می‌گفت
گپ می‌زند
از عشق‌های ناکام مانده‌ی
زندگی‌ش
از دو ازدواج ناتمام و بی‌نتیجه
و از همه مهمتر
که گفت:
وقتی عشق داشتم،
جوشش‌م در فوران و ..... سرمی‌کشید
وقتی از عشق تهی باشم
قلم بر صفحه نمی‌گرده
یعنی عشق‌م مثل مهمون یه روز دو روز
کش بیاد، عشق‌ش در می‌ره

خب مام که یه عمره همین رو می‌گیم
نه منوچهر آتشی شدیم
نه از bbc سردرآوردیم و نه هیچی
تقصیر من نیست که دیگه کسی پیدا نمی‌شه
عاشقش بشم!
خودم به‌قدر کافی خجل و وجدان درد ادبی دارم
مگه تقصیر منه هیچ‌کی نمی‌آد به قلمم جون بده؟
خب من خیلی متاسف و
شرمنده‌ي جامعه‌ی فرهنگ دوست و روشن‌فکر که
به دلیل عدم حضور عشق در زندگی
نتونستم شکوفا بشم
و گلی به سر و جمال قلم بزنم
که؛‌ خدا می دونه ............اگر می‌شد
معلوم نیست چی ازم ظهور می‌کرد
شانس رو ببین
قدیما بعد از مرگ هر پاپ اعظم عاشق می‌شدیم
لاکردار پاپ‌ها عمر نوح پیدا کردن
اما من
نه


عزیزمی



ای جونم
عزیزمی
بلاهت و بی‌خبری از سر تا پاش می‌ریزه
فکر می‌کنه اومده چه کشف بزرگی، بشه
همه چی خوش و ممه هم لولو نداشت و زندگی به قاعده‌ی منزل پدری
امن بود
مام همین‌طوری، دور از جون ابله پیش اومدیم
از یه جایی شوکه شدیم و نم نمک جا خوردیم و گاهی ناامید و مایوس
و گاه حتا در این دنیا وحشتزده هم شدیم
خب خیلی هم حق داریم
از اول که از این چیزا نشون نمی دن. مامان
به و به و پول تو جیبی نمره‌ی بیست
زندگی جادویی بود از ورژن بهشت
نه غصه و نه نامردی بلد بودیم و نه می‌فهمیدیم ناکامی نوعی باقلواست یا دست پیچ؟
عوضش تا دلت بخواد.
خیابونا بزرگ و جهان هم بزرگتر می‌بود
جای کسی هم تنگ نمی‌شد
حالا
به هرکی می‌رسی می‌گه:
بد زمونه‌ای شده
مگه قبل‌تر آدما بد نبودن؟
زمونه فابریک همه‌اش تا ته‌ش خوب می‌رفت؟
ما خبر از دنیا نداشتیم
حالا که رمز گشایی شده
عجب زمونه‌ای‌ست!