۱۳۸۹ مهر ۹, جمعه

مهر، مادری در خانه‌ی سالمندان



چیزی که  سال‌های بعد از چهل منو نگه‌می داره
یادواره‌هایی‌ست در پشت سر
از جمله بی‌بی‌جهان یا حضرت پدر
امروز فکر می‌کردم، اگر زنده بودند، ممکن بود انقدر خسته بشم که کل خاطرات
پشت سر، دل‌گرمی‌ها. لذتی که به نام کرسی و خوشه‌های انگور، آویخته در اتاق انباری
کوزه های ترشی، ذغال‌های گوله‌ای
دیوارهای آجری
حوض فیروزه ای بی‌بی
یا عطر خوب، خانه‌ی پدری
هیچ یک، هیچ‌یک از این‌ها را به هیچ نسپارم
مثل ای‌نکه قرآن روی رف رو بذاری دم در تا آقای پاکی ببره
من تحمل دوری از هیچ نسلی‌م را ندارم
نه نسل پیش از من نه نسل بعد از من
خدایا منو به حقارت بردن مادر به خانه‌ی سالمندان نکشان
خدایا انسانی‌تم را محکم تر کن که مادرم تا آخرین لحظه کنارم باشه با عزت و احترام
خیلی بهم برمی‌خوره کسی را به سرایی بسپارم
بیشتر هم به خودم نمی‌پسندم
پس تا هستم، مادر هم در خانه‌ی خودش با احترام زیست خواهد کرد
نه خانه‌ی سالمندان
او منو تنها نگذاشت، رها نکرد، شب‌ها تا صبح بربالینم نشست
چه‌طور مادرو پدرها را به خانه‌ی سالمندان می‌سپارید؟
 به چه خاطره دل‌خوش می‌کنید که از آن خجل نباشید؟

قصد، ساحری


خیلی سالی‌ست که باورکردم، ما هیچ موقع، هیچی نمی‌دونیم
زندگی مجموع این غافل‌گیری‌هاست
از صبح همین‌طور خونه رفتم و روبیدم و نوشتم تا بعد از ظهر
انگار منتظر مهمان باشم، یه حسی شبیه به این
حسی متفاوت از چهارماه پیش که هرچه دندان بود،  کندم
البته دراین مدت‌هم بی‌کار نبودم و دست به هر نوع ساحری زدم
نه از نوع جادو و جمبل. از نوع مکانیزم قصد
اتاق قبلی پریا  یادآور ایام بیماری و برایم پر از حس تداعی خاطرات بود
یک‌ماه پیش کارگاهم را رنگ کردم
با قصد ساحری
سرویس خواب پریا را هم سفید کردم، باز هم به قصد ساحری
اتاق خواب تازه را در اتاق جدید چیدم باز به قصد ساحری
اتاق قبلی هم گذاشتم برای سازش
اون‌جا بهترین نقطه برای نواختن و در امان ماندن گوش و بالاخره اتاق پریاست.
بعد از ظهر امروز خودش بارو بنه به دست تشریف‌ش را با سلام و صلواط آورد خونه
از قدیم گفتن هیچ کجا خونه‌ی خود آدم نمی‌شه؟ اونم همین رو می‌گفت
خلاصه که ما باز خونواده شدیم
مهم نیست بچه‌ها چه‌قدر خر هستند
مهم خریت ماست که مکرر و شدت بیشتری داره
خری‌یتی از جنس مادری که ترجیح میده در هر شرایطی بچه‌اش کنارش باشه

خدایا شکراز این قصد، ساحر

۱۳۸۹ مهر ۸, پنجشنبه

دلم عشق می‌خواد،‌يه ه ه ه ه ه عالمه ه ه ه ه


هی ما دویدیم و هی عشق دور شد
هی ما خواستیم و عشق ناموجود شد
روز به روز رشد کرد و عشق شد
اسطوره‌ای دست نیافتنی که این‌روزها از خضر هم گم و گور تر شده
ولی
چی می‌شه
اگه یکی باشه و دوستم داشته باشه؟
یا یکی که من دوستش داشته باشم، بیشتر از خودم؟
همونی که تو از صفجه‌ی خودت پاک و همه او می‌شی؟
اون وسطا یه چی تو مایه‌های کیمیا موجوده که ما فورمول‌ش رو گم کردیم
فورمول باور
چسب یا ملاط بین دو نفر موجود نمی‌باشد
باور یکی دیگه جز خودمون و وقت برای آزمایش و خطا هم نداریم
الحماله الله که همه سر یه‌کاریم
وگرنه با این کمبود ویتامین عشق و حس بی‌مصرفی بنا بود چی به سرمون بیاد؟


عبور خواهم کرد





اینم یه شب جمعه‌ی دیگه
قرار بود برم خانه هنرمندان، تاتر، کاری از  گارسیا مارکز
ولی صبر اومد و
سوسک رد و شد و
تصمیم گرفتم نرم
ولی نه که بمیرم
امشب از خودم عبور خواهم کرد


یاد مازیار مقدم ..... نور باران




۱۳۸۹ مهر ۷, چهارشنبه

کولی وار



زندگی یعنی یکجا نمونی
در حرکت و پویا باشی
منم در حال گذار از این تجربه‌ام
هر چیزی وقتی عادت و عادی می‌شه دیگه دوست‌ش ندارم
مطبخ هم از امروز به اتاق کار اسباب کشی کرد
یعنی مطبخ که نه، من از مطبخ خسته شدم
حالا خوبه باز فهمیدم باید سیار کار کنم
امروز این‌جا ، دیروز مطبخ، یه روز هم از صبح در اتاق خواب
وقتی می‌شه با جابه‌جایی از حال‌ مراقبت کرد، بهش پرداخت و سعی کرد
با همه‌ی اون چیزهایی که حال نمی‌ده و تو می‌خواهی به‌زور باحالش کرد
 کسی هم جز ما نمی تونم احوال ما رو دگرگون کنه.  دگرگونی بسیار درونی و ذره ذره با شناخت آغاز می‌شه
مثل کشف تازه‌ی من، وحشت و حس عدم امنیت
البته نه امنیت جانی و .... امنیت بودن کنار این آدم‌ها
امنیت باور، فرداها
خلاصه که اگه اتاق کجه، باید راست برقصیم تا مجبور نشیم کج‌روی ها رو به گردن
سرنوشت، پیشونی نویس، شانس،  بخت، اقبال و نظر تنگ و گشاد بندازیم
حالا خوب شد،  بهم گفتین بی‌بی مطبخ؛  خورد تو ذوقم و از قلم رفتم؟
معلوم نیست اگه هم‌چنان امروز در مطبخ کار می‌کردم، نه  این کار بلکه خدا را چه دیدی
یه چهرا پنج تا رمان هم نوشته بودم
حالا که ننوشتم تقصیر تویی‌ست که در یک ایمیل به‌من گفتی بی‌بی‌مطبخ
به همین سادگی از گردن خودم همه‌اش باز شد



۱۳۸۹ مهر ۶, سه‌شنبه

مصلوبین دفاع مقدس



سالی یک‌ هفته مروری داریم به ایام، رفته
سال‌های جنگ و دفاع، حقیقتا مقدس.
به تصاویر که نگاه می‌کنم
مردهایی می‌بینم که نه کلاه شاپو نه قلندری، هیچی به سر ندارند
انگار یهو یه کیسه بسیجی از غیب ریخت تو جبهه
با اونایی که به‌زور ترس سربازی رفتند کاری ندارم. گو این که در جبهه همه مردانه جنگیدند
اما این نوع خاص که ربطی هم به بسیج حالا نداره، مسیحانی بودند روی من‌ها خط کشیده
نگاه‌شون کن
نه شبیه نسل‌ حالان و نه به نسل ستار و داریوش تعلق داشتند
یه چیزی ورای این‌ها
ورای هر بسیجی حالا
 کمی نزدیک به انسان کامل
انسان کامل نه این که تو طی‌الرض کنی. یا علامه  باشی
انسان کامل یعنی انسانی آزاد مثل،
مسیح که
روی من‌ش خط کشید
هرموقع تونستی بی‌فکر و ترس از مامانم‌اینا و پول فردا و آینده‌ی بچه‌ها و مدل بالا و پایین و ......... حاضر باشی
در راه عقیده‌ات
هر چی که باشه
بمیری
تو انسان کاملی
حتا اگر به وعده‌ی شربت شهادت و حوریان حمیرایی باشه
یه باوری اینا رو برد صف اول جبهه که در وجود یکی از اونایی که بعدش
صدتا ستاره گرفتن و امیر و سردار شدند نبود
شهدا مصلوب به دنیا آمدند
مصلوب زیستن و
مصلوب رستن


بذار یه جنگ دیگه بشه
ببینم کی ... داره بره سمت جبهه؟


۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه

بی‌بی‌مطبخ



فکر کردی بهم برمی‌خوره بی‌بی‌مطبخ باشم؟
ما از وقتی به دنیا اومدیم، با دوتا چشم دیدیم زن یعنی سرویس و بذر مهر و امنیت و گرمای خونه
می‌تونی این‌کاره نباشی. ولی این چشم بی‌چاره برنامه ریزی شده به ذهن تو هم فرو رفته زن کامل یعنی همه‌اش
حالا برو بالا داربست داد بزن، اوس ممد
وقتی تنهایی، وقتی راه آینه رو می دونی، فقط پی خرید عطر می‌ری و ..... می‌خواهی زن کاملی باشی
که 
نصفش را حذف کردی و درونت این رو می‌دونه
یه وقتی منم برای خوشحال‌تر بودن از نصف شب به قبرستون زدن و در بیابان شب خوابیدن ابایی نداشتم
هر کاری می‌کردم که حس خوبی بهم بده پر از اهمیت
اهمیت رو چپه فهمیده بودم. 
خوب‌تر بودن را نفهمیده بودم
من تا از درون خوش‌حال نباشم، در بهترین نقطه‌ی تصور تو هم بایستم باز خوشحال نیستم و در بهشت حضور ندارم
بهشت یعنی همین. 
حضور در اکنون و قائم‌به ذاتی
الان نه در گذشته‌ای نه در آینده. 
در اینک هم  که 
هر لحظه از در و آسمون به سرمون نمی‌باره؟
فقط ناراحت گذشته یا آینده‌ایم
نه حالا
این گنجینه‌ی با ارزشی‌ست که کشف کردم
اگه قراره گوشه‌ی آشپزخونه، حال خوبی داشته باشم
به کارم مسلط  و مفیدتر نفس بکشم
تازه زار زار اشک عاشقانه بریزم
و حالم را دوست داشته باشم
به‌قول کارل‌گوستاو‌یونگ، در ذهن زنانگی‌م اختلال و نارسایی ایجاد شده
قربون مطبخی که کار صدتا هورمون عشق می‌کنه
بی قاعده هم نیست. هربار با عشق این‌جا غذا پختم با عشق پختم
بیست و اندی سال
عشق این‌جا پخته شده
شاید حزن عاشقانه‌ام هم به همین دلیل باشه؟






مهم نیست کجا باشی
مهمه که خوب باشی، هرجا که باشی
عصر همگی بخیر و به شادی
رنگین کمان‌های مهرتان هم‌چنان مانا و پابرجا 



عشق پیری گر بجنبد سر به رسوایی و اینا ..........








اینم یکی دیگه از موهبت‌های الهی که ازش غافل بودیم و نمی دیدیم
من از اون وقت جوانی هم در عشق ورزی آدم نرویی بودم
به یک تب و لرز عشق هم می‌آمد و می‌رفت
و وای از وقتی که با هیچ تبی نمی‌رفت
سهم زندگی خودم از پی عشق می‌رفت
همه او می‌شدم و خودم از یادم می‌رفت
اما این‌که سال‌هاست دل به کسی نبستم از قرار موهبتی بود که نمی دانستم
جناب رضایی قاضی دادگستری جمهوری‌اسلامی همین حالا
با لفظ مبارک در رادیو  فرمودند: دعا کنید مردی در مرز پنجاه یا بعد از آن عاشق نشه
در جوانی هزار دلیل برای آمد و رفت عشق هست
اما در سنین بالاتر یا نمی‌آد یا اگر آمد
از جوان نوبالغ هم بی‌قرار تر و بدتر می‌شوند و این دلیل آمار تلاق‌های نوبنیاد جامعه است
لعبتکان ماه روی و پیرمردان دل باخته و مال از کف داده
خب مرد و زن نداره
ما که در جوانی هم باب عشق مال باختیم و باورها همه از بنیاد کنده شد
فکر کن در مرز پنجاه دوباره گیر عاشقیت‌های چنین و چنان بیفتیم
من که نیستم
شمام دستت درد نکنه که عشقی به زندگی‌م راه نمی دی
فعلا که این آشپزخونه و رادیو و نوشتن حال خوبی داره که نمی‌خوام تا ختم کتاب
برهمش بزنم