۱۳۸۹ مهر ۲۴, شنبه

این هم گذشت



  
وقتی خیلی تنگم می‌گیره
اون‌جاهایی که حس می‌کنم، دیگه نمی‌کشم و دلم میخواد دنیا همین حالا تموم بشه
مواقعی که ایمان و امیدم به باد می‌ره
وقتای خیلی تاریک زندگی
لحظات تلخ و سخت و فشرده کننده‌ای که کز می‌کنم توی خودم
 و
خودم رو محکم بغل می‌کنم، که نیفته
یادم می‌آد
قبل‌تر هم این تاریکی را دیدم
قبل‌تر از این تاریک‌تر هم دیدم
قبل‌تر هم از این بیشتر ناامید شده بودم
ولی همه‌اش گذشته
فقط کافی بوده، تاریکی را تاب بیارم و باورم رو دو دستی بچسبم و با خودم تکرار می‌کنم
هست؛ اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور
و بعد از چهار درد زایش،  خودم
دوباره صبح طلوع می‌کنه 
و من 
دوباره با شوق به آینه می‌نگرم
که زندگی زیباست
این هم گذشت 
ولی نه به شکل ترس‌های من
به شکل خودش رد شد. نیامده بود که بمونه
چی می‌مونه که غصه جاودانه بشه؟
این نیز بگذرد




می‌آی؟




زندگی یعنی این‌که باور کنی، 
جاودانه نیستیم
تا هستیم در اینک و حالا  باتمام خواست، باشیم
باشیم و بجنگیم 
برای تمام رویاهایی که داشتیم
باور کنیم کمکی نیست
و این لحظات از آن توست که بی‌دریغ می‌گذرد
بیا باور کنیم جاودانه نیستیم
بیا تا هستیم با هم بخندیم و با غم‌ها مبارزه کنیم
بیا دست هم را بگیریم که اون یکی نیفته
بیا با هم بریم که تنها نمونیم
بیا هم دیگه رو ببخشیم
بیا با لبخند به هم نگاه کنیم
بیا زندگی را صدا کنیم
ما یک کل هستیم
چرا تنها بمونیم؟
بیا باور کنیم، 
شاید فردایی نباشه
پس بیا امروز را
هر لحظه را زندگی کنیم
می‌آی؟

من منم





می‌دونی چیه؟
از بچگی، نمی‌تونم و نمی‌شه و. .. سرم نمی‌شد و باید از همه چیز سر در می‌آوردم
بالاخره درستش کردم. ولی اگه فکر می‌:نی می‌دونم چه‌طوری؟
باید بگم همون‌طور که خراب شده بود
نفهمیدم. یک قدم یک قدم رفتم و خودش راه افتاد
همه‌ی زندگی همینه. وقتی خسته شدی، صحنه را ترک کن و دوباره با نیرو و توانی بیشتر برگردی
انرژی‌ت خودش می‌زنه درستش می‌کنه
باور کن
کامپیوتر را هم،  همین‌طوری یاد گرفتم
مگه می‌شد از دخترها کم بیارم  و به چشم بی‌سوادها نگام کنند؟
فوقش خراب می‌شد؟
خب درست کردن برای خرابی‌هاست.
نشد هم جهنم
که البته این یکی فورمول روی بوم جواب نمی‌داد. 
بوم خراب  مثل صورت ابله‌ای می‌مونه
شاید برای همین خیلی گیر نقاشی نیفتادم
گو این‌که سایر موارد قابل ترمیم بود. 
اما از محدودیت و ترس هیچ موقع خوشم نمی‌آد

عدم صحت سیستم




راستش
قالب بهم ریخته 
سینوزیت‌های عفونی شده
دل و دماغم نذاشته برای نوشتن
برای همین گم و گور شدم
وگرنه هنوز زنده و در مباره با ذهنی که دائم می‌خواد سر از محله‌ی ‌بد،  ابلیس در بیاره که 
 من
این من
منه من که خیلی هم حیونیه
چنی،....... بیچاره‌ام؟!!!!!!!!!!!!!!!! 
رنج می‌کشم چون بخشی از حقیقت را نمی‌دونم
در رنجم چون می‌ترسم
چون از یه‌چیزهایی خبر ندارم
در رنجیم چون رنج دیدیم
در نتیجه. 
خدایا شکرت. 
برای هر آن‌چه که دادی و ندادی چون راه بند بیار بود. 
گاهی با خودم درگیر می‌شم که این جملات صرف توجیح ناتوانی‌های انسانی اختراع شده
ولی وقتی یادم می‌آد می‌شه آینده‌ای را در رویا دید که هنوز در اکنون فیزیکی رخ نداده
باور می‌کنم، 
او هست و همه‌چیز دیده‌ی او در هنگام خلقت و باید در بهترین نقشی که درخور شان، اشرف‌مخلوقات هست
ایفای نقش کنم
پس خدا زنده است
من حالم خوبه
 و اگر رنجی می‌کشم، صرف ندانسته‌هاست
نه عدم صحت سیستم

۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه

؟؟؟؟


آقا این صفحه بهم ریخته است؟
اوه راستی سلام. از دیشب عصب مصب برام نمونده
فایرفاکس گندم را بهم ریخته نشون می ده
اکسپلور، درست نشون می‌ده
با این‌که چندبار هم فایرفاکس برداشتمو گذاشتم 
باز اینجا بهم ریخته نشون می‌ده
می‌شه یکی به من بگه صفحه بهم ریخته یا نه؟

۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه

وحشت بزرگ




یک‌ساعت بود که داشت با پارچه‌ی نرم مدال‌های افتخار آمیزش را پاک می‌کرد. 
به جعبه برمی‌گرداند و در یک خط می‌چید
بعد،  کیف اسلحه‌ی کمری، خوب با واکس برق‌ش افتاد
لباس فرم پر از مدال و واکسالش را پوشید و برابر آینه ایستاد
از همان حرکت اول از نگاهش پیدا بود که چه قصدی در سرش پرسه می‌زنه
خونسردی کاذب و نگاه بی‌روحش می‌گفت داره خودش را از شر یه چیزایی خلاص می‌کنه،  که شاید قدرت باور یا تحملش را نداشت. یا تحمل پذیرش عمری که ناخواسته گم شده و راه خطا رفته
با خودش درگیر بود. وقتی به آینه نگاه می‌کرد بهش می‌گفت. دیگه دارم از شرت خلاص می‌شم. 
از شر تو و ناله‌های شبونه‌ات.
از شر تو و زشتی‌های ناخواسته‌ات
از شر ، وحشت عظیم تو
خواب‌های آشفته
کابوس‌های تاریک و سیاه
از شر همه‌ی شکست‌ها و خستگی‌های ، انتها
کلاه کج ارتشی روی سرش می‌گفت، چه عظمت پوچی اون زیر و مدال‌ها می‌گفت: چه منه بزرگی در آینه است


و این همان لحظه‌ی سرشار از حس، سهرابه که منتظره یکی بگه سهراب
چه کسی بود صدا زد سهراب


اسلحه را روی شقیقه‌اش گذاشت. ماشه را کشید، ماشه گیر کرد
کسی نیومد دستش را بگیره یا از این تصمیم منصرفش کنه. ماشه خودش کارش رو بلد بود


وقتی حاضری از درد تحمل خودت بمیری، بهتره از یک جایی شیرجه بزنی که عبرت ده تا دیگه بشه
رفت دادگاه بر علیه ترس‌هاش گواهی بده
یهو برابر خودش ایستاد
برابر وحشت بزرگ 



من و محله‌ی بد ابلیس، ذهن



این‌ها چیه برای من می‌فرستید؟
واقعا که. از کجا پیداست دنیا همانی‌ست که تو باور کردی؟
از کجا معلوم تا حالا ساختار حقیقی دنیا را دیده باشی؟
مگه هرکس از چشم شما دنیا را ندید، کور یا مونگول می‌شه؟
منم یه وقتی مثل شماها آدم منطقی و تیتیش مامانی بودم. اگر از افکارم تردید داشتم
حتا همین‌جا و گندم را نمی‌نوشتم چه به بهابل یا گلی که به‌خاطرش این همه حرف شنیدم
بهتر نیست اگر قدرت درک چیزی را نداریم، به دیگران ناسزای جهل مان را ندیم
اون‌ها که خودکش، جنایت، هر بدی و پلشتی می‌کنند تحت نوفظ همین ذهن نادیدنی‌ستکه قدما نام جن و از ما بهترون بهش دادن. لازم نیست بهم بیست بدی، صفرت هم مال خودت
این صفرها را مذهب ذهنی هزاران بار به ما داده و شما هم روش
از این به بعد نانم را قطع کنید و بکشید پشت دوری
مهم راهی‌ست که سال‌ها براش خیلی چیزها را دادم و پشیمان نیستم
از روزی که نوشتم پیه انواع دری وری را به تنم مالیدم. تازه شکر خدا که فقط این‌جا اشاره‌ای کردم
اگر کتاب چاپ بشه، لابد باید از نگاه نامحرمان برم و نزد پدر آرام بگیرم
هر اعتقاد که تو را گرم کرد
محکم نگهش دار
من هم مشغول همین کار و نیازی به تعید و کف زدن‌های کسی ندارم



۱۳۸۹ مهر ۲۱, چهارشنبه

عشق نیست؛‌ کی گفته هست؟


بزودی به خیر و شادی از برکت سر این جناب توسری عکس بزرگ منو می‌ذارن کنار درب ارشاد و روش بزرگ می‌نویسند wanted حالا کاش مجموعه‌ی این‌ها برامون خیری، شهرتی، افتخاری کسب می‌کرد
برای چندمین بار با ادب و احترام از اتاق انداختنم بیرون و فرمودند. این‌دفعه دیگه حذف و تصحیح نمی‌دم، ببری پیش رئیس ارشاد، چاپش کنی.
این کتاب به‌طور کامل غیر قابل چاپ و سراسر نکات انحرافی‌ست
سر بالا بگیریم و بگیم. من اونم که دومین کتابم « عشق است »  مجوز نگرفت

نه که این بررس‌ها اکثرا مقیم قم و   کارها را از پیک می‌گیرند و به پیک تحویل می‌دن
معلومه تا چشم یکی از این آقایون بررس به این دل‌های گل مگلی بیفته
  نخونده کتاب را بسته
تازه اونم که چیزی نیست. منم که دیگه حوصله تصحیح و گند خوردن به کارم را ندارم
وجود گلی شاهد بزرگی زیر دستان بی‌رحم تیغ‌های جناب توسری‌هاست
یهو از این‌جا می‌پره اون‌جا. نمی‌فهمی هم وسطش چی شد؟
فقط دستور می‌دن از خط فلان تا فلان در پاراگراف فلان حذف
قبلش چی بوده؟ بعدش چی می‌شه دیگه مهم نیست. 
فکر کن..........! 
غلط به این فاحشی رو بررس نمی‌بینه!!
در گفتگوهای گلی،  نیوتون و گالیله هر دو کاشف جاذبه‌ی زمین نوشته شده
 گفتم:
   شما غلط به اون بزرگی که از دستم در رفته بود رو ندیدی ! ولی این‌که چرا گلی می‌پرسه: مگه می‌شه خدا سر چاراه گدایی کنه و یا شبونه بره سرقت؟ بهم گفتی الهیات به تو مربوط نیست و جناب قرائتی هرچی لازم بوده را در این سال‌ها گفته
باقی‌ش هم نه به تو و نه به هیچ‌کسی که حوزه نرفته باشه مربوط نیست
این‌بار عشقی نوشتیم، به مذاق‌تان خوش ننشست
بهابل هم لابد به طایفه‌ی از ما بهترون بر می‌خوره ممنوع خواهد شد
با این حساب طفلان معصوم من وقتی می‌خوان درباره‌ی مادرشون برای کسی بگن، فقط می‌شه گفت«  مامان ما اونی بود که یک کتابخونه کتاب ممنوع و چاپ نشده ازش به‌جا مونده  »
اصلا مهم نیست. خوبی‌ش به اینه که دیگه اصلا هیچی برام مهم نیست. فقط نمی‌خوام پیش خودم شرمنده باشم و کم بیارم
که با این حساب، نه گمانم بیارم




۱۳۸۹ مهر ۲۰, سه‌شنبه

یک ستاره





  شکر خدا این دفترچه برچسب‌های هی‌یون وو هست که هنوز نیشم رو کش بیاره
 به خودم اومدم دیدم، اوه از کجا کشیده تا کجا و غرق در لذتم
 ما همیشه معطل یه ستاره، یک بیست، یا کارت آفرین بودیم
 موندیم و می‌مونیم
 اومدیم که به خودمون بیست بدیم
 بهمون بدن
و باهاش تا قیامت مثل جناب خر
کیف کنیم
چه‌قدر دلم یک ستاره پای دفترم می‌خواد

فریدون فروغی، متاسفم


خب بچگی من خیلی شیک نبود. حیطه‌ی اطلاعاتی همون‌قدر بود که مرزهای حضرت اشرف‌الحجاج  پدر اجازه می‌داد
در نتیجه هیچ دلیلی نداشت خواننده‌هایی که  سابقه‌ای داشت رو دوست داشته یا حتا بشناسم
مثلا یادمه فرهاد رو دوست نداشتم. همیشه کنار اسمش یک ممنوعه داشت، سیاسی
فریدون فروغی هم با یک آنوس پیش از شروع فیلمی برای اولین بار دیدم. آنوس فیلم آدمک. 
عقرب یادمه و پشت بوم کویری
همین و بس
امشب وقتی بی‌بی‌سی ازش
می‌گفت
ترانه‌هاش پخش شد. از خودم پرسیدم، این که به این باحالی!!!

چرا هیچ‌وقت دوستش نداشتی؟
یادم افتاد به اعتیاد و حرف‌هایی که پشت سرش بود
الان هم نمی‌دونم راست یا دروغ بود
ولی از این‌که وقتی بود، هیچ موقع گوشش نکرده بودم
متاسف شدم
روحت شاد، مرد تنها



خاطره ساز





دیدی؟
شماها می دونید این پست شهرداری از چه وقت روی صفحه من بوده؟
مال چند ماه پیش بود
ولی این‌جا چه می‌کرد؟
ممکنه کسی دست زده باشه؟ گفتم ورنپری گوگل نه؟
شایدم کار جنی ، نشونه‌ای، پیامی، .... ها؟ هر چی رو که نفهمیدی بنداز گردن ماوراء




چه خوبه وقتی می‌دونی منتظر یه چیزی هستی! نه؟
امروز که یکی از اون روزهای نه مال من بود. درباره‌اش نمی‌گم، ولی همون دم‌دمای عصر کنار پنجره ایستاده و بیرون را می‌دیدم
یادم افتاد زمستونه تو راهه، آخ جون
بلافاصله زیر زمین خاله‌خانم‌ها یا انبار بی‌بی رو دیدم 
که انگار همون‌طور تمیز و شفاف منتظرم نشستن
البته کرسی‌ هنوز اون‌جا بود. یعنی نبردنش هنوز بالا و سلطنتش آغاز نشده بود
ولی تا کی بناست به‌قول آقا مجید ظروفچی‌اداره چیه، جوب‌چی تقویم‌ها رو با تقویم مرجوم آقام تنظیم کنیم؟
چون امکان و شرایط خاطره سازی رو نداریم
یعنی انرژی نرم، مهر برای خلق زیبایی نداریم
در نتیجه به پشت سر نگاه می‌کنیم و آهی پر حسرت می‌کشیم
آخی‌  ش یادش بخیر
زمستونم بود زمستونای زمان بچه‌گی ما

۱۳۸۹ مهر ۱۸, یکشنبه

نسترن مینیاتوری




ای خدا..... ور نپری گوگل!
راستی صبح بخیر، هوا که خوب و نظر به گل‌دان نسترن مینیاتوری که امروز پر از گل‌های صورتی خوشرنگه
اوه راستی نمی‌دونم این مدیریت بلاگر من چه گلی زده که به سلامتی و مبارکی
از هارد عکس نمی‌گیره. در نتیجه مدتی‌ست نمی‌تونم گزارش‌هایی از بالکنی محبوب ارائه بدم
ببین اومدم یه چی دیگه بگم، شد قصه صد من عسل
آره داشتیم می‌گفتیم چشم نخوری بلاگر؛ لطفا یک نظر به راست صفحه
حالا برو پایین .... تا برسی به پست‌های پرطرفدار
خب همون‌جا تیترها رو نگاه کن
طبق آمار اکثریت ورودی‌هایی که از طریق سرچ گوکل به این‌جا می‌رسند
به دنبال اقلام زیر اومدن
حالا تو فکر می‌کنی با این همه آی‌کیوی ملی
می‌شه؟
.
.
ببین از صبح با خودم قرار گذاشتم که فقط از واژگان مثبت و زیبا استفاده کنم
صبح همگی پاییزی ، زیبا
زرد و سبز و نارنجی
با آسمانی فیروزه‌ای





چهار صباح زندگی کنیم



 

از وقتی فهمیدم در تجربه‌ی تصادف و مرگ، چه دریافتی داشتم. فکر کردم مگه می‌شه چنین موضوع و شاه‌کلید مهمی رو  پنهان  و لال پتی بمونم
گو این‌که داستان به‌قدری ساده، احمقانه و مبتذل و دم دستی به نظر می‌رسه که از گفتن‌ش شرم داشته باشم
ولی همین ساده‌ی به ظاهر خرافی و احمقانه دینی بود به گردنم که این مدت نه می‌شد برای دیگران درباره‌اش بگم و نه با هم‌کلاسی‌ها و
هم‌زبان‌هایی که این سال‌ها جُسته بودم
یه روز رفیقی با آیدی،  بهابل گفت، تو که این همه قصه‌های عجیب بلدی؛ 
می‌تونی،  یه سناریو چندخطی برای طرح انیمیشن بچه‌ها  بنویسی؟
- سعی می‌کنم. ولی من فقط بلبلم. خوب لاب‌لاب می‌کنم و نوشتن بلد نیستم
- مهم نیست ذهنت خلاقه. یه چیزی بنویس که با فرهنگ ایرونی جور باشه ولی مرموز و هیجان‌انگیز.
  شروع کردم به نوشتن و دیدم داره خودش می‌آد. ازش پرسید.: « می‌شه سن این بچه‌ها رو یه‌نموره ببری بالا؟ آخه بچه شش،‌ده ساله از هر چیز عجیبی می‌ترسه. ولی برای سن بلوغی‌ها زمینه وسیع و پر هیجان می‌شه.» گفت: 
- برام ایمیل کن چی نوشتی. 
  بعد از ایمیل تلفن زد. گفت :‌
- اصلا منو فراموش کن و همینی که هست را تا هر جا که فکر می‌کنی می‌خواهی بنویس.
  منم که آب ندیده بودم، یه دریا گذاشتن جلوی دستم تا شیرجه بزنم توش. باور کن به‌قدری غلط املایی  داشتم که بخندی. چه به نقش راوی و شناخت سبک‌ها و کشیدن بیرون از بین اینا چیزی به اسم رئال جادویی و نوشتم. 
شاید یک‌‌ماه نشده که  کل کتاب پر حجم نزدیک به ششصد صفحه تموم شد.
 اما چی تموم شد؟ همون داستان خنده دار برای تو و دیگران و برای من شد ادای دینی برای رد اطلاعات آورده.
باید از قالب تخیل استفاده می‌کردم تا بتونم حرف‌هایی بزنم که بعدش نه تنها ولایت تفرش  که موضوع کتاب درش رخ می‌ده، بلکه کل ایران بهم نخندن.
هر ناشر و اوستا کاری هم که رسید یه خط دستم داد و این کتاب بارهای شاید ده پانزده مرتبه دوباره از نو نوشته و تمام می‌شد. اما کار کامل نبود. چون من نویسنده نیستم. 
مهم توضیح این فسانه‌ها نیست. موضوع مهم،  بلایای‌ست که از همان جناح ذلیل‌مرده‌ی گور به گور شده‌ی در به در از در و دیوار زندگی‌م باریدن گرفت. 
همه‌اش با خودش مهر و خط و نشون داشت که از کدوم سمت و سو به طرفم نشانه رفته. و عجیب‌تر این‌که اتفاقاتی که در کتاب می‌افتاد وارد زندگی  می‌شد. مثل پریا و سقوطش بعد از سقوط هومان. بیماری و عملش، بعد از بیماری، هومان.
با این همه ایمان داشتم به گردنمه و باید زودتر بنویسم تا تموم بشه.
از طمع انسان غافل نباش که افتاده بودم گیر خودم
فکر می‌کردم اگه این کتاب چاپ بشه، با اون فضا سازی‌ها و ......... چه بترکونه!!!!!!!!!!!
دین و شرط و فلان و اینا دیگه از یاد بیرون شده بود. 
وضعیت اقتصادی هم مد نظر بود.
دیگه ابلیس جونه‌مرگ شده بریز. من جمع کن. او بکش، من بکش هر نوع بلا ..... تا تق خانواده‌ای که درآمد. تنهایی و مشکلات این مسئولیت مادرانه و همه و همه
نمی‌ذاشت کار سه سال اخیر  به خوبی جلو بره
تا دیروز که مچ خودم رو گرفتم.: « چی هی می‌گی، مطلب رایگان را کسی نمی‌خونه؟ نمی‌خواد قصه‌ی صغری ننه بگی شونصد صفحه .
چهار خط بگو و برو. تازه اون‌جا هم نشستی و اگر کسی خواست خفتت کنه و باهات کل بندازه می‌تونی جواب بدی
  از کجا معلوم صبح از خواب بیداری بشی؟ تکلیف ادای دین و اینا چی می‌شه
  در چند صفحه جوهره‌ی موضوع را در نت گذاشتم.  دندون طمع مادی هم کنده شد
امیدوارم این جنگ هفتاد و دو ملت ابلیس ور پریده با من ختم بشه


از دیروز با احساس امنیت بیشتری راه می‌رم و نفس می‌کشم
چیزی نمونده که کسی بخواد منو ازش منصرف کنه
تازه اون‌موقع جواب می‌دادم. بابا تخیلی‌ه!  توقع توضیح منطقی داری؟
ولی الان نمی‌شه از زیر هیچ قسمت‌ش در رفت واز بابتش می‌شه هزار زهر خنده دید
اما مهم نیست. 
من دندون طمع خودم و ریشه‌ی آزار این دار و دسته‌ی غیرارگانیک را کندم
تا دیگه ذهنم منتظر رسیدن هیچ بلایی از سوی هیچ دوزخی ننشسته باشه
بلکه بریم چهار صباح زندگی کنیم