۱۳۸۹ آبان ۲۹, شنبه

مصارف دیگر




دهه‌ی سی‌ شاهنشاهی، ما ده ، چارده ساله بودیم شاید کمتر
کلاس پنج یا چهار شایدم اول راهنمایی
پدیده‌ای ناگهان به زندگی ذهنی‌ام راه باز کرد
هر چهارشنبه شب دل خوشی‌م بود، دایی‌جان ناپلئون ببینم و همه‌ی ما به فراخور حال
از این سریال خاطره‌های خوبی داریم
ولی چیزی که تازه این چند روزای تفکر  بهش فکر کردم
بی‌خیالی خوش و سیال سنم بود
که چه‌طور منقش می‌شد
رنگ می‌گرفت
و تعاریف تازه پیدا می‌کرد
خب قدیما همه با هم قاطی پاتی زندگی می‌کردن و در نتیجه
باز هم به فراخور حال، به طور معمول سه‌دو یکی، از بچه‌های فامیل توی خونه‌ی درندشت ما ول بودند
و  مثل انسان های نخستین
از دیوارو درخت می‌رفتیم بالا، ولی فقط در جهان‌م همین بودن
نه بیشتر. 
سعید نشونم داد این‌ها مصارف دیگری هم دارند
یکی‌ش هم عاشق شدن
چه بسا ما هنوز هم متوجه این مصرف ناکارآمد نشده بودیم و داشتیم
هم‌چنان حال دنیا رو می‌بردیم
هان؟ نه؟



چندتا فیلم خوب

[singing-angel-gift-72.jpg]



چنی حرف در می‌آرن بعضی‌
یه روزا، اهل کار نیستم
و یه روزا به شدت، کاری‌ام
این چند روزه هم همین حالی‌ام
جبرئیل همین نزدیکا و منم حسابی نوشتنم می‌آد
البته ، 
از فیلم خوب هم غافل نشو
یه چندتا فیلم خوب هم دیدم


هم‌چنان هم کاری‌ام


شما خوبی؟

۱۳۸۹ آبان ۲۶, چهارشنبه

خاطره‌ی سرخ یاقوت





یاقوت، زن قرمز پوش میدان فردوسی
و ....... خلاصه داشتم
  برنامه‌ای از بانو فرشته پخش دوباره خاطره‌ای را تازه کرد
  به‌قولی گلی: بخوای مهشور بشی، باید یه کار بزرگی بکنی که اسمت بیاد سر زبونا؟
حالا تو فکر می‌کنی، یاقوت رو فرشته کرد یاقوت؟
یا یاقوت فرشته رو برای همیشه الهه شهر خالی؟
این دو مکمل هم بودن؟
نه. یاقوت ، یاقوت بود.
حتا اگر فرشته ترانه‌ای هم نمی‌خوند
یاقوت هر روز در ذهن هزاران عابر ثبت و مرور می‌شد.
خیلی از نسل ما و پیش از مایی‌ها صرفا برای دیدن گل روی یاقوت میدان فردوسی رو افتتاح کردیم؟
اولین بار که تنها به اون‌جا رفتم، برای دیدن یاقوت بود که به برکت انقلاب یه لچک توری سرخ سرش بسته بود
پیش از اون هم بچه بودم که بزرگی ما را جمیعا برای دیدن دو شیفته عشق برد
یاقوت و مریم ، گل‌فروش میدان، دربند
زنی که به صورت داریوش اسید ریخت
واوووو برای همین من عاشق نمی‌شم دیگه.
اصلا حوصله خودخواهی و تملک و اینا ندارم
نه برای خودم و نه از او
ولی یاقوت شدن هم عالمی داره
خوشا عشقی که ازم یاقوتی بسازه



شرمنده، فایل صوتی اصلاح شد

۱۳۸۹ آبان ۲۴, دوشنبه

دوباره یک کشف مهم دیگه



جاتون خالی، یه کشف مهمی کردم به وسعت زندگیم
تا فراموشی هست، وضع انسان هم همیناست
منم یکی‌ش، هر از چندی یه نموره به این کشف مهم نزدیک و دوباره نصف راه از خر شیطون فراموشی پایین می‌آم
و می‌گذرم
همین الان دوباره دیدمش و خفتش کردم کنار دیواراتاق. 
همون‌وقت که لازم بود لحظه‌ای، 
تنها لحظه‌ای بایستم و خودم رو نگاه کنم
چرا دو روزه انقده از خودت شاکی‌؟
انگاری مریض حالم،  یه نموره بی‌حالم و یه‌جورایی
نا دوست داشتنی. 
 از خودم شاکی‌ام، برای کارهایی که باید انجام بدم و
در حال،  اکنون نمی‌تونم
 بگو یک صفحه، کار؟ ابدا. نمی‌آد.
شما که همگی استاد رسم‌الخط و می‌دونید ذوق باید خودش این‌جا حضور داشته باشه
وقتایی که هست روی پا بند نیستم. با تمام انرژی دارم همون کار را می‌کنم
وقتی نیست. می‌شه عین، کف دستی که مو نداره.  بکن.
  چه گیریه؟ به خودم دادم!
 زیادی ازخودم توقع دارم و داشتن و
بیچاره شدم

فکر می‌کنم، خیلی مهمم و نمی‌شه هر لحظه یه چیزی  خلق نکنم. 
یکی نیست بگه، حالا مگه فکر کردی چی هستی؟
کی هستی؟
نه‌که خودتم باورت شده ، خدایی؟ 
فکر کن یه فیلم خرید پستی برام آوردن دم در گرفتم. دلم لک زده نگاهش کنم
خجالت می‌کشم نمی‌تونم. 
یعنی این وقت روز ، با این آفتاب زلال، بشینم فیلم نگاه کنم؟!
استخفر... توبه.  یهو دلم برای خودم سوخت. گفتم:
نه......
  تو هم نازی، گاهی حیونی و خسته می‌شی.
ولی قرار نیست هنوز انتظارات خانم‌والده رو بر کولت حمل کنی
بزارش زمین و نفسی تازه کن. تاریخ مصرف همه این‌ها تا قبل از بیست سالگی بود
نه حالا که وقتش شده، بری لنگر رو بندازی چلک و این پا رو بندازی روی اون پای بازنشستگی
فکر کن؟
از خودمم رودواسی دارم






۱۳۸۹ آبان ۲۳, یکشنبه

آرزوهای نیمه کاره


مرد وارد جهان رویا شد و رفت بالا
بالا و بالاتر
همون‌جا که می‌گن خدا هست و درما نیست
از طبقات چندگانه گذشت و از بین ابرها می‌رفت که به ساختمان بزرگی رسید
مرد سالخورده‌ای کنار در نشسته بود پرسید:
ببخشید: می‌شه بدونم این‌جا کجاست؟
نگاه شفاف مرد براندازی کرد و گفت: « انبار هدایا. می‌خواهی ببینی؟ »
در بزرگ قدیمی با غژه‌ای باز شد و قدم به درون سالن عظیمی گذاشت
که، پر از هدایای خاک خورده و تار عنکبوت گرفته بود تا، سقف
پرسید: « این‌ها چی هستند؟ »
- آرزوهای فراموش شده.
 دوباره نگاهش را بر هدایای کوچک و بزرگی کشید که کادو پیچی شده چرت می‌زدن
.: « چرا ؟ »
- وقتی آدم‌ها  آرزویی می‌کنند؛  در سیستم ثبت و بسته‌ها آماده می‌شه تا به وقت مقرر به دست صاحبان آرزو برسه. 
اما از جایی که آدم جماعت دل کوچیک و فراموش‌کاره
آرزوها هم خیلی زود از یاد می‌ره
در نتیجه خداوند انباری از آرزوهای نیمه کاره داره که باید تا ابد خاک بخوره.
چون نیمه‌ی راه
رها شده‌اند



آرزوهای ناتمام


خب همیشه همینه
به چیزی که داریم قانع نیستیم و نتیجه این‌که هیچ وقت آروم و قرار نداریم
اول مشکلش این بود خودش رو برسونه عروسی خواهر زاده‌ی گرام در کانادا
چه حالی داشت فقط خدا می دونه
کچلم کرد بس‌که نق زد و هول و ولا داشت
که اگه بشه، اگه نشه، .............. خلاصه که خدا براش خواست و به مراسم رسید
از بعد از مراسم؛  هر روز آف‌لاین و پیام می ذاره که آی شهرزاد کجایی؟ نگرانت شدم
 می دونستم دردش چیه و موضوع نگرانی برای من نیست 
جواب هیچ یک را ندادم
خب ما وقتی به آرزوهامون می‌رسیم باید بعدش بشینیم و به باقی راه به پردازیم
  می‌دونستم فقط نمی‌خواست از باقی اقوام جا بمونه
یک هفته‌ای می‌شه که شبانه روز می‌بینم در اینترنت
صبح یک پیام فوری ازش داشتم که گفتم نکنه خونه‌اش آتیش گرفته و باید از این‌جا به تورنتو آتش نشان بفرستم؟
بالاخره جواب دادم
حدسم درست بود
حوصله‌اش سر رفته و تورنتو شده کوفتی
همیشه همه‌ی آرزوها همین‌طوری‌ست
بیچاره آرزو؛ اسمش که روشه
تا وقتی شیرین و خواستنی‌ست که آرزو باشه؛ وقتی به دست اومد
خب دیگه آرزو نیست و شده و در نتیجه یک انگیزه از زندگی ما حذف می‌شه
تا وقتی دور از دسترس و دست نیافتنی به هر دیواری سر می‌کوبیم
ولی به محض اجابت می‌مونیم که خب حالا چه کنیم؟
مثل احوال این رفیق نامرغوب که همیشه به یکی نیاز داره تا بهش احساس رضایت القا کنه
گرنه به‌قول خودش کنار نیاگارا هم حال نمی‌ده
فکر می‌کنی ما غیر از این باشیم؟



جاودانه نیستیم





Butterfly - mihail aleksandrovوقتی می‌گم، جاودانه نیستیم و قدر هر لحظه را بدونیم
که هیچ پیدا نیست، فردا کجاییم؛ اخم دوستان می‌کشه به هم و اه
باز حرف مرگ رو زدی
صبح بیدار شده و طبق معمول روزه و ساعت 11 پیش از ظهر به قصد خرید اسباب افطار می‌ره بیرون
حالا چی می‌شه که ماشین روشن بوده و یهو هوس می‌کنه از عقب بیاد و یه نیم‌چرخی هم بزنه
و صاف این بنده‌ی خودا رو چنان بچسبونه به درخت که به رسیدن هیچ کمکی راه نمی‌ده
بالاخره ماشین آتش نشانی می‌آد و ماشین پیچیده و له شده رو می‌کشه کنار
تا همه‌ی امید فرداها را پیش چشم بچه‌ها و شوهرش دربیاره
 با یک جواز فوت
همه چیز تموم شد
امروز ، روز سنگینی بود و  تو خونه پرسه می‌زدم
کی می دونست یه جای دیگه خونه‌ی فامیل چه خبره؟
جان مادر و پدر و جد و آبادتون جمعیا زندگی روباور کنید
و جرات کنید باور داشته باشیم
جاودانه نیستیم
و باید هر لحظه  زندگی کرد که وقتی قراره بیاد همین‌طوری به سبک فیلم ترسناک می‌آد
انگار یکی نشسته پشت ماشین و اومده محکم خانم را کوبیده به درخت توی حیاط خونه
فکر کن!
ماشین گذاشته دنبال راننده‌اش
همه‌جور تصادف به ذهن آدم می‌آد، جز تصادف با ماشین، خودش
دیگه فکر نکنی جاودانیم و
همه چیز رو بندازیم پشت گوش فردا






ابتلای به کلمه




می‌دونی ابتلا یعنی چی؟
از بلا می‌آد و بلا یعنی آزمون‌
از جایی که درآغاز کلمه بود 
و خداوند هم کلمه
و جهان را با کلمه خلق کرد
و ما عاجز از خلق این همه زیبایی و استفاده از بهترین کلمات زندگی
باید وسواسی تر از کلمات استفاده کنیم و کمتر نق دنیا رو به جون اسلام و خدا و پیمبرش بزنیم
واقعا که
چه توقعات که ما داریم
حالش نیست از چهارتا واژه‌ی نیک سرشت برای هم استفاده کنیم
بلکه احوال‌مون بهینه بشه و روزگار به سوی به‌روزی پیش بره، هی می‌گیم: 
خدا کیلو چنده؟ 
 این خدا کجاست که ما این همه درد نکشیم و
همه‌اش زیر سر اسلام و پیمبرشه و ....
بلکه کمترگرفت وگیر زندگی رو به گردن خدا بندازیم و مسئولیت‌های خود را بپذیریم
ما در استفاده از زیبایی و خلق آن عاجز و ناتوانیم و از جایی که ما خالق زندگی‌های خودیم
پس کسی جز ما به ما مجرم نیست
فعلا با غرورها حال کنیم، ممکنه استفاده از واژگان خوب و مثبت من‌مون رو آب کنه
و همه‌ی غرور و شخصیت و هویتی که این سال‌ها دست و پا کردیم


یکباره آب بشه
نه؟
روز ، روز من است و 
روزگار هم از آن من







از عربی تا آرامی



الحمدالله که بالاخره فهمیدیم از ایی قرآن هیچ نفهمیدیم که دیگه کسی به جونش هی نق بزنه
که چرا ایی‌طور، چرا او‌طور 
از قرار پیدا، قرآنی که تا به حال بهزبان فصیح و بلیغ عربی بوده، آرامی از آب دراومده و فهمیدن
همه‌ی ترجمه‌ها و تفاسیر هم غلط شد
از آیات حجاب تا هر چی باهاش حال نمی‌کنی
ما که با عربی‌ش هم حال می‌کنیم، ولی اگر بناست زبان آرامی باعث بشه
عده‌ی بیشتری باهاش به آرامش برسند؛ مام حرفی نداریم
شاید بالاخره بعد از هزار وچهارصد سال فهمیدیم، اول مرغ بوده یا تخم مرغ؟
و بناست بابت چه جرایمی حساب پس بدیم
و امید بسیار که بالاخره یکی بگه ، بابا این آدم بیچاره بنا بود بر زمین خدای‌گونه زیست کنه
هیچ جرم هم نیست و همه‌ی نفوس آدم می‌تونه برگرفته از ذات اقدس باشه
شاید این وزارت فخیمه‌ی ازما بهترون هم گیرش رو از ما برداشت
از مزاح که بگذریم
خدا کنه بیهوده مبتلای کلمه نشده بوده باشیم
ابراهیم مبتلای کلمه شد اون‌همه پوستش رو کندن
ما که یه نموره به خواب ابتلا و آزمون رفتیم، حال و روزمون این شد
وای به ابراهیم که تاریخ هم شاهد، ابتلای او به کلمه بود

...