۱۳۸۹ آذر ۶, شنبه

از سر واکنون


عجب حالی دارم از صبح، دل‌تون نخواد
ولی کاش می‌شد، مدام ساکن بهشت باشیم
روزهایی که این‌ورم و
نرم و سبک راه می‌رم و
گل‌های خونه را درک می‌کنم و
  نور آفتاب و آسمون و نگاه همسایه، طلایی می‌شه و
تو دلم قند آب
چه آدم خوب و دوست‌داشتنی‌ ازم در می‌آد
خودم بیست دقیقه یه‌بار یه بیست در آینه بهش می‌دم که به بیستش ده بریک به‌توان n
وقتایی هم که سراز محله‌ی بد ابلیس در می‌آرم
خودم از خودم بیزار می‌شم
وای به اطرافیان
خلاصه که باید این روزهای بهشتی بیشتر بشه
و عادت ترس و اندوه، منه بیچاره از سرم بیفته



۱۳۸۹ آذر ۵, جمعه

بین دو جهانی


همین‌جوریا یه جورایی شدیم که از اول‌ش نبودیم
امروز سر انگشت حساب می‌زدم
کله به دیوار کوبیدم
سر به آسمون گرفتم... هر کاری بگی کردم، بلکه دو صفحه عاشقونه بنویسم
یه دیالوگ ساده بین دو دختر جوان درباره‌ی یک حس لطیف
ولی ناآرام
نشد که نشد
آقا نگو به کل از حس افتادیم
بس‌که به خودمون گیر دادیم، وارد تو هم نشیم
از هر چه تجسم نرم و لطیف عشوقولانه افتادیم
خب با این حساب تا ابد هم تجربه‌ی عشقی نخواهد بود
چون اصول و پایه خراب شده
نمی‌تونم تجسم کنم
هیچ نوع
اصلا دیگه انگاری بلدش نیستم
تاحالا فکر می‌کردم، فقط از شعر سر در نمی‌آرم
نگو از عشق و تجسم هم دور افتادم و در یاد ندارم
فکر کن برای هر جمله با خودم کلی کلنجار می‌رم که ...!...این
احمقانه می‌شه، اه !!!! چه دختر چیپی می‌شه!  اوه... این‌که دیگه لوس بازیه
همین‌طورشما بگیر تا هرجا دلت خواست همون‌جا
اومدیم سالک بشیم، اونی‌هم که بلد بودیم از یادمون در رفت
این‌ورم هیچ پخی نشدیم
نه دنیا موند و نه آخرتی داریم
موندیم بین دو جهانی


۱۳۸۹ آذر ۴, پنجشنبه

اصلا ما قهریم


یه کلیپ ساده می‌تونه کلی پیام داشته باشه
و ما را به خود و همین‌طور به شمای خالق بچسبونه
و این حس، تشابه و نزدیکی می‌تونه  کلی از سوالات بی‌پاسخ مانده را جواب بده
دیگه نمی‌گم، چرا به حرفای مخلوقات گوش نمی‌دی
منم اگر هزاران هزار سال طرح می‌زدم و خراب می‌شد
دلسردی کارگاه را می‌بست و چه بسا تا الان لبو فروش شده بودم
نمی‌دونم شما بعد از تخته کردن کارگاه خلقت به چه کار مشغولی
ولی کاش یه تابلو می‌زدی
این واحد صنفی به دلیل عدم موفقیت تا ابد الاباد تعطیل شد
مردم سرکار خود بروید
که ما از خدایی خود خیری ندیدیم
هرچه ساختیم شما به ما خندید به جای این که برای ما کف بزنید
 دنبال شیطان ذلیل شده‌ افتادید و هی نقاشی‌های ما را خط خطی کردید
و به سخره گرفتید
ما اصلا نمی‌خواهیم
اصلا هیچی هم نمی‌سازیم
اصلا ما قهریم
اصلا راست می‌گید خودتون طرح بهتری بزنید و .........


النکاح سنتی



گاهی فقط، می‌شنویم
گاهی هم گوش می‌کنیم
یه چی میترا گفت، مجبور شدم دوباره به موزیک پیوسط پایین گوش کردم
بعد از خداد دفعه که این چندساله این آلبوم را شنیدم
 تازه با اشاره‌ی دیگری
 توجهم به سمت گفتگوی ناگهانی یک پدر و پیچوندن دختر جلب و
کانون ادراکم نرم سرخورد به ایام حضرت پدر
شونزده پونزده ساله بودم که یه روز یه مزاحم تلفنی که اون‌موقع
بسیار رایج بود،  چند دقیقه‌ای پای تلفن نگه‌م داشت
نگو از اون اتاق حضرت پدر گوشی را برداشت و صدای
زمخت یکی از پسران آدم را از آن سو شنید
خانم‌والده سیستماتیک برای این‌که اسم محصولش بد در نره یه ماله روش کشید و گفت:
خواستگاره حاجی. چیزی نگو
ندا آمد که،
خانم برو ببین پسره کیه؟

از همون وقت ما فهمیدیم، تنها رابطه‌ی قانونی برای یک دختر خونه
رابطه‌ای‌ست که به سفره‌ی عقد النکاح سنتی  ... ختم بشه
 دیگه دنبال یه هم‌بازی توپ باحال نمی‌گشتم که کل داستانش با دو تا سینما و یه بستنی خوردن هم می‌آمد 
بدل شد به آرزوی شاهزاده‌ی سوار بر اسب سپیدی که معمولا یا نعل اسبش در رفته
یا پلیس خوابوندش، پارکینگ 
یا پشت ترافیک گیر کرد و معمولا یکی دیگه رو عوضی پیدا می‌کرد
خلاصه که هر چی می‌کشم از این رویاهای خوش و غلط نژادی بود


همه چیز، جز دردسر



آخرش نفهمیدیم، 
سر وته گناه و ثواب عشق، چند وجبه؟
از عصری که دندون لقش رو کندیم
گفتیم، هم‌چینام مال من نبود
فکر می‌کردم
  باید مثل همه عاشق بشم
و چون همه ادای عشق و عاشقی رو در می‌آوردن
ما به آدرس هر کی رفتیم
محکم خوردیم به آخر، یک کوچه‌ی بن بست
و 
فهمیدیم، فطرتا این‌کاره نیستیم
ولی از جایی که هنوز یه چیزایی، حتا یک موزیک خوب
باعث می‌شه فکر کنم، عشق یه جایی هست و باید دوباره دنبالش بگردم
و از جایی که به این تنهایی عادت کردم
چند آهنگ دیگه  گوش می‌کنم تا کانون ادراکم بره
یه جای دیگه، جز عشق



۱۳۸۹ آذر ۳, چهارشنبه

مگه عید نیست؟



فکر کردی مهمه ؟
معلومه که مهمه، اسمش که عید هست
اصلا هم مهم نیست این روز را به عید بودن قبول داشته، یا نداشته باشی
مهم اینه که در یک تقویمی ثبت شده، امروز عید
و عید بهترین شادی و بهانه است برای جشن و سرور
جشن گرفتن برای تمامی موهباتی که به نام زندگی ما به رسیده
همین که در این زمین،  چهار فصل زندگی می‌کنیم
روز، خورشید و شب،  ماه و ستاره می چینیم
در این زمین خنده هست، امید هست، عشق هست
مهربانی هست، شوقی در نگاهی هست و رویاها و آرزوهای بسیار
همین که بوم سفیدی برای کشیدن این همه طرح داریم دلیل سرور نیست؟
یا ...
یا نه، عید و جشن باید دلیلی محکم داشته باشه.
چون ما آدم‌های خیلی مهمی هستیم
و کی گفته الکی باید به زندگی بخندیم؟
ها....؟
 وقتی فلانی اخم‌ش تو هم و دلیلی برای یک لبخند، یک جواب سلام خشک و خالی به تو
یک ذره مهر  نداره، کی گفته تو بگی عید و بیا جشن بگیریم؟
گندم خانم هان؟!
این می‌شه من
من هم که از کل و وحدت وجود منفک و می‌شه،  من
و چون بعضی انقدر من،  دارند که نتونند به کسی یه نخود مهربانی کنند، کی گفته 
گندم خانم بگی عید و بیا بخندیم؟
نخند
مثل برج زهر مار همه عمر را سپری کن و در پیری
فحشش را به زندگی و روزگار بده که چرا سیرک متحرکش هر روز پشت خونه شما پارک نبوده
خب هم محلی، در تقویم من هر روز و هر لحظه عید و 
از این رو این عید 
 بر تو مبارک

در راه است



سخت نگیر، ولش کن
خودش می‌ره
به‌خدا!
ما کردیم شد
تو هم،
ببین می‌شه
تا وقتی بهش گیر دادی و آویزونی
 نگهش داشتی
همه چیز را رها کن
لحظه شو
آن شو
اینک شو
خودش خواهد آمد

۱۳۸۹ آذر ۲, سه‌شنبه

خواهر ... جون خواهر


خواهر

جون خواهر
این جوون رعنا که زیر درخت خوابیده می‌شناسی؟
آره خواهر، او عاشق گل‌رخ دختر حاکم شهر ....
اینا رو یادت می‌آد؟
از بچگی یه چیزایی به گوش‌مون خوندن که از اصل چپه زندگی کنیم
دبستانی بودم هنوز که این قصه‌ها وارد ذهنم شد
مدتی هم کاری نداشتم جز خوابیدن زیر درخت‌های مختلف خونه
بلکه یه جفت کبوتر سپید بیان و اون بالا روی یکی از شاخه‌ها بشینند و از اسرار مگوی زندگی بگن
و منم اون زیر یواشکی بشنوم
چه بسا حتی منتظر بودم بشنوم، خواهر؛ جون خواهر
این دختر بیچاره رو می‌بینی که این زیر خوابیده؟
قراره یه روز عروس شاه بشه یا نمی دونم شق‌القمر کنه
ها پس چی؟ مگه ما نمی تونیم شق‌القمر کنیم یا عروس شاه بشیم؟
مگه رو پیشونی سیندرلا نوشته بود که شد؟
یعنی از بچگی منتظر بودم یکی بیرون از خودم، خبر از من بیاره
وای چه آش‌شله‌قلمکاری بود زندگی من
حالا که به عصر خود شناسی رسیدیم و با هزار جون کندن به سکوت درون بازگشتیم
و امید از غیر‌های بیرونی کشیدیم و به خود دادیم
جز سکوت هیچ چیز نمی‌شنوم
سکوت
و سکوت و سکوت
کاش از بچگی تو گوش‌مون خوانده بودند
اونی که اون‌جا نشسته و به هیچ چیز فکر نمی‌کنه می‌بینی؟
اون یک آدم واقعی‌ست که دنبال خدا می‌گرده
بلکه الان به یه چیزایی رسیده بودیم
باور کن با این همه بلغورجاتی که از انواع کتاب رفته توی سرمون
کی می‌تونه وسط این همه منطق و علم و دانش خدایی ببینه؟
ببینی هم نفی می‌کنه و می‌گه، این‌ها خیلات


۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه

ساخت و ساز، خاطرات رنگین کمونی



خدا نگه‌داره این سنن ایرانی 
از جمله همسایگی 
از جمله، دوستی‌های قدیمی و صمیمی 
دوست از اون قسم واجبات زندگی‌ است که کهنه‌اش خوب جواب می ده
دوست نو فایده نداره
تا بخوای بشناسی، آیا او باشه،  نباشه، هر چی از آب در بیاد
وقت زیادی نیست که باهاش خاطرات رنگین کمونی بسازی
ولی
وقتی از کوچه پس‌کوچه‌های، همسایگی
یکی به دیدنت می‌آد
یک بانوی تمام عیار
که به قدر بیست سال باهاش خاطره داری
به قدر بیست سال هم با هم حرف داری
از خاطرات پشت سر 
از همه دیوونه بازی‌های جوانی
چنان‌که افتد و دانی
از محله‌های خلوت قدیمی و همسایه‌های پشت و روبرو
حتا از بقالی سر کوچه که می‌گی، آخی یادش بخیر
اون
آخی اونم یادش بخیر
خلاصه که تو دائم داری خیر می‌دید و می‌گیری
خدا کنه هر آدمی در سن پیری یک دوست قدیمی داشته باشه
تا مونس توهمات تنهایی پیریش بشه

۱۳۸۹ آبان ۳۰, یکشنبه

عبور باید تا راهی گشود


نه گمانم رخ داد زیبایی کنار این همه بغض ممکن باشه
نه گمانم با این همه خشم، این همه شکوه و اون همه ناله
زیبایی در خونه‌ای را بزنه
پر از نفرت ، پر از کین قدم برداشتن
پر از خشمن در آینه نگاه کردن
اندکی از خشم تو کم نمی‌کنه
فقط به جامت زهر خواهد ریخت
منتظر نشین تا خدا کیفر دشمنانی را که در ذهنت، خانه کردن را بده
تا تو باورش کنی
تو ببخش
تا بتونی خدا رو کنارت
از پشت این‌همه خشم و نارضایتی ببینی
که منتظره تو در امروز و در لحظه خلقتی تازه کنی
پشت هیچ اندوهی، جای خدایی نیست
که ذهن مکار خانه کرده


باید خندید
از ته دل خندید
به لحظاتی که با سرعت از تو دور و 
به نیستی نزدیک می‌شن





جنگ تا صلح یه خنده



همین‌طوری که روی کاناپه لم داده و به بهانه‌ی درد کردن خستگی از تن
چندریالی احمقانه‌ی کره‌ای می‌دیدم
به این نیت که با سادگي ش برم
متوجه شدم از یه چیزایی حرصم می‌گیره، که هیچ لزومی هم نداره  بگیره
مثلا دوماد خنگ احمق، لج منو درمی‌آره
ولی پدر زن و همسر گرام بهش می‌خندن و پدرش هم درنمی‌آرن
و من هی متحیر می‌مونم،چرا اینا به این می‌خندن؟
چرا نمی‌زنن پدرش رو در بیارن یا این سرخونه رو
بندازینش بیرون
در خنده‌های حرص درآر سوم و چهارم به راز بزرگی پی بردم
عادتا از یه چیزایی حرصم می‌گیره که نباید و می تونه که نگیره
خب اون‌ها می‌خندن و لحظه‌ای بعد فراموش می‌کنند
 در  زندگی حقیقی فکر می‌کنم اگه به خودم باشه
در هر مورد پدر داماد را درآوردم 
و فکر می‌کنم زندگی جدی تر از این‌هاست که درش حماقت کنی
 خیلی سخت گرفتم و تا این‌جا اومدم؛ نه؟
آره. شما نگو خودم فهمیدم، چه سه‌ای کردم
به چه چیزها که می‌شد خندید
و به جاش جنگیدم


دری همیشه باز


وای که وقتی این انرژی‌ها می‌زنه بالا
دیگه نمی دونم چه کنم
مثل تراکتور کار کردم
مثل دوچرخه پا زدم
مثل خودم خندیدم
رفتم، اومدم، هنوز یه عالمه انرژی دارم که نمی‌دونم چه‌کارش کنم


کی بود می‌گفت: چه کنم، چاره کنم، یه چیزی بدید پاره کنم؟
مثل حکایت اینک
دیدی؟
وقتی اون پایین می‌افتیم، فکر می‌کنیم همه درها بسته و 
رسیدیم به آخر خط ایستگاه دنیا
وقتی  می‌ریم بالا هم خودش یه جور

خوبه روی همه در و دیوار خونه ثبت است
هست اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور

فقط به یه‌چوکه یادآوریم احتیاج داریم
یادآوری نور، شوقی زلال
دری همیشه باز 
یادآوری این
که

تاریک‌ترین لحظات شب
دقایق پیش از سپیده است

چی بگم جز، شکر؟





بعد از مرگ هر پاپ اعظم که بین آدم‌ها می‌رم
وقتی برمی‌گردم خونه تا شب باید هزاران سجده کنم که،
خدایا شکر، که ذخیره‌ی بالایی از روحت سهمم کردی
شکر که 
شهرزادم آفریدی، نه حتا یکی مثل اخوی گرام
یا مثل فلانی و بهمان و اینا
شکر با همه سختی‌هایی که کشیدم، خودم موندم و چیزی عوضم نکرد
شکر که قدرتی بهم دادی که، بتونم خودم رو حفظ کنم و باورهام رو چارچنگولی نگه‌دارم
همه‌ی مبارزه‌ام در زندگی این است که به سمت بالا برم
به سمت شما
اجازه ندم به مقابله تحریک یا به خشم وادارم کنند
یه باوری از شما که تا قیامت نگهم داره
شکر که باورت دارم
  این باور باعث شد از هنگام تولد مونسم شما باشی
با شما بخوابم، با شما چشم باز کنم و از شما بطلبم 
و همیشه سرم را بتونم بالا بگیرم و مستقیم در چشم مردم نگاه کنم
وقت نماز ظهر هزاران سجده‌ی شکر کردم 

شکر که ما رو ما آفریدی