۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه

ژن‌، حضرت پدر، آدم


 کشف می‌کنم 
نه تنها ژن‌م به حضرت پدر، آدم 
نکن بدتر کن شد
بلکه این ژن بدل به باکتری شده که با سرعت بسیاری در حال تکسیره
صبح‌هایی که هیچ کار فوق‌العاده‌ای ندارم و قرار نیست فیل هوا کنم
شب زودتر از همیشه خوابم می‌گیره و صبح زودتر از همیشه بیدارم
اما 
امان از شبایی که صبح‌ش قراره برم بیرون
نه تنها بی‌خوابی می‌آد سراغم
بل‌که بهترین فیلم‌های تاریخ سینما تا بوق سگ 
اون شب پخش می‌شه
یا رفیق رفقای عهد باستان هوای من به سرشون می‌زنه و تلفن‌ها به صدا در می‌آد
و خلاصه که می‌ریم به عهد دبستان
 که شب بی‌خواب و صبح خواب به مدرسه می‌رفتم و منه بی‌گناه فکر می‌کردم تنبلم
نگو ایرادات ژنی داشتم

الانم دچار همین حالم

باید بخوابم و خوابم نمی‌آد

خب همین‌طوری اون بدبختام سر از درخت سیب درآوردن
نه؟



منو ببخش



http://img1.liveinternet.ru/images/attach/b/3/29/417/29417386_Forever_friends_33.jpg




قدیمی‌ها یه چی می‌گفتن: 
آدم باید نیتش درست باشه
مام از جایی که به نیات‌مون شکنمی‌کنیم، انشالله که خیره
خب هم‌محلی‌های قدیمی‌ای این‌جا دارم که بعضی گاه گداری این‌ورا می‌آن
امیدوارم  بعضی برای دیدن این پست حتما این‌ور بیان
بعضی از شما را ناخواسته رنجوندم
چه روی صفحه و چه پشت صفحه
بعضی را بدفرم، تکوندم، البته 
پشت صفحه 
بعضی فکر کردند در فلان پست تلخ،  منظور نظرم‌ند
قهر کردند، لب برچیدند
 بعضی‌هام اصولا منو اشتباه فهمیدند
بعضی هم بزرگی کردن و با صبوری زبونم رو یاد گرفتن و 
متوجه تصور خطاشون شدن و موندن
خلاصه که جمیع عالم و آدم، در این زندگی
شاید در جهان الست
شاید در زندگی‌های پسین و پیشین
جان پدرو مادرهاتون منو ببخشید
ما آدم‌یم و اومدیم برای آزمون و خطا داریم بزرگ می‌شیم
بزرگی به سن و سال نیست به ادراک آدمه که رو به بالا می‌ره
منم یکی از همین ذرات در سوی، کمال
خطا کردم ببخشیدم
بچگی فکر می‌کردم آدما در پیری از ترس مرگ آدم می‌شن
حالا می‌فهمم، اون‌‌موقع که فکر می‌کردم بزرگ شدم، و دیگران را پیر می‌دیدم
نه جوان که بچه بودم.
فکر می‌کردم خودم آدم بزرگه‌ام که فهمیده خرس تو کوه تخم نمی ذاره
در نتیجه خطای زیادی هم کردم که در لحظه فکر می‌کردم
کاملا حق با من است
هم‌سایه، هم‌محلی، هم‌شهری ، هم‌هستی هر که هستی
نوکر پدر و مادر و جد بزرگوارتم
نفهمیدم. 
به زبان مبارک به هستی اعلام کن 
من را بخشیدی
لطفا

خواهش می‌کنم

شیرین عسل، وار


از صبح یه دفترچه یاداشت 
گذاشتم توی جیب و راه افتادم
وسط هر کاری که انجام می‌دادم، هرموقع کسی به‌یادم می‌اومد
می‌ایستادم، می‌ذاشتمش روی دفترچه، اسم‌ش را نوشتم 
و
خوبه خوب نگاهش کردم
بعضی از جنس، رنجش بود
برخی هم از جنس، طلبکاری و حق‌خواهی
شکست پشت شکست به‌یادم اومدم و می‌نوشتم
چه اسمایی که شاید همین‌طوری دم دستی به یاد نداشتم، اون گوشه‌ها پنهان شده بودند
به یکی دو نفر زنگ
 زدم و تمام قد و با عرض ادب بابت رنجشی که در دل نسبت به‌من داشتن
معذرت خواستم و ان‌قدر شیرین‌زبونی کردم که گمان بردند الان اگه منو نبخشند
یک باقلوا از روی زمین حذف می‌شه و بخشیدن
کمی سبک شدم
افتادم یاد اون اسمایی که هنوز یادم نیومده و حتما ازم رنجیدن
دیدم وای همون بهتر که به یاد نیارم وگرنه تا فردا پس فردا باید طلب مقفرت کنم
اما چندتا از روزنه‌های جرم گرفته و بسته شده‌ی انرژی‌م باز شد
خوب اونا تا وقتی از من دل‌خورند، انرژی تلخ‌شون بهم می‌چسبه و انرژی نمی‌ره و بیاد
با برداشتن چسبونک‌ها، روزنه‌ها هم باز شد ودوباره  انرژی سرریز 


ببین
تا حالا انقده آدما رو خواسته ، ناخواسته
دونسته ، ندونسته
  آزاردیم 
که حتا یادمون نیست

  رنجش اونا روزنه‌هام‌و بسته، چون بهم چسبیده
بعد به خودم اومدم 
وای من اگه نتونم دیگران را ببخشم، تا ابد گیرم
پس خود به‌خودی من هم بخشوده خواهم شد
به همین دلیل بیا پست پایین
فعلا برم کیک را از توی فر دربیارم وبرگردم این‌جا



۱۳۸۹ آذر ۱۲, جمعه

صبح صورتی، اول هفته‌ بخیر




هفته‌ای که با عطر رز صورتی آغاز بشه
بی‌شک هفته‌ی مبارکی است
برای من که این‌طور شروع شده
یعنی تصمیم گرفتم شروع روز رو خودم انتخاب کنم
گرنه با امواج همسایه‌ی پشتی، روبه‌رویی، دست راست، دست چپی بری
فکر کردی پس چی؟
ببین صبح توی تخت حال‌مون خوبه
تا از تخت بکنی و از اتاق بیرون بیای
صد نوع موج اطرافت هست که هر کدوم می‌تونه بزنه و با خودش ببرت
منم خروار خروار گل‌دون توی اتاق و پشت پنجره دارم
که وقتی هنوز خام و تازه چشم به روز باز کردم
  قبل از همه به اون‌ها نگاه کنم، 
عطرش را نفس بکشم و خودم را با امواج طبیعت به روز می‌کنم
باور کن
معجزه‌ای بیرون در منتظر نیست
همه آغاز و پایان‌ها خودمونیم البته اگر باورش کنیم
لزومی هم نداره که به مرحله‌ي " کن‌" " باش " سهروردی رسیده باشی
اون برای داستان‌های خیلی بالاتر و ایناست
ولی کلاس اولش همیناست
می‌خوای باور کن ، نمی خوای نکن



۱۳۸۹ آذر ۱۱, پنجشنبه

جمعه، جمعه آقام



یه جمعه‌ی دیگه هم آغاز و وسطش ایستادم
وسط ، وسط، وسط
نه یه ذره این ور نه یه ذره اون‌ور
نشمردم چندتا جمعه در سهمیه رد شد
نمی دونم چندتا جمعه سهمیه دارم و 
نمی دونم چند جمعه‌ی دیگه هنوز هست
تا هستم و جمعه هست و نفس می‌کشم، جمعه ، جمعه است
حتا اگر کل هفته تعطیل بوده باشه
به‌قول آقا مجید ظروفچی، جوبچی، اداره چی
به تقویم من، جمعه، جمعه آقامه، شنبه شنبه آقام
باور کن منم برای همین عاشق جمعه‌ام
در تقویم حضرت پدر و حرم خدایی‌اش 
دو خانه بود و من در خانه‌ی کوچک و پدر جمعه‌ها
میهمان خانه‌ی کوچکتر و مام موندیم 
وسط جمعه
ای جمعه‌های خوب بچگی، 
چه زود گذشتید و
مرا در حسرت‌ها به‌جا گذاشتید
چرا این‌قدر عجله داشتیم زودتر بزرگ شیم؟
حیف نبود اون‌همه خاطرات شیرین؟
همه ، رفت؟


ثبت می‌کنم


در تاریخچه‌ی زندگی‌ام ثبت می‌کنم
اینک در ساعت 9:22 پنج‌شنبه شب، در اتاق کارم نشستم و
مستم
مست ، عطرمحبوب شب‌های پاییزی
ماکه این‌همه سال ندیده بودیم
داریم می‌بینیم گلدان محبوب‌شب پر از گل و عطر خنک مایل به پاییزش
رایحه‌ی جدیدی ساخته که عطر محبوب شب گرم تابستون نیست
یه عطر تازه است
بس‌که این‌مدت به برف و بارون و دما فکر کردم، از زیبایی‌ها غافل شدم
 اگه سهم ماست فرستادن انرژی نیاز باران به سیستم کیهانی و انگیزش هستی است
می‌فرستیم، خدایا از ما دریغ نکن یه پاییز خوب و پر از باران
حالا اگه از دستت در رفت مرداد انقدر سهمیه بارون و سیلت را مصرف کردی
یادت نبود تکلیف ما در این عصر انتظار؟
ولی بعد می‌رم به کشف تازه‌های این پاییز فراموش نشدنی
تجربه نشده و جدید
بعد از انجیر زمستانی
گوجه فرنگی ، پاییزه که موند به دلم تابستون یه هفت هشتا گوجه بده
و نعنای اهوازی که از بهار تا حالا با ماست 
هم خشک شد، هم بین شور نشست و هم با، ماست
تازه، در سبزی خوردن تازه هم مصرف شد 
دوباره جوانه‌های تازه‌اش رو روی خاک پهن و در رشد از هم جلو می‌زنن
ای خدا قربونت برم.  شکرت
اگه  تقدیرم  در تنهایی دیدی
به جاش یه چیزایی  دادی که نه گمانم اگه الان یه شوهر فشار خونی، دم موت بدتر از خودم
پیشم بود بهم می داد و چه بسا
 همه زیبایی ها را از یاد برده بودم
چون همه‌اش باید به فکر آقا بودم نه خودم
ولی 
حالا
حتا 
با رد،  نور بین سایه‌ی چین‌های پرده
روی زمین اتاق
وقت نماز
مثل چیز کیف می‌کنم
هر لحظه‌ام  یک تابلوی زیباست


چی فکر کردی؟
نکنه منتظری برای تنهایی‌  زنجه موره کنم؟
ابدا. 
من آنم که رستم بود پهلوان
برای هر رخ داد حتما دلیلی هست
که دوستش دارم



تب



چشمت روز بد نبینه
تا حالا دندون درد داشتی؟ آه
همون که عاشقی و اینا رو از یاد می‌بره
دندون درد مزین به ریشه‌ی عفونی چطور؟ اینم همونه که تا توهم تو رو می‌بره
باور کن
این جماعت پزشک بی‌شعور مملکت ما نمی‌دونن وجود عفونت و تب باعث می‌شه
کانون‌ادراک به سمت تجربه‌ی جدید بچرخه و ناخودآگاه تو وارد جهانی می‌شی که همون موقع نمی‌فهمی یه چی شده
چیزی که می فهمی درک تجربه‌ی جهنم و آخر دنیایی که دلت می‌خواد به یک لحظه عمرت تموم بشه
بیشعورها نمی‌فهمیدن این یارو که نود وچهاردرصد بدنش، حتا مغز به عفونت کشیده، الان در هپروته
و هی براش مشاوره روان‌پزشک توصیه می‌کردند
و چه‌قدر آدم با این تجربه دیدم
باهاشون حرف زدم
حتا آدم‌های تشنجی و کمایی
تا مطمئن شدم
درستش همونیه که بالا گفتن
از دیشب یه‌نموره نزدیکای اون‌جا بودیم
و وای که چه آدم بی‌خود و مزخرفی ازم دراومد
بعد که به صدقه سر آنتی بیوتیک و مسکن و تب بر و اینا شرایط بالینی به حد نسبتا طبیعی بازشگت
تازه چشام باز شد و دیدم
وای وقتی اون آدم بده می‌آد نمی‌تونی بفهمی آدم بده شدی
در باورم همه‌ی دنیا بد بودند
وقتی هم که آدم خوبه هستم، باز به همین دلیل خوبم که همه را خوب باور دارم
دلیلی نداره از چیزی نگران باشم و اصولا نرمش‌های ذهنی هیچ چیز لازم و به‌در بخور زندگی‌م نیست
و به‌طور معمول نیمه تعطیل کار می‌کنه و منم نیمه خاموشم
خلاصه که خدایا، همون وقت‌ها که افتادم وسط محله‌ی بد ابلیس
اختیارم با روح‌م نیست و ارتباط‌ها همه قطع شده
تو نگهم دار که سه نکنم



۱۳۸۹ آذر ۹, سه‌شنبه

برف بازی


حتا اگر در سال صد و پنجاه روز هم تعطیلی داشته باشیم
باز آخرش تعطیلی، تعطیلیه و من هم‌چنان کودک
وقتی صبح از این شونه به اون شونه می‌شدم برای کندن از رختخواب
حتا با این که در دلم تکرار می‌شد، فیتیله امروز تعطیله
باز یه چیزی نذاشت اون زیر بمونم
بوی نان یخ‌زده‌ی سنگک که روی بخاری نفتی، دیواری گرم می‌شد
و بعد صدای شیری که در کاسه‌ی لعابی روی بخاری شیشه‌ای   سر رفت
پشت اون هم صدای پرنده‌هایی که در حیاط صبح را جشن گرفته بودند
بالاخره از جا منو کند
اما نه خبری از بی‌بی‌ بود و نه از بخاری
خواب می دیدم
خواب یک روز خوب و شیرین و دوست داشتنی تعطیلی؛ در ایام مدرسه
همون وقتا که برف تا زیر زانوها می‌نشست
و اپرای؛ برف پاروووو می‌کن.......یم
در صحن خونه می‌پیچید و این پا و اون پا می‌کردیم برای رفتن به حیاط و ساختن آدمک
وای خدا چه روزگاری بود
گو این‌که آدمک سازی از سرمون نیفتاد
ولی لمس برف چرا
نه که خدایی نکرده فکر کنید قراره دیگه برف نیاد
خیر هر روز به‌کار تجسم برفم تا بالاخره یه برف سنگین بیاد که جبران دیرکرد این مدت را بکنه
اما از لمسش خیلی اطمینان ندارم
راستی چرا؟
چرا همه اون‌چیزا که در بچگی شیرین بود و خاطره‌ساز 
حالا هراس آور شدن و دردسر ساز
دروغ چرا، آخرین باری که با برف مستقیم رو در رو شدم
در جاده‌ی فیروزکوه بود که به دلیل بسته شدن جاده‌ها
اتومبیل‌های مسافرین محترم به آن سو سرازیر شده بودند
و نزدیک دوازده ساعت موندیم در جاده و مردهایی که با دیدن تنهاییم و برف سنگین
برام به‌به و ایول می‌گفتند
اما حتا لحظه‌ای دلم نخواست دست ببرم و برف را لمس کنم
خب معلومه چرا. 
حالا دیگه برف هزار و یک تعریف در ذهنم داشت که از تجربه‌ی جدید خودش بازم  می داشت 
همینه دیگه
چی فکر کردی؟
بچه که بودیم هیچ تجربه‌ از هیچی نداشتیم که به‌خاطرش بترسیم
سر به کوه و صحرا می‌زدیم
اما حالا حتا برای تماشای یک نقاشی، ذهن‌ها خالی نیست
بلافاصله شروع می‌کنه به ارائه‌ی مشخصات
این نقاشی در سال ... توسط .... در ... ترسیم شده الان در... نگه‌داری می‌شه
فلانی می‌گفت نقاش به .... دلیل این را کشیده
و تو نمی تونی بیشتر از اطلاعات وارده با نقاشی مزبور ارتباط برقرار کنی
و اسم همه‌ی اینا شده بزرگی
همون‌که از بچگی آرزو داشتیم
نه؟

از قلم تا خیار




از معجزه بگم که دیروز یه چی تو مایه‌های شق‌القمر رفتم و برگشتم
یه دو سه فصلی کار کردم
باورکن 
شوخی نگیر 
این ذهن وامونده‌ی دربه‌در مگه می ذاره بشینی پشت هم قلم بزنی
مثل وقتایی که خال جان سر نماز می‌رفت و حواسش به همه بود
که هر از چندی از بین ابیات نماز به هشدار با صدای بلند بگه
الله اکبر
یعنی، بچه دست نزن.
آتیش نسوزون، آرومت بگیره و ... اینا
اونم فکر می‌کنه نشسته برای رو در رویی با خدا
اما همون وقت نماز انواع بدبختی و مشکل و دردسر به یادش می اومد
الا نماز
 عین من که تا پشت میز می‌شینم
ننوشته یاد گل‌های بالکنی می‌افتم
فکر کن!
همه‌ی گل‌دان ها دوباره جوانه زده
انجیر 
آقا از انجیر پاییزه بگم که اگه هوا همین‌طورپیش بره، امسال نوبر انجیر زمستونی هم خواهیم داشت
خوبی عمر دراز به همیناست
وقت داری،‌ چیزهایی را ببینی که در فکرت هم جا نمی‌شه
والله بچگی ما که،  خیار از شهریور می‌رفت تا تابستون بعد
کی رنگ خیار می‌دید
دیدی؟
می‌آم از ذهن و گل‌کاری و قلم بگم
فکر فکر می‌آفرینه و سر از هزارتوی ذهن در می‌آرم و 
  هیچ خوب نیست
اگه  وا بدم تا ظهر این صفحه را با انواع تنقلات پر می‌کنه
جز حرف اولی که داشتم می‌گفتم
مواظب ذهنت باش، پر رو نشه که از بهشت یه‌وری می‌ری تو جهنم


پر فایده


همین‌طور که به وظیفه‌ی شریف ظرفشویی مشغول بودم
یه حباب کوچیک از در ظرف شوینده کند و به هوا رفت
و نگاه من، هم
با اندکی لذت مشکوک
چون بلافاصله فکر کردم
دیگه از دیدن حباب و بالارفتنش شاد نمی‌شم
چرا؟
بچگی که خیلی حال می‌کردیم
و چه همه حباب کف می‌ساختیم
توی قرقره خالی فوت می‌کردیم
بالا می‌رفت، نگاه من هم به دنبالش تا وقتی ناپدید می‌شد
که حالش رو ببریم
چرا حالا نه؟
شاید اول به ترکیدن  فکر می‌کنم 
می‌گم
چه بی‌فایده!




۱۳۸۹ آذر ۸, دوشنبه

کشتی من



از شش صبح، یه حس خوب بیدارم کرد
یه حسی که می‌گفت، امروز روز خوبی‌ست
خدا را چه دیدی ، شاید قراره شق‌القمر کنم  
چون همه‌ی روزها خوب به پیش می‌ره
بین این‌همه خوب، وقتی حسی خاص می‌شه 
باید منتظر معجزه نشست، یا نه؟
منم قصد کردم به انتظار معجزه بشینم
اگه فکر کردی معجزه از جایی بیرونی اتفاق می‌افته
باید بگم سخت در فریب رویای زمینی گیری
همونی که از بچگی به گوشمون خوندن و وابسته‌ی وقایعی بیرونی‌ست
مثل دختر شاه‌پریون یا شاهزاده‌ی سوار اسب سفیدی که قرار بود بیاد و خوشبختیو رضایت را بذاره کف دست ما
خلاصه که چاره ای نیست جز این که به باور خودمون برسیم و 
همه سعی من در این است
ناخدای کشتی زندگیم باشم
هیچ کاپیتانی مثل ما از واجبات و نیازهای حقیقی آگاه نیست
چه بسی با مخ بخوریم به یک صخره‌ی یخی
شما خوبی؟
الهی شکر
همگی خوب باشیم


۱۳۸۹ آذر ۷, یکشنبه

ذهن، محمد جعفر مصفا




به ‎علت حاكمیت پندار بر ذهن، ‌اتاق وجود من، یعنی ذهن من تاریك است. اكنون از درون این اتاق تاریك به‎ده‎ها و صدها موضوع اجتماعی یا هر موضوع دیگر نگاه می‎كنم و نتیجتاً همهٔ آنها را تاریك می‎بینم.
   حال كار مفید این نیست كه تو آن ده یا صد موضوع و مورد را برای من روشن كنی؛‌كار مفید این است كه كمك كنی به‎روشن شدن اتاق تاریك ذهنم. وقتی این اتاق روشن شد خود من می‎توانم از یك موضع روشن آن صد مورد ـ و بیشتر از آن را ـ روشن ببینم.










  خدایا این چه مصیبت و بدبختی وحشتناکی است كه بر انسان وارد شده است. این واقعاً یک بلای عظیم است، یک خسران فاحش است که انسان حالات اصیل و فطری خود را فراموش کند، با فطرت خود بیگانه شود و به جای آن یک شبه هستی دروغ و عاریت را حاکم بر خود و زندگی خود نماید.    انسان چند سالی بیشتر هستی و حیات معنوي به معنای واقعی ندارد آنهم معنويتی که هنوز خام است و رشد نکرده است ـ طفل معصوم سفر زندگی را تازه شروع کرده و هنوز در ابتدای راه است که جامعه آن میراث شوم را یک شبه، مثل یک کابوس هولناک بر او تحميل می‌کند.    و این میراث است که چشمه هستی فطری شاداب و پر طراوت او را می‌خشکاند و از او یک کویر خشک و یک برهوت می‌سازد که زمانی به طراوت و زيبايی بهشت بوده، کويری که پر از خار است با مقداری گل‎های کاغذی که فقط زرق و برق دارند، نه بو نه شادابی و نه طراوت.


مصفا 


خورده رنج‌های زندگی



خدایی نکرده، نکنه فکر کنید از زبون رفته باشم
از خیر،  امید کنده باشم
و ایام،  از زیبایی افتاده باشند
خیر
اندکی تا قسمتی، بیمارم
بیماری هم که دست ابرو باد و مه و خورشید و فلک درد نکنه
ربطی به زیبایی و زشتی زندگی نداره
بالاخره باید پزشکان هم نانی بخور و نمیر دربیارند
بیمارستان‌ها کیسه‌ها را پر کنند
و ........ تا دنیا در بهترین شکل به تداومش ادامه بده
خلاصه که خوبم، 
زندگی زیباست و فقط یک برف و بارون حسابی می‌خواد
تا بشه گفت: توپ داغونم نمی‌کنه
خوب،  خوبم
فقط کافیه به زندگی نق نزنیم