۱۳۸۹ آذر ۲۰, شنبه

لاحول ولاقوة الابه الله


قدیما من بودم و یه‌ خروار ترس‌های رنگارنگ
یعنی وقتی بچه‌باشی و پدر از دست بدی،  مجبوری پا به انواع ادرات بگذاری
مام که از بچگی بس‌که بچه‌ی درس‌خونی بودیم
هر میزی رو میز مدیر مدرسه می‌دیدم و از هر نوع میز می‌ترسیدم
شما بگو از میز اداره سرپرستی تا.............. قوه‌ی قاضایی و اینا
اون وقت‌ها ملت ما که هنوزتابع ازمنه ی قدیم و ترش‌رواز حوادث جنگ و انقلاب می‌گذشتند
عملا با همه دعوا داشتند و ترس‌م از میزهای گوناگون رشد می‌کرد
اما خدا نگه‌دار وکلایی که حرف مفت زیاد می‌زنند ولی مفتی حرف نمی‌زدند 
و هم‌چنان در وحشت میزها موندم
این چند سال گذشته، به لطف خانواده‌ی گرام، پشت هر میزی نشستم
از میز دادگاه تا میز شهردار گرام
و ذره ذره میزها آب رفتند
چند روز که از صبح خروس خون کلی پله بالا و پایین می‌رم
ولی نه با دلی کوبنده که آرام و دل‌خوش به لبخند همشهری‌های
پشت میز نشین
ترسش باید ریخته باشه
اما این چیه که هنوز وقتی صبح کار این‌چنینی دارم 
تمام شب بد می‌خوابم و قبل از خروس محله‌ی بالا بیدارم
این یعنی هنوز این ترس را درونم حفظ کردم
وقتی امروز به خونه برمی‌گشتم، سعی کردم تمامی ترس‌های میزی رو خوب تماشا کنم
و پرونده‌ها را ببندم
اما نمی‌دونم چرا در این یک مورد گیر دارم و از پسشبرنمی‌آم
حالا امید به قدرت کلمه و ثبت وقایع بتونم از پس این وحشت بزرگ از کودکی تا حالا بربیام
وحشتی که یادآور خاطرات ناخوش مدرسه یا مرگ پدر است
خدایا انواع ترس‌ها را از جانم بردار
لاحول ولاقوة الابه الله




خب به سلامتی شاهد و اشاره از غیب رسیدی‌نو

یک‌شنبه با عطر انسان خدا



به امروز سلام می‌کنم
امروزی بی‌نمام و نشان که راهش هموار و در آن بی‌دغدغه به خونه برگشتمقدم برداشتم
یک‌شنبه‌ای با عطر انسانیت 
که نمی ذاره هیچ وقت امید از هیچ فردایی ببرم
یاد گرفتم، برخورد آدم‌ها با ما، صرفا بازتاب انرژی‌های ماست
وقتی بعد از یک‌بار مراجعه به یادشون می مونم و در مراجعه‌های بعدی
باهاشون فامیل‌م و با روی باز پذیرا هستن
یعنی کلید بهشت گم شده در دستان‌ من است
نه بیرون از من
درواقع بیرون از این درها خبری نیست، به جز بازتاب ما به ما
پس ای زندگی و ای انسان به تو سلام می‌کنم 
که همگی حلقه‌های وحدت وجودیم و به هم پیوسته
حال تو اگر خوب باشه، روی منم تاثیر داره و همین طور برعکس
مگر این‌که منکر انرژی‌ها و روح الهی باشیم
آهااااااااااااااااااااای 
یک‌شنبه سلام
انسان سلام
آدم سلام
بشر سلام
و
هم‌محلی جونم سلام
سلام به تو که حامل روح خدایی



جهنمی بر پشت




داشتم دنبال عکس می‌گشتم که چشمم به تصویر فجیعی افتاد
از گریستن فرزندی بر جسم بی‌جان و در خاک غلتیده‌ی پدر
و ندا آمد که
بچه‌ام، 
برو منو شکر کن که شاهد این گونه وقایع نبودی
ظرفیتت رو ببر بالا
یعنی چی؟
از جنگ گذشتی، از زلزله هم
از تصادف و ..... باز هم ترس؟
فهمیدم خیلی لوسم
ولی بعد دیدم نه
خسته‌ام
خسته‌ی پشت سر و سنگینی که هنوز بر پشت حمل می‌کنم
به قول اشو:
جهنم را در کیسه‌ای گذاشتم و هر لحظه با خودم می‌برم
کیسه به مرور زمان سنگین و سنگین تر می‌شه و هنوز به‌فکر فرار از ترس‌هایی‌ام
که سال‌های بسیار ازش می‌گذره، برخی تیز و به پشتم فرو می‌ره
گاه از سنگینی کناری می‌شینم و زار می‌زنم
گاهی هم حتا دچار تورم حاد می‌شه و خودم پشتش گم می‌شم
و این تعبیر جهنم است
جهنمی که از گذشته تا هنوز با خودم به هر سو می‌برم 
به گمانم که در می‌رم


مینی ‌ژوپ


اون وقتا، یعنی زمستونای قدیما که ما 
نوجوان محسوب می‌شدیم، تمام زمستون ثانیه شماری می‌کردیم که زودتر تابستون بشه و صندل و بی‌جورابی و ناخن لاک‌زده
زمستونام جوراب شیشه‌ای بود و مد خانمانه و چکمه
البته نه مینی‌ژوپ 
به قاعده
حالی‌مونم نبود که سرد یا نه
دخترهای خوب و خانم، شلوار نمی‌پوشیدند و جین،  شلوار اراذل بود
 با تمام این‌ها یخ نمی‌کردیم
بدن‌مون هم با اون سرما، به اون لباس‌ها عادت داشت
اما حالا به یمن جین، اراذل و کت و شال و کلاه
همه‌جونم یخ می‌کنه
و
مثل کنجیشک زیر بارون مونده، تیک تیک می لرزم
شاید اگر انگیزه‌ی پشتش بود
با اینام می‌شد حسابی حظ کرد
نمی‌کنیم 
چون هول‌یم زودتر برسیم، خونه 
یعنی من‌که این‌طوری شدم
اینو امروز کشف کردم
دیگه روم نشد بگم یه کشف تازه
ولی بد نیست به‌جای گیر دادن به مصائب بیرونی
به خودم گیر می دم و شناسایی و گاه اصلاح‌شون می‌کنم
باور کن این‌طوری تا وقتی هم که به سن توتان آخن برسم هم باز نمی‌دونم چند سالمه
چون این کانون ادراک‌م می‌ره قدیما و می‌آد جدیدا و 
بمب پیری از کار می‌افته
مام که ابزاری نداریم در این جهان به جز قصد و اراده که می‌ره برای 
کانون ادراک که کل سیستم رو هدایت می‌کنه
خدا کنه امشب یه بارونی بزنه و گند بخوره به ماشین‌های امروز شسته شده
دل‌مون حال بیاد
یه بارونی اومد




قانون تعادل


یه نموره ابر!
یه نموره باد!
دیدی؟
یه‌وقتایی عاشق هوای ابری و بارانی بودم.
بارون که می‌زد، توی خیابون یا جاده بودم
از وقتی سر از چلک درآوردم یه‌نموره بارون زده شدم
جای من بیخ کوه 
کوه لاکردار هم دیواره‌ی صافی که
تونسته میزبان غار دیو سفیدی بشه که رستم، پوزش رو زد
فاصله تا دریاهم انقدری نیست، از ایوان بالا می‌شه در خط افق دریا را دید
نتیجه مساوی‌ست با نمره‌ی بیست
یعنی هرچی آفتاب می‌زنه و دریا بخار می‌شه، راه می‌افته تا می‌رسه
بالای سر ما و کوه غار رستم اینا
همون‌جا کنگر رو می‌اندازه بالا و لنگر رو ول می‌کنه، پایین رو سر، ما
خودت حدس بزن چی می‌خوام بگم، 
اون‌جا فقط مرداد آفتاب داریم و می‌شه فیسی داد
باقی ایام هم قربونش برم د به‌بار
از همون‌جامی‌شه دید جاده و شهر، آفتابی‌ست
ولی ما در هم پیچیده‌ی ابریم و یه‌ریز ریزش باران
از اون به بعد، عاشق آفتاب شدم
فهمیدم، هم آرامش داره، هم انرژی و هم هزار تا چیز دیگه 
دوباره بعد، قرنی عاشق بارون شدم
چون از جلوم برداشتن
یه چند روز که به سلامتی بباره باز دلم آفتاب می‌خواد
خب ما همینیم اولادان آدم که هر روز چیزی رو می‌خواد که نداره
نباید
نمی‌شه
و الا آخر



۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه

نزدیکی به وحدت وجود



به امروز می‌گن، پنج‌شنبه
نزدیک شدن خانواده به هم که با ارزش‌ترین دارایی ماست
نزدیکی‌ جمعی گرم که همه‌ی آرامش ماست
پنج‌شنبه یعنی تدارک است و صفا
تدارک برای جمع بودن بچه‌های خدا دور هم
ها ، پس چی؟
نه که فکر کردی فقط عیسی پسر خداست؟
ما هم یه چی شبیه اولادش هستیم
ما بچه‌ها را دوست داریم چون،  بخشی از پوست و خون و انرژی ما هستند
و رابطه‌ی ما با خدایی که از روح‌ش در آدم دمیده کمتر از این نیست
که بیشتر هم هست
به‌قول گلی: 
چه‌طور می‌تونه ما رو بندازه تو آتیش وقتی خودش تویه ماست؟
همون جمله‌ی معروفی که در ارشاد رودسری روسوزاند
باور به انسان خدایی که در ذهن وابستگان
                                    به بیرون و مقدسات نیست
آزادی و شعف ناب در این جهان
خلاصه که پنجشنبه هم یکی از روزهای خوب خداست
که چرخه‌های انرژی درش خوب در هم می‌چرخه و نورانی می‌شه
سلام به پنج‌شنبه و جمعه که روز‌های خوب خداست
روزهای نزدیکی به وحدت وجود


اجرتون با آقا حسین



باز محرم رسید و مفاهیم گوناگونش
محرم از کودکی معانی  بسیاری داشت
بچگی دوستش نداشتم، 
بوی دود و آتش و خون می‌داد
و شب‌ها تا صبح وحشتزده بودم
شاید زیر سر محله‌ی قدیمی بود و بساط تعزیه؟
برای بچه‌ی سه‌چهارساله دیدن آتش و خون و کشت و کشتار
هیچ زمان مقدس نمی‌شه و برایم نشد
شب اگه تا صبح هم از شدت جیش می‌مردم، نمی تونستم از اتاقم بیرون بیام
محرم بود و درد مثانه
همه‌اش فکر می‌کردم اون بیرون یه‌خروار خون و سر بریده منتظره
بزرگتر که شدیم محرم هم عوض شد
به سمت نذری رفت و حاجت دعا، کدهای زنونه و نیازمندی‌های منتظر حاجات
درواقع هیچ‌موقع ندیدم کسی واقعا برای این هفتاد و دو تن زار بزنه
همه درگیر حاجات بودن
صف‌های نذری، خونه‌های هیئتی، آرزوهای برهم انباشته و نیات، به دل برنگشته
حالا توجهم به چیزای دیگه رفته 
به باور آدم‌ها که چه‌طور جواب می‌ده
در این ده روز همه‌چیز حواله‌ات به آقا حسین و حضرت عباس
و دیدم که این باورها چه‌طور جواب می ده، تجربه کردم
اما هیچ‌وقت نفهمیدم که چه‌طور برای حسینی که از بچگی به قولی می‌دونست قراره به همین شکل به شهادت برسه
می‌شه رنجه موره کرد؟
درباره‌ی علی هم همین‌طور 
نه که فکر کنی سنی هستم. نه
شیعه هم نیستم
من فقط مسلمانم و تابع کتاب قرآن که سراسر راز است و تکنیک برای نجات
نجات از محله‌های بد ابلیس
نجات از ذهن ویرانه خواه
در اون‌جا خط و ربطی به این گریه‌زاری‌ها نیست
کتاب آزادی است و نجات انسان خدا
اما تو اگر باورش داری، محکم نگهش دار
که در زندگی فقط باورهای ماست که به انجام می‌رسه
نه بیشتر
مثل باور روزهای قصد شده که همیشه جواب می‌ده



معنی تنهایی


نه که فکر کنی ما فابریک از توی گونی سیب‌زمینی دراومدیم
نه
دردم می‌گیره،
زهرماری می‌شم و اگه باهاش برم تا شب سر از محله‌ی بد ابلیس اینای گوبه‌گوری هم درمی‌آرم
ولی راه‌کارش رو یاد گرفتم
مثل صبح به صبح نوشتن و قصد روزی تازه داشتن

بعد از کشف اخیر اگه فکر کنی می‌تونم چهارخط مثل بچه‌آدم کار کنم سخت در اشتباهی
اما نمی‌شینم، زل بزنم یه گوشه و بغض کنم
به جاش سری به آرشیو سال‌های قدیمی زدم
به یک نتیجه خوب رسیدم
فهمیدم
از وقتی وبلاگ نویس شدم
از پرشین بلاگ و کیمیا خاتون و گلی تا حالا 
 یه چیزایی در زندگی همراهی‌م کرده و نگهم داشته
اون‌هایی که دیگه نیستند
یا نمی‌تونند باشند، 
یا
شماهای این زمانم
با مرور گذشته فهدیدم، 
عملا هیچ وقت لال نبودم
از تنهایی دق نکردم و
در طی شبانه روز بیشتر از هر کارمندی با یه کسانی حرف زدم
با شماها
این‌که همیشه می دونم یکی که نه
چندتایی هستند به حرفم گوش می دن معنی تنهایی را خط کشیده
تازه نه این‌جا
حتا وقتی چلک هستم، با تنها خونه‌هایی که در دور دست می‌بینم
فامیلم و همیشه بهشون فکر می‌کنم
چه به شماها که از اول صبح قدم‌رنجه می‌:نید این‌جا تا وقت خواب هم سری می‌زنید
باید تمام قد و با زیباترین رخت عید از تک تک شماها سپاس‌گزاری کنم
از این‌که همیشه بهم گفتید، هستید و تنها نبودم
تنهام نذاشتید و با هر جنگولکی که بود از تلخی و شیرینی تا این‌جا خودم را کشوندم
فکر کن
روزهای اول چنی غلط‌های املایی داشتم
غلط در شیوه‌ی نگارش و تحریر و کتابت و اینا
که از تک تک شما ها یادگرفتم و تصحیح کردم
نمی دونم چندسالی گذشته
فکر کنم از 83 مشغول به این‌کارم
و از سال 83 تا حالا با هم‌محلی‌ها زندگی کردم
جمعه داشتم و به شنبه رسیدم
از غروب رد شدم و به صبح پیوستم
چه بغض‌هایی که قورت دادم و کنارم بودید
بخصوص ایام بیماری پریا
که چه‌قدر حس تلخی داشتم و حس می‌کردم تنهایی و بی‌کسی الانه است که خفه‌ام کنه
رفتن‌ها و آمدن‌ها
بودن‌ها و نبودن‌ها
حتا وقتی می‌رفتم چلک و من بودم و تارزان و رستم اینا
وسط ایوون گرد طبقه‌ی بالا 
رو به جنگل نشستم و به شماها گفتم سلام
و هرگز تنها نبودم
با تشکر و قدردانی بی‌کران از مخترعین رایانه .اینترنت .... تا شرکت محترم گوگل اینا
از هم‌محلی‌هایی که صبح اول کار این صفحه را بازکردن
از این‌ور آب، اون‌ور آب
از همه با تمام وجودم سپاس‌گزارم 
قدرتون رو می دونم و از خدا می‌خوام
همیشه دلی سرشار از رضایت داشته باشید و لبی خندان
سینه‌ای پر مهر 
سرشار از عشق







رفتن‌ش هم خاصه





نگفتم، امروز، خاصه؟
قابل توجه اونایی که می‌گن، ناخاصه
و قابل توجه اونایی که فکر می‌کنند
اطرافیانم صبح تا شب رو هوا راه می رن و مثل من با بالایی‌ها 
سر بند جناغ می‌شکونن و شادند
طبق بیانیه‌ی مشترک ستاد فرماندهی کل‌قوای من و جمیع کواکب و آسمان‌های هفت‌گانه و مغرب‌ها و مشرق‌ها
از فردا هر روز خاصه
چون   حوصله دردسر ندارم
امشب هم شبی خاصه
اصلا این عصر خاصه
غروب در پیش رو هم خاصه
  نیمه‌شبش هم خاصه
برمنکرش هم لعنت، چشم حسود و بخیل هم چهارتا
تا دم صبح‌ش هم خاصه 
و دوباره فرداهم خاص
از این خاصی‌ها غافل نشید که کم از بیمه‌ی ابولفضل نداره
که خیلی خاصه

۱۳۸۹ آذر ۱۶, سه‌شنبه

روز خاص


هر روز با خاصیت خودش می‌آد و با خاصیت ما تموم می‌شه
خاصیت هر روز اینه که روزی تازه باشه
و خاصیت ما
می‌بینه  یه روز تکراری دیگه آغاز شد
حالا این‌که ما باید روز را خاص کنیم
یا این‌که روزها باید ذاتا خاص باشند یه چیز دیگه است
اگه امورات زندگی را به ابر و باد و مه و خورشید و فلک بسپری
می‌شه، این ایام بی‌باران وچشم‌ها به آسمون
معجزات بیرونی که وابسته‌ی ادارات کیهانی و فرا ورایی می‌شه
اگه از اول دل به احوال خودمون داده بودیم و روز را با قصد می‌ساختیم
انقدر لنگ معجزات خدایی می‌شدیم که به هزارو هفتصد و بیست پنج گونه به زیر سوال‌ش ببریم
تا خودمون را تبرعه کرده باشیم
یعنی اصولا یکی بیرون از ما مقصر باشه بهتره تا خود ما
نه؟
چهارشنبه به تو سلام می‌کنم که یکی از روزهای خوب تقویم منی
قدیما چهارشنبه می‌رفتم خطه‌ی سرسبز خزر و شنبه برمی‌گشتم
یا وقتی که اون‌جا کار می‌کردم
چهارشنبه‌ها می اومدم تهران
همون وقتی که همه تازه می‌رفتن شمال، شنبه‌ها برمی‌گشتم
همون‌وقت که باقی‌مانده مسافرها برمی‌گشتند
خلاصه که این تقویم را از اون بالا بردار و به عهده‌ی خودت بگیر

گروهی باشند که همه کارها حواله‌ت به فردا کنند
بیچاره امروز چه گناه کرده بود که از حساب بماند؟

کنترل کننده‌ها

چه کشف مهمی
کنترل
همه‌جا کنترل کننده‌ها هست
از کنترل تی‌وی،‌رسیور، تلفن، تا چراغ و ..... همه جا به چشم می‌آد.  
چیده و مرتب
آماده و دم دست
که  هر جا احساس ناامنی و ناراحتی کردم
اوضاع رو کنترل کنم
در روابط
خانواده
قوانین
شرایط 
و حتا عشق ورزی همیشه کنترل‌هایی هست
برم یه فکر برای این‌همه احساس قدرت و کنترل بکنم
ممکنه یه روز به خودم بیام ببینم 
یکی دیگه یه کنترل اساسی ساخته برای خودم
در این فکرم که
ممکنه از ترس کنترل شدن تنها مونده باشم و فکر می‌کنم
این همه شیکی من بوده؟





در اون فرازمین‌ها


مطمئنم، اگه یه تلسکوپ داشتم و هر شب انجم را رصد می‌کردم
دیشب پریشب ، امشب مشاهدت تازه‌ای می‌داشتم
غلط نکنم کواکب افتادن به جون هم
در کیهان شهاب‌هاست که  از این سو به اون سو می‌ره
بلکه پدر هم را درآرند
باور کن به هر کی می‌رسی، داره دنبال حق‌ش می‌گرده
از اولی به سه‌چهارمی، دیگه متوجه وقوعی فرازمینی شدم که امواج همه رو به‌هم ریخته
خب سی چی ایی‌طور می‌کنی، خونه خراب؟
حکایت این امواج هم‌زمانی را از سرچ گوگل و کانتر بازی فهمیدم
یهو در یه روز صدتا فقط می‌آن دنبال، نحوه‌ی آفرینش انسان از دیدگاه قرآن
یه روز دیگه همین‌قدر می‌آن، آنتونی لاوی و شیطان پرستی 
و یه روزم با هم می‌آن دنبال ترجمه‌ی نسخه‌ی خطی چی‌چی توسط خانم ژاله آموزگار
این نشانه به اتصالات موجود در هوش هستی داره 
که یهو یه موج می‌زنه و فرکانس فکری همه رو قاطی می‌کنه و فقط با عده‌ای سازگاره
یا گاهی هم برعکس
خلاصه که یه جایی در اون فرازمین‌ها موجی از حق خواهی به‌پا خاسته
که ترکش‌ش به مام رسیده
البه به شخص خودم که خیر، بنده علی‌الحساب، سیب‌زمینی پشندی و تمرین عدم خشم می‌کنم
خلاصه که خدایا هر حقی رو زمین مونده یا سر از جیب نامرد درآورده
به صاحب‌ش برسان
بل‌که هوا، باز شد و بارانی باریدن گرفت

په چی فکر کردی! مربوط نیست؟
 





۱۳۸۹ آذر ۱۴, یکشنبه

جایزه‌ی عشق رو به زوال





قربون خداو حکمتش  
دیشب ایمیلی یکی بروبچ حرص‌م رو کلی درآورد
از عشق و از رفتن و ......... تنها موندن نوشته بود
از این‌که چه‌قدر عاشق‌ش بوده و اون در به در گور به گوری گذاشته و رفته
خب من که نمی‌فهمم چه‌طور می‌شه عاشق باشی و او را چون رفته 

گور به گوری و دربه‌در خطاب کنی؟
نمی‌شه دیگه
درواقع یه‌جور عشق داریم که محصول محله‌ی بد ابلیسه
همون عشقی که بعد از خورد سیب‌تلخ حوا برمون وارد شد
سراسر من و مالکیت، نفس و هوس و هورمون
چون درش خشمگین می‌شیم، فریاد می‌زنیم
، از من‌مون دفاع می‌کنیم و می‌خوایم خرخره‌ی طرف را بجویم
شرمنده‌ام عزیزم اگه برخلاف میل‌ت می‌گم، اما عشق نه این‌هاست
عشق به قدری تو رو درگیر می‌کنه که نه لمس می‌خوای، نه تصرف،  نه تملک و نه چشم درآرون
در عشق چنان او می‌شی که به چیز دیگری جز او،  راه نمی ده
در لحظه چنان بی‌قراری که به فردا و پس فردا و آینده راهی نیست
دنبال ازدواج و سنگ گزارون روش هم نه
برای اکنون است که خداوند در آن حضور داره، نه فردا و آینده‌ی من چی؟
وقتی از ته دل فریاد می‌زنی، پس من چی؟ آینده‌ی من چی؟

تو، « منی » نه یه عاشق
من هم ما رو از کل وحدت وجود بیرون و به گوشه‌ی انزوا می‌کشه
اون‌جا هم همیشه یه خروار تخیلات وهم گونه هست که نتونی به دیگری پیوند بخوری
و همه‌اش داری می‌گی، خدایا چرا من چی؟
من که انقده ........... عاشق بودم!  

انقده براش خودم رو هلاک کردم؟ من که من بودم و او را درواقعیتی ندیدم
که شاید حتا پی ببرم او ، اوی،  من نیست
منی‌است مولود ذهن من که فرداها رو می‌خواد
آینده
عشق هیچ تعهد و الزامی نداره، تو عاشقی چون نمی‌تونی عاشقش نباشی
ولی اگه به دو سوت تونستی سرش فریاد بزنی، نعره بکشی، عشقت می‌ره زیر سوال
عشق رو برای ما بد تعریف کردن
تقصیر عشق نیست

 



بعد باید بپرسم اگه اون عشق بود، این چیه؟
حاضری بعد از چنین فاجعه‌ای باز کنارش بمونی و دوستش داشته باشی

جایزه‌ی عشق رو به زوال به این دوشیزه‌ی بزرگوار که هنوز بلده عشق چیه و
با موج عشقش می‌ره نه با ظاهر و امکانات و تعهدات فردایی

عشق در هیچ آینده‌ای نیست
اون می‌شه ازدواج از سر حساب و کتاب
حال باز خودت رو گول بمال


همینه دیگه
اگه گیر ذهن نیفتاده بودیم
همه به جفت‌های خودمون می‌رسیدیم
و کسی تنها نمی‌موند



آسمانی آبی، بی‌لک



به‌به چه روز خوب و بی‌باران، اما پر گلی
راستش از دیروز تو این فکرم این آسمون آبی که بالای سر ماست
همون آسمون خداست، یا اون آسمونی ست که درگیر آلودگی و ایناست؟
باور کن هر چی نگاه کردم، آسمون آبی بود
ولی از این‌جا و از بالا و دور که می‌بینم
اوه ه ه ه چه هوای آلوده‌ای، خدا عاقبت همه را به‌خیر کنه
ولی درگیر یه چیز دیگه‌ای شدم
این‌که 
آسمان آبی که از زیرش پیداست، حقیقی تر، یا آسمونی که از این دورها
پر از دود و سرب و ایناست؟
راستش یومیه‌ همین‌طوری ریپ می‌زنم
بعدش را خبر ندارم
یعنی رسومات دیدن همینه
تا وقتی در مرکز تصویر قرار داری، همه چیز یه جور دیگه است
کافیه چند قدم از ماجرا دور بشی و از بیرون نگاهش کنی
همه‌چیز زیر و رو می‌شه
یعنی
زندگی‌مونم همینه. تا وقتی وسطشی یه چیزه
وقتی از بیرون می‌بینی
اصلا اونی نبوده که می دیدی



 
6 Hasan Arabi ☺ ►.jpg

یه وقتایی



وقتایی که کم می‌آرند و فحشش رو می‌کشند به اسلام
نمی‌دونن چه شخصیت زشت تر از اسلام دارند
اسلام می‌گه، اگر گوشت رو کند؛ گوشش رو بکن، نه بیشتر
تونستی هم با زر دلش رو بخر
بهتر که اصلا، گذشت کنی

ولی ما برای هر موضوع ساده می‌خوایم از در و دیوار اونی که
بد فرم حال‌مون رو گرفته بلا بیاد
کیلویی چند حساب می‌کنی؟
یا نه که فله ای باشه؟
بعد فکر کن این منه زشتی که تو کله‌اته خودتی؟
می‌تونی خودت باشی
مثلا وقتایی که عاشقی و از مهربونی، می‌ترکونی
وقتایی که موفقی و همه رو دوست داری
اون وقتا که در سلام دادن پیش‌قدمی؟
 کدومه‌ایم؟





باعرض معذرت



خدایا پناه می‌برم به‌تو از این منه بیچاره
شک ندارم، یه روزی این شکلی بودم که می‌تونم درک کنم
به هر حال هر کسی یه اندازه داره
مال یکی به اندک رد می‌شه، مال بعضی‌هام تا قتل و ... می‌رسه
فقط کافیه شناسایی بشه
وقتی می‌آد یقه‌اش رو بگیری و بذاری جلوت و خوب نگاهش کنی
یهو از اون بالا
تلپی می‌افته زیر پا و بعد مثل لکه‌ی  آب در زمین فرو می‌ره و برای همیشه
محو می‌شه
اما این تا وقتی‌است که شناسایی بشه
امروز یه چی دیدم افتادم یاد قدیمای خودم
البته نه به این شوری ولی خوب منم منه ورم کرده‌ای بودم بزرگتر از همه دنیا
چنان خشمگین از یارو که پونصدهزار تومنش را نمی‌داد و  احیانا هم نداشت که بده
یعنی این‌جور وقتا که این‌جوری فکر می‌کنم
به خدا می‌سپردش که بره زیر تریلی له بشه
فکر کن!
آخه تو چقدر مهمی به این کائنات که توقع داشته باشی هر کی تو رو آزرد و باب میلت نبود
بره له بشه به خاطر، تو؟
اون لحظه، همه من از خدا می‌خواد
پر، من
که وای برمن
منم یه‌وقتایی وقتی یکی جزم رو درمی‌آورد صبح تا شب منتظر شنیدن 
خبرش بودم




باعرض معذرت



شبا زود، جیش ، بوس، لالا



فکر کن!
من خواب و همه بیدار چه آش شله‌قلمکاری درمی‌آد
زبان که اختیارش از مغز به ذهن رسیده کتره‌ای  کار می‌کنه و مام خراب در سالن‌انتظار بال‌بال‌می‌زدیم 
برای یه چوکه خواب و 
بغل دستی‌های منتظر هم به بحث داغ درباره‌ی خدا و فامیلای ما
مام که نمی‌تونیم هیچ کجا این زبون رو هم بیاریم
یه چیزی پروندیم
که البته بعد دیگه دو دستی جلوی دهنم رو گرفتم که چیزی نگم و دیگه دیر شده بود
 دست خودم نبود.  به خودم اومدم دیدم وارد یه بحثی شدم که فقط جناب رودسری را کم داشت
مردی که کنارم نشسته بود با سادگی تمام برگشت گفت.:
«  ما که بی‌سواد اومدیم و بی‌سواد هم می‌ریم
اما یه خواهر زنی دارم که می‌گه، خدا و پیغمبرش قبول اما باقی ماجرا چی می‌شه؟ »
   به‌خدا بلدم این وقتا جلوی زبونم رو بگیرم 
و بذارم هرکی با هرچی حال می‌کنه، چارچنگولی نگهش داره
که آرامشش از دست نره
بخصوص کسانی که فقط چند دقیقه آدم را می‌بینند و تمام
یهویی زاغ دهان گشود و پنیر افتاد
یک دو نفر دیگه هم که اون هول هوش به حرف‌های ما گوش می دادن با شمشیرهای تیز کرده اومدن نزدیک
یکی گفت، یعنی معصومین و .......... دخیل چی؟ زیارت و ..... اینا چی می‌شه؟
باور کن همه‌اش تقصیر خواب بود و من بی‌گناه بودم
به خودم اومدم دیدم هوا از پس هم گذشت
الانه است که یکی از این برادرا گوشم رو بگیره و ببره حراست
                        شبا خوب بخوابید که صبح کار دست خودتون ندید
خدا باهام بود و همون موقع یکی اسمم را خواند و  نوبتم شده بود
  در رفتم
وگرنه یه کاری دست خودم داده بودم
چه غلط‌های زیاد زیادی
ازاون حرفایی که حتا این‌جا هم جرات نمی‌کنم بزنم
از دهان در رفت و فهمیدم این موزمار ذلیل مرده‌ی ذهن اگه آب ببینه
منو درجا غرق کرده
از امشب خواب راس ساعت هشت
راستی ساعت چند قصه‌ی بچه‌ها رو می‌گن؟
همون وقت
خدا رو چه دیدی! 
شاید بچگی همه چیز خوش بود چون، شب‌ها زود می خوابیدیم؟





راه‌پله‌های رویایی، ثبت



اگه فکر کردی امروز می‌تونم آدم باشم، سخت دراشتباهی
فقط یادمه رفتم ثبت واقع در خیابان شیخ‌هادی
فکر کن، یه‌عمره منتظرم یه سربرم تا اون‌جا و یه سقا خونه‌ای که نمی دونم کجا واقع شده را پیدا کنم
از همون نشونه‌های ورا مرایی
ولی اگر شما جمال مبارک سقاخونه را رویت کردی، منم دیدم
خوابه خواب رفتم و اومدم
نه بدن انرژی رفته بود برای تامین انرژی، کیهانی و 
نه ذهن خوابیده بود که مغز استراحت کنه
مامور بایگانی حرف می‌زد
از این‌ور شیشه صداش رو می‌شنیدم
ولی با لب خونی حدس می‌زدم چی‌می تونسته گفته باشه
تقصیر من نیست که، زیر سر شیشه‌هایی‌ست که بین آدم‌ها خط می‌کشند
تا مرزها را تعریف کنند
از خط نگم که یاد کلاس و درس می افتم
خب واسه همین هیچ‌وقت نشد هیچ غلطی بکنیم و 
برای خودمون تو این جامعه سری باشیم تو سرا
چون هر خروس خونی که هنوز هوا تاریک بود، همین‌طور خواب‌آلو راهی مدرسه‌ای می‌شدم
که اوه ه ه از کجا تا کجا با خونه فاصله داشت
چه‌قدر حرف زدم، اونم از جنس بیهوده
همینه دیگه، وقتی نتونی یه چرت خواب عمیق داشته باشی
که بدن‌‌انرژی یه سر به مراکز بزنه و انرژی بگیره
نمی‌تونیم معجزه‌ای چیزی خلاصه آره و اینا
نه که تو هم فکر می‌کنی، همه‌ی نیروهای ما از راه دهان تامین می‌شه؟
استخفراله ، خدا به‌دور