۱۳۸۹ آذر ۲۷, شنبه

گروه خونی o+


وقتی صبح متن،  مارکز را دیدم
از خودم سوال کردم.
مام همین‌طوری خودمون رو ذره ذره شناختیم
یا شاید ذره ذره تغییر کردیم
یا این‌که مثل سیب باید حسابی رسید تا معنای زندگی را فهمید
شاخه سیب را ول نمی‌کنه
سیب هم اختیاری نداره زودتر شاخه رو ول کنه
ولی یه ثانیه‌ای هست که این ارتباط قطع می‌شه
یا دست باغبان سیب را می‌چینه یا سیب، از شاخه رها می‌شه
مام یه نموره اون بالا در حال صعود آرادیم
تازه ول شدیم
نه به زمین رسیدیم نه اون بالایی‌م
پس خیلی هم حیرت‌آور نیست اگر تصاویر جدیدی ببینیم
که در برنامه نبود
می‌شه تعریف جدید من از من و باورم از زندگی
پس تاوقتی نفس می‌کشیم، شاهد کشفیات از خودیم
خیلی باور نکنیم همه چیز را از خودمون می‌دونیم
آره یه وقتی فکر می‌کردم، عشق همه معنای زندکیه
حالا فکر می‌کنم
عشق فقط یک وابستگیه
که خیلی هم به گروه خونی o+ سازگار نیست 
فقط خدا می دونه چه‌قدر از زندگی رو لنگش بودم!!




۱۳۸۹ آذر ۲۶, جمعه

گابریل گارسیا مارکز، حاصل عمر



    در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می‌ دانند ، و گاهی اوقات پدران هم .
    در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده‌ ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود .
    در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می‌ كند .
    در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن .
    در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود می‌ سازد .
    در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می‌ دهیم ، دوست داشته باشیم .
    در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی ، چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می‌ افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می‌ دهند .
    در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است .
    در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب .
    در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می‌ توان ایثار كرد ، اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید .
    در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نیز كه میل دارد ، بخورد .
    در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارت‌ های خوب نیست ؛ بلكه خوب بازی كردن با كارت‌ های بد است .
    در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می‌ كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه می‌ دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می‌ شود .
    در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است .
    در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست

تاریخچه لباس زنان ایرانی


ببین
ما همیشه یه چی رو سرمون بوده
با لباس‌های بلند و پوشیده
بعد ناسزاش رو به اسلام می‌دن
آخه خدا رو خوش می‌آد؟


 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

خوشبختی؟


تعریف خوشبختی، رضایت، سعادت ... می دونیم چیه؟
نه
اگه می‌دونستیم یعنی پیش‌تر تجربه‌اش کردیم
و اگر پیش‌تر تجربه شده یعنی، هم‌چنان همه‌ی اون‌ها هستیم
نمی‌شه که هم باشیم و هم نداشته باشیم‌ش
اگه نداریم مال اینه که هنوز خودمون هم نمی دونیم اون خوشبختی یا فله ای بگیم، کامرانی چیه
اونم مثل عشق فقط در واژه‌ها شنیدیم
اما از هر کی بپرسی خوشبختی چیه؟
کسی دقیقا نمی دونه چی باید باشه که خوشبخت باشیم
وقتی کار به لیست می‌رسه، نمی تونیم با یک جمله تعریف‌ش کنیم
چون بعد می‌بینیم یه چیزهایی دیگه هم هست تا همه باهم بشه خوشبختی
بهتر نیست اول براساس نیازهای فردی خوشبختی را تعریف کنیم
بعد بسازیم‌ش؟
برای من یعنی
در بهشت باشم، دور از یاوه‌گویی‌های ذهنی که دائم داره می‌گه، حیوونی 
چنی تو بیچاره‌ای
همین‌که ذهن خاموش می‌شه
می‌بینم. در اینک، نشستم، سقفی امن روی سرم و زمینی محکم زیر پا دارم
بچه‌هام سلامت و خودم هم مشکلی ندارم
گور بابای لحظات تلخی هم که تجربه کردم
شکم هم سیر و عطشی هم ندارم، پس برای چی هر لحظه بی‌قرار باشم؟
در اینک و هر لحظه خودم رو اسکن می‌کنم
تا مطمئن باشم هم‌چنان خوشبختم
که همه‌ی این لحظات زندگی خاطره‌ای بیش‌تر نخواهد بود
پس باید شخصا خاطرات خوبی بسازم





دود عود




عجب روزیه!
نه؟
بهاری، آفتابی
تازه، آسمونش هم آبی
خیابوناش هم خالی و سکوت جاری
هم باغبونی، هم مطبخ، چه به خیابون یا جاده و حتا خرید
همه‌جورش خوبه
ولی از حق نگذریم، 
بهترین گزینه‌اش سکوت خیابان‌هاست
به میمنت و مبارکی تعطیلی به انتها می‌رسه و
هفته ی دیگری از دفتر حیات آغاز می‌شه
به استقبال عصر می‌رم
با دلی آفتابی
آفتابی متمایل به خاور و 
رنگ، نارنجی
خودی نشون دادم فکر نکنید از حال رفتم


.
راستی، از موزیک خوب و 
دود عود هم غافل 
نمونیم



۱۳۸۹ آذر ۲۴, چهارشنبه

فقط این رو بگم





 والله بالله
خسته شدم بس‌که خواستم هی این رو بگم
و از جملات با و بی‌ربط استفاده کردم که این رو بگم
و از در و دیوار سود جستم که این رو بگم
و باز می‌شنوم سرها به هوا در جستجوی خود می‌گرده
امروز حرف خاصی ندارم برای گفتن
چون از اول تا آخر هم حرفی نداشتم جز این
یعنی بخوام هم بلد نیستم جز این چیزی بگم
تازه برای خودم هم همین رو می‌گم 
حتا روی برگه‌های کوچک نوشتم که این رو می‌گم
به آینه به در کابینت
به هر جا که راه داده این رو نوشتم
این رو گفتم 
امروز هم فقط می‌خوام همین رو بگم
برای همین هم بهتره فقط این رو بگم و برم سر کارم 
که
.
.
.
.
مقصود تویی
کعبه و بت‌خانه بهانه است
.
بیرون از ما هیچ خبری نیست
هیچ در بسته‌ای نیست
هیچ زهر خنده پدر سوخته‌ای نیست
مگه باور ما جذبش کنه 


.
.
.
فقط تو
خود تو 
باقی بهانه است
.
بیرون زتو نیست آن‌چه در عالم هست
در خود بنگر، هر آن‌چه خواهی
در تواست

حال خوب و تازه


حال، خوب
مثل یه پرتقال ملس می‌مونه
هم شیرین
هم ترش، چرت پرون
هم خنک و 
هم تازه


مثل عطر ، 
یه لیوان چای تازه
که حیفت می‌آد، تموم
یا کهنه بشه




قصد، ابر آگاهی


آگاهی مثل شارژر عمل می‌کنه و روزی که تو برمدار آگاهی می‌چرخی
ناخودآگاه در بهشتی
انرژی، بالای آگاهی ما رو با خودش تا می‌شه 
می‌بره بالا
به سمت حال خوب
در اینک 
بدون داوری
امروز هم همین‌طور گذشت و خواهد گذشت
که کلام و باورم، اینه
قصد امروزم، سفر به سرزمین آگاهی بود
آگاهی گرفتم، دادم، شنیدم، باهاش شاد شدم
رقصیدم
البته امام‌حسین خودش ببخشه
ولی چارتا تکون و بپر بالا و پایین و اینا
که خدایی نکرده در خفا و اونم در تنهایی که گناه محسوب نمی‌شه؟
یا می‌شه؟
از جایی که مدار هستی بر آگاهی و آگاهی خود، شادی‌ست
پس با اجاز ائمه‌اطهار با خودم
در خودم
رقصیدم
رقصی چنان که میانه‌ی میدانم آرزوست
 

انگیزش هستی



نمی‌شه پشت پنجره‌ای به نماز بشینی که
برابرش این باشه و 
تو
از شوق، این همه رنگ نلرزی
به ذوق نیای و به سجده نری
الهی به قربونت که این همه زیبایی 
برای تجربه‌ی ما رقم زدی
این همه اشتیاق،  برای تسهمیمی بزرگ
شکر که اجازه دادی، شاهد خلاقیتت باشم و از ذوق نفسم بند بره 
از هیجان نفهمم چند بار سجده رفتم
و از این همه زیبایی مثل شبنمی سبک روی جانماز پهن بشم
به زمین‌ت بچسبم که بر از مهر،  مادری‌ست
پر از بخشش، 
پر از حیات 
پر از لطف و زندگی‌ست
خدایا شکر که، حقیقتا هستی
در ذره ذره‌ی حضور کائنات
تویی، انگیزش هستی

۱۳۸۹ آذر ۲۳, سه‌شنبه

رستم، هنر رویا بینی


یک کشف مهم
به جان مادرم این دیگه از کشفیات درونی خودم نیست
یه چیز مهم. 
خیلی مهم
یه عمر جرات نکردم دم پر،  شاهنامه بگردم. نه که سی‌سال وقت برده بود
و نه که همیشه سرسری کتاب می‌خونم و نه که
بسته‌ی هفت خوان بود،  
مام می‌ترسیدیم یه شصت هفتاد سالی خوندنش وقت ببره
و از این رو بی‌عقلی کردیم و نرفتیم سراغ کتاب تا دیشب و وبگردی‌های شب تاسوعا
خلاصه که جونم واسه‌ات بگه از نتیجه‌ی وبگردی‌ها:

بزرگترین رویا بین ایرانی، فردوسی است
کاستاندا باید بره لنگ بندازه پیش این جناب فردوسی
در مرور هفت‌خوان به هفت زبان زنده و مرده‌ی دنیا به نتیجه‌ی شگفت انگیزی رسیدم و این‌که:
رستم در خوان‌ها ابتدا به خواب می‌ره و موضوع از اون‌جا به بعد آغاز می‌شه
اتفاقی که برای هومان  در بهابل می‌افته
هنر رویابینی در زندگی انسان
و شناخت بخش "رویین تنی" ما در جهان رویا
پس چی؟
نه که فکر کردی زندگی همین عالم بیداری است؟
خیر قربان، بخش دیگر هم به همین نسبت حقیقی و مهمه
بدن کیهانی در رویا خارج می‌شه، از بُعد زمان بیرون می‌ره تا به ابعاد دیگه می‌رسه
در بعدهای متفاوت هم کارهای متفاوتی انجام می‌دیم ولی قهرمان وجودی همان مولود رویایی است
باور کن به جون خودم راست می‌گم
بیداری سهمیه ماست و رویاهم سهم دیگری از زندگی
که چه بهتره اختیارش را به دست بگیریم و به راه‌کارهای بزرگ برسیم
جهان‌های زیبا و بی‌نظیری که مگر در خوابت بیاد
در خواب چون ذهن طی بیداری با مداوم گویی‌ها نمی ذاره تو خود، حقیقی رو بشناسی و به‌قدری انرژی حروم می‌کنه
تا ما هر چه زودتر بیمار، خشمگین، افسرده ... و به سمت پیری و مرگ می‌ریم
برای همین هم در عهد عتیق خداوند بعد از وصلت قابیل با دختر آدم، عمر ما از هزار به صد و بیست کم کرد
همه این ها تمثیل است و حکایات تجریدی
آن‌چه که برانسان گذشت از آدم تا حالا همان امثالی‌ست که در کتب مقدس می‌بینیم
ولی چون وسطاش اسم ابلیس می‌آد ترش می‌کنیم و می ذاریم می‌ریم
فکر می‌کنیم، واقعا ابلیسی با دم و سم هست و پس خرافه‌است و بریم دنبال یه چیز جدید
ولی خودت را بکشی هم ما دشمنی جز ذهن حراف نداریم
وگرنه در بیداری هم جهان را همان‌گونه می دیدیم که در رویا

خلاصه که این کشف بزرگ احترام خاص منو نسبت به جناب فردوسی صد چندان کرد

بی‌خود نیست کتاب منم این‌طور به درازا کشیده
داستان، داستان جهان رویا و مراحل رویابینی و عبور از هفت خوان آدم
از بهشت تا اکنون‌مان


همه در نبرد بین ما و ذهن گم شد

۱۳۸۹ آذر ۲۲, دوشنبه

سسامی، باز شو


از رویا سازی و تجسم غافل نشیم، 
می‌شه؟
 بچگی زندگی بهشتی بود و همه‌چیزش مهیا و دم دستی
چون هر چیزی که دوست داشتیم یا به قدری نق به‌جون والدین می‌زدیم تا می‌یافتیم
یا انقدر بهش فکر می‌کردیم، رویا می‌ساختیم و تجسمش می‌کردیم که
به سبک چهل دزد بغداد دری به‌رومون بسته نبود
کافی بود یه چیزی بخوایم
دیگه چیز دیگری جلو دارمون نبود و فقط به چیز مزبور فکر می‌کردیم
انقدر زوم می‌کردیم تا به دست می‌اومد
درواقع این هنر ذهن بچگی بود که هنوز رخنه‌ای درش انجام نشده بود
رخنه‌ی باورهای تلخ، شور، شیرین و یاس آور
بعد از آغاز رخنه، همه یه‌وری غش کردیم
تا به چیزی فکر می‌کنیم، صدها اطلاعات می‌آد که یا ما پشیمون می‌شیم
و در ظرف مدتی اندک، بی‌خیال آرزوها 
ولی در کودکی اطلاعات محدود و باورها بلند
و ما تجسم می‌کردیم، رویا می‌ساختیم، صبح تا شب بهش فکر می‌کردیم و ................. ان‌قدر که می‌شد
مثل بازی‌های کودکی، مثل دل‌نازکی‌ها، دل کلفتی‌ها و سایرموارد.....
چون بچه ذهن کلید نداره
 اسباب‌بازی را از یه بچه بگیر، می‌زنه زیر گریه
  با دادن یه اسباب‌بازی دیگه، فراموش می‌کنه و سرگرم وسیله‌ی تازه می‌شه
چون ذهن کلید نداره
ذهن‌ ما روی، نمی‌شه‌ها،  نباید‌ها، نگو‌ها و.......... قفل شده
باید قفل را شکست، کلیدی تازه ساخت و برای زندگی مبارزه کرد
وادادن یعنی، آغاز پیری
و پیری = رسیدن، مرگ
و پایان زندگی



زندگی، رسم الهی


از بچگی رسمم بود که تا سه نشه،  بازی نشه
هر چیزی در سومین مرحله به جواب می‌رسید
امروز هم سه شنبه و شاید روز جواب‌ها باشه؟
می‌تونه باشه 
اما نمی‌خوام به سه‌شنبه‌ی تنها سلام کنم
گو این‌که سلام به سه شنبه
اما سلام خاص امروز
 به زندگی است
زندگی که با همه تلخ و سخت و شیرینش، دوستش داریم
زندگی که تا هست قدرش رانمی‌دونیم و تا وقتی به‌یاد مرگ نیفتیم
بهش فکر نمی‌کنیم
خب این عادت ماست که همیشه چیزهایی دوست داشته باشیم
که نداریم و چیزهایی که داریم را بی‌ارزش بگیریم
ولی این خیلی بد و دور از آگاهی و رسم الهی است
سلام زندگی که هر لحظه‌ات می‌تونه در عرض خوب و پر بار باشه
یا کوتاه و بی‌خاصیت
اما این گناه تو نیست
گناه از ماست که 
زمانی قدرت را می‌دانیم که داریم از دستت می‌دیم



لمس، تنگاتنگ


جوووون
چه بارونی!
رفتم یه نموره خیس شدم، یه نموره‌باد تند و تیز خوردم 

و برگشتم
 با خودم عهد کرده بودم، بارون اول
بارون باشه و من
لمس،  تنگاتنگ
خلاصه که حال داد
اون لحظه‌ی تیز سرما، دیدم
چه‌طور تک‌به تک سلول‌هام شارژ و تازه شد
خدایا شکر
برای تمام نعماتی که آگاهانه و طبق طرحی عظیم
در تجسمت گنجاندی
بازم شکر که منم در تجسمت بودم
و باز هم شکر که در این تجسم
جای خوبی، نشاندیم
بازم بگم؟
شکر دیگه
شماکه به این شکرانه‌ها احتیاج نداری
من
دارم
من



عشق، یه جور سرگرمی



از این عشق، بلاگرفته هم غافل نشید
از بچگی چشم وا کردیم به بلوغ رسیدیم و دیدیم همه یه عشقی دارن
نفهمیدیم این عشق چه تعاریفی داشت
فقط دیدیم که یکی، یه عشقی داشت
مام فکر کردیم باید عاشق بشیم
تا این‌جا سه‌چهارم عمرم بابت عشق حرام شد
تازه فهمیدم، در بچگی دنبال همان آسایشی بودیم که از جنینی به‌یاد داشتیم
وابستگی به یکی بیرونی
یکی که انقدر بهش فکر کنی تا ضعف‌های خودت را نبینی
اولین عشق‌،  مادر و در سن بلوغ 
دوست پسر و عشق و دلدادگی
رده‌ی بالای این خواب به همسری می‌رسید
بعد از متارکه هم باز دنبال همین نسخه رفتم، در ورژنی برتر
عشق را هم دیدم، ملاقات کردم و فهمیدم
بعد از اون پرونده‌اش برای همیشه بسته شد و رفت
می‌دونم که اگه همون عشق هم ادامه پیدا می‌کرد، می‌رسیدیم به شناخت و جنگ و ستیز و دشمنی
چون در نهایت همگی خودخواهی را داریم

حالا معنای زندگی را در آرامش یافتم
آرامش لذت از دیدن آفتاب، جنگل، خواندن سار در باغ و لذت خوابی در آرامش
درواقع این اصل وجودیم بود. با خودم زیستن در بهشت آرامش
در عشق همیشه مضطرب بودم و درگیر حل معما
حالا نه درگیر عشقم و نه دنبال‌ش می‌رم 
تازه فهمیدم
تصور عشق هم راهی است به سمت برزخ و جهنم
ذهن
عشق را می‌توان با همه قسمت کرد و توقعی نداشت
  انسان بود و در بهشت 
ماند




برو برو، بس


آقا سخت نگیر بیا پایین
زیادی از خودمون توقع پیدا کردیم
دنیا همین چند روز است و بس
برای ما تمام خواهد شد
مهم لحظه ی حالاست
حالا برای ما حاملین روح خدا
حالا برای ما که با قدرت کامل آفریده شدیم و باورش را گم کردیم
دنیا برای اون‌هایی‌ست که زندگی را باور دارند
و زندگی چیزی نیست جز من وتویی که اون رو می‌سازیم
گاهی بد نیست 
دست از همه باید نبایدها برداریم
به خیابان برویم، پابرهنه بر چمن خیس قدم برداریم
و باور داشته باشیم دنیا هنوز به قدر بچگی ماست
ما فقط دچار تورم، ذهنی شدیم
توقعات دیگران از ما از هنگام بچگی تا حالا
توقعاتی که اجتماع تعریف کرده
 یه وقتی فکر می‌کردم، نه تنها آدم به درد نخوری شدم
که
اونی هم نشدم که خانم‌والده می‌خواست
حالا به خودم برگشتم و توقعاتم از من به قدر، من
نمی‌تونم فیل هوا کنم. چه عیبی داره؟
همه که بنا نیست فیل هوا کنیم
همین‌که این توقعات برداشته می‌شه
جوهره‌ی وجودی شکوفا می‌شه
و تو وقت داری، این من‌ت را در جهانی زیبا و برازنده‌ی قامت خودت تجربه کنی
یه روز صندوق چوبی بی‌بی‌جهان را که به دخترش ارث رسیده بود
بستم
ازش بیرون جستم و در برهنگی دنبال خودم رفتم
غیر از این جهان حهنمی پا برجاست



۱۳۸۹ آذر ۲۱, یکشنبه

دو شنبه، روز مهر ورزی‌ها


امروز دوشنبه و از ظاهر آبی‌ش پیداست
که از اون روزهای، خوبه خوبه خداست
و اگر بنا باشه آغاز خدا از تو تا تو باشه، امروز روز ماست
بچگی یادش بخیر جوک ساخته بودیم
خدا با ، ماست
و هرهر می‌خندیدیم که خدا رو کردیم خیار و زدیم تنگ ماست
کاش زودتر یکی به‌گوشم خوانده بود که از این خدا با ماست چه استفاده‌هایی بکنم؟
ولی خب 
مهم اینه که باورش دارم و این باور در زندگی‌م کار می‌کنه
یه چی شبیه باور دوشنبه که کمر هفته است و می‌ره .......
به سوی، روزهای خوش، آخر هفته
در دوشنبه می توان، عاشق شد
دل داد،  قدم زد و از زیبایی‌ها بهره برد
به آسمان نگاه کرد و در دلت قند شادی آب بشود
در دوشنبه می توان مهربانی را آموخت
در دوشنبه می‌توان، تسهیم کرد
تسهیم همه‌ زیبایی‌های زندگی
همه خوبی، همه انسان همه لطف
آهای دوشنبه جونم ؛ سلام


یک آسمان


الهی صد هزار مرتبه شکر که هستی و باران را آفریدی
دیدی؟
عجب تصویر زیبایی، به به
کیف کردم
چه دیشب و چه وقتی که صبح پرده‌ی اتاق را کشیدم کنار
آسمانی صاف با اندکی ابر پراکنده
خوبیه آسمون به آسمون بوندش و ما هم یه چی شبیه آسمون
ابرها می‌آن و می‌رن، سفید، خاکستری، گاهی زرد و صورتی
بسته به نوری که در فضا جاری است
اما آسمان هم‌چنان و همیشه آبی است یا بهتره بگیم، بی‌رنگ خواهد ماند
ما هم همین‌طوریا زندگی می‌کنیم
اندوه، خشم، دردسر، بیماری و ..... می‌آد و می‌ره
مهم اینه مثل آسمون ، خودمون بمونیم
خاطره‌ی عبور یک ابر هست
اما تاثیرش مداوم نخواهد بود
همون‌طور که این چند روز نگاه‌م در آسمان تخم گذاشته بود و باران نمی‌آمد
کمی طول می‌کشید، خاطره‌ی باران کم‌کمک می‌رفت و جاش را به وحشت خشکسالی می‌داد
فقط این ذهن ماست که فرض می‌کنه آسمان بی‌ابر است
نه حقیقت آسمان 
در نقاط دیگه آسمان هنوز ابری می‌شه، می‌باره و گاه هم سیل
ولی مدتی که این‌جا خبری نبوده،  باعث نمی‌شه باور باران را از دل‌ها برداریم
نه؟
پس آسمان بمانیم
آسمانی بی لک و شاهد عبور ابرها و بارش باران
ولی هم‌چنان یک آسمان


کلاغ پر؟

 

انقدر تو نخ ابریم که بارون بزنه، متوجه یه‌چیزایی نمی‌شیم
یعنی مدار ذهن بر همین محور کلید بازار می‌گرده
به یک مورد کلید می‌کنه و تو به تمام با اون می‌ری
شما کهنه خودم را می‌گم
یه چند روزی بود که در این باغ زیر خونه صداهای جدیدی می‌شنیدم
در پیگیری اول به پرنده‌ای شبیه بلبل و 
در دومی به سه‌چها دارکو
چند روز پیش یه مرغ‌عشق آبی و چند شب پیش هوهوی یک جغد
دیروز هم یک سینه سرخ
یعنی تو می‌گی اینا از کجا اومدن؟
بخوای بری به خواب خیالات و خرافه، می‌تونی بگی این همه پرنده خودکشون
خودشون رو رسوندن به تو
و اگه عاقل باشی از خودت می‌پرسی:
ممکنه جمیعا از یک فروشگاه پرنده در رفته باشند؟
یا خانم‌والده که می‌گفت: اینا از عراق و افغانستان در رفتن
که نمی دونم چرا زمان جنگ تحمیلی جکه جونوری به ایران نیومد؟
خلاصه که من خبر ندارم چه اتفاقی افتاده
اما
می‌شه زحمت بکشی یه نگاه کنجکاوانه به اطراف خونه یا محل کار بندازی
و رادار گوشت را به شنیدن صداهایی جز
یاکریم و کبوتر تنظیم کنی ببینی، محله‌ی شماهم هست
از خاله‌جان احترام مقیم نارمک هم شنیدم یه نموره همین جوری‌هاست
مگه این‌که 
..................................؟ 
شاید از گلستان؟
یا
همگی با هم از بهشت فرار کرده باشند؟
هان؟
تکلیف بهشت چی می‌شه؟
کلاغ پر؟