۱۳۸۹ دی ۴, شنبه

نقاب خنده



یه روز دیگه
هنوز نقاب امروز را نذاشتم
یعنی دروغ چرا...؟ هنوز بعد از یک‌ساعت گیج می‌زنم و خوابم
در نتیجه نمی دونم امروز باید چه نقاب داشته باشم
نقاب‌های شما چطورند؟
مال من که شکر خدا خوبند
مدتی‌ست ماسک‌های  زر زرو و اخم‌و رو در یک عملیات فنگ شویی ریختم دور که 
در هیچ شرایطی مجبور نشم از اون‌ها استفاده کنم
البته کلی هم ماسک‌های جعلی ساخته بودم که اسم‌ش شده بود
حماقت ساختگی
اوه ه ه ه یه وقتی انقده  ماسک‌ داشتم که دلت رو بزنه
حالا یکی دو سه تا بیشتر نمونده
هر صبح که به آینه نگاه می‌گنم، از خودم می‌پرسم ، امروز باید کدوم ماسک رو بزن؟
یه مرور درونی و بعد ماسک اون روز رو برمی دارم
 یه چیزی امروز فهمیدم 
این‌که
ماسک خنده رو گم کردم
می‌شه یکی دو گرم انرژی سفید ارسال کنید
بلکه ماسک تازه‌ای بسازم 
که فقط هر هر و کرکر خنده باشه
و نیشش تا بناگوش باز
برای امروز دلم این ماسک رومی‌خواد
می‌شه، لطفا؟



لبو داغه لبو


زمستونای بچگی، حسابی و باحال سرد بود
برف می‌اومد که یه هفته تو خیابونا پهن بود
خیابان پهلوی و بود و کمر کش مسیر پارک ساعی
شاخه‌های چنارها در هم کشیده و سر به سر بود و برف، روی شاخه‌ها لحاف بزرگش رو پهن می‌کرد
یه یه‌ماهی خیابونا مدام برفی بود
و از توی اتاق گاهی شنیده می‌شد، زنجیر چرخی در حال عبور است
مثل حالا که شونصد میلیون اتومبیل تو خیابونا نبود که بخواد هم نتونه زمستون بشه
لبو هم لبو بود
چراغ‌زنبوری‌های براق و عطر لبو داغه لبو
که نصف انگیزه‌ی بیرون رفتن، بچگی  بود
دم هر مدرسه هم یکی بود
اما خب ما بچه پاستوریزه‌ها از این چیزها نمی‌خوردیم
با مراسم و تشریفات در رکاب بی‌بی‌جهان می‌رفتیم
به ساخت و ساز ، خاطرات

۱۳۸۹ دی ۳, جمعه

حواسش پرت


شکر خدا
گوش شیطون کر
چشم شیطون کور
حواسش پرت
خوبم
گفتم یه وقت نگرانم نشده باشید
که خوبم و انرژی کار از کله‌ی صحر بالا و
و مام به کار قلمزنی، مسرور
دل‌هاتان شاد
از غم آزاد
شوق‌تان به‌سان، سبزه‌زاری 
در دستان باد

گزینش ایوبی


چه‌قده خوبه که یکی باشه به وقت لزوم ترمز آدم روبگیره
خب وقت‌هایی که از محله‌ی بد ابلیس سر در می‌آرم. هر لحظه هوای خودم رو دارم
که وا ندم
سه نکنم
کاری نکنم نشه جبران کرد
حرفی نزنم دلی بلرزه
و خلاصه انواع جرایم انسانی
اما یه چیزهایی رو هنوز به سختی رد می‌کنم و گاهی وقتی به خودم می‌آم
که در سراشیبی سه به سرعت می‌رم
امشب در همین عوالمی که از پشت تلفن
خودم رو برای بانو لوس کرده بودم
یه جمله‌ای گفت که هم‌چی رسوخ کرد و در ذهنم نشست
البته در اون ذهن سفیده‌ام
ابزار خلاقیت و خداوندگاری و همونایی که یادمون رفته و اینا
گفت: 
وقتی نمی‌تونی چیزی رو تغییر بدی، چشم ببند و بگو، چه‌کار کنم؟
واقعا برای چیزی که نمی‌شه کاری کرد
چی می‌شه کرد؟
 از اون قوطی بگیر و بنشون‌های شبیه بچگی
حداقل از فشار مغزی‌‌م کاسته شد که فکر می‌کرد هم اکنون باید معجزه کنم
 تصمیم گرفتم از خودم فقط به‌قدر شهرزاد توقع داشته باشم
نه به سایز ایوب



قالب انسانی


 اواخر دهه‌ی شصت با این مفهوم آشنا شدم
قالب انسانی
سرخپوست مکزیکی به شاگردش می‌گفت: در نهایت باید قالب انسانی‌ت را رها کنی
و من که چه ساده فکر می‌کردم این از اون دست معجزاتی‌ست که مثل اشراق ناگهانی حادث می‌شه
مثلا یهو چی می‌شه که یه چیزی می‌شه
یه چی تو مایه‌های شق‌القمر و منم که عاشق وقایع عجیب بودم
بن کل مخلص‌ش شدم و افتادم دنبال از بین رفتن قالب انسانیم
فکر کنم یه جایی نزدیک همین‌جاها بود
یه چی شبیه به حیات نباتی
نه منی داری نه افه و نه خواست
حالا این‌که زور بزنم یه پره گوشت رو تنم بشینه در قالب خانوم‌های بازاری
یا یه ریسه النگو طلا آویزان و جیلینگ جیلینگ کنه
یا هر ادا و اصولی که قدیم ها داشتم
دیگه اون آدم قدیمی نمی‌شم
یه زن خوش‌رو  که همیشه در خونه‌اش به روی عالم و آدم باز بود و 
فکر می‌کرد باید در همه چیز از سایرین جلو بزنه
حالا این منم
یه چیزی شبیه داستانی قدیمی که  به صفحات آخر رسیده و
هنوز نمی دونی چه‌طوری قراره تمام بشه
شاید از چیره‌دستی خالق اثر باشه؟
به هر حال داریم هم‌چی یه نموره با قالب انسانی آشنایی پیدا می‌کنیم
که بفهمیم اونی که دیگه نیستیم همون قالبه است یا هنوزم نه؟

۱۳۸۹ دی ۲, پنجشنبه

قصد ساحری

http://discography.backstrom.se/booker/pics2/the%20power%20of%20love.jpg
 خوب که فکر می‌کنم، یادم می‌آد
چارسال پارسالا مدام در حرکت و جنبش بودم
مدام در برو بیا 
حرکت و داشتم یه چیزی می‌خواستم
اسمش رو گذاشته بودم، قصد ساحری و کلی هم حالش رو می‌بردم
هرچه زمان گذشت و آب و رنگ یه چیزایی رو دیدیم که ته همه‌اش پوچ بود
باور ,انگیزه و یا حتا نیازش درم رنگ باخت
فکر کن 
منو و فرار از عشق و عاشقی؟!
خدا به دور
اگه یکی ازم درباره‌ي عشق می‌پرسید، چنان رنگین کمونی و سبک می‌رفتم بالا
تا توک ابرها که انگار از عشق زاده شده بودم
  کی در اندیشه‌ام جا داشت، بی‌عشق زیستن؟
به‌خصوص با آشنایی با پیر رمان عاشقانه‌ی ... ایران آشنا شدم که می‌گفت
اگر در زندگی سه ماه بی‌عشق باشم، می‌میریم 
با خودم می‌گفتم، اوه ه ه با این حساب این شور و حال تا دم گور باماست
نمی‌دونم چی شد که هم‌چین شد
پس چرا هیچی ندارم؟
چرا حتا حوصله‌اش را ندارم؟
طبیعیه؟ 
خیلی خانم‌های بسیار بزرگتر از خودم دیدم که هنوز عشقولانه نفس می‌کشند
پس راستش چیه؟
باور عشق‌م آب رفت؟
آره همینه
آب رفت و نابود شد


با انسان کامل



دیروز مطلبی از جناب عزیزالدین نسفی  خوندم و نظر به پسندیده بودن باقی حرف‌هاش
کمی پیچوندتم به هم
ولی بسیار قابل توجه 
یه روز جناب رودسری یقه‌ام را گرفت درباره‌ی گلی
که، خداوند از روحش فقط در حضرت آدم دمیده
بی‌انصاف حتا بانو‌حوا رو هم به حساب نیاورد
بعد هم گفت.: شما هم بی‌خود به گوش خودت و خلق نخون که، او در ما از روح خودش دمیده 
مام کلی ترش کردیم و بهمون برخورد که چه حرف‌ها! پس ما به چی زنده‌ایم؟
روح مجرد است و در همه‌ی ما یکسان جاری است
هر که به وجه الهی توجه کنه، همان بخش فعال‌تر می‌شه و برعکس
اما فتوای جناب نسفی،  ای هم‌چی یه تکونی بهم داده و رفتم به فکر که ایشان چی می‌گه؟
 به نظر ایشان ما حتا شبیه به انسان کامل نیستیم
کما اینکه خشمگین، اندوه‌گین و خلاصه سر از محله‌ی بد ابلیس درآورده و
دیو و ددیم
با ایی حساب لازمه بیشتر از این رکاب بزنیم برای رسیدن به
انسان کامل؟
از قرا از اول این بسته‌ی شانسی ، درش پوچ بوده



قرار نیست دیگران انسان کامل را تعریف کنند

در ذات‌مون هست
کافیه بیاریم‌ش بیرون و بذاریم اون رو باشه. 
نه ذهن و من تعریف شده‌ی مورد تائید
اجتماعی گمگشته و آشفته
هنوز باورم این است که همه یکی از کل وجود
ذره‌ای از کیهان و تجسم آفرینش خداوند، انگیزش هستی
به هر قسمت توجه کنیم همون بارور می‌شه
و همیشه لبه‌ی تیز بین این دو هستیم چون
داوری و قیاس می‌کنیم. خودخواهی داریم،  خشم و...............

شاید، باید از این‌ها دور باشم؟

هر چه که آزارم می‌ده، دردم می‌آد و مچاله‌ام می‌کنه و مجبور به مبارزه می‌شم





۱۳۸۹ دی ۱, چهارشنبه

امیدواری

همه‌ی زندگی به امید بنده
یعنی لازمه با امید چشم باز کنی و از تخت بکنی
با امید چشم ببندی و به خواب بری
وقتی این یه قلم در زندگی نباشه، تو مدام کم داری
نه تو من و همه مدام یه چیزی که نه یه چیزایی کم داریم
تمام سعی برای حفظ خداوند در زندگی‌ها هم فقط امید به تغییره
تغییر و اتمام تلخی‌ها، باز شدن بستگی‌ها،  امید به دریافت معجزه 
و امید به عدل در زندگی است
و وای از اون روزی که در زندگی امیدی نداشته باشیم
چی خواهیم کشید
مجموعه‌ای از افسردگی‌های روحی و در نتیجه بازتاب‌های جسمی
و انواع بیماری و .... 
باید یه‌خروار آرزو و امید مهیا کنم برای توان، تداوم زندگی
امید به یاری، به قراری 
از امروز می‌روم به سمت ساخت و ساز بهینه‌ی امید
امید به خیلی چیزها که سال‌هاست از لیست زندگی حذف کردم تا آزاد باشم
اما این آزادی روغن چراغ زندگی و نشاط را گرفت
حالا چه کنیم؟
چیز دوست داشتنی در اطرافم نیست که بخوام براش وارد رویا بشم و امیدوار بشم؟





یه خروار آرزو


دلم
که نه
خودم
یه دل پر   آرزو 
آرزو از جنس جور
می‌خواد 
یه خروار بادکنک رنگی
چندتا مداد رنگی
یا رسیدن به سن بلوغ
بی‌خودی عمری گذاشتیم دنبال خالی کردن 
دل از آرزو 
نمی دونستم
دل برای آرزو کردن و
دل بی‌آرزو
دل خداونده

۱۳۸۹ آذر ۳۰, سه‌شنبه

می‌جنگم

می‌جنگم
با خودم در ستیزم وقتی که درد دارم
نمی‌شینم درد منو با خودش ببره که خیلی خسته تر از اینم
مبارزه می‌کنم
با چرایی و چگونگی دردهام
مثل نوشتن برای شما
این هم ستیزی درونی است بین من و ذهن
ذهنی که مدام دلهره به وجودم می‌پاشه و ریشه‌های امید را 
ذره ذره از باورهام دور می‌کنه
و با مبارزه می‌کنم تا به خاطر آورم من اینم نه آنی که در پنجه‌ی اندوه اسیر شده
اندوه و یاسی که ما را از بهشت به دوزخ هول می ده
و مثل امروز
مثل دیروز و مثل از اول هفته
درد را قورت می‌دم و به زور هم که شده می‌خندم
نمی‌خوام نقطه ضعف به دست ابلیس بدم
وقتی می‌فهمه چه نقطه‌ای از من آسیب‌ترین هاست
به همان نقطه هجوم می‌بره
و من تنها وظیفه‌ای که دارم مبارزه با ذهن دشمن است
می‌جنگم چون هستم و روح تنها حقیقت موجود‌ی است که
ذهن از یادمان برده
 به‌خاطر روحم می‌جنگم که اجازه ندم خشم و نفرتی که
زندگی‌م را به جهنمی بدل می‌سازه که درش خودم را ازیاد برده باشم
سلام زندگی که می‌دونم هم‌چنان زیبایی
سلام چهارشنبه که همیشه روز خوب خدایی
سلام هم محله
که تو هم هم درد مایی

از آجیل‌ش نمی‌شه گذشت



وقتی سنت‌ها رو مرور می‌کنم ، کلی دلم می‌گیره
البته از آب رفتن هاشون
در عصر بی‌بی‌جهان، هنوز عادات زندگی‌های پدرسالاری، قبیله‌ای ...رو حفظ کرده بودیم
و شب چله یه یلدای واقعی بود به بلندای همه‌ی شب‌های تاریخ
یه‌خصوص که فکر می‌کردم، در این شب می‌شه به قدر 
همه‌اون شب‌هایی که به زور رفتیم به تخت 
و صبح با جون کندن ، از تخت کنیدم،  خوابید
یعنی از کل شب‌چله به تنها بخشی که علاقه‌ی فوق‌العاده و خاصی داشتم
بخش خواب بلند بود که به نظرم در اون صبح به‌خصوص دیگه سیر از خواب بیدار شدم
البته خب از آجیل‌ش هم نمی‌شد و نمی‌شه گذشت
یعنی بخش من همینا بود و هست
ولی بی‌بی‌ یه کار خوب دیگه ای هم می‌کرد و اون این‌که
در یک کوزه‌ی کوچیک مهره می‌ریخت
 شب قبل هر یک از افراد خونواده که عروس و نوه‌ها را هم شامل می‌شد، 
نوبتی یه سر می‌اومدن و هرکی مهره‌ی خودش را همراه با نیت‌ش در کوزه می انداخت
پای بساط شب‌چره‌ی شب‌چله، آخرشب هر مهره‌ای که از کوزه در می‌اومد فال حافظ پاسخ اون مهره بود
 به تعداد مهره‌ها حافظ باز و بسته می‌شد
آخر سر هم دایی‌جام محمد با مجمع‌ کوچک رنگ می‌گرفت و نخودی‌ها بالای کرسی می‌رقصیدیم
آخی یادش بخیر چه روزگار خوبی بود
چند خانوار دور یک حیاط زندگی می‌کردند
صبح‌ها صدای بانوان گرام زندگی می‌پاشید در حیاط و
ظهر مرد خونه برای ناهار پاکت میوه به دست می‌رسید و در خونه
با باسن مبارک آقا بسته می‌شد



۱۳۸۹ آذر ۲۹, دوشنبه

دوستت دارم‌ها



دروغ چرا از صبح گیر، دوستت دارم‌ها بودم
به فکر این‌که ، از چه وقت دوستت دارم از زبونم افتاد؟
از چه موقع زورم اومد کسی رو دوست داشته باشم
باور کنم و به خودم اجازه بدم
دوستش داشته باشم؟
از کدوم تجربه‌ی تلخی باور، عشق از دلم افتاد؟
منی که سر کلاس، یواشکی اون‌همه دل کشیدم
 اون‌همه سال پشت، پنجره 
آه کشیدم
دوست داشتن رو 
دوست داشتم 
به شوق
دوست داشته شدن
منی که خیلی عشقی بود
یعنی چه وقت چی شد که این‌طور شد؟
شاید تو قبرستون کهنه 
یا کنج، حموم جهودا برام طلسم چال کردن؟
شاید هم کار مهمی انجام نشده
جز این که باور، دوست داشتن‌ها رو 
کسانی درم کشتند
که دوست‌شان داشتم

۱۳۸۹ آذر ۲۸, یکشنبه

تسهیم



مادر بزرگ پدری،  بچه‌ها به واسطه‌ی فروشگاه ارتش، و بن ها و سفرهای مکه و کربلا و ...
یک انبار پارچه‌ی نبریده داشت
از جوانی جمع کرده بود، برای روز مبادا
سالی یک‌بار هم در ها را باز می‌کرد و مثلا به پارچه‌ها هوا می‌داد
اما از پارچه‌ها به کسی نمی‌داد
یه سری رو می‌گفت، برای نوه‌هاست
یک سری ، برای جهیزیه دخترها و ..... دست آخر  به نوبه‌ی عروسی ، هیچ یک هم نداد
رفت و دوباره از بازار پارچه‌ی نو خرید و باز می‌گفت
انبار مال بچه هاست
زد و قرار شد از خانه‌ی قدیمی به خانه‌ی تازه ای نقل مکان کنند 
وقتی چمدان‌ها و بقچه‌ها باز شد
فقط یک ظاهر بیرونی از پارچه ها مونده بود
همه‌اش پوسیده و پر پر شده بود
یکی دو روزی اشک ریخت و در آخر پارچه‌ها به ذباله دانی نکرده‌ها
ندیده‌ها، نداده‌ها ، نبخشیده‌ها، مانده در راه‌ها پیوست
مثل دوستت دارم ها


دوستت دارم، دوستت دارم

 

یه روزگاری بود که جناب لسان‌الغیب گیر کرده بود در گفتن، دوستت دارم
نمی‌دونست باید گفت یا نه؟
اگه بگی، ممکنه او هم دوستت داشته باشه
ممکنه دوستت نداشته باشه
اگه داشته باشه، ممکنه بهت بخنده ممکنه از شرم آب بشه و
در زمین فرو بره
اگه نداشته باشه هم ممکنه یکی محکم بخوابونه تو گوشت و بره راست کارش
و چنان غیب بشه که تو گویی در زمین فرو رفت
اگه نگی چی؟
ممکنه یک عشق را از دست بدی
یا یک سیلی آبدار

در زمان شیخ شیراز مرسوم نبود به دیگران هم بگی، دوستت دارم
مثلا مادر، خواهر، برادر، و الی آخر
در زمان ما و مثبت اندیشی و تفکر رهایی و بخشش و .... اینا
به کی می‌تونی بگی دوستت دارم و یابوش چهار نعل نتازه
سرت کلاه نذاره، رو پشتت سوار نشه و ...الی آخر
در نتیجه در میانه سالی 
ما می‌مونیم
یک صندوق نمور و متعفن که در رطوبت زمان پوسیده




از ناگی‌یونگ تا ان یونگ


 خدا به دور
وقتی این دختران حوا،  اون یکی خودشون رو نشون می دن
آدم از وحشت سرگیجه می‌گیره
خدا نصیب نکنه 
زن کره‌ای 
کی به اون ظاهر زرد و مردنی‌شون باور می‌کنه، چنین شری در بیان
نمونه‌اش این ناگی یونگ
یعنی اصولا دختران حوا همین‌طوریم
یا ساکتیم و تو سری می‌خوریم
یا
..... بهتره چیزی نگم ممکنه سوء تفاهم پیش بیاد 
چکیده‌اش می‌شه
وای به روزی که بفهمیم
دکور دنیا می‌آد پایین
حالا از هر طرف که راه داد
خلاصه که ما یا درنده‌ای‌م یا یه موش ناز نازی
چون وقتی اعتماد می‌کنیم
با چشم بسته می ریم، بازی


کودک، نقاش من


 چی بگم؟
خوبم، سلام، شما چه‌طورید و اینا


وقتایی‌که موسیو جبرئیل
اسب‌ش روهمین نزدیکیا  پارک می‌کنه
مام حسابی کارمون می‌آد

غروب که می‌شه، چشما داره در می‌آد
ولی خب، اصل حالم خوبه
محله‌ی زندگی آروم و منم خانوم خوبی بودم
کلی خونه داری کردم
کلی باغبونی و تازه
کلی هم نوشتم
از ته‌ش که نگاه کنی باید از خودم راضی باشم
اما نیستم چون می‌فهمم چند وقتیه چشمم دنبال نقاشی‌ها می‌ره
دلم رنگ می‌خواد، قلم و نشستن پشت سه پایه
ولی از جایی که اگه شروع کنم، از این یکی غافل می‌شم و به‌کل یادم می‌ره
چی‌ها ا اا نوشتم، چی‌ها ا ا ا ننوشتم
نمی‌شه
خب چی فکر کردی؟
اگه حافظه‌ی ماهی برای پشت سر دو ثانیه‌است
مال من، ایکی ثایه است
البته به نظرم جفتش یکیه
ولی خب، یادم می‌ره دیگه

 فعلا رنگ، تعطیل
از همین‌جا نارضایتی‌ها از خودم هم شروع می‌شه

شبا وقت خواب می‌رم تو مایه‌های نق زدن و اینا ...
در نتیحه در حد یه آسپرین
 پای تی‌وی اتود می‌زنم که افسار گسیخته نشه
این کودکی که منم