۱۳۸۹ دی ۱۱, شنبه

خانه‌ي سالمندان توپ و با کلاس


دو روزه افتادم به فکر که 
بد نیست یه خانه سالمندان دایر کنیم ها؟ نه؟
باور کن راست می‌گم
از الان که شروع کنم به سن خانه سالمندان که رسیدم
دیگه غصه نمی‌خورم بردن گذاشتن خونه‌ی سالمندان
می‌گم، اینم خونه خودمه
پس چی؟
  فکر کردم بعد از تصادف خیلی دیگه قاچاقی بمونم ده سال
رسید به چهارده سال
خدا رو چه دیدی شاید حالا حالاها بودیم
تکلیف‌ تهش چی می‌شه؟
اگه فکر کنم بنا نیست باشم، ممکنه خودم و عزرائیل با هم غافل‌گیر بشیم
 ممکنه هم آلزایمر  بگیرم و خر و بیا و باقالی رو بغل کن
 کتاب و بوم و سنگ و تراش چیه؟
دیگه چهارخط وبلاگ هم نتونیم بنوسیم
اون جا یه جماعتی دم دستی داشته باشم
برای مواقعی که حواس‌م برمی‌گرده
یه چند تا منبر برم


یهو دیدی زد و عشق پیری هم تجربه کردیم؟


وای خدا جونم 
چی شد که همه‌چی  یه‌طوری شد
که ما حتا فکرش را هم بلد نبودیم



دزد ، داروغه

 

بعضی تحمل تنهایی دارند 
بعضی ، نه
یعنی اون‌هایی هم که دارند
از پر قنداق نداشتن، کسب‌ش کردن
در تجارب و پشت سری که رفته و تمام شده اما تاثیراتش با ما می‌مونه
نوعی دل‌زدگی از عشق
و رسیدن به بی‌نتیجه‌ای این همه شور و وایلا
بعضی هم خیلی خیلی عذاب می کشن
اما اصل و فابریک ش این کاره نبودیم
یعنی برای این مدل نیامده بودیم و طرح ریزی نشدیم
همه عزیز دل مامان و لای پر قو افتادیم تو جامعه‌ی دو رو 
و سراسر خودخواهی 
و یادگرفتیم عشق ، خوابی، خیالی، فریبی بیش نیست

به‌جا مانده از نسل‌های کهن
که اون‌هام فقط در کتاب‌های نظامی خوندن و شورش را درآوردن
یعنی نه که عشق نباشه
برای یافتن‌ و رسیدن عمری به قاعده ي نوح  لازمه

دیدی در فروشگاه‌های اینترنتی، کتاب؟ نوشته این کتاب این و این و این و ...... ولی
شرمنده که درانبار موجود نیست؟
مثل اون



در آخر
خدایا هیچ ‌کس را تنها نگذار
حتا من که الان گرمم و حالی‌م نیست
که
این ساز
همان سازی‌ست که صداش بعده‌ها در می‌آد


دو نفر رفتن منزل داروغه دزدی
یکی نشست پای دیوار
یکی رفت بالا از دیوار
عسس رسید، پرسید: این‌جا چه می‌کنی؟
اونی که پای دیوار بود ، دستش رو الکی تکان داد و گفت: ساز می‌زنم
عسس پرسید.: این چه سازیه که صدا نداره؟
دزد پاسخ داد.: این همون سازی‌ست که صداش صبح در می‌آد



عطر رز


بعضی عصرها
کانون ادراکم می‌ره یه‌جایی که این‌جا نیست
یه جای توپ و بارانی و باحال
نه کوه و بیابون و طبیعت
یه‌جایی طبقه دومی  که یه جایی از پنجره‌اش،  پیداست
یه عصر خنک و لطیف پراز رضایت از خودم و
راه آمده
شاید این پنجره منو تا این‌جا آورده باشه
عصر امروز پر از رز صورتی
حس‌م رنگ صورتی و عطر رز داره
پس می‌شه رز صورتی
این همان صبح و عصر از بچگی تا حالاست
خوبه عطر رز هنوز یادم هست 
و هنوز تازه‌ و پرم از حس حیات
زندگی یعنی همین رضایت اکنون
وقت نماز و 
شوق بین دو زمانی 



عصر حجر


یادش بخیر
دوشنبه‌های بچگی‌ها 
عصر حجر می‌داد
فرد می‌دوید و فریاد می‌زد
ویلماااااااااااااا و من از خنده غش می‌کردم
حالا با یک من عسل هم خورده نمی‌شم
که هیچی
خنده‌ام هم نمی‌گیره
مگر گاهی ملیح و مشکوک به پوز خند

جونم واسه‌ات بگه




عجب عصر توپ و باحالی
مثل عصرهای بچگی
پر از دل زنده‌ای
پر از حس خوب، آینده
.
.
صبر کن
برم لیوان چای تازه دم احمد عطری را بیارم
تا 
جونم واسه‌ات بگه

۱۳۸۹ دی ۱۰, جمعه

من هستم، فقط خودم




وقتی بعد از دوسال از بستر و بیمارستان خلاص شدم
مدتی با عصای زیر بغلی فلزی راه می‌رفتم
بعد شد، یک عصا
بعد شد عصای چوبی
همین‌طور که از پای من کم و زیاد می‌شد، خودم را باختم و از خونه بیرون نمی‌رفتم
یک‌سالی تو خونه خودم را حبس کردم
پوستم رو کندم
انواع افسردگی گرفته بودم که چی؟ چرا باید با عصا راه برم؟
بی عصا هم نتیجه پیدا بود
درد می‌کشیدم، درد
من یه چی می‌گم، شما یه‌چی بشنو درد 
دردی بعد از هفده بار اتاق عمل رفتن طی دو سال
ته یک‌سال که از خونه کندم 
می‌دونی به کجا رسیده بودم؟
گور بابا هر کی خوشش نمی‌آد
دیوانه شدم
کسی که منو بخواد بی‌پا هم می خواد
گور پدر هر کی نخواد، من درد بکشم که کی چی دلش می‌خواد؟
این نقطه ی حقیقت‌م بود
آزادی از نگاه و داوری‌های بیرونی
در نتیجه من، همون من موندم
کجان اون‌ها که داوری می‌کنند و به وقت تنگ نیستند؟
آزادی رو عشق است





من یک بسته‌ی، پفک نمکی


اگر روی بسته ي من نوشته، پفک نمکی
پفک نمکی هستم نه چیز دیگر
من

شهرزاد هستم
از بچگی راوی و پرچونه
شخصیتم همراه اسمم با من اومده
چرا باید خودم را با آدرس‌های بیرونی تعریف کنم
مثل اون باشم، مثل تو بشم، مثل کی باشم تا احساس خوشبختی کنم؟
چه اصراری‌ست به این‌که حتما یه چیزی باشیم؟
ما فقط خودمونیم
با همه اون‌چیزهایی که شادمون می کنه یا مایوس
این حقایق مجموع من را تشکیل می‌ده
چرا سعی داریم از یکی دیگه جا نمونیم؟ 
من با همینی که هستم و نخوام شکل آرزوهای مادرم، دخترهام، اخوی ناگرام، همسایه‌های چپ و راست
خاله جان خانوم‌ها از یاد نرند که محور شناخت و قانون را در هر خانواده تشکیل می دن
خلاصه که باید یه چیزی باشم که همه بهم بگن، به‌به؟
خب این چه دردیه؟
نمی‌تونم چیزی غیر از خودم باشم
نمی‌شه همینی که هستیم رو دوست داشته باشیم؟
پفک پر از خاطرات خوب و خوشگل‌مزه ی بچگی‌ است
چه نیازی‌است چی‌توز طلایی باشه؟
با همین پفک نمکی هم شادم؟
کمی آروم بگیریم و خودمون رو همینی که هست رو دوست داشته باشیم
گور بابای درک
که دیگران نپسندن


من اگر من نباشم، پس من چی؟


من
نمی‌خوام شکل کسی باشم
نمی‌خوام سرنوشتی مشابه دیگری داشته باشم
من
نمیخوام مثل کسی باشم
نمی‌خوام مثل دیگران بخندم و راه برم و زندگی کنم
من می‌خوام شاد باشم، هر لحظه را زندگی کنم و مهر بورزم
به هر کس که راه داد
من
دلم می‌خواد تنها نباشم، مثل همه
من
خیلی چیزهای دیگری دلم می‌خواد که نمی‌شه
و زجر می‌کشم چرا چیزهایی که برای دیگران می‌شه
برای من نمی‌شه؟
چرا دیگران شاد هستند و من نیستم 
من ................ چرا........... دیگران
خب. تا وقتی قراره با آدرس‌های دیگران شاد بشم
پس من نیستم
همیشه همین بوده
می‌خواهیم خودمون باشیم در حالی‌که از دیگران الگو می‌گیریم
و وزنه‌ی خوشبختی و بدبختی را با دیگران می‌سنجیم و باز فکر می‌کنیم
یگانه‌ایم
باید به یگانگی رسید بی حذف او با حذف من
نمی‌شه بگم من و با وحدت وجود برم
من منو تنها و منفک از سایرین می‌کنه و همیشه تنها می‌مونم
چون می‌خوام شکل خودم را حفظ کنم و شاد هم باشم، مثل دیگران
خب راه نمی‌ده
من منم تو تویی و او ، اوست باید با رنگ های خودمون شاد باشیم نه رنگ او


۱۳۸۹ دی ۹, پنجشنبه

بریم گل بازی؟





می‌دونستم این سرکار خانم گلی بزودی بیخ یه دیواری
زیر گذری
چیزی خفتم می‌کنه
هی دستم می‌رفت به کاغذ، ولی مداد حرکتی نمی‌کرد و یه چند روزی هم 
تخته شاسی همین‌طوری موند زیر کاناپه‌ی تی‌وی
فکر می‌کردم حالاکه خیلی خانومم و دارم مثل بزرگا و بچه‌های آدم خوب کار می‌کنم
همین کافی‌ست
نه که نبود
نشونه‌اش از دیشب
ما هی خواستیم یه چیزی بنویسیم
نمی‌فهمیدم چی می‌شد سر از اتاق گلی درآوردیم
  به نق‌نق‌های گلی پرداختم
تا 
 تونستم   پست‌های جمعه را بنویسم
 به حرف کودک درونت گوش ندی 
بیچاره‌ای 
 به همین سادگی
حتا اگه حال می‌کنی 
برو گل بازی
ولی بازی رو از یاد نبر

خوب و دوستانه






هی جمعه هی شنبه
روزهای عمر داره می‌ره
حساب کن از جمعه‌ی پیش تا این جمعه، برای خودت چه کردی؟
نه ایثار و انسانی‌ت برای دیگران
برای خودت که به قول عزیزی وقت مرگ، زندگی رو به خودت بده‌کار نباشی؟
نه‌که فکر کنی من نیستم
منم هستم، اما شاید کمتر شاید هم بیشتر
با این حال هر لحظه دارم سعی می‌کنم، اعمال‌م به حساب خودم و زندگی‌م بیاد
حتا اگر از خونه بیرون نمی‌رم
یه جوری تو خونه باشم، که حس رضایت درش باشه
یه‌وقت مدام بیرون از خونه بودم و خیری ندیدیم
حال قصد خانه نشینی کردیم، محیط چند وجبی خونه رو که می‌شه دوست داشت
نه
باید که هر لحظه حضورم را دوست داشته باشم
و از یاد نبرم
هستم
من هستم، پس زندگی می‌کنم
شنبه و جمعه هم نداره
هر لحظه هستم
فقط باید مراقب باشم از بودنم به خاطری لک نیفته
بیا باشیم، مهربان و دوستانه
زندگی همین لحظات در حال گذر است
بیا باشیم و هم دیگر را دوست داشته باشیم



نمی‌آي، پدرمون رو درآری


Falling Asleep هی شبا که خواب می‌پرم
خواب از سرم می‌پره و می‌ترسم
 هی خواب می‌بینم من مُردم و شما نیستی
آخه هر وقت
هرکار خواستیم بکنیم 
 حواس‌مون فقط به این بود که شما Scared 2
هستی 
 و الانه داری تند تندی گناهای ما رو چک نویس می‌کنی
تا قیامت که شد
پدرمون رو دراری  http://smileys.smileycentral.com/cat/15/15_16_1.gif
هی  از ترس 
اون قصه‌هایی که بی‌بی، از مار و آتیش و جهندم می‌گه هااا
چقده  شب‌ها خوابای بد بد دیدم و نصفه شبا با ترس از خواب پریدم
هر جا می‌رفتم، Devil شیطون جلوتر اون‌جا بود و باهاس
از دستش در برم
همی‌که می‌شد در برم، واسته ایی بود که 
فکر می‌کردم 
  شما از اون بالا هوا مو داری و کمکم می‌کنی
حالا هر شب خواب می‌بنم 
مردم
هی موندم تو اون تاریکی‌ااا تا یکی بیاد
  
اقلا پدرمون رو در بیاره بفهمیم کجاییم؟Doofus
   نه کسی می‌آد بندازتم جهندم
  نه کسی می‌گه، نکیر و منکرم من
http://smileys.smileycentral.com/cat/36/36_22_26.gifنه فرشته خانومی پیداس
  اصلا هیچ‌کی نیس که بخواد چیزی بگه
هی تو دلم  پیچ می‌خوره
نه 
بودنم تموم می‌شه
نه 
می‌شه دیگه بعدش خوابید
همه‌اش شب و پر از خالی‌س
پر از 
هیچی‌ها
حالا دیگه همه‌اش می‌ترسم
شما که این‌جا حتا دروغای ما رو می‌شنوی
ممکنه ما بمیریم و شماAngel
پیدات نشه.......؟



همیشه همین بوده


http://vista.ir/include/lifestyle/images/aef70314bdda88d3467b6604dd2e929d.jpgبچگی هول می‌زدیم، تند تند بزرگ بشیم و اختیار دار زندگی باشیم
انقدر عجولانه بچگی رو رد کردیم که وقت نشد معنی بچگی رو بفهمیم
حالا که شدیم همساده خدا و برج‌ایفل اینا
دل‌مون می‌خواد ما آب بریم و دنیا گشاد بشه
چون تاب کشف حقایق رو نداریم
حقیقت تلخ و زشت، آدم‌ها
نه که دنیا
دنیا همیشه همین بوده
یه آسمون آبی داشت و چند تا کوه می‌کشیدیم که نوک‌ش برف بود و باقی‌ قهوه‌ای
زمین‌ش سبز بود و یه خونه هم با سقف شیرونی وسط‌ش داشت 
با چند تا درخت و مرغ و خروس 
بچه‌های منم همین رو کشیدن
بچه‌های اون‌ها هم همین را خواهند کشید
چون دنیا همیشه فقط شکل خودشه
ما آدمایی‌م که دکورش رو بهم ریختیم
با ضعف‌ها، ترس‌ها، نفرت ها، ..................................... بازم بگم؟


بذار بخوابم


هم‌شهری، آنالیا اینا زیر درختی لمیده بود. کلاه‌بزرگش‌ تا روی صورت‌ کشیده بود و چرت می‌زد
آمریکایی‌ه رسید که این چه بساطی‌ست برای خودت ساختی؟ اینم شد زندگی؟
مکزیکی‌ه پرسید: چه عیبی داره؟
- پاشو برو کار کن، پول در بیار، پس انداز کن، بعد یه قایق بخر، ماهی‌گیری کن
- که چی بشه؟
- پول‌داری شو. خونه‌، ماشین، ویلای ساحلی، ثروتمند می‌شی و حال زندگی رو ببری
مکزیکی‌ه کلاهش رو کمی داد بالاتر.:« که چی بشه؟ » آمریکایی‌ه‌ شاکی تر:
- احمق با پول می‌تونی هرکار دلت خواست بکنی.
هرجایی می‌خواهی بری، خوش باشی.
همیشه در سفر باشی
 روی کشتی تفریحی‌ت لم بدی و آفتاب بگیری
پول یعنی آزادی.
مکزیکی‌ه کلاه‌ش رو کامل داد روی صورت و گفت.:
- الان هم دارم که همین‌کار رو می‌کنم. 
تازه اون‌همه اضطراب و دردسرهم ندارم
تو هم دیگه برو بذار بخوابم


همسایه بالا دستی


قدیم‌ها
یعنی بچگی‌های ما که جهان آزادی و بی‌سیاستی بود
دنیا خیلی خیلی خیلی بزرگتر از اینی‌ بود که داریم
خیلی از خانواده‌ها هنوز متجدد نشده و سفره می‌انداختند
اون‌هم سفره‌های ترمه یا جاجیمی
اما نه سفره ی الکی، اگه بدونی این سفره ها چه‌قدر حرمت داشت
نه کسی با کسی دعوا داشت
نه کسی کنارش بغض‌آلوده بود و نه از کسی دلخور بودیم
کامپیوتر نبود و پیامک هم نداشتیم. تازه اینام که چیزی نیست
ماهواره هم نداشتیم و یک کانال بود که یه ساعت‌هایی برنامه داشت و باقی‌ش برفکی بود
پفک نمکی 5 ریال بود و بستنی کیم هم 5 ریال
هیچ‌کدوم جز زبان مادری، زبانی نداشتیم
اما یه‌چیزایی داشتیم که تا صد سال دیگه نمی‌تونیم داشته باشیم
مثل آویز امین‌الدوله و گلیسیرین روی دیوارها
عوض خیلی چیزهایی که نداشتیم 
یه چیزایی داشتیم که تا صد سال دیگه نخواهیم داشت
اون قدیم ها 
همسایه داشتیم، فامیل داشتیم، امید داشتیم و جهان گشاد بود و برای همه جا داشت
 هنوز عقب افتاده یا دهاتی بودیم اما همه‌ی اون‌چیزها رو داشتیم
مثل نذری پزون‌هایی که همه اهل محل همت می‌کردند 
مثل عروس کردن دختر کربلایی جعفر
یا ختنه سوران پسر زینب خانوم که همسایه بالا دستی بود
یا ....................................


باز هم زندگی را دوست داریم


چند روزه وقتی صبح صفحه را باز می‌کنم، نمی دونم چی بگم
یا اصلا باید چیزی بگم؟
گاهی بهتره آدم‌ها سکوت کنند 
لزومی نداره همیشه حرفی برای گفتن داشته باشیم
لزومی هم نداره همیشه و همه‌جا حاضر باشیم
اصلا هم مهم نیست که باشیم یا نباشیم
تا جایی می‌نویسم که فکر کنم هستم
وقتی حتا به قاعده‌ی خودم نیستم
بهتره حرفی نزنم و کسی رو تیره وتار نکنم
وقتی هیچ چیز مهم نیست
ما به چی چارچنگولی چسبیدیم؟
دیدی؟ 
همه شاکی‌اند، همه حتا با خودمون قهریم
دل‌مون نمی‌آد یه بذر مهر بکاریم
در تلخی‌ها دست و پا می‌زنیم و باز هم زندگی را دوست داریم
و چار پنگولی ازش آویزانیم
واقعا قراره این‌جا چه کنیم؟ برای چی اومدیم و به  چی چنگ انداختیم
نگهش‌داریم؟
خودمون هم نمی‌دونیم فقط می‌خواهیم باشیم و مدام دست و پا بزنیم

باعرض معذرت از همه‌هم محلی‌های گرام
اگر تلخ گفتم
چون حتا تلخی‌ها هم مهم نیست
همان‌قدر که خوبی و زیبایی دیگه به حساب دنیا نمی‌آد
پس بذار کمی هم تلخ باشیم


۱۳۸۹ دی ۸, چهارشنبه

تا گوساله گاو شود


بشتابید
بشتابید
قابل توجه بانوان گرام
قدیم‌ها هر آقای شوهری مرحوم می‌شد، بانوی گرام یک هشتم، زمینی از ایشان ارث می‌برد

یک‌بار دیگه به کوری چشم اجانب جیره خوار و استکبار جهانی آمریکا و صهیونیست‌ اسرائیل و تیم، دجال
دست اسلام از آستین رحمت بلند شد و بر سر طایفه‌ی نسوان پایین آمد و
ارثیه شد، زمین تا هوا
از این رو آقایان گرامی که قصد مردن دارند
دست نگه‌دارند که 
خانم‌ها مقدم‌ند 
وگرنه 
عرصه و عیان رو با هم می‌برند
 امید است بانوان محترمه این اطلاع رسانی را به خطا نگرفته و 
خدایی نکرده قصد.... نکنند.
تا گوساله گاو شود
دل صاحبش آب شود

یه وقت برای کوپن بچه درست شد
یه وقت هم برای چیزهای دیگه
بابای بچه مرد




۱۳۸۹ دی ۷, سه‌شنبه

نه وجود بود نه عـد م


در آغاز، نه وجود بود نه عـد م

همه این جهان ،نیروی نامتجلی بود 
آن یگانه بی دم و بازدم نفس کشید
اگر نه هیچ چیز به ذات خود وجود نداشت
ریگ ودا- سرود آفرینش

دیپاک چوپرا عارف معاصر و بزرگ هند، در کتاب هفت قانون معنوی موفقیت که بقول خودش  کتاب هفت قانون معنوی موفقیت جوهره کتاب آفرینش فراونی میباشد،هفت روز هفته را به یکی از این قوانین اختصاص داده تا انسان با رعایت این قوانین ضمن برخورداری از حالات معنوی و عرفانی، در زندگی مادی و روزانه اش از موفقیت چشمگیری برخوردار شود.لذا با توجه به اینکه برای هفت روز هفته یک دستور ساده اخلاقی در عین حال عمیق در نظر گرفته است همین بهانه، خلاصه ای از قانون مختص به این روزها ، که معروف به قوانین هفتگانه است را ارائه میدهم. 

اهمیت این قوانین زمانی قابل لمس خواهد بود که شما ضمن مطالعه، آن را در زندگی روزانه خود تجربه نمایید.اصولی چنان ساده و در عین حال موثر که با بکار گیری آنها در ایام هفته چنان تاثیر خود را در زندگی شما خواهند گذاشت که متعجب خواهید شد.



تکه ای از بودا: هستی ما به ناپایداری ابرهای پاییزتماشای تولد و مرگ موجودات همچون نظاره شعله های آتش یک عمر/ بسان جرقه رعدی در آسمان/ چون سیبلابی شتابان روان از سراشیبی کوهی.



  قانون توانایی مطلق: منشاء همه آفرینش ، آگاهی مطلق است... توانایی مطلق که جویای آن است که از نا متجلی به تجلی د آید. هرگاه دریابیم که ضمیر راستین ما یکی از این توانایی ها ی مطلق است ، به قدرتی می پیوندیم که همه چیز این علم را متجلی می سازد.****در آغازنه وجود بود نه عدمهمه ایت جهان، نیروی نا نتجلی بود ...آن یگانه ی بی دم و بازدم نفس کشیداگر نه هیچ چیز به ذات خود وجود نداشت(ریگ ودا –سرود آفرینش).

 قانون بخشایش:کائنات از طریقه مبادله پویا عمل میکند ...داد و ستد ، جنبه های متفاوت جریان نیرو در کائناتند.و در شور و شوق ِ بخشیدن آنچه می جوییم ، فراوانی کائنات را در زندگیمان به جریان می افکنیم.****این آوند نازک رت تو تهی می کنی بارها و بارها ، و سرشارمی سازی آن را همواره با حیات تازه . این نی لبک کوچکرا حمل کردهایی بر تپه ها و ماهورها، و در آن نواخته ایآهنگهای جاودانه تازه را .... موهبتهای بیکرانت فقط برهمیندستهای کوچک من بنزدم می آیند ، اعصار می گذرند، و توهمچنان می ریزی ، و هنوز جایی برای ریزش هست.(گیتا نجالی- رابیندرانات تاگور) .

قانون کارما (علت و معلول ):هرعملی نیرویی را تولید می کند که بهمان شکل به ما باز میگردد .هرچه بکاریم درو می کنیم.و هنگامی که اعمالی را انتخاب می کنیم که برای دیگران شادمانی و موفقیت می آورد، ثمره  " کارما " ی ما شادمانی  و موفقیت خواهد بود.****کارما گواه جاودان آزادی انسان است. اندیشه ها و گفتارو کردارمان تارهای پیله یی است که پیرامون خود می تنیم. (سوامی و یوکاناندا) .

قانون کمترین تلاش:هوشمندی طبیعت با کمترین تلاش کار می کند ... با سبک دلی ، هماهنگی و عشقوهرگاه نیروهای هماهنگی و شادی و عشق را در اختیار گیریم ، با سهولت بی تکاپو، موفقیت وخوش اقبالی می آفرینیم. دانای فرزانهبی آنکه گام سپارد ، می داند/بی آنکه بنگرد، می بیند/بی عمل سامان می دهد.(لا ئوتسه).

 قانون قصد و آرزو:در هر قصد و آرزویی مکانیسم توفیق و تجلی نهفته است ...قصد و آرزو در حیطه توانایی مطلق دارای قدرت نظام دهنده نا محدود است. و هنگامی که در خاک حاصلخیز توانایی مطلق قصدی را در افکنیم ، این قدرت نظام دهنده نامحدود را برای خود بکار وا می داریم. ****در آغاز آرزو بود که نخستین بذر ذهن بود. حکیمان به مراقبه نشستن در دل خود، به یمن حکمت خویشتن به پیوند هست و نیست پی بردند.(ریگ ودا –سرود آفرینش).

  قانون دلبستگی:در عدم دلبستگی ، حکمت عدم یقین نهفته است... در حکمت عدم یقین ، رهایی از گذشته و شناخته شده نهفته است که زندان شرطی شدن در گذشته است.و در اشتیاقمان به گام نهادن در ناشناخته – حیطه تمامی امکانات خود را به ذهن خلاقی می سپریم که هر آهنگ کائنات را خمنوا می سازد. ****همچون دو پرنده طلایی که بر یک درخت ماوا گزیده اند ، من و جان ، یران انیس ، در یک تن خانه کرده اند. من "میوه های ترش و شیرین درخت حیات را می خورد ، حال آنکه " جان "عاری از دلبستگی نظاره می کند.( موکوندا اوپانیشاد ).

  قانون دارما ( غایت حیلت) :هر کس در زندگی غایتی دارد... موهبتی بی همتا یا استعدادی   ویژه تا آنرا به دیگران هدیه کند. و هنگامی که این استعداد بی همتا را با خدمت به دیگران بیامیزیم و جد و طرب جانمان را تجربه میکنیم  که هدف نهایی همه هدفهاست. ****هر گاه کاری می کنید نی لبکی هستید که از طریق دل او زمزمه ساعتها به موسیقی بدل میشود. و کار آمیخته به عشق چیست؟ بافتن پارچه ایست تنیده از تارهای دلتان ، به گونه ای که گویی محبوبتان آن جامه را به تن خواهد کرد.( پیامبر: خلیل جبران ).



 

من یا EGO؟



نصف شبی از خواب پریدم و با هجوم افکار ناخوش‌آیند
یا بهتره به‌گم با رژه‌ی دردسر ها در محله‌ی ذهن
خواب از سرم پریده بود و نمی‌تونستم ساعات بین دو زمانی را تاب بیارم
همه افکاری که در بیداری کنترل می‌شه
در بین خواب و بیداری هجوم می‌آره
و کسی را ملاقات می‌کنم
که نیستم
یه موجود ترسیده‌ی ............ حیوونی
باور کن صبح خودم هم حیرون می‌شم که این نصف شبیه کیه؟
استاد منفی بافی، ترس، ....... هرچه بیچارگی هست


گفتگوی تمدن‌ها


کافیه یک فکر
یک گمانه‌ی کوچک

وارد ذهن‌م بشه و بی‌پاسخ بمونه
از همون‌جا رشد می‌کنه و به اندکی زمانی شده، بائوباب
از جایی که ذهن‌م راهی جز بریز و به‌پاش بلد نیست
می‌ره و می‌گرده بدترین گزینه رو انتخاب می‌کنه و پرونده‌ی مورد نظر رو باز می‌کنه
به قاعده‌ی شاهنامه ازش سوژه در می‌آره و منو با خودش می‌بره
محله‌ی بد ابلیس
از جایی که چارسال پارسالا مچ‌ش رو گرفته بودم
پیش دستی می‌کنم و موضوع رو با فورمول قورباغه را قورت بده
حل می‌کنم
می‌رم یک‌راست سر بقچه و داستان رو باز می‌کنم
بد یا خوب جواب‌ش هر چی باشه
صددرصد بهتر از واحمه‌های ذهنی‌م خواهد شد
بین دوزمانی دیشب دچار همین دردسر شدم
صبح اولین کاری که کردم
البته بعد از چای تازه دم احمد عطری، صبح‌گاهی
شماره‌ی طرف مربوطه رو گرفتم و گفتم ببین شنیدم ....؟
و او که از من شرمنده تر به عذر خواهی که نه بابا یه هفته است خواب ندارم که تو درباره‌ام چی فکر می‌کنی؟
یعنی تازه فهمیدم امواج او چند روزه پیچونده‌ام به هم
و در نتیجه تمام ترس‌هایی که در سرش رژه می‌رفت
شده بود
ترس‌های من
به همین سادگی با امواج دیگارن می‌رم و کلی انرژی از دست می دم
خب بعد از تماس مزبور
یهو ذهنم سفید شد و تازه طعم چایی رو فهمیدم
به همین سادگی
فقط باید حرف زد
گفتگویی آزاد
البته اگه دلت آرامش می‌خواد

۱۳۸۹ دی ۶, دوشنبه

مش‌ممد، بدو که گوسفندات رو سیل برد



خوبم خوبم
یه‌خروار هم خوبم
از صبح بیرون بودم و تازه رسیدم به خاکریز پشت میز
ولی دروغ چرا ؟ هر چی فکر کردم چی بگم
فکرم نیومد
برای خالی نبودن صفحه که شده گفتم یه چی بگم لااقل دلم خنک شده باشه
از این یارانه‌ها که قرار نیست سهمی به‌ما بدن
ولی از اون ورش فشارها برای ما هم خواهد بود، اونم چند برابر
ولی از جایی که خبر شدم، فقط قراره همین چند ماهی بدن و بعد همه‌ي همه‌ی همه‌اش
واریز بشه به تامین اجتماعی بیمه‌های کذا و کذای اجتماعی 
دلم یه‌ریزه نرم شد به یاد اون‌هایی که این چند وقت چه‌قده بابت‌ش حرف شنیدن
می‌ری سوپر می‌بینی داره به پیر مرده می‌گه، حاجی برو اون یارانه‌ات رو بگیر بیا جنس بخر
و بچه ها تو خونه راه می‌رن و از والدین طلب، یارانه می‌کنند
و .................. اون‌موقع مصیبت گروهی می‌شه و کمتر دردم می‌آد
گفته بودم. یادت که هست؟
مش‌ممد، بدو که گوسفندات رو سیل برد
وقتی می‌فهمه گله ی کدخدا و ده‌پایینی‌ها رو هم برده
گفت
خب حالا که مال همه رو برده ، خب برده دیگه
عیب نداره
ته‌ش فکر نمی‌کنیم موضوع از چه قراره؟

۱۳۸۹ دی ۵, یکشنبه

دارن کوپن، می دن



یادش بخیر اون قدیما، زمان جنگ
جنگ با همه وضعیت قرمز سفیدهاش قصه‌های فوق‌العاده‌ی خودش را هم داشت
از پناهندگی به کوه و بیابان تا
پذیرفتن قطع‌نامه
اما جنگ برای من یک جهان تازه بود چرا که مصادف شد با 
پیوستن به خاندان آدم‌شوهرا
آشنایی با فرهنگ تازه و ندیده‌
یکی از خاطرات شیرینی که هست
داستان صف‌ها و تعاونی هابود
مادر آقای شوهر بنده، علاقه ی وافری به انواع صف داشت
صبح خروس خون می‌رفت صف شیر سبد می‌ذاشت
عصر از ترس این‌که مبادا خراب بشن می‌جوشوند و ماست می‌ساخت
هر کیاز راه می‌رسید یه ظرف زوری باید برمی‌داشت
که امون ازدوغ لیلی
ماست‌ش کم بود؛ آب‌ش خیلی

یا مثلا گوشی رو برمی‌داشت با اصرار خواهر مکرمه‌اش رو به ناهار فردا وعده می‌گرفت.
اگر مهمان داشت ، اون‌ها رو هم دعوت می‌کرد
بعد از ناهای زور می‌کرد
که فلان‌جا چی‌چی می‌دن
ای خدا! 
خب می‌دن که می‌دن. به ما چه؟
همگی ریسه می‌شدیم در صف‌های مختلف و اجناس به درد نخور آشغالی که تعاونی می‌داد
و کلی قصه می‌ساخت
شیرین‌تر این‌که من ندید‌بدید از خونه‌ی مادر گرام شوهر 
خدمت خانم والده که
تو چه جور زنی هستی؟
چرا تو هیچ صفی نیستی؟





دیدیم که گذشت


دیدی؟
یه وقتایی هم‌چی همه چی به‌هم می‌ریزه و
انواع دردسر  با هم از سقف می‌ریزه پایین که باور می‌کنی
خدایان یه جا دارن سرت بازی می‌کنند
یه چی شبیه بازی شطرنج خدایان یونان باستان برسر زندگی انسان
قدیم‌ها این وقت‌ها که می‌شد خودم رو می‌باختم
هول می‌کردم و می‌لرزیدم که....
شنیدی؟
قطرات باران روی برگ پهنی جمع شد و یک‌باره
برسر مورچه خانم بی‌چاره ریخت که داشت زیر اون درخت
واسه‌ی خودش چرت می‌زد
وحشتزده از خواب پریده بود و دست و پا می‌زد که
ای داد
ای هوار
بیایید بریید که سیل اومد
ها
همین هم حکایت من بود.
زودی فکر می‌کردم، دنیا بدریخت شد و رفت پی، کارش
 و خودم را طی ساعت‌ها و بل‌که هفته‌ها می‌باختم

خوبی سن، به‌قاعده‌ی خواهرکوچیکه‌ی نوح همین بس که ذره ذره 
فولاد آبدیده شدیم
و فهمیدیم، این نیز بگذرد و دیدیم که گذشت


این نیز بگذرد



خدا عمر بده به هر که امروز ما رو ساخت و نجات داد
باور کن همیشه به همین سادگیه
کافیه اون وسط که هستم، بدونم که الان اون وسطم و باید هوشیارانه عمل کنم
اون وسط همه‌چیز یه جوری تاریک و کدر می‌شه و تحت هر شرایط نباید کم بیاری
اما بزرگترین رازش دونسته همینه که اون وسطی
از همین رو خدا عمر طولانی و سعادتمند به رفیق خوب
بانو جان بده
جمعه تلفنی گپ می‌زدیم، مثل بچه‌ی آدم خودم  گفتم
بانو جان، این سال‌ها که نبودی ایران، کشفیات مهمی از خودم داشتم
حالا که هستی، نوکر پدرتم، گاهی سر از محله‌ی بد ابلیس در می‌آرم و می‌رم 
اون زیر می‌را و یکی باید باشه که بیارتم بیرون
وگرنه با حال بد می‌رم
و از شنبه صبح اول وقت بانو زنگ زده، پر از نشاط و پر از انرژی خوش‌گله مزه
و مارو هی‌کشیده بالا
منظور از این همه کمین و شکار همینه که بتونی خودت را بشناسی
به ضعف‌ها پی ببریم و مثل علائم بیماری، به محض مشاهده
بیفتی به فکر، اقدامات اولیه
شکر که بالاخره امروز از این محله‌ی بد دراومدیم و ختم به خیر شدیم
ماسک خنده هم کار خودش را کرد و نیش‌م تا بناگوش و اطرافش بازه
خدایا نیش جمیع نفوس عالم را باز بفرما
بخصوص هم محله‌ای‌های ما که بر ما هم تاثیر دارند
شکر که کم نیاوردم وخودم رو همین نزدیکی  به یه تیزی چسبوندم
شکر که یادم بود مواظب باشم که اون پایین‌م و چیزی را جدی نگیرم
که این نیز بگذرد