۱۳۸۹ دی ۱۸, شنبه

ثبت خاطره


 شماهم نمی خواد زیاد جدی بگیری
ما بزرگ شدیم، اما بچه‌ها هنوز بچه‌اند
مام مامان و باید خاطرات هفتاد رنگ هم‌چنان ادامه داشته باشه

ولی پنج‌دقیقه یک‌بار بهش  یاد آوری می‌کنم، بیرون از این خبرها نیست‌ها
هر چه هست، زیر چتر مامان
از صبح کله‌ي صحر دیگ آش رو بار گذاشتم
بخار کتری چای در فضا می‌رقصه و اسفندی هم دود کردم
تا بترکه چشم حسود و حسد
 شلغم به‌جوش و عطر اکالیپتوس تا راه‌پله‌های طبقه‌ی اول پیچیده
فقط شرمنده‌ی پریا خانوم که کرسی مون منقل نداره
یعنی داره، ولی ذغال نداره
همون که بعد زمستون روسیاه بود هاااااااااااا
حالا در دل ما چه نقش سپیدی بسته  که  نبودش حسابی به چشم می‌آد
پرده‌ها کنار و ما شاهد زیبایی‌ زمستان
و عطر داغ نعناء

آدم برفی

ای خدا
ای بچگی
ای زندگی
چی‌سی همیشه وقتی تموم می‌شی قدرت رو می دونیم؟
یه آدم‌برفی می‌ساختیم که تا آخر سال توی حیاط زل زده بود و نگاهت می‌کرد
البته بیشتر حواس بچه‌ها به اون بود که زیر برف و توی سرما کز کرده بود گوشه‌ی حیاط مدرسه
و من که تا وقت خواب چه احساساتی خرج این موجود نگون بخت می‌کردم
ارتباط عاطفی عجیبی که بین ما و آدم‌برفی‌ها پدیردار می‌شد
شاید سی همینه همه افسردگی داریم؟ 
حتا یک آدم برفی هم نداریم که دل‌مون رو بهش خوش کنیم
ها؟
نه؟
حیف
باز بچگی کلی چیز میز داشتیم
دل خوش، رویاهای بلند، دنیا رو ندیده بودیم و نمی‌شناختیم
نمی دونستیم بدی هم هست،
زشتی دوست نداشتنی و تنهایی تلخ است

که سرها در گریبان است

وقت  زنگ تفریح  هم گوله برفی بود که در هوا رفت و آمد داشت
یا سراز زیر چشم یکی از بچه ها درمی‌آورد و گاه هم به خطا
سر از صورت آقای مدیر یا جناب ناظم در می‌آورد
در راه خونه هم کیف‌های چرمی اون وقت بهترین وسیله‌ی اسکیت  و مسیرهای سرازیری در اندکی زمانی
پر از خنده و نشاط و قهقه طی می‌شد
بی‌اون‌که در هر دقیقه بیست‌تا ماشین بره و بیاد
وقتی هم که با لباس‌های تا زانو خیس برمی‌گشتی خونه
بخاری‌های بزرگ ارج اون‌موقع مرکز سقلی بود می‌چسبیدی بهش، عین مامان  
با دماغ قندیل بسته و دستان مثل لبو سرخ و آب دماغ راه افتاده
و هم‌چنان دنیا زیبا، شاد و امن بود، مثل مامان
  دیگه الانه است که بزنم زیر گریه
چه شباهتی بین این دنیا تا دنیای ما هست؟
مرده شوره هر چی تکنو آلرژی که ما رو از ریخت  انداخت


برف پارو کنی.................ه آی........ برف پارو می‌کنیم



به به به به چه هوایی
جای کرسی، بی‌بی‌جهان خالی
چه حالی می‌داد. ظهر از مدرسه برمی‌گشتی‌ خونه و آش ترخینه دوغ، آش رشته یا آش خشک‌بار ، فصل سرد بی‌بی براه و
  سُر می‌خوردیم زیر کرسی
وای به روزایی که یه چندتایی هم خاله زا و دایی‌زا هم از راه می‌رسیدند
دیگه کرسی بدل می‌شد به صحنه‌ی نبرد، تنگستان

  اواخر تابستون بی‌بی و عروس ریزه‌ میزه‌هاش که هر کدوم  از الان دخترهای من کوچکتر بودن
می‌رفتند به کار ساخت و ساز، ذغال زمستان
یعنی یه‌روز صبح با سرو صدای زندایی‌ها از خواب می‌پریدی و می‌دیدی
دنیا سیاه شده
کیسه‌های بزرگ ذغال، قطار کنار دیوار و تا مراحل بعدی
ذغال شویی، سرند خاکه ذغال‌ها
سوا کردن ذغال‌های درشت و ساختن گوله‌های گرد و سیاه ذغال
در این یه‌مورد برخلاف حضور پنبه‌زن دوره‌گرد که همیشه از اتاق منو بیرون می‌کشید
داخل خونه حبس می‌شدم
سیاهی و کثیفی و اینا. .... که به سوسولی راه نمی داد
ولی الحق که از پشت پنجره نظارت دقیقی داشتم
بعد از اتمام کار ؛ خطی از گوله‌های ذغال می‌دیدی که صف کشیده زیر آفتاب
و ظهر و ناهار دست جمعی خانواده

یه وقت خدا نکرده گمان نبری ما مثل شماها سوسول بودیم و بابت سرماهای اون‌چنانی مدرسه تعطیل می‌شد
خیر برف تا زانوها بود و می‌رفتیم مدرسه 
و جشنواره ی آدم برفی و 
پای چشم‌های سیاه 
کی مثل حالا امروز برف بیاد فردا نباشه 
دلم تنگه برای
آواز................... برف پارو می‌کن.................یم
برفیه............ اوپ...........برفیه



۱۳۸۹ دی ۱۷, جمعه

برف باران


این هفته رو  با نام برف ثبت کرد
هفته‌ای سفید، خنک و عاشقانه‌ای که تو رو به سمت
مرکز حیات یعنی خانواده، کرسی داغ و کاسه ی بزرگ آش
با صدای مرحوم بنان 
این هفته را بیمه‌ی سفیدی برف می‌کنم که
هیچ سیاهی و انرژی منفی به سمت زندگی راه پیدا نکنه
این شنبه
شنبه ی منقش به برف و دل هامان گرم
نمی‌خوام اجازه بدم در این هفته هیچ چیز حالم رو بگیره
و نذر کردم به هر که می‌رسه
مهر ببخشم
کاسه‌های نذری‌تان، پر مهر

طلسم بخت گشای مجرب



 وقتی ساعت از آدمیزاد می‌گذره و به سمت رویا بینی می‌ره و من هنوز بیدارم
نتیجه‌اش می‌شه
درس بخت گشایی
تصویری که  می‌بینید
جانوری‌ست
بین،  لاما، الاغ و اندکی هم گوسفند شاید هم میش یا بزغاله؟! 

در زمانه‌ي یارانه و بنزین لیتری 400 تومان که حتا جوابگوی نامزد بازی هم نیست چه به زندگی و ......   هزار درد و بلا
دور از جون برادرا یکی باید هم خر باشه
هم لاما
هم اندکی بزغاله تا جرات کنه
پاشنه ی شوهری ور  بکشه
و از جایی که مشکلات اخیر جامعه‌ی نسوان شدیدا پیچ‌در پیچ شده
دوشیزگان محترم پیش از اذان صبح 
بی‌آن‌که چراغی روشن کنند
 وضو ساخته  و
این طلسم مجرب را  « که فقط دو تا بوده و از طایفه‌ی هاروت و ماروت به قوم یهود و از صندوق عهد توسط جنیان ربوده و
یکی‌ش دست منه »
بالای آینه‌ی دست‌شویی
آینه‌ی میز بزک، بالای سماور،
سر در اتاق، 
سر پله‌های ورودی و خروجی و هر در و پیکر دیگری که در منزل هست،  آویخته
و چهل روز مداوم در هر قدم،‌ 
یک نگاه وضو دار به طلسم انداخته و پس از کشیدن آهی بلند
با حفظ آبرو! نه آن‌قدر بلند که همسایه هم بشنود.
انشا ...   جمیعا روانه‌ی خانه‌ی بخت خواهند شد

 تنها شرط موجود، 
  در طی این چهل روز اصلا نباید به واژه‌ی شوهر فکرکرد که باطل می‌شود
البته 
اگر سری هم به حمام محله‌ی جهودها بزنی و 
اندکی هم  سر بازار،  چادرها را باد بدهی
به حول قوه‌ی الهی،  بخت‌تات هم‌چون شکوفه‌ی بهاری شکفته می‌شه
بختی که با جادو و جمبل بیاد، با یه باد هم می‌ره
بدبخت جامعه‌ای که بر اساس خرافه‌ی متمایل به تنبلی، جن چراغ جادو . .... اینا زندگی کنه

جمعه‌ای تمام رنگ

به این می‌گن
یه جمعه‌ی خوب و رضایت‌ بخش
از صبح که به انواع امورات خانه داری و گل‌داری و مطبخ به نحو احسن رسیدگی و 
غروبه بعد از نمازش با زلال موسیقی و شبش هم به شام مخصوی و دود عود
خدا رو شکر
پس چی ؟
نه که منتظری در این زمونه ی همه باهم قهر و یه‌وری
بیست تا مهمون هم راه انداختم
نه قربون
همون‌طور که شماها می‌آیید و یه جواب سلام خشک  خالی نمی‌دین
مام با خودمون جمعه‌ها رو جشن می‌گیریم
به هر حال هر یک از این جمعه‌ها سهم 
تک تک افراد خونه است و من که به اسم مامان حق ندارم اجازه بدم
جمعه‌ای به تلخی به پیش بره

۱۳۸۹ دی ۱۶, پنجشنبه

جمعه ‌تان پر خیر

 

جمعه‌ها‌تان پر خیر و
رضایت بخش
دل‌هاتان گرم ز مهر و 
امیدوار
آسمان خانه‌هاتان آفتابی
کرسی‌ها گرم
مطبخ ، خوش عطر
چای‌تان، دم
سفره‌ها پهن
پر نان
پر مهربانی
پر از حرمت، صفا و صمیمیت
جان‌تان آزاد و شاد
همسایه ، هم محلی



واحدهای افتاده



همی‌طوری که صبح به‌زور از رختخواب می‌کندم یه لیست از واحده‌های افتاده‌ی قدیمی به‌یادم اومد
که غلط نکنم کلی‌هاش رو این چندسال اخیر در بلایا یا آزمون‌های متعدد پاس کردم
واکنش‌ها یا بخش‌هایی از شخصیتم که معمولا در رنج می‌انداخت
مثل، صبوری
که نداشتم و از بابت دل کوچیکم هی سه می‌کردم
بابت چیزهایی بها برداختم که یه وقتی همون موقع  و آن خواسته بودم
 حالا نگاه که می‌کنم، اصلا نمی‌فهمم چرا اون‌همه اشتباه کردم از 
همین حالا می‌خوام‌ها
همین‌ حالا شدن‌ها، رفتن‌هایی که اصلا لزومی نداشت که هیچ
کلی هم برام دردسر ساخت
مثل سکوت و یه‌جا بند شدن
مثل بخشش
چیزی که اصلا نداشتم
یا دوست داشتن شما که مثل برق شهری هی می‌اومد و هی می‌رفت
مثل نگرانی‌هایی که از آینده داشتم
شاید احساس عدم امنیت
در مصائب دیدم که معمولا به مو می‌رسم و پاره نشدم
یه چیزی ، همون دست غیبی، همون معجزه یه گوشه‌ای منتظر ایستاده بود
و من‌که از ابتدا از زیر بار هر آزمونی، در می‌رفتم
وادار می‌شدم، در مسیرهای دیگه همون‌ واحدها رو پاس کنم
دیدم بهتره سعی کنم هر درسی رو همون لحظه و درکلاس و لحظه یادبگیرم
که مجبور نشم ان‌قدر تکرارش کنم تا............. شاید بعد از هزار سال اشتباهم رو در اون درس ببینم
تا با جون کندن اون واحد پاس بشه



۱۳۸۹ دی ۱۵, چهارشنبه

امروز بدون فردا


پنج شنبه یعنی آزادی و با لباس‌های گچی برگشتن به خونه بود
یعنی دیگه لزومی نداشت مراقب باشی با روپوش کثیف برنگردی خونه
می‌شد زنگ تفریح بی‌دغدغه‌ی فردا در حیاط فریاد کشید و ......
چه جالب؟
از بچگی از یه فرداهایی می‌ترسیدم تا حالا
در امروز پفک بود و فریاد در حیاط مدرسه و .... ولی از فکر فردا
و درس فردا و جواب‌گویی فردا و .... تکلیف شب برای فردا
امروزمون خراب می‌شد تا پنج‌شنبه
این روز مرز آزادی بود
هیچ فردایی برای پاسخ‌گویی وجود نداشت
هیچ فردایی برای تکلیف و درس و تمرین نبود
هر چه بود فقط پنج‌شنبه بود و آزادی و شب تعطیلی که
عطر خانواده در یک اتاق جمع می‌شد
تکلیف ما با فرداها چیه؟
شاید اگر فردایی وجود نداشت در امروز به‌تمام شاد بودیم
و امروز را با همه کیفیتش درک می‌کردیم
پس سلام به امروز که پنج‌شنبه است و قرار نیست فردا نه چشم کسی را دربیارم
و نه کسی چشم منو
سلام پنج‌شنبه روز خوش آزادی

یه جمع دوستانه


آخ گفتم میهمانی و دلم کباب شد
اون‌وقتا که رفیق باز بودم مدام در حال مراسم میهمانی و یه پا این‌جا بود
و پای دیگرم در کرج که خانه و پاتوق دوستان اون‌جا بود
الان یادم افتاد از این من تا اون من 
چه‌قدر فاصله افتاد
دلم یه جمع دوستانه خواست
تا نیمه شب، دم صبح
فال حافظ
حرف‌های شیرین،
انار آخر شب 
باقالی دم صبح
میدون دربند و 
تیک تیک لرزون زیر برف 


بام خانه








ای جوووووووووووونم
چه بارانی
باز باران با ترانه ، می‌زند بر بام خانه
این تنها چیزی‌ست که بچگی بزرگی نداره
باران همیشه خوب بوده
یه جس عاشقونه و یا یه چی که نمی دونم چیه
رو به آدم منتقل می‌کنه
البت خب معایبی هم داره
اون این‌که دوباره وارد توهم عشق می‌شیم و نیاز به
دوست داشتن و دوست داشته شدن
ولی در همه سن باران ما رو دگرگون می‌کنه
یه چی شبیه به جابه جایی از جال بد به حال خوب
یا چرخش مرکز ادراک به سمت حالی تازه در جهت نیلی، ارغوانی
اندکی بارانی، کمی هم مایل به میهمانی




ما را بس



 فهمیدم؛ چی می‌شه؟

حیرت‌انگیزه!

حتا اگر از صبح که چشم باز می‌کنم کافر به شما باشم
همین نماز مغربت
ما را بس

جدی نگیرید






لطفا جدی نگیرید
روز،
روز گیر به باورها
و خود است

بیا دم گوشت بگم
دارم از اتاق ابلیس و با لپ‌تاپ آخرین مدلش این پست رو می‌نویسم
باور کن
این همه حرص در جهت آخرین مدل‌ها، فکر کردی از کجا می‌آد
از انباری خونه‌ی همین ذلیل شده، ابلیس اینا درمی‌آد

تکرار می‌کنم
لطف
 حال خرابی‌های هیچ کس را 
 جدی نگیرید
این نیز بگذرد



بازار مکاره





 دکان داران، هر چه جنس خوبه روی صندوق و جلوی چشم چیدن و
به شوق همون جلوه های ویژه وارد مغازه می‌شی
  این چه دکان و چه حکمت و چه دل‌خوشی‌ست؟
نه جلوه‌های ویژه در این بازار بود
نه اشانتیونی داره
از بچگی هم که ناراضی و هول بودیم 
گنده شیم بلکه یه چی بفهمیم
  تصاویر و تجربیات
کف دست گیری هم که نداشتیم
به جز آزمون‌های هفتاد رنگ شمایی
به چه شوقی به این دکان چسبیدیم پیدا نیست؟ 
این دکان دار ما رو آدم هم حساب نمی‌کنه و یه ویترین چیده و روش زده
لطفا به هیچ چیز دست نزنید
 باز این دکان با و بی‌ربط هنوز این همه
طلبه داره 
یکی‌ش،                                 من


۱۳۸۹ دی ۱۴, سه‌شنبه

من یک خر



یه چیزی هست به‌نام
خریت
یعنی این کشف تازه‌ی دیروزم بوده
نژاد انسان سه گروه‌اند
اولی‌ها از نژاد ، لیلیت و بنده‌ی نفس و خودخواهی‌اند
دومی‌ها نیمه احوال و گاهی این‌ور و گاه اون‌وری اند
گروه سوم که از خاصانند
همون‌هایی اند که خرند
منم از همان دسته‌ی خاصان خرم که، هر چی به  سرم می‌آد
آدم نمی‌شم و نمی تونم مقابله به مثل کنم
نمی دونم بزدلم یا خر شاید هم  هر دو
که این هیچ هنر نیست و همیشه در برزخ نه آن و نه این گیرم و اسمش شده
عبور از آتش الستی
همه عمر فکر کردم یه جا یه تعهدی چیزی به شما دادیم که این همه در وجودم شعله می‌کشی
بعده‌ها شک کردم
حالا فهمیدم من فقط خرم
خری بی دست و پا که نمی تونه فریاد را با فریاد و خشم را خشم جواب بده و
دائم از یه چیزی می‌ترسه که اسم‌ش را گذاشته آزمون شما
حالا کی گفته که من می باید به این آزمون‌ها گرفتار بشم؟ با شماست
نه هفت پشتم از انبیا بوده و نه خودم حس رسالت دارم
اما باز از در و دیوار برام می‌آد
حالا
جناب خدا، 
می‌شه بگی ما کی واحدی رو افتادیم که باید هی امتحان بدیم؟
یا قراره بعد از این همه آزمون و خطا چه غلطی بکنم؟
ولی باز هم‌چنان خر هستم


۱۳۸۹ دی ۱۲, یکشنبه

اخم اخم می‌آره خنده خنده



سلام
صبح بخیر
خوبی، خوشی، سلامتی؟
کیفت کوکه؟
دماغت چاقه؟
دلت خوشه؟
لبت خندون؟
الهی صد هزار بار شکر
شکر که همگی سلامت و خندانیم
نیستی؟
خب بشو
خیلی بده این عمر شیرین بره لای
تلخی بادام، تلخ 
تلخی که طعمی نزدیک به سیانور داره
بازم خودت می دونی، می‌تونی بخند
نمی‌تونی هم متاسفم، چون
اخم اخم می‌آره
خنده خنده





دگردیسی پروانه


وای به روزی که باور خودم از خودم را از دست بدم
باورم از آن‌چه که حس می‌کنم، دوست دارم یا ندارم
باور هرآن‌چه که هستم
حتا باور آن‌چه در عشق می‌تونم باشم یا نه
این باور به ما آرامش می‌ده و همین‌هم کافیه
به کی چه ما به چی فکر می‌کنیم
چه‌طور وارد دگردیسی‌ها یا خروج می‌کنیم؟
به کسی چه شب‌ها چه می‌کنیم یا نمی‌کنیم، به چی فکر می‌کنیم
چون راستش را بخواهی، مردم به‌قدری درگیر خودند که به بیرون از خودشون راه نمی‌ده
پس لطف کنیم، برای دل خودمون زندگی کنیم
وقتی به مکان تازه‌ای می‌رم کافیه طبق سنت کهن ایرانی معرفی بشم، 
شهناز خانم
بلافاصله از کوره در می‌رم که چی، شهناز؟
شهرزاد هستم
به همین نسبت هم کافیه خودمون بمونیم و درگیر داوری‌های بیرونی نباشیم 
که همین‌طوری‌ها از ریخت خودمون به ریخت ذهن جمعی درآمدیم



آتروپی مغزی

 

میگن: مغر نژاد انسان  به قاعده‌ی یک توپ تنیس کوچیک شده
به دلایل کذا کذا 

خب لابد سی همینه ما هی می‌خواهیم برگردیم به عصر بچگی
اون‌وقت‌ها نه تنها خیابان‌ها گشاد بود، 
بلکه اونایی که به‌کار ساخت و ساز جهان بودند
مغزی بزرگ و قلبی بزرگتر داشتند
 و اسم‌شون شده بود، خاطرات امن کودکی
حالا این‌که ما هم از توپ‌تنیسی‌هاییم یا مال قبل‌تر هم با خداست
ولی عوضش خیالم راحت شد
همیشه فکر می‌کردم 
قصه‌های بی‌بی گولم مالیده و همه‌اش دروغ بود
نگو بی‌بی،  قصه اونایی رو می‌گفت که هنوز مغز بزرگی داشتند و به دل عالم و آدم هم خون نمی‌کردن
جواب سلام کسی را بی پاسخ نمی‌ذاشتند
تو چشم هم نگاه می‌کردن
و مهربانی به قاعده‌ی نان سنگک در تنورها پخت می‌شد
برم یه فکری  برای آتروپی مغزی‌م بکنم

اونی که من عاشقش شدم هست اما کو عشق ؟!؟


خب ایی که گفتی، یعنی چه؟

ما یا عاشق‌یم یا نیستیم
عشق هم کیفیتی بیرونی نیست که تو دنبال کوش بگردی
برو خدا رو شکر کن یه چیزی درونت هست که بهش بگی، عشق
نمی دونم آخرین بار عهد کدوم پیغمبری این حس را تجربه کردم
تا وقتی هست که تو باورش داری
چه او هم عاشق تو باشه، یا نباشه
حالا اگه تو عاشق بشی این خودش موهبیتی‌ست که شکرانه هم لازم داره
اما دلیل نمی‌شه ما هر کی که حس کردیم عاشق‌ش شدیم
متقابلا عاشق ما بشه
او می تونه عاشق هر کسی به جز ما باشه و ما هم هم‌چنان عاشق بمونیم
مگه این‌که بریم صفحه‌ی بعدی که می‌شه.
خب یک طرفه که نمی‌شه. بی‌نتیجه که نمی‌شه. همین‌طوری خشک و خالی؟ 
که نمی‌شه ................... آخرش چی می‌شه؟
این بگیر و ببند و حساب کتاب محصول ذهنه نه دل و جان
نتیجه و تملک و ......... اینا از وقتی وارد شخصیت ما شد که به‌فکر سود و زیان افتادیم
آدم عاشق کاری نمی تونه بکنه، جز این که به هر دلیل عاشق باشه
مثل این که به آتیش بگی چرا داغی؟
خاصیت‌ش اینه بسوزونه. وگرنه آتیش نمی‌شد
حکایت عشق هم از همین دم دستی‌ست
شکر کن کسی هست که ارزش عاشق‌ش شدن را داشته
وگرنه ما که داریم امید از باور آدم و عالم می‌کنیم
باز یک قدم گنده جلویی
ما عاشق بودن را دوست داریم
نه حکومت و ظلم و جور و طناب و قفل در بسته
آره؟