۱۳۸۹ دی ۲۵, شنبه

تهرون قشنگ

نمردیم و تهران سفید پوش شد
فقط جان مادرت
ننه سرما دیگه از کسی تاوان بارش‌ت رو نخواه
برکت خدایی و آرام جان
شکر که دنیای ما هم سفید شد به این رخت، بخت
ننه سرما
راستی داستان ننه سرما چی بود؟
هر چی فکر می‌کنم، تو کتاب فارس
یادمه نقاشی‌های توپی داشت 
اما این که داستان‌ چی بود، به خدا یادم نیست
این ننه‌سرما رو هم بس‌که تکرار کردیم و هی گفتیم
ننه سرما رفت، ننه سرما اومد 
همی ومونده به‌یادم
ولی آسمون
دمت همین‌طور خنک و شهر ما روشن
کاش سیزده سالگی بود 
همین الان می‌رفتم توی حیاط و برفی که روی کاج‌های بلند شیراز و نقره‌ای  ‌نشسته بود
می‌تکوندم، 
سرم که می‌ریخت، خوشی‌مرگ می‌شدم که دارم با درخت گرام بازی می‌کنم
خب شرمنده که در زندگی کودکانه‌ی من اعتبار جک و جونور و گل و گیاه بیش از
موجودات دو پا بود
نمی دونم بچگی و گشادی تهرون قشنگ بود
یا برای بچه‌های حالا هم بچگی‌ها همین‌قدر امنو زیبا و دوست‌داشتنی بود



۱۳۸۹ دی ۲۴, جمعه

جمعه‌ی مهربانی


والله دروغ چرا بابام جان
مردم بس‌که این‌جا بال‌بال زدم و هیچ‌ی 
برای همین هم از اول صبح به جای خرج انرژی مثبت بی‌جواب در این‌جا
به زندگی خودم انرژی دادم
صبح زود زنگ زدم و خانم‌والده رو وعده گرفتم، به صد ادا
بعد هم بساط منقل و بالکنی، سرد و باد موافق و سفره‌ی پر مهر و 
کاسه‌ی ماست گلی تا سبد چوبی سبزی
تنگ دوغ و جام پایه داره .......... رفتیم به کار ساخت و ساز 
خاطرات 
بعد از ناهار هم چای و غیبت و خنده
کمی هم به طنز ماهواره‌ی مهران مدیری خندیدیم و بعد هم جونم واسه‌ات بگه
عود و اسفند و قهوه‌ی عصر و فال و خنده 
تا الان
باید از تئوری دست کشید و وارد عمل شد
همگی شدیم حمال آگاهی
بی عمل
شاید می ترسیم عملی بشیم که کاری نمی‌کنیم؟
شاید هم حس‌ش نیست؟
تقصیر زمان و مکان نیست؟
به بی‌بی‌جهان هم ربطی نداره
ولم کنند خودم یه پا بی‌بی‌جهانم
ولی کو همبازی که از خودش مایه بذاره؟
کلی التماس کردم تا قدوم مبارک خانم والده به سفره‌ی ظهرانه‌ی این جمعه رسید
باور کن
این همون دختر بانو بی‌بی‌جهان است که منو خُل کرد و رفت
دخترش از جاش تکون نخورد
هنوز دوست داره در فرمانداری بزرگ‌ش تک و تنها بشینه 
روزی صد باز خونه‌ رو نگاه کنه و
یه قدم مهمانی نیاد
چون به تنهایی عادت کرده


هر چه هست زیر سر خودماست
بی‌حالی وحوصله؟
کو ح...................س


۱۳۸۹ دی ۲۳, پنجشنبه

جانان





ما که در این جهان مجازی هم رو می‌بینیم و سلام علیک داریم
میهمانی‌ها و میزبانی‌های مجازی هم داریم
امروز به لطف حسین میهمان سرود و آرامش شدم 
یک گروه خوب به نام جانان 
  منم برای عصر این پنج‌شنبه شما رو به میهمانی دعوت می‌کنم
لطفا صفحه‌ی  میهمانی را باز کن و نترس
مالیات هم نداره
به‌جاش لبخند بزن
که خیلی باحاله
در ضمن، 
موسیقی در حال پخش،‌ همان بشقاب ‌نذری محبت،  است
باید به رسم دیرینه گل درش می‌گذاشتم
حیف زمستان است و بالکنی، بی‌گل
متشکرم حسین مهربانم

گل همیشه زیباست
حتا اگر در جهان مجاز باشه







۱۳۸۹ دی ۲۲, چهارشنبه

بد نیستم




در‌آغاز کلمه بود و 
کلمه خدا بود
و ما که از روح اوییم، از تاثیر کلمات و افکارمون غافلیم


معمولا زنگ تلفن  بسته‌ است
گوشی همراه جلف و لوس ناهمراه هم خاموش
چون 
با شوق به سمت گوشی می‌ری کار و زندگی‌ت را زمین می‌ذاری 
گوشی رو برمی‌داری، بعد از سلام می‌رسیم به احوال‌پرسی و بدون استثنا یک جواب بیشتر نمی‌گیرم
من پر از انرژی می‌پرسم: چه‌طوری؟ خوبی؟ خوشی؟ سلامتی؟
یه‌صدایی اون پشت که شاید منو با ممیزی دارایی اشتباه گرفته؛ خفه و خسته و بی‌حال پاسخ می‌ده، بد نیستم
  جهنم که نیستی بعد از هزار سال و هزار بار گفتن باز جوابم رو می‌ده، بد نیستم
خب بد نباشید، همه‌تون می‌تونید در این حزب بد نیستم سنگر بگیرید 
اما این بد نیستم یعنی چی؟
ما یا خوبیم، یا بد
بد نیستم یعنی = قانون اول جهان من، .... بد
الان نیستش، ولی منتظرم که برگرده
پس، فعلا بد نیستم و به انتظار نشستم که بیاد
خب ایی چه مُدی‌ست؟ 
مگر ما همیشه و هر لحظه پریشانیم؟ که همیشه‌ی خدا بد نیستم؟
بد نیستم یعنی، آهای بد کجایی که الان نیستی بیا که منتظرت نشستم
 باز هی بگید بد نیستم و منتظر خوشحالی باشید که در واژگان کسی حاضر نیست
و می‌خواهیم دنیا در خط سیر بچگی و نشاط پیش بره
خب نمی‌ره


سلامی پر هدف


پنج‌شنبه‌ی آزادی 
سلام 
سلام به روی ماه‌ت
سلام به زندگی دوست داشتنی
سلام به دوستی که مایه‌ی دل‌گرمی‌ست و راحت جان، زندگی
چی می‌شه که ما بچگی یه عالم دوست داریم ولی در بزرگسالی جرات نداریم دوست تازه بگیریم؟
می‌خواهی چی بشه؟
همین‌ سرهای درگریبانی که محکم خودمون را بغل گرفتیم
نمی‌تونه نگاهش به تازه واردی بنشینه
که سخت در گریبان است
مثال ساده‌تر ، این‌جا و شماهایی که منو دورا دور و به‌طور صبح‌گاهی می‌شناسید
اما حتا حالش نیست یک سلامی به‌جای این‌همه آرزوهای نیک کنید
هر چه بدی، همون را پس می‌گیری
این دنیا شبیه به حوضی پر آب است که کنارش ایستادیم
سنگی بندازی
فرو می‌ره، اما امواجی که بر سطح آب می‌سازه، انقدر می‌مونه تا
پایین پای خودمون می‌خوره به دیواره‌های حوض و ختم می‌شه
و ما باز انتظاری داریم 
همه‌چیز خوب به پیش بره
ما برو برو نگاه دنیا کنیم
با بی‌تفاوتی از کنارش بگذاریم و با قصه‌های کودکی دل‌خوش داشت
در اصل ما در کودکی به خواب رفتیم
فکر هم نکن سلام ژن لُری من بی‌طمع و صبح به صبح سلام می‌دم
 مهر می‌دم، از هر سوراخی که شد
همون مهر را پس می‌گیرم
نه بیش‌تر و نه کمتر
 با مهرورزی مسابقه گذاشتم
شما هم اگر از قهر با خودت و دنیا و آدم و عالم دست برداشتی
می‌تونی امتحان کن
برو  خیابون و به مردم سلام بده، توی چشماشون نگاه کن
نه طوری که از شرم آب بره
بعد ببین با حال بهتری راه ادامه داره یا نه؟
این ماییم که راه را بر خودمون سد کردیم
چه حاجت به بیگانه
سلام
سلام دنیا
سلام زیبایی
سلام عطوفت، مهر، رحمت
ما از ذات نورانی خدا و نمی تونیم به سمت ابلیس زشتی و کین و نفرت 
قدم برداریم



دخترای درخت هفت گردو


قصه‌ی دختران درخت هفت گردو را شنیدی؟
درختی در سرزمینی دور  که پیر و جوان طالب‌ و دنبال‌ش می‌گشتند
یا کسی پیدا نمی‌کرد یا اگر پیدا می‌شد، با خطاهای یومیه نابودش می‌کردند
روزی بی‌بی ترمه که از راز درخت آگاه بود، پسرش دلاور را فرستاد قصد شکار آرزوها

می‌گفتند:   درخت متعلق به پاشاه‌پریان است. 
هفت گردو بر شاخه‌های نشسته 
درون هر یک، دختری 
مه‌چهره، سیمین روی، مشکین موی به انتظار نشسته

هر که یکی از دختران را به همسری بگیره، داماد شاه‌پریان می‌شه
 بی‌بي‌ترمه‌ی قصه ي ما به دلاور جان گفت.: 
  مادر، وقتی رسیدی اون‌جا، اولین گردویی که باز کردی هر چی ازت خواست 
 برعکس‌ بهش بده
اگه گفت، آب. نونش بده. اگه گفت نون، آب‌ش بده
وگرنه می‌میره

فکر کنم این خود قصه ی ما آدماست نه؟
عادت مردم زمین است که 
آن‌چه که  داریم، نمی‌بینیم
آن‌چه را نداریم، می‌خواهیم
آن‌چه که نیست، می‌جوییم
آن‌چه که هست، پس می‌زنیم
آن‌چه که نمی‌شه، لج می‌کنیم
آن‌چه که می‌شه، نمی‌خواهیم
وقتی که نیست، شدیدا لازمش داریم
وقتی می‌گه نه، می‌گیم
آری
وقتی می‌گه، آری
می‌گیم، نه

۱۳۸۹ دی ۲۱, سه‌شنبه

احسان و هومان برف هنوز زیباست؟



هستی مجموع ضدین که می گن یعنی این
البته نه شاید هم دقیق این، ولی یه چی شبیه به این
چه قدر دعا کردیم برف بیاد، نه؟
بعد هم چنی ذوق کردیم برف اومد نه؟
کی می دونست این برف خوشحال کننده به چه نیتی اومد؟
کی می‌دونست این همه خیر و برکت، تاوان می خواد؟
کی فکر می‌کرد وقتی اون بالاست، این طوری پایین می آد؟
کی می‌دونست وقتی راهی فرودگاه شد، با پای خودش برنمی گرده؟
کی می دونه فردا چی خوبه و چی بد؟
سیل تابستان و پاکستان هنوز یادم هست
اون هم وقتی باریدن شروع شد، من یکی کلی ذوق کردم
که چه تابستان توپی شد!
ما عاشق برف و بارونیم, کی می دونه چه قدر می تونن خطرناک از آب در بیان؟
مثل زندگی که هر لحظه اش عزیزانی را می گیره 
که 
کی فکرش رو کرده بود و اسم مرگ بد در رفته
احسان و هومان یادتان سبز، 
روح‌تان آزاد از این همه بندی که به نام زندگی به دست و پای ماست







۱۳۸۹ دی ۲۰, دوشنبه

کم نیاریم تا زندگی هست


این تقصیر زندگی نیست که ما کم آوردیم
تقصیر اون نیست که ما رو با صد من عسل نمی‌شه خورد
زیر سر بزرگ شدن ما نیست
اگر با همه اهل جهان قهریم
اخوان ثالث همون وقت هم همین‌ها را دیده بود
سرهای در گریبان شده‌ی تلخ آدمی
آدمی که از خود امید شسته و به انتظار معجزه نشسته
آدمی که حتا زورش می‌آد جواب سلام دیگران رو بده
آدمی که از هر نفس بیزار و تخم نفرت می‌کاره
آدمی که می ترسه مهر بورزه و غرورش خط بیفته
ممکنه حتا از شوکت و جاه و جلالش بیفته
آدمی که نمی‌دونه لبخند چیه
پاسخ مهربانی و زیبایی را باید زیبا داد
تقصیر نه زمین است و نه زمان
حتا زیر سر مکان هم نیست
اگر انسان تلخ است و نا مهربان
از دیگران به شکوه در نیاییم که این ماییم 
از مهربانی سرخورده و به دخمه‌ی انزوا 
سُر خوردیم
با این حس
دنیا لطفا زودتر تمام شو که از انسان خدا چیزی در تو باقی نیست



گفت:  خدا مرده است
گفتم: آری
غم انسان او را کشت

احمد شاملو در پیشگاه خداوند


 به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...
خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.
 زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.
 آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ...
و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.
 به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.
 بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...
 فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.
 زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم ...!



خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم :
هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم
قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم .
 هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.
  زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم .
و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.

        امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:

 رنگین کمانی به ازای هر طوفان ،
لبخندی به ازای هر اشک ،
  دوستی فداکار به ازای هر مشکل ،
  نغمه ای شیرین به ازای هر آه ،
و اجابتی نزدیک برای هر دعا  .

       

        جمله نهایی :  عيب کار اينجاست که من  '' آنچه هستم ''  را  با   '' آنچه بايد باشم ''  اشتباه مي کنم ،   خيال ميکنم  آنچه  بايد  باشم هستم،   در حاليکه  آنچه هستم نبايد  باشم .   

  احمد شاملو

۱۳۸۹ دی ۱۹, یکشنبه


معمولا یه چیزی کم داشت


اوه ه ه از جایی که من فرود اومدم تا این‌جایی که الان قرار دارم
می‌دونی چنی راه بود تا تونستم بالاخره بی‌واسطه از زندگی و طبیعت لذت ببرم
از حساب که به در نرفته
اما شمردن سن دختران حوا شگون نداره و آدم عاقل رد سن و سال کسی رو نمی‌گیره
 دنبال زمان آمدن امام‌زمان و قیامت هم نمی‌ره
این دو به یک‌سان با هم از اسرار مگو هستند

بچه که بودیم، یه هم‌بازی می‌خواستم تا یکی من برف بندازم، یک اون جواب بده
به سن بلوغ هم اگه برف می‌آمد می‌رفتیم به احوال خوش عاشقانه که حال بده
در سنین جوانی هم یه پا لازم بود تا بری زیر برف و حال بده
اون وسطا هم که اگه تنها بودیم و برف می‌بارید، نگاه نمی‌کردیم که حال‌مون رو نگیره
اما حالا
تا دلت بخواد بی‌واسطه و جز به جزعش حال می ده
همین‌که نگاه می‌کنم، از خنکی‌ش تمام سلول‌هام تازه می‌شه
از فکر تدارک برای لذت بردن از زمستان
قدم زدن زیر برف
و چه بسی کارهای دیگه‌ای که تازه فهمیدم چه‌قدر تنهایی‌ش بیشتر حال می‌ده
اگه شمال برف می‌اومد سه ماه زمستون رو می‌رفتم چلک
تا از پنجره ببینم
این همه سفیدی و من پشت اون پنجره به تماشا
خلاصه که باید جملات زندگی را ویرایش و مجددا تدوین کنیم
وگرنه زندگی به سمت پیری می‌ره
از من گفتن