۱۳۸۹ بهمن ۲, شنبه

تا اطلاع ثانوی، خدا مرده است



اگه مثل همه کس و کاری داشتیم و به وقت تنگ و سنگ به داد هم می‌رسیدیم
 این‌جاها پرسه نمی‌زدیم 
منم حتما هم‌دم و مونسی داشتم اون‌وقتایی که بغض  گلوم را فشرده کرده و داره خفه‌ام می‌کنه
بهش بگم،  دنیا  تنگ اومده و او هم دل‌داری می‌داد که:
قوی باش، زندگی یعنی همین مبارزات، یا اگه یکی رو داشتم که هر صبح با یک دعای نیک
روزم رو منور کنه
حتا ...................... این‌جا هم نمی‌نوشتم
فکر کردم می‌شه سعی کرد و با انرژی‌های خوب، دنیای قشنگ‌تری را ساخت
فکر کردم همه مثل من موضوع زندگی را جدی گرفتن
نمی‌دونستم، هنوز حتا من یه‌خروار من داریم


نه که می‌نویسم که از پشت این لب‌های خاموش معجزه بشه


وقتی این‌جا هم به همون در بسته‌ی زندگی می‌رسم
دیگه نمی دونی چی بگم؟
از کی کمک یا یه نموره انرژی  بخوام؟
یا ....................... چون همیشه مجبور بودم از نیکی و حسنات این دنیای زشت و چروکیده بگم
  و پیش خودم فکر کنم چنی کارم درسته و زدم به هدف!
اگه فکر کردی که می‌شه همین‌طوری سر به برف فرو کنیم
اگر لازم نبود، کسی را داشته باشیم و به چیزی دل‌گرم باشیم تا در جهت خواست زندگی مبارزه کنیم
اسم‌مون نمی‌شه آدم می‌شدیم ملائک درگاه خداوند

و این صفحه که روزی چندین بار باز و بسته می‌شه

نمی‌دونم برای چی؟
نه کسی دستت رو می‌گیره، نه کسی می‌پرسه خرت به چنده، نه برای کسی مهم هستی
همه منتظرند یه‌جایی یه معجزه ببینند و باور کنند دنیا هنوز جای امنی‌ست و خدا اون بالاست
 خدایی که نشوندیم اون بالا و دم از وحدت وجود می‌زنیم
و 
تا وقتی وحدتی نباشه، خدایی هم در کار نیست و معجزه معنی نمی ده
کی به کیه؟

حالا ..........
هر کی خوش نداره می‌تونه لینک گندم را برای همیشه از ذهنش دیلیت کنه
ولی یادمون باشه بی‌خود گله نکنیم از این دنیا
که ما همه همان دنیاییم
نه بیش و نه کم
فکر کن
به بدترین شرایط ممکن برای یک انسان گرفتار شدم و 
 هیچ کس ، هیچ‌کس نیست بگه: خرت به چنده ؟
ما آدمیم؟
اگه بودیم حتما خدا و بهشت هم حقیقت داشت 
من که نه تنها هر باوری را در زندگی از دست دادم، بلکه هر چه تا امروز نوشته بودم هم دیلیت کردم
ما چی می دونیم از دنیا، زندگی، آدم‌ها.... کی به من این حق را داده از چیزهایی بنویسم
که اصلا نمی دونم چیست؟
و در کدامین افق بسته گیر افتاده؟
نه فکر کنی از این صفحه‌ و دنیای مجاز توقعی دارم

فکر می‌کردم هنوز می‌شه با انرژی‌های جمعی، فیل هوا کرد
  دیگه نگیم دنیا
بگیم، ما خیلی بد شدیم
افسوس



۱۳۸۹ دی ۳۰, پنجشنبه

ريسمان ذهنى




شيوانا به همراه تعداد زيادى از شاگردان خود صبح زود عازم معبدى در آنسوى کوهستان شدند. ساعتى که راه رفتند به تعدادى دختر و پسر جوان رسيدند که در کنار جاده مشغول استراحت بودند.
دختران و پسران کنار جاده وقتى چشم‌شان به گروه شيوانا افتاد شروع کردند به مسخره کردن آنها و براى هر يک از اعضاى گروه اسم حيوانى را درست کردند و با صداى بلند اين اسامى ناشايست را تکرار کردند. شيوانا سکوت کرد و هيچ نگفت.
وقتى شبان‌گاه گروه به آن‌سوى کوهستان رسيدند و در معبد شروع به استراحت نمودند.   شيوانا در جمع شاگردان سوالى مطرح کرد و از آنها خواست تا اثر گذارترين خاطره اين سفر يک روزه را براى جمع بازگو کنند. 

تقريبا تمام اعضاى گروه مسخره کردن صبح‌گاهى جوانان کنار جاده را به شکلى بازگو کردند و در پايان خاطره از اين عده به صورت جوانان خام و ساده لوح ياد کردند.
شيوانا تبسمى کرد و گفت: 

شما همگى متفق القول خاطره اين جوانان را از صبح با خود حمل کرديد و در تمام مسير با اين انديشه کلنجار رفتيد که چرا در آن لحظه واکنش مناسبى از خود ارائه نداديد!؟ شما همگى از اين جوانان با صفت ساده لوح و خام ياد کرديد اما از اين نکته کليدى غافل بوديد که همين افراد ساده لوح و بى‌ارزش تمام روز شما را هدر دادند و حتى همين الآن هم بخش اعظم فکر و خيال شما را اشغال کردند.
اگر حيوانى که وسايل ما را حمل مى‌کرد توسط افسارى که به گردنش انداخته شده بود طول مسير را با ما همراهى کرد. آن جوانان با يک ريسمان نامريى که خود سازنده آن بوديد اين کار را کردند. 

در تمام طول مسير بارها و بارها خاطره صبح و تک تک جملات را مرور کرديد و آن صحنه‌ها را براى خود بارها در ذهن خويش تکرار کرديد.
شما با ريسمان نامريى که ديده نمى‌شود ولى وجود داشت و دارد، از صبح با جملات و کلمات آن جوانان بازى خورده‌ايد.  و آن‌قدر اسير اين بازى بوده‌ايد که هدف اصلى از اين سفر معرفتى را از ياد برده‌ايد.  من به جرات مى‌توانم بگويم که آن جوانان از شما قوى‌تر بوده‌اند چرا که با يک ادا و اطوار ساده همه شما را تحت کنترل خود قرار داده‌اند و مادامى که شما خاطره صبح را در ذهن خود يدک بکشيد هرگز نمى‌توانيد ادعاى آزادى و استقلال فکرى داشته باشيد و در نتيجه خود را شايسته نور معرفت بدانيد
.


ياد بگيريد که در زندگى همه اتفاقات چه خوب و چه بد را در زمان خود به حال خود رها کنيد و در هر لحظه فقط به خاطرات همان لحظه بينديشيد. اگر غير از اين عمل کنيد، به مرور زمان حجم خاطراتى که با خود يدک مي‌کشيد آن‌قدر زياد مي‌شود که ديگر حتى فرصت يک لحظه تماشاى دنيا را نيز از دست خواهيد داد
.

ثانیه‌های خاکستری


این دنیا به قدر و قاعده‌ی خودش خاکستری هست
وای به روزی که منم از خاکستری‌هایی بگم که حتا فکرش
مور مورم می‌کنه
در نتیجه این‌وقتا می‌شینم و تماشا می‌کنم
به خودم هی می‌گم، تو خیلی ساده و طبیعی حق داری گاهی گیج بشی
و این هیچ عیبی نداره و تو هم انسان کاملی نیستی
و خیلی هم حق داری گاهی کرکره‌ها رو بدی پایین و فقط شاهد باشی
گو این که با این انرژی پایین، آدم خوبی نیستی و بهتره حتا یک خال هم
به این خاکستری هستی، اضافه نکنی
خلاصه که می‌فهمم پنج‌شنبه و غروب شده و 
اینا
اما دروغ چرا؟
همه‌گی شاکر باشید ، هیچی نگم و رنگ خاکستری نپاشم





۱۳۸۹ دی ۲۸, سه‌شنبه

سورپرایز



خب
وقتی هیچ کمکی در این دنیا نداری
یه روز هم مجبور می‌شی مثل الان بنویسی
بگم چه‌طورم؟
گو این‌که همه،  فقط اخبار خوب را دوست دارند
اما از جایی که خبرهای خوب انعکاس نداره
و ما هی خبر خوب دادیم و بی‌خود بود
می‌خوام از ، الانه  خودم بنویسم
 اینک‌ی که درش قرار گرفتم 


خسته‌ام
اندازه ی موهای سرم خستگی روی پشت دارم
تازه خستگی تنها که نیست
از عالم و آدم امید بریدم
نمی‌دونم چند ماه که بیرون نمی رم، کسی را نمی بینم
و بیشتر تماس‌های خونه را بی‌جواب می‌گذارم
اما می دونم الان در اوج ایستادم
همون نقطه ای که خیلی‌ها می‌رسن و منم یکی از خیلی‌ها
از همه‌ی دنیا بیزارم
حتا از نفس کشیدن
از صبح چشم باز کردن
و از فکر، فکر، فکر، فکر کردن
قرار بود ما فکر کنیم،
چی شد که
  فکر ما را ........... و الی آخر زندگی
و کنترل ذهن به‌در و چند روزی‌ست صاف وسط محله‌ی ابلیس نشستم
هرچه ترفند و فریب بلدم  بستم، افاقه نکرد
کلمات و افکار جادویی هم تق‌ش دیدیم که درآمد
حالا
اینک
در این لحظه
فقط دلم می‌خواد یک‌بار برای همیشه چشم ببندم





۱۳۸۹ دی ۲۷, دوشنبه

به رویاهایت وفادار بمان


روزی راهب که به پیری رسیده بود  شاگردش را باخود به تپه‌ای بلند برد
درخت خشکیده‌ای نشان داد و گفت.: 
- هر روز سطلی آب به این جا بیار و درخت را سیراب کن
راهب بچه ماه‌ها مشغول انجام آب‌یاری درخت شد
تا روزی، مسرور و سربلند پیش راهب برگشت و گفت.: « استاد استاد، درخت جوانه داده و پر از شکوفه شده »
راهب همراه راهب بچه تا کنار درخت رفت و گفت.:
- این درخت سال‌ها پیش مرده بود. به تو نگفتم تا باورت کم نشه. حالا هم که می‌بینی نظم، مسئولیت و باور تو درخت خشکیده را سبز کرد.










مهم نیست چه می‌کنی
حتا اگر شده هر صبح
راس ساعتی معلوم
یک لیوان آب را در سینک ظرف‌شویی بریز
به این‌کار ان‌قدر ادامه بده
تا درخت خشکیده‌ی باورت دوباره جوانه بزنه
ولی از تکرار دست برندار
به رویاهایت وفادار بمان
انسان خدا




۱۳۸۹ دی ۲۶, یکشنبه

مجسمه‌ی عشق در گرجستان




این دو مجسمه متحرک، در مدت 10 دقیقه 
یک دور پروسه نزدیک شدن بهم رو انجام میدهند

[تصویر: 8c2c3e363806fabae8848b97917efee7.jpg]

[تصویر: b81ea6bcbd7fa70df644a7ddddae67f4.jpg]

[تصویر: e91e9bb871e9328d7f0f2a7894ef79b8.jpg]

[تصویر: e5f007e25350a95bb6a92768cd499ed1.jpg]

[تصویر: 170636e6dddb79a514c7d0e88c1c3f62.jpg]

رابطه‌ی اصیل برف و کرسی

http://www.esfarjan.ir/images/sakhteman/korsi.JPG

یادش بخیر بچگی‌ها
یعنی عهد بی‌بی‌جهان
وقتی برف می‌بارید
خان دایی‌جان‌ها می‌آمدند و برف‌های خونه‌ی بی‌بی را می‌روفتن
بی‌بی هم با یک دیگ بزرگ آش، میوه، ترخینه یا آش رشته از صبح کله  صحر به انتظارشون بود
ظهر هم سفره پهن می‌کرد از این سر اتاق تا اون‌سر که وقتی دایی‌جان‌ها
خسته پایین می‌آمدند
زیر کرسی جا خوش کنند
چای بنوشند و همراه زن و بچه

مهمان سفره‌ی پر مهر بی‌بی بودند
وای یه روز از غصه‌ی روزهای خوش، دیروز قلبم آب می‌شه
واز کار می‌افته
همگی شما هم شاهد

الرحمنی


چند سالی می‌شه که شاهد این تصاویر نبودیم
و من که چه لذتی می‌برم از این‌که می‌بینم
این‌همه آدم به جنبش افتادند و برف بام‌ها به زمین ریخته می‌شه
این‌ها یعنی زندگی
خدایا رحم کن به هر که که بی‌پناه است و سر پناهش نیست
رحم کن به آن‌که دردمند است و راه علاج‌ش نیست
خدایا به دل‌هایی نگاه کن، پر از آرزو تو را طلب می‌کنند
خدایا خیر ببینی برف را می دی
سقف‌ش هم برسون 

کسی در این سرما بی‌سرپناه نباشه
شکمی گرسنه و امید از شما شسته
نباشد
خدایا این برف را پر خیر و برکت بدار برای انسانی‌ت

برف بازی


نصف شبی صدای جیغی منو تا دم پنجره برد
خانواده‌ی شمعدانی آمده بودند برف بازی
یک مامان و چند تا هم مامان‌های فردا
مثل من ندیدی بدید برف
دل قوی داشته و زده بودند به برف
بهم برف می‌انداختند
هم را زمین می‌زدند و صدای خنده‌هاشان به همه‌ی اتاق‌ها می‌رسید
دیدم هنوز انسان زنده است
چرا که نه
لذت ساعت نداره
فقط به دیگران آسیب نزن
هرکاری دلت خواست بکن که اینممکنه
آخرین کار زندگی باشه
پس
تا هستم و هست
دارم‌ش دوست