۱۳۸۹ بهمن ۷, پنجشنبه

پیدا کن پرتقال فروش را



وقتی از عصر طلایی کودکی می‌گم، یعنی این
شما الان بگو کی رو می‌تونی بکشونی ایران؟
خانم آنجلینا جولی یا جولیا رابرتز
هیچ فکرشم نکن از هیچ قماش جولی این‌ورا نمی‌آد
اون قدیما امکانات ابلیس ذلیل مرده و دارو دسته‌اش کم بود
در نتیجه، کجای زندگی ما غم بود؟
هواپیما می‌خواستی، نو آکبند، حتا قبل‌‌تر دست هیچ خانم دکتری نبود
زائر امام هشتم می‌خواستی، کی بهتر از اجنبی، دشمن
شما حساب کن، از شاه می‌رفت زیارت تا خانم الیزابت تیلور و الی آخر
عاشوراهم به وقت‌ش عاشورا بود و عید هم در نوبه‌ی خودش عید بود
این‌همه ذهن، درگیر وجود نداشت و ذهن هم که مساوی‌ست با جهنم
مردم نون و ماست خودشون رو می‌خوردن، سوار کالسکه می‌شدیم و ماهواره و اینترنت هم نبود
ولی کسی در هیچ کجای دنیا از شنیدن اسم ما شوکه نبود
چی شد که ایی‌طور شد؟
تقصیر انقلاب بود؟ خب من بگم خودت رو بنداز توی چاه، باید بندازی؟
تقصیر جنگ و شرایط بد اقتصادی‌ست؟
والله ما یه رابعه می‌شناختیم که در اوج بدبختی و اسارت و گرسنگی تن به خفت نداد
تقصیر چی بود پس؟
این ذلیل مرده‌ی ابلیس که ذهن همه رو ویروسی کردو یک لحظه آرامش نداریم و 
سکوت درون سیری چند؟
خب همینه ، ما اون‌وقت‌ها ان‌قدر با خودمون بلند بلند فکر نمی‌کردیم
به چیزی شک نداشتیم، دنیارا کودکانه و صادقانه باور داشتیم و در لحظات جاری می‌شدیم
همه این‌ها برمی‌گرده به این ذهن ذلیل مرده‌ی ابلیس که روز به‌روز پروار تر شد و
خوراک بیشتری برای تغذیه خواست و مام می‌تونیم تا قیامت با خودمون وراجی کنیم
وارد قیاس و مال من مال تو بشیم. وا بدیم و با شرایط بریم
بله انسان امروز تابع شرایط زندگی می‌کنه، اما انسان دیروز در هر شرایط شاد بود
حالا پیدا کنید پرتقال فروش را
.
.
.
.
محله‌ی بد ابلیس، ذهن
ما وادادیم
جرات کن باور داشته باشیم ما به نکبت و بدبختی وا دادیم
و ذهن‌مون رو دو دستی تقدیم این تغذیه‌ی رایگان کردیم




پوچی، رفتن



از جایی که هنوز پشت هیچستانم
دروغ چرا نمی‌دونم چی بگم که بعدش حرف تو حرف نیاره
همین بس که یک پنج‌شنبه ی دیگه هم رسید
به شبش هم رسیدیم
به تهش هم می‌رسیم
مثل زندگی ، که نکردیم
مثل رویاهایی که از یاد رفت و یه آدم دیگه از آب دراومدیم
که اصلش از اول بنا نبود، باشیم و شدیم
پنج‌شنبه ها را قدر بدانیم که هم آزادی‌ست و هم کودکی
و هم هول و هراس پایان و رفتن
تمام شدن و ندیدن
نچشیدن و نفهمیدن
یه وقت فکر نکنی جاودانه‌ایم، نه همه داریم می‌ریم
پس تا هستیم
باید زندگی کرد، اونم از نوع خوب
نه بلاتکلیفی و ماتم





۱۳۸۹ بهمن ۶, چهارشنبه

چه سبک، بی‌ شما!!




اگر جای شما بودم، همین امروز که نه هم‌اکنون خودم را بازنشست می‌کردم
و اجازه می‌دادم، مردم بی‌هراس از حضور شما زندگی کنند
یه امروز رو قصد کردم به سکوت درون و صبج کله صحر زدم بیرون
باآرامش کارها انجام و برگشتم و از اون به بعد هم هنوز رو بال ابرام
نمی دونم در روز چه‌قدر از انرژی کیهانی‌م صرف فکر به شما
قضاوت و سبک و سنگین شما
ترس از نبودن شما
وحشت از بودن شما
خلاصه که بخوام بشمارم به تعداد ثانیه‌های عمرم از شما در هراس بودم
ازازل هم که عشق الهی و اینا تو کتم نرفت
و هنوز هم نمی‌فهمم چه‌طور می‌شه، بی‌تاچ و ماچ عاشق شما شد
چون عشقی که ما زمینی‌ها می‌شناسیم
انشعابات و انحرافات  هورمون ی بسیار داره
که با حساب ما تا شما راه نمی‌ده
خلاصه که چه‌قدر امروز مغزم سبک شده
بی‌داوری و هراس
  تنها در اینک حضور دارم
اینک هم فکر بر نمی داره
صرفا اینک، هست و بس 


۱۳۸۹ بهمن ۵, سه‌شنبه

انسان جایزالخطاست





هر چه تجربه کردیم و خطا از آب دراومد
یا خودمون یا یکی دیگه بود، دلداری بده:
انسانیم و جایزالخطا
اون تجربه مهر اشتباه و خطا می‌گیره
ولی ما این رو نمی‌فهمیم، عمل‌کرد ما خطا بوده
نه نفس اون تجربه یا همه‌ی تجاربی که
به زندگی اسم زندگی می‌ده
بعد از رسیدن به محدوده‌ی سن نوح، با تمام ترس‌هایی که از تجارب این جایزالخطا در سبد ریختیم
یه‌جا کز کردیم  و دست به سمت آتش نمی بریم
می‌دونیم می‌سوزه، دفعه‌ی اول هم سوخت، پس می‌سوزه
ولی خدا رو چه دیدی؟
راهی هم هست دست در آتش فروبری و نسوزی
فهمیدی چی شد؟
ما تجربه می‌کنیم، اشتباه می‌کنیم و دور همه‌تجاربی 
که به زندگی می تونه رنگ و ریتم بده
قلم باطل می‌کشیم که
زندگی همینه و بی‌خیال زندگی می‌شیم
بی‌مدال و یال و کوپال



شوکران، باور



بچگی‌ یادمه
چه دل‌شیری داشتم
جسور تا دلت بخواد، کله خر
نه بچگی، تا همین چارسال پارسال پیش
کاری نمونده به ذهنم رسیده و نکرده باشم
البته فراموش نکنیم ذهن من خیلی اسستعداد راه خلاف نداره
در حیطه‌ی ذاتم قدم برمی داشتم
زندگی خیلی خوب بود و اینا، مام مشکلی با هیچی نداشتیم
از وقتی مشکلات پریا شروع شد
 هی انرژی از دست دادم
هی باورام آب رفت
هی خودم رو وسط جهنم تنها دیدم
که چنان ترسیدم که 
در انزوا نشستم و اسم‌ش شد
رسیدن به خویشتن خویش
این کشف چند روز اخیرم بود
ترسو شده، خودم رو می بازم، دائم نگرانم، .......... و همه اون‌چیزایی که فکر می‌کنم دارم، واحد پاس می‌کنم
روح من، حتا حس نزدیکی به میان‌سالی نداره
اما توافقات اجتماعی، هویت‌های اجتماعی و احمقانه
من رو یه‌گوشه چسبونده که پیش‌تر از این نرم 
و با کنترل‌های بیرونی
این شدم
و فکر می‌کنم ، چه کارم درسته و آدم باحالی، بی‌نیاز بیرونی شدم
نه نشدم
فقط ترسیدم
برای همین اگه دوباره خلیفه ناصر لیوان سم به دستم بده
ازش نمی‌گیرم
سر نمی‌کشم
چون این‌بار قطعا با جرعه‌ی اول می‌میرم

دراویش قادری

نزدیک یک‌سال با دراویش قادری زندگی کردم
تنگاتنگ
هم‌چی تنگ که دلت رو بزنه
فکر انحرافی ممنوع
وقتی می‌گم با دراویش یعنی صرفا با دراویش مثل دراویش زیستن، نگاه کردن، شنیدن و تعبیر کردن
عاری از هر گونه قضاوت
هر شب مراسم ذکر و سما و ....... تا جایی که چنان انرژی‌ها بالا می‌زد و باید آتش درون رو به وسیله‌ای خاموش می‌کردند.
این‌ها نه نقل قول و نه افسانه است. با چشم خودم دیدم و تجربه کردم. 
بعد از سما سنگ قورت می‌دادند. یا تیغ ریش‌تراشی، لامپ خورد شده‌ی مهتابی و سیخ ومن که ......... همیشه فقط نگاه می‌کردم. 
با این‌که نامحرم اجنبی بودم، اجازه داشتم وسط حلقه‌ی ذکر برم و از هر چه دلم خواست فیلم‌برداری کنم. یک‌سال تمام نه یکی دوماه.
از خلیفه‌ناصر ‌پرسیدم: خب گیریم که اینا این همه بلا سرخودشون می‌آرن. بعدش چی؟
گیریم که خون‌ریزی نمی‌کنند، گیریم سنگ و شیشه رو دوباره برمی‌گردونند، گیریم تو سر یکی رو گوش‌تا گوش می‌بری و بعد با آب دهنت می‌چسبونی و فقط خطی باقی می‌مونه. آخرش چی؟
‌گفت: نشون می‌دیم که با ایمان به محمد، می‌شه از آتش هم گذشت و سالم بود. مثل ابراهیم و آتش نمرود
فهمیدم چی می‌خواد بگه، ولی دروغ چرا، ته‌ش نفهمیدم
چی گفت
از اون وقت، بیست سال گذشته، حالا می‌فهمم چی بود
خودش فکر می‌کرد، ایمان‌ش نجات‌ش می‌ده
من، فکر می‌کنم، بی‌ذهنی، عدم حضور ترس، باور به شدن، نشدن، همه‌ی اون‌چیزها که
از اول خلقت داشتیم و از سرمون رفت
این‌طور فناپذیر و بیچاره شدیم


۱۳۸۹ بهمن ۴, دوشنبه

کشف، شصت راست



اولین کشف زندگی‌ من، انگشت مبارک و گرام ، شصت دست راستم بود


 از  وقتی  شصت راست را کشف نمودیم، بی‌بی‌جهان هم بود
بی‌بی‌ مراقبم بود، خاطره سازم بود و خیلی چیزهای دیگه
بعد از بی‌بی  خداوندگار پدر را کشف کردم
دیگه همین‌طور پدر بود، شوهر بود، بعد متارکه، دوباره از سر نو مادر بود
و همیشه یکی یه جایی بود که مراقب ذهن ما باشه
و به اعداد بی‌و با جاش نمره بده و بگیره
مام همین‌طور اهلی شدم به نمره‌ی بیست گرفتن و قیم داشتن
البته که فابریک قیم پذیر بودم
چرا که پدر به وقت بلوغ رفت و ما موندیم قیم مبارک
حضرت خانم مادر
حالا بعد این همه صنم و یاسمن، شما فکر می‌کنی جایی برای آزادی و
بی‌خدا زیست در زندگی من‌یکی هست؟
با شما کار ندارم.  شمام دوست داشتی مال خودت رو یه نموره مرور کن
یعنی بخواهیم هم راه نمی ده
 یعنی می‌شه، این دنیا کمتر از چاردیواری کوچک ما باشه 
که بی صاحب و خداوندگار مونده ؟
درنتیجه همیشه سر ها به بالا، منتظر نشستیم، خدا از راه بیاد و معجزه کنه
 خوبیه سنی متمایل به جناب نوح به همین که، به خودت می‌گی: خوبه داستان رو به پایانه
  اگر خط عمرمون به اجداد اولیا انبیا می‌کشید
هیچ پیدا نیست تا آخر این جناب خدا مقیم کعبه و آسمان و معبد می‌ماند
یا نه؟



سفر به دیگر سو





تو برای تردید و نق زدن وقت نداری.
به طرف مرگ رو کن وبه او بگو آیا حق با تو است یا نه!
ترس ها و دلواپسی های تو با حس نزدیک بودن مرگ از بین می ره. دردنیایی که مرگ شکارچی آن است فرصتی برای تاسف وشک نیست فقط برای تصمیم گرفتن وقت هست.
مسئولیت تصمیمی رو به عهده گرفتن یعنی این که آماده باشی برای مردن در آن راه. تو خیلی خشنی. خیلی خودت را جدی می گیری.
تو در خیال خودت وحشتناک مهمی .
واین باید عوض شود. تو آن قدر مهمی که به خودت اجازه می دهی که وقتی اوضاع خلاف میل توست بگذاری وبروی.  تو آن قدر مهمی که به نظرت طبیعی است که از همه چیز احساس ملال کنی. شایدتصور کنی که این نشانه ی یک شخصیت قوی است.
نه مسخره است .
تو ضعیفی.تو خودپرستی.
تو در زندگی ات هیچ کاری را به اتمام نرسانده ای ودلیلش هم اهمیت فوق العاده ای است که برای خودت قائل هستی.
خود را مهم شمردن یکی از چیزهایی است که باید رهایش کرد. مثل تاریخچه ی شخصی .
تو تا هنگامی که معتقد باشی که مهمترین چیز عالم هستی نخواهی توانست دنیای اطرافت را واقعا دریابی مانند اسبی خواهی بود باپشم بند. فقط خودت راخواهی دید . جدای از همه ی عالم. مرگ مشاور خوبی است. مرگ همراه جاودانی ماست. او همیشه طرف چپ ما به فاصله ی یک بازوی گشوده قرار دارد.
هنگامی که تورا لمس میکند لرزشی رو دربدنت حس می کنی. وقتی بی صبری میکنی فقط کافی است به سمت چپ خودت برگردی وبا مرگ مشورت کنی.هرچه که بی ارزش ومبتذل است درلحظه ی مرگ که به سمت تو می آید، فراموش می شود. هنگامی که هیچ چیز رو به راه نیست وتو در خطر نابودی هستی، به طرف مرگ رو کن واز او بپرس که آیا حق با توست یا نه؟
مرگ به تو خواهد گفت که اشتباه می کنی.
وهیچ چیز مهم نیست مگر تماس او با توومن هنوز به تو دست نزده ام. باید همه ی کوتاه نظری معمول انسان هایی را که طوری زندگی می کنند که گوئی هرگز مرگ آن ها را لمس نخواهد کرد به دورافکند.
به مرگت بیندیش که او به فاصله ی یک ذرعی توست وهر لحظه ممکن است که تورا لمس کند. بنابراین توبرای این کج خلقی ها واندیشه های تاریک وقت نداری.
تو باید بیاموزی که به اراده ی خودت دردسترس باشی یا خارج از دسترس.
درجریان فعلی زندگی ات تو بدون این که بخواهی همواره دردسترس هستی. دست نیافتی بودن یعنی این که فرد با قناعت با دنیای اطرافش مواجه شود.یعنی تو خود اگاهانه از خسته کردن دیگران وخودت اجتناب کنی.
نگران بودن مساوی است با دردسترس بودن.
به محض این که نگران ومضطرب هستی ناامیدانه به هر چیز متوسل می شوی ووقتی به چیزی چنگ انداختی هم خودت را خسته می کنی وهم آن چیز یا آن کس را که به او چنگ انداخته ای خسته خواهی کرد. یک شکارچی با قناعت وشفقت از دنیا استفاده می کند.
شکارچی بودن فقط تله گذاشتن نیست . اگر نخجیر به دام می افتد به این دلیل نیست که خوب تله میگذارد ویا این که عادات شکارش را می شناسد بلکه به این دلیل است که خود عادتی ندارد. اوآزاد، جاری وغیر قابل پیش بینی است. تو تنها یک عیب داری وآن این که تصور می کنی زمان زیادی در اختیار داری.
تغییری که من از آن صحبت می کنم بتدریج اتفاق نمی افتد.
ناگهان صورت می گیرد. اما تو هیچ کاری نمی کنی تا برای این عمل ناگهانی که زندگی ات راتغییر خواهد داد آماده شوی. هر عملی قدرتی دارد. مخصوصا وقتی کسی که آن را انجام می دهد می داند که این آخرین نبردش در روی زمین خواهد بود. در اقدام به عمل با علم به این که این عمل می تواند آخرین نبرد ما در زندگی باشد خوشبختی شگرف ودرخشانی نهفته است.
من می خواهم تو را مطمئن کنم که باید کاری کنی که هر عملی که انجام می دهی به حساب بیاید. بزدلی درصورتی وحشتناک نیست که بدانی جاودان هستی . ولی اگر باید بمیریبرای بزدلی فرصت نداری.
چون بزدلی موجب می شود که به چیزهایی چنگ بیاندازی که فقط دراندیشه ات وجود دارد . این چنگ انداختن تورا تسلی می دهدولی فقط تا هنگامی که آرامش برقرار است.
زیرا وقتی دنیای ترسناک، دنیای اسرار آمیز دهانش را برای تو خواهد گشود ، همان طور که برای هر یک از ما خواهد گشود متوجه می شوی که طریقه ی رفتارت اصلا قابل اطمینان نبوده وبزدلی مانع می شود آن چه را به عنوان انسان برای ما مقدر شده بشناسیم ومورد بهره برداری قراردهیم. رویا برای یک جنگ جو واقعیت دارد . زیرا می تواند مختارانه درآن عمل کند.

می تواند چیزی را بپذیرد یا رد کند. وبین مسائل مختلف آن هایی را که به اقتدار منجر می شوند برگزیند. اقتدار مشخص نیست چیست ویا کی می آید.
چیزی نیست ولی در برابر چشمانت شگفتی های بسیار می آفریند. چیزی درخودماست.
چیزی که اعمال ما رو کنترل می کند ومعذالک از ما فرمان می برد. اگر فکر می کنی که روحت ضایع شده ،آن را اصلاح کن . پاکیزه کن وبه کمال برسان. زیرا درزندگی انسان وظیفه ای شایسته تر از این نیست .
روح خود را اصلاح نکردن یعنی به جستجوی مرگ رفتن. آن چه در دنیا از همه دشوارتر است انتخاب کردن وعهده دار شدن منش وشخصیت یک جنگ جو است. غمگین بودن .شکایت کردن وخود را کاملا محق دانستن هیچ فایده ای ندارد. به هیچ دردی نمی خورد که فکر کنیم دیگران ما را آزار می دهند.هیچ کس به کسی کاری ندارد مخصوصا به یک جنگ جو.
انسان می تواند به ماورای محدودیت های خود برود به شرط این که رفتار مناسبی داشته باشد. من هرچه بخواهم جوان هستم. مساله اقتدار شخصی است.
اگر تو اقتدار ذخیره کنی بدنت قادر به انجام عملیات غیرقابل تصوری خواهد بود.برعکس اگر اقتدارت را تلف کنی درمدت کوتاهی تبدیل به یک پرمرد فربهی خواهی شد! اگر اقتدار کافی داشته باشی می توانی دنیا را متوقف کنی وببینی.

یکی از هنرهای جنگجو این است که دنیا را به دلیل ویژه ای درهم بشکندوآن گاه آن را دوباره بسازدتا بتواند به زندگی ادامه دهد.
تجربه ی شخصی من به من آموخته است که برای این که دردنیای اقتدار انسان بتواند خودش باشد باید سراسرزندگی را مبارزه کند. آخرین مقاومت جنگ جو:
آن چه انسان درخواب می بیند باید با زمان خواب دیدن تطابق داشته باشد درغیر این صورت مشاهدات خواب دیدن نیست وفقط رویاهای معمولی خواهند بود. به اقتدار شخصی خودت اعتماد کن .
این تنها چیزی است که دراین دنیای اسرارآمیز داریم.وقتی که اقتدار حاکم است یک گام اشتباه برداشته نمی شود. کلید اقتدار درنکردن آن کاری است که می توانی انجام دهی.
بی عملی به قدری دشوار وبه قدر نیرومند است که نباید درباره ی آن صحبت کنی . حداقل پیش از آن که دنیا را متوقف کنی. عمل آن چیزی است که موجب می شود سنگ ، سنگ باشد ودرختچه، درختچه .
عمل آن چیزی است که تورا تو می کند ومن را من. این تخته سنگ را نگاه کن . نگاه کردن عمل است ودیدن بی عملی. یک انسان شناسا می داند که تخته سنگ به دلیل عمل تخته سنگ است.
پس اگر نخواهد که یک سنگ ، سنگ باشد کافی است بی عملی کند. دنیا، دنیا است چون تو عمل مربوطه را که آن را این طور می کند می شناسی. اگر این عمل را نمی دانستی دنیا متفاوت بود. بدون عمل هیچ چیز اطراف ما اهلی وآشنا نخواهد بود.
آن چه برای یک جنگ جو از همه بیشتر دشوار است این است که دریابد دنیا چیزی جز احساس نیست. درحال بی عملی شخص دنیارا حس می کند. دنیا را از طریق خطوط احساس می کند.
برای دیدن بایددنیا رو متوقف کرد واز طریق بی عملی می توان دنیا را متوقف کرد. وقتی انسان می خواد چیزی را به کسی بیاموزد باید درفکر باشدکه چگونه آن را به جسم او عرضه کند. وقتی شخص به حدمعینی از اقتدار شخصی می رسد تمرین وورزش های گوناگون بی فایده می شوند.
زیرا آن چه شخص برای سرحال بودن از نظر جسمی به آن نیاز دارد فقط بی عملی است. هرچیزی دردنیا خیلی بیش از آن است که می نماید. هنگامی هم که به بی عملی می رسی بیشتر انسان ها تمایل به رها کردن خود دارند .
با رها کردن خودت تو بی عملی را تبدیل به عمل مانوس کرده ای.عمل نوعی تمکین کردن است. خواب ساختن یعنی بی عملی دررویا. واقعیت آن وجودی است که باید درتوبمیرد. رسیدن به آن موجود از طریق بی عملی خوداست.
یک حریف ارزنده:
بگذار مطلبی را بتو بگویم. اگر به ماحقه نمی زدند ، هیچ وقت چیزی یاد نمی گرفتیم. یک جنگ جو در رابطه اش با دیگران از عمل استراتژیک استفاده می کند. یعنی این که انسان دراختیار دیگران نباشد. شانس ،اقبال، بخت ، اقتدار شخصی یا هر اسمی که میخواهی برآن بگذاری ، مساله ی ویژه ای است .
مثل گلی که جلوی ما ظاهر می شود وما را به چیدن خود دعوت می کند. دراین موقع اکثر آدم ها یا خیلی گرفتار ومشغول هستند یا خیلی احمق وتنبل و متوجه نمی شوند که این بخت آن هاست که به سراغشان آمده.یک جنگ جو برعکس همواره هوشیار وآماده است وانگیزه وابتکار لازم را نیز برای گرفتن بخت دارد.
آن چیزی که درتو متوقف شد، همان جهانی است که براساس گفته های دیگران بنا شده بود. دیدن وقتی ممکن است که انسان درمرز دو جهان قرار بگیرد. فقط یک جنگ جو می تواند از مسیر شناخت ، زنده بیرون بیاید. زیرا هنر جنگ جودراین است که بین وحشت انسان بودن وشکوه انسان بودن تعادل برقرار کند.




۱۳۸۹ بهمن ۳, یکشنبه

از مهران مدیری، تا شهرام همایون


 

ما که امروز هرچی دل‌مون خواست گفتیم و اختیار زبان شکستیم
بذار اینم بگم که یه چند روزی‌ست بد جوری قلقلکم می‌ده
ویدیوی جنجالی مهران مدیری ، ماهواره و کانال‌های اون‌ور آبی 
که به اسم هم‌وطنی تا دست‌شون رسید از ریسمان 
دل‌های سرد و افسرده‌ی مقیم ولایت
رفتند بالا
از کنسرت‌ها پر سر و صدای دم آبی و هزار زد و بند تا
انواع منجی و تله تان و اوهام
قشری از مهاجرین علی‌الخصوص سرزمین یانکی‌ها که همون اوایل انقلاب
تونستن و رفتن، مام گفتیم نوش جون‌شون که تونستن برن.
هنوز مثل منو صندوقچه‌ي بی‌بی‌جهان در هپروت عصر پهلوی گرفتارند

تکرار سی‌ساله ی ادا و اصول و حرف و خنده
کسی این مدت نگفت، آقا تا کی می‌خواهید فرهنگ چهل پنجاه‌سال خاطرات خودتون رو به‌خورد ما بدید؟
مگه ما پرسیدیم این همه پولی که به اسامی مختلف در این تله‌تان ها آمد و رفت داشت، عاقبت چی شد؟
پرسیدیم، این‌همه بیست ساله وعده وعید پیغوم بسقوم، تا دو ماه دیگه اینا می‌رن
نوروز بعدی ما هم اون‌جا
گفتیم، آقا اگه این‌جا ان‌قدر دوست داشتنی‌ بود، شما چرا رفتی اون‌جا؟
گفتیم، آقا این ملت بزرگ شدن، شعور دارن و حرف های بسیار برای گفتن ساختن 
 بی‌احترامی نیست، 
مردمی که سی ساله بی‌شما انواع خورده ستمگر ، جنگ وتحمیل و ...... رو تجربه کردن و فولادی آبدیه شدن هنوز گذشته را بار کردن؟ 
می‌گی،  نه؟ 
نمونه‌اش کانال زن و شوهر  سرخوش مهران و همسر
  این‌گونه رفتار  با این مردم دور از شعور اجتماعی‌ نیست؟ 
که با یک فارسی 1 دکان همگی تخته شد؟
حرف تازه، حتا اگر ساده گویی‌های زندگی کره‌ای

البت که خودمون کف زدیم
هی زنگ زدیم گفتیم: 
 الهی قربون‌تون برم امیرقاسمی جون، شما چه ماه شدی 
وای آقای شب‌خیز خدا نکشت و ............. اینا
یه نموره فکر نکردید  سوژه شدید؟
و هنرمندی که این‌جا کنار ما، با ما، در لحظات ما بوده، 
هست و چون یکی از ماست، 
کسی حق نداره این‌چنین حقیر و مبتذل نقدش کنه یا بگه،‌
مهران مدیری کیه؟
ما ملت باید بدونیم مدیری‌ها، عطاران‌ها، شجریان‌ها سگ‌شون شرف داره به انواع شریفی‌بیا ها؛ که می دونیم
وقتی می‌بینم  در facebook چه‌طور همه علیه‌ مدیری و قهوه‌ی تلخ، حزب و گروه و دسته راه انداختند
تازه می‌فهمم مهران مدیری کی هست!!!!!!!!!!!!!!!!!
همونی که خواستن از ریشه بزننش و ما هم که 
طبق معمول و اهل کوفه براشون کف می‌زنیم و با موجی مجهول می‌ریم
مثل ایام خوب انقلاب
بله آقای همایون، هیچی که نبود،
این ویدیوی پنجاه دقیقه‌ی تکلیف شما یک نفر را با خودت و ملت ایران روشن کرد
چه خوب که بسته شد،‌ دکان آش دوغ دایه‌ی دل‌سوز تر از مادر
پرچم ایران قیمت نداره که شما حراجش کنی، جناب همایون
ما که یادمون هست
شما این‌کار را بارها انجام دادی، یا نه؟
بی‌شک پرچم ایران از حضرت خانم‌والده‌ی ........... و همه‌ی ما باارزش‌تره








دم لیو گرم



فکر کن

به این می‌گن یه نشونه‌ی میمون
یعنی وسط مراسم ترحیم یادواره ی آدمیت
یهو خبر از سگ اصحاب کهف می‌آد
اگه هنوز این نژاد باقی‌ست
پس شاید بشه امیدوار بود
انسانی‌ت هم یه‌جا چشم گذاشته که به وقتش بیاد بگه :
سوک سوک
الهی شکر که این دمه غروبی، خبر خوبی بود و جای امیداوری بسیار




 ليو سگی اهل ريودوژانيرو که چند روز پياپي است که بر گور صاحبش خانم كريستينا ماريا سانتانا که به خاطر سيل مرگبار برزيل جانش را از دست داده  نشسته.


اين تصوير در بسياري از خبرگزاري‌هاي جهان منتشر شده است.

آخر ترس ، مرحوم هیچکاک بود

اون قدیما، یعنی به وقت بچگی ما آخر ترس ، مرحوم هیچکاک بود و
آخر فیلم وحستناک هم جن گیر
دل نداشتیم به بیش از این ها بدیم
دل بود قد دل کبوتر، کوچیک و لرزون
اما حالا تا دلت بخواد نسل جدید
با ومپایر حال که می‌کنه هیچ
تا ته فیلم چشم از تی‌وی برنمی داره
تا چشمای یارو از حدقه در بیاد، سی چهل دور روده‌اش دور گردنش بپیچه
باتبر کله‌اش رو دو تا کنه
خون همه‌جا را برداره 
از در و دیوار هیولای چندش آور بباره
شاید آخرش کمی ارضا کننده بشه
می‌دونی این یعنی چی؟
یعنی ته همه اون‌چیزایی که از مردنش وحشت کردم



وحدت وجود بی وحدت وجود



فکر کردی خدا همیشه ساکن اون بالاها بوده؟
خیر
خداوند مثل زمین که مادر است و خالق
ساکن اعماق زمین بوده
نه تنها خداوند که حتا جهان پس از مرگ هم در اعماق زمین بود
مردم بعد از می‌گ، به جهان‌های زیرین می‌رفتند، نه بالا
یه عصری یه نمی‌دونم چی......... سرها را به جانب بالا برد و آسمان‌ها و افق‌ها را نشان انسان داد
گفت.: خدا اون بالاست
از اون به بعد سرها رفت رو به بالا
حالا این‌که خدایی که نزدیک‌تر از رگ گردن به ما، و نفخه‌فیه من‌الروحی و ...... اینا، همه رفته اون بالا هم یه حکایت
و این هم که این وجود کل، می‌شه خداوند هم حکایتی دیگر
زندگی من همیشه کشاکش بین  دو سوی معروف آدمیت بوده و هر دو سویی به یک حد قدرت‌مند
اولی قدرتمند چون ذاتی است، تاریکی هم قدرتمند، که واحدهای عملی و عینی بوده
 همیشه وسط این دو سو بودم
همیشه هم در تلاش برای بازگشت به سوی فطری که هنوز نفهمیدم کدام یکی‌ست
سوی شب، یا سوی روشنایی؟
خلاصه که ایی‌طور بریم هیچ نمی‌رسیم
هریک به تنهایی گرفتار سازهای مخالف " من "   و اتفاق و معجزه‌ای هم در کار نیست
نه تنها برای من،  برای همه
خلاصه ، چه اون بالا باشی چه این پایین
روزگار سیاهی‌ست و هیچ حالم خوب نیست و اصولا در اینک و این‌جا هم،‌ خیلی اطمینان ندارم که
آیا قلبا و عمیقا همیشه باورت داشتم و یا نه؟!
اسباب شرمنده‌گی، می‌دونم خودم  خجالت
 ایمان و باوری هم‌چون شما،  کش که نیست هی بیاد و بره 
شاید می‌ترسم باورت گم بشه و از حزن بی‌کسی درجا بمیرم