۱۳۸۹ بهمن ۲۸, پنجشنبه

فیلتر تلخ حوا


اون قدیما که غیبت و اینا خیلی حال می‌داد
همین‌طور یه روز گرم غیبت بودیم که
خانم والده از راه رسید و از جایی که همیشه فقط ضد حاله فرمود:
غیبت نکنید.
رفیق‌مام دراومد که: 
اه...  حاج‌خانم ... غیبت اگه بد بود
چرا امام زمان کرد؟ اونم هزار و چهارصد سال

در سن اینک چیزی که این چند روزه خیلی بهم حال می‌ده
داستان فیلتر شدن، بلاگر
و چون مصیبت گروهی‌ست و شامل حال کل بلاگر شده
 دردش کمتر و لذت نوشتن افزون و مام هی گفتن‌مون می‌آد
جل‌الخالق چه رازی پشت نهی کردن به انسان هست؟
هر چه که نهی بشی، تازه قیمت دار و دل‌چسب می‌شه
مثل گندم تلخ حوا

گندم ممنوعه


اگر این‌جا بهشت بود و 
من حوای اون
همین حالا 
سیب را تا ته می‌خوردم

کی می‌دونه 
حوا چرا سیب را گاز زد؟
شاید او هم به اینک و این‌جا رسیده بود؟
  کجاست ، گندم ممنوعه؟
  گندم می‌خوام
            تلخه تلخ

غارتگران آگاهی



نمی‌دونم چی شد که همین‌طور بی‌اختیار رفتم نشستم پشت ساز
انگشتام مدت‌هاست کلاویه‌ها رو تجربه نکرده
خیلی دقیق‌ش می‌شه از وقتی پریا رفت کنسرواتوار موسیقی و مشق شبانه روزی مایه‌ی عذاب و
ساز رفت به اتاق پریا
شاید از همون‌وقت حتا دیگه روم نشده وقتی پریا هست، پشت ساز بشینم
نه چون سه می‌کنم
بالاخره این‌سال‌ها مام یه اختصاصی‌هایی داشتیم
که حتا اون دنیا و در عالم رویا با چشم بسته هم بنوازم
موضوع سر احترام و دادن شخصیتی بود که فکر می‌کردم وظیفه دارم ؛ بدم
یعنی موسیقی هم مثل عاشقی، به یمن، مادری
از سرمون افتاد
بعد از دقایقیی که می‌رفت، متوجه فاصله‌ی خودم با ساز شدم
در فاصله‌ی پریا نشسته بودم و باید اندکی هم خم می‌شدم و .... ارتباط همیشگی نبود
فقط یه نخود صندلی را کشیدم جلو
همه چیز حل شد و من به اندازه‌ی همیشه با ساز مرتبط بودم
این‌که باقی زندگی‌م رو چه‌طور بکشم جلو هم، حکایتی داره







۱۳۸۹ بهمن ۲۷, چهارشنبه

فوقش، انجمن دوشیزگان بانوان




اگه تو هم مثل الان من مشغول شنیدن آهنگی از وسط ناف نوجوانی و شباب باشی
مثل ، abba 
کانون ادراکت  در زمان قل می خوره، سر می‌خوره می‌افته همون‌جایی که ..... چه زود گذشت!
من شونزده پونزده ساله، پوست احساس‌م
برق افتاده،
تازه ترک خورده
باب چشم هرزه و ناباب
ولی آزاد و شاد               
همه عشق‌م این بود تابستون بیاد ناخن لاک بزنیم
چی فکر کردی
نه‌که خیال می‌کنی چشم پسرها بین ناخن‌ها می‌گشت؟
نه به خدا قسم
همه نجیب بودن، مغز کسی متورم نبود، سرکوب نشده بود
سی همینم تونستن انقلاب کردن، جبهه رفتن، شهید هم شدند
آره، همه کیف‌ش به این بود
لباس‌سفید بپوشیم و هلک و هلک بریم همین بغل امجدیه تنیس بازی کنیم
اسم مربی‌م پروانه بود، یادش بخیر
خودش و برادراش هم‌بازی مخصوص ولیعهد بودند
البته که از ما بهترون اون‌جا نمی‌اومد
و دارودسته‌ی ما مال خاک پاک امجدیه بود
روزهای زوج هم می‌رفتم اون‌ور امجدیه، استخر شنای انجمن دوشیزگان بانوان
سه‌شنبه‌ها هم همین‌مکان کنسرت خوانندگان محبوب و گرام در باغ بزرگ انجمن برپا بود
دختران حوا یکی یک مجله‌ی بانوان تحت عنوان بلیط ورودی در دست و
حال‌ش رو می‌بردیم
همین. کور بشم اگه دروغ بگم. این کل جوانی و آزادی ما بود
پای بی‌جوراب و لاک و گاه بستنی تازه و زعفرانی کنار یک کاسه فالوده


اصولا که ما نقره داغ همین عصر زرین شدیم
به وقت ما
دنیا زیبا بود، جایی جنگ نبود، فوقش جوان‌ها هیپی و موسیقی و هنر و سینما و .....
همه در عصر صلح بود، فیلم‌ها آخرش یک ماچ بود
اشک‌ها و لبخندها باب بود
اوج تخیل برخورد از نوع سوم می‌شد
نه خون و خونریزی و نه خبری هم از ویتنام بود
یه‌روز به خودم اومدم، چارقد رفت رو سرم
دوتا بچه بغلم
به چشم کوری خواهر شوهرا بهترین دیگ‌ها هم سابیدم
انقلاب
مرگ پدر، جنگ تحمیلی، سیاست تحمیلی و........ سبز و زرد و قرمز
کجاش مال ما بود
وقتی دنیا رنگ ترانه‌ی گوگوش می‌شد
یه تنهایی یه خلوت
یه سایه‌بون و یه نیمکت




۱۳۸۹ بهمن ۲۶, سه‌شنبه

انگشتر عقيق

اي خدا.........   کجايي که ببيني اين همه دشمن داري؟
رفقاتم که ماييم
يه مشت بدبخت سربه‌تو برده

بعد از ديدن کليپ خون‌بازي
يکي از اون‌جاهاييم درد گرفت که مدت‌هاست مي‌گم نيست
فکر مي‌کنم
اي‌خدا ...... ايران تنها کشور شيعه‌ي جهان
و شيعه والد تقيه
يعني راه نداشت تقيه نکنند
سرها به باد مي‌شد. از سر همين هم انگشتر عقيق، شد عقيق
در عصر امام ششم ، شيعيان عقيق به دست مي‌کردند تا اين‌طوري هم را بشناسند و
دست از تقيه ، پيش هم بردارند
لاکردار اين سنت گرام يه‌جوري چفت و بسط‌مون شده که ديگه کنار نمي‌ره
باور کن
به هر کي مي‌رسي چنان دل‌ش خونه که راه داشت، همه يکي يه سيانور از دست اين زندگي مي‌انداختيم بالا
البته به ظاهر
مثل اين‌که فکر کني دنيا پر از مميزي دارايي و تو مثل گداها زندگي کني
مبادا ماليات بدي
همه از زندکي، دلدادگي، از سرنوشت، ته نوشت، شب‌نامه، روزنامه و ......... به‌قدري نالانند
که نمي‌دونن چه‌طور لحظات اين دنيا را تحمل کنند؟
ولي اگه بنا باشه، همين ما آدم‌ها راس يه ساعتي مثلا سر کالج باشيم
همه هزار و سيصد و هشتاد و نه تا کار داريم که بايد حتما همون وقت انجام بديم
خب الکي که نيست
ما فقط اداش رو در مي‌آريم و اهل تقيه‌ايم
وگرنه چنان چار پنگولي از نوک دم ماه شب اول آويزون که انگار نه ما را مرگي‌ست و همگي
جاودانه‌ايم

حق سادات


مکان، ساختمان ...... 
موقعیت: مردم منتظر در نوبت
وسط این همه شلوغ پلوغی و هرکی هرکی ،‌يکي که پیدا بود
نیم بیشتر عمر در سازمان‌های مختلف پله جویده 
اون وسط معرکه‌ای گرفته بود که:
آقا باید به حقوق خودتون آشنا باشید.............. وقتی آگاهانه قدم برمی‌داری، دیگران نمی‌تونن
تو رو به بردگی بکشند ............یا حقوق‌ت پایمال بشه
خلاصه که از این دست بیانیه‌ها بود که صادر می‌کردند.
همین وسطا یه عاقله مردی با عرق‌چین سیاه، دست انداخت و سخنران محترم را به جانب‌ش خواند
گفت: آخ آقا قربون آدم چیز فهم
این ملت حتا حق سیدها رو هم نمی‌دن. حضرتعلی ‌امیرالمونین فرمودن:
حق سیدها را باید برد دم خونه‌اش داد
مرد نگاهی بهش کرد و وارفت
سری تکان داد و گفت.:
منظورم راجع به همین‌ دست بود
همگی خوب متوجه شدید؟ 
دست بلند کردم، اجازه آقا.... زمان امیرمومنان سیدها کی‌ها بودند؟
اینه هرچی از سر بیسوادی بارمون می‌کنند حق‌مونه
یارو می‌گه آقا برو حق‌ت رو بگیر
این یکی می‌گه، بگو سهم منم بیارن دم در



کجاست انسان خدا؟

ديروزي همين‌طوري نشسته بوديم که سرکار خانم والده از راه رسيد

حالا اين‌که چي از کجا مي‌گفت، بماند ولي اين‌ش نمي‌شه بمونه که فرمودند
ديروز روز اول حکومت آقا بود
برق سه فاز ازم پريد که، رژيم عوض شده؟
فرمودند نه . خره. آقا امام‌زمان رو مي‌گم.
گفتم: پس نه که قيامت شد؟
فرمودند: چقده خنگي! ديروز شهادت امام 11 بود
حالا ما اگه بخواهيم انگشت روي اين عدد 11 بذاريم و ربط دو عدد معروف 9 و 11
که تاجايي که يادم هست، عدد ابليس بود و فراماسونري
عبور از ده و رج زدن خداوند و رسيدن به دجال
استخفراله فردا برام دست نگيريد گفتم اينم يعني همون
نه به‌خدا ذهنم روی عدد 11 بد فرم کیلید کرده
ولي از جايي که ما در اين سنه‌ي نزديک به نوح نشنيده بوديم قراره اين حکومت از کجا تا به کجا و................... برسه
برام جای تعجب داشت، خانم والده‌ی ما این همه سال حضورش را باور نداره و 
هنوز منتظره یکی از یه‌جایی بیاد
مبحث شیرین انتظار
و از همه بدتر اين که تا جايي هم که يادمون هست در کتاب شريف محمد نجيب
اسمي از صغير و کبيري انسان به ميان نيامده و تنها ولي انسان خداست 
انسان اشرف مخلوقات و نفخه‌فیه من الروحی‌ست
باز  اینام هيچ
اما مفرح ذاتي‌ شد اين خانم والده که ، يه نخود بخنديم
گفتم: پس اين سال‌ها کجا بود؟ یا کسی یاد حکومت‌ش نیفتاده بود؟
- غيبت.
- مگه حالا،  آمد؟
- نه. 
- سي چي بعد از 1400 سال يادت افتاد؟ 
- راديو اعلام کرد
  کمي نگاهش کردم و افتادم ياد بي‌بي‌جهان که همين‌طوري از بچگي به‌گوش‌مون مي‌خوند
هر جا در خيابان سيدي ديدي سلام کن. ممکنه آقا باشه
و مام از بچگي سرمون بين سيدها انقدرر دنبال آقا گشت تا سر از بيقوله‌ي  يکي از همين سياه به سرها درآورديم
تو فکر مي‌کني تا امثال خانم‌والده و بي‌بي جهان هستند
نوبت به حکومت خدا خواهد رسيد؟
همان خدايي که از روحش درما دميد و گفت:  نفخه فیه من الروحی. فقعوله الساجدین
بعد نفس راحتی کشید فرمود:  تبارک‌الله احسن الخالقين!
 فکر مي‌کني در اين  ‌سال‌ها چيزي تغيير کرده که اختيار به دست خود بگيريم
بايد بگم همگي سخت در اشتباه هستيم
در کتاب من،  وليه انسان، خداست و اسلام دین ارزش و هویت ناب انسان خداست
تو کتاب شما چي نوشته؟
ولش کن نمي‌خواد بهش فکر کني، رسم نيست کسي به مقدسات فکر کنه و در نتيجه همگي بيسواديم
و حق‌مون همين که بعد از 1400 سال تازه دو روزه حکومت آقا آغاز شده باشه
خدا کنه که باشه و راست هم باشه
ولي تو فکر مي‌کني بين اين همه سياه و سفيد  کسي به انسان يا خدا فکر هم مي‌کنه




من يک گوسفند


تفاوت من و چهارپايان همين‌قدر بس‌که
فکر مي‌کنم هستم و يه خروار 
 حرف براي گفتن دارم
پس اگر هستم ،  بايد بتونم حرف بزنم
نفس بکشم و آزادانه هرجا دلم خواست برم
حداقل قد يه گوسفند به اين آدم ابول‌بشر سهم حيات مي‌رسه يا نه؟
مال مام از همين دست
فيل کش و بزن و در رو تا يک هفته
بيشتر که شد يا من مردم و يا
جهان از حرکت ايستاده و چون داغيم حالي‌مون نيست
از جايي که خسته‌ام و به يمن وزارت فخيمه‌ي ارشاد هم ترک قلم کردم
ديگه تصميم ندارم خودم را تقيه کنم
و مي‌خوام فرياد بزنم
من يک گوسفندم
بذار فقط بگم بع بع..........................
اگه  اين‌هم به تيليش قباي ديگران برنخوره
 و روح الهي و انسان خدايي هم زير سوال نمي‌ره
که البته اگه نره، همه‌چيزهاي ديگه زير سوال کشيده خواهد شد که بي‌شک به جماعتي بر خواهد خورد
اول از همه اوني که گفت
خدا از روح‌ش در انسان دميد و خودش  باور نداشت و شد
سايه‌ي خدا