۱۳۸۹ اسفند ۷, شنبه

روزای آخر اسفند


همیشه عاشق روزهای آخر اسفند بودم
از شنیدن ریزش باران روی کانال‌ها و ریتم موزون آب و آسفالت خیابان، زیر چرخ ماشین‌ها
همه برام حس خوب و قشنگ عید رو جار می‌زد
ولی اسفند امسال یه‌جور خنثی‌ست
نه که یه‌خروار ذوق نکرده باشم از نم‌نم باران 
حس رطوبت و بوی باران که از آجرهای سرخ خونه برمی‌آد
هیچ‌یک نه حال و هوایی عاشقانه داره
نه حس خوب، عید
یه حس مشکوک و اندکی متمایل به مرموز

کیف ، احوال




جابه‌جایی چه تاثیرات عجیبی داره!!!
نه؟
راستی خوبی خوشی؟
این‌که با فیل کش و اینا می‌آی هم
خیلی حال می‌ده و منم بیشتر دلم می‌خواد بیام و این پنجره رو باز کنم و با تو کیف ، احوال بگم
بعد از بیست سال از جنوب خونه اومدم به شمال و برخیابون
اول‌ش البته زوری و به خواست پریا
منم کلی شاکی و بااین حال قبول کردم
بعد از دو سه روز که بالاخره کانون ادراکم جاافتاد و با سمت و سوی تازه‌ی خونه آروم گرفت
متوجه یه اتفاق تازه شدم
سه سال تمام صبح چشم باز کردم و یک نقطه‌ی سقف را 
طبق عادت نگاه کرده بودم
در نتیجه هر صبح که چشم باز می‌کردم 
یک تاریخ سه ساله مرور می‌شد و با حال خیلی بد از جا کنده می‌شدم
ولی این‌جا هیچ تصویر آشنا و نزدیکی ندارم
مگر تصاویر خیلی جوانی
بیست و چند سالگی به رنگ ارغوانی
خلاصه که با این توفیق اجباری بعد از سه سال، مشکل خواب حل شد
حالا اگر به جای صدای گنجشک و دیگر پرنده‌ها هم صدای ماشین می‌شنوم
هم عیبی نداره
موتور هزار بهتر از یادآوری پشت سر

یه روز از صبح



ما آدمی‌م دیگه، مگه نه؟
گاهی خسته می‌شیم و کم می‌آریم
بالاخره گفتند پوست وگوشت و خون و رگ گردن
البته این قلم نه به معنای غیرتی که از بچه‌ها
به‌زور به‌گوش پسرهامون ‌می‌خونن
گردن از همون نوع اشاره شده‌ی الهی
نزدیک‌تر از رگ، گردن. 
همون‌جا 
خلاصه که هیچی از صبح دو جا و شاید هم سه جا باید می‌رفتم
همین‌که چشم باز شد فهمیدم امروز این‌کاره نیستم
دو جای دیگه هم بنده جای اول بود
تازه جای اول هم خودش واسه خودش معلوم نبود، باید می‌رفتم خبر می‌گرفتم که آمده یا نه
گو این‌که نیامده بود و همون بهتر که اصلا بیرون نرفتم
تا بعد که فهمیدم
ولی خب از خودم مثل تراکتور کار نمی‌کشم
وقتایی که روز روز من و حسم بالاست
چه بسا به قاعده گاو آهن هم کار می‌کنم
ولی 
کف دستی که مو نداره
بکن
فکر نکنی از اول انقدر آزاده و وارسته بودم
نه
برخی‌ها تون یادتو هست چه مشاجره‌ای داشتم
با خودم که از صبح خروس خون خانوم باشم
مثل......... آچار فرانسه 

اینام همون غیرت از نوع دیگر بود که از بچگی بارم شده بود

که مثل خر برم و لحظه‌ای هم متوقف نشم که از خانمی‌م کم می‌شه
ولی این‌که لحظه به لحظه خودم رو تعریفی نو کنم
از پرچین‌ها بپرم و به آزادگی فکر کنم
هرگز، نه!!!!!!!!!!







۱۳۸۹ اسفند ۵, پنجشنبه

Hamed Nikpay ( Cordoba to Kurdistan ) از کوردوبا تا کردستان

نقش ذهن در بیماری کانسر

 
دیشب به‌قدری شوکه‌ی دخترک بودم که اصل موضوع از یادم رفت
اصل‌ش همونی که بابتش از دین و ایمان و .......... دست شستم
از جهل
حتا نشستن به امید شما هم جهل به‌حساب می‌آد
البته گو این‌که در این سه سال دست روی دست نگذاشتم و به هر سوراخی که راه داد سر کشیدم
القصه که دیشب آخر  با یک معجزه سراز مطب « دکتر جنابیان » درآوردیم
راستش منم با دیدن  شرایط اخیر به نوعی ناامید شده بودم
کافیه یک‌بار به مطب دکتر الهی یا قوام‌زاده پا بذاری
با تصاویری مواجه می‌شی که هر چه امید داشتی از دلت می‌ره
با همه این‌ها من به یه امیدی چارچنگولی آویزون بودم که از بچگی نگهم داشته بود
حضور شما در زندگی ما
و این باور اجازه نمی داد از امید دست بردارم
تا یکی دو ماه پیش و شروع دردهای مجدد پریا
رفتن آمار آزمایش خون رو به بالا و همه‌ی آن‌چه که طبق عادت پریا با شروع فصل سرما به انتظارش می‌شینه
انتظار بازگشت و آغاز بیماری
پریا می‌ترسید و نمی‌رفت سیتی اسکن و من با وحشتی تازه آشنا شدم
به‌خودم آمدم دیدم، وای همه چی رفته به‌باد
اولی‌ش ایمان به شما
 دست از همه چیز شستم و رفتم سراغ سکوت و کشیدیم به درون

در هیچ مصیبتی نقش ذهن را از یاد نبر

بالاخره با هر جنگ و تهدیدی که راه داد پریا رو کردیم تو اتاق سیتی‌اسکن
به عبارتی رفت تو استوانه‌ای که خودم بابت ترس از فضای تنگ به زور ازش سر درآوردم
واز جایی که در قانون‌م
نمی‌خوام و نمی‌شه و نمی‌تونم جایی نداره

بالاخره دیشب لیل‌القیامه شد و ما نشستیم به انتظار دیدار دکتر جنابیان 
 دکتر عکس‌هایct  را نگاه می‌کرد و بی‌آن‌که متوجه باشه یکی یکی ترس‌های پریا را می‌شکافت
این‌که طبیعی، اونم که آره و .............همه‌اش سالم بود
همون‌جا متوجه شدم، 
با آغاز فصل سرما،  کانون ادراک پریا سر از محله‌ی بد، کانسر  در می‌آره 
و از جایی که این بیماری مستقیم از ذهن فرمان می‌گیره
علائم هم آوار شده بود سر من
فکر کن مادر باشی و شبانه روز فکری به جز مرگ بچه‌ات نیاد سراغت
و چه نیروی شگرفی می‌خواد رد و انکار این افکار و حفظ سکوت درونی
خب همین‌که امواج ذهن پریا به بیماری پیام می‌ده کافیه، 
بهتر دیدم ذهن من راه به هیچ ورودی باز نکنه
این همه درد تخمدان، کمر، ریه و هرجایی که این چند وقت اخیر راه داد
هیچی نبود جز ترس‌ها و انتظار پریا
ما هرچه می‌کشیم فقط از جهل می‌کشیم و مولدی به‌نام ترس
 ترس 
از اسم وحشتناک کانسر یا سرطان و به‌قول قدیمی‌ها سلاطون

از ذهن دست بردار دخترم
جسم تو پاک شده
ولی ذهنت بیمار مونده هنوز 



۱۳۸۹ اسفند ۴, چهارشنبه

کانسر ، وحشت ، انکار « دکتر آرش جنابیان »



ساعت هشت و ده دقیقه
مکان، مطب دکتر آرش جنابیان
اتاق انتظار
که دختر جوانی از در گذشت و با تاخیر اندک مردی زمخت و خشن پشت یه‌عالم ریش هم وارد شد
نگاه دخترک بی‌هدف در اتاق گشتی زد، توقف کوتاهی به من و به خانم فتحی، منشی دکتر برگشت
مرد با اصرار می‌خواست ویزیت رو بده و در بره
دختر مضطرب به اطراف نگاه می‌کرد. چشمای مینیاتوری داشت
زیبا
از اون دختر ایرونی‌های قشنگ
خانم منشی گفت.: باید اول تشکیل پرونده بدم. بعد ازتون می‌گیرم
مرد گفت: من باید برم، لطفا حساب کنید
خانم منشی گفت: خب با خانم حساب می‌کنیم
مرد چهار اسکناس پنج تومنی شمرد و با اکراه کسی که دزد هم به دستش نمی‌دن، به دخترک داد. با عجله از مطب خارج شد
از جایی که پریا از بیماران قدیمی‌ دکتر جنابیان شده، با خانم منشی گپ  و مطب به عبارتی روی سرش، بال بال می‌زد
دخترک صاف آمد نشست در زاویه‌ی کناری من
طوری که بتونه ما رو ببینه
پشت نی‌نیه مضطرب چشماش به پریا رسیدم که شرح می‌داد
- هر دوباری که شیمی درمانی کردم، موهام ریخت.
   می‌خندید و موهای بلندش رو نشون می‌داد
 انگار نگاه دخترک برق افتاد
شاید اگر راه می داد، چندتا سوال هم می‌پرسید.  نگاه مشتاقش برمن نشست
ترس کانسر رو شناختم.  حدس زدم تازه کاره و پر از سوال
یادم اومد تمام این مراحل من و پریسا و اگر راه داد  خاندان جزایری ریسه می‌شدیم مطب
ولی مردک رفت و دخترک رو تنها گذاشت
......... القصه نوبت ما شد و رفتیم و برگشتیم
دخترک وارد اتاق دکتر شد
داشتیم با خانم منشی گپ خدا حافظی رو می‌زدیم که مرد رسید. بعد از نیم‌ساعت یا بیشتر برگشته بود
خانم منشی گفت.: الان رفت توی اتاق. شما هم برید
مرد ترش و تلخ ابرو گره به هم کرد و گفت : نه همین‌جا می‌شینم
همون لحظه من آخر تاریک دخترک را دیدم
نه گمانم اون مرد پای خوبی باشه برای یک بیمار مبتلا به کانسر
که بیش از دارو و درمان، هم‌راه و هم‌پای خوب می‌خواد، 
جو آرام و دقت و پخت و پز روحیه به صورت شبانه روزی
کانسر یه مبارزه است، تو باید از پسش بر بیای
 اگر  قصد خوب شدن نکرده باشی هیچ دوا و درمونی فایده نداره،
مردی که من دیدم
چنان وحشتزده موضوع را ایگنور می‌کرد که

زن تلاق، بچه گداخونه 

خدا به‌فریاد این دخترای جوان ما برسه و نسل جاهل، مرد که شاید هنوز فکر می‌کنند
کانسر یعنی از کار افتادگی یا مرگ، شاید ترس از هزینه..........؟








همیشه حالا



نمی‌دونم از کی سرگردانی دوباره‌ام شروع شد!
یهو یه‌روز به خودم اومدم دیدم 
حیرونم، 
اونم بد فرم
از اون مدل حیرونی‌ها که یهو زیرپات خالی‌می‌شه و مثل، بین خواب و بیداری
سقوط می‌کنی پایین
منم افتاده بودم ولی به تهش نمی‌رسیدم
در نتیجه چون تا همون‌جاهاش بیشتر نخونده و بلد نبودم
سیستم هنگ کرده بود و فقط می‌دونستم باید به سکوت درونی برم
سکوت درون یعنی ان‌قدر در اینک و این‌جا حضور داشته باشی که هر تصویر برای اولین بار دیده بشه
تازه، زیبا، بی‌قضاوت و اطلاعات
سکوت، سرخوشی و شناوری
بارها می‌تونی رنگ آبی‌ای را ببینی که برای اولین بار است می‌بینی
چون تا پیش از حالا 
 در اینک و این‌جا 
شاهد این رنگ آبی با همین سایه روشن و
نور در این زاویه‌ نبودی
هرچه دیدی ، شده گذشته
و تو در اینک، زنگی را خواهی یافت
در ترس، گم می‌شویم، سقوط می‌کنیم تا ته اون‌جا که ازش بی‌خبریم
ولی منتظرش می‌شینیم
دعوت‌ش می‌کنیم
نگاه به در می‌دوزیم تا از در درآد
چون
هیچی نمی‌دونیم
همه‌ی درد ما از همان‌ چیزهایی‌ست که نمی‌دونیم
ولی چون فکر می‌کنیم می‌دونیم که البت اگر می‌دونستیم، چیزی سه نمی‌شد
و چون نمی‌دونیم از کاه کوه می‌سازیم و باهاش می‌ریم
باید در اینک به سر برد، در حالا









۱۳۸۹ اسفند ۳, سه‌شنبه

خاک نداره، نه‌تکون.


دکتر قمشه‌ای یه چی می‌گه از قول مرحوم، پدر
که
اومد لب بوم قالیچه تکون داد
قالیچه خاک نداشت
خودش رو نشون داد


حالا یا برمی‌گرده به حکایت من و شما
یا به علافی‌ه ذهن من؟
برم یه چرخ دیگه بزنم
یه نخود هم فکر نکنم و به 
سکوت درون فرو برم
بلکه شما تصمیم گرفتی عاقبت
یه حرف درست و حساب با ما
بزنی؟
ها؟

حتما لازمش داری؟



راستش ، شما که شمایی و ما هم که بنده‌ت‌یم، همین‌جوری و کتره‌ای حال نمی‌کنیم
الکی پلکی و از باب نیاز و یا هراس کسی دوست‌مون داشته باشه
شما که دیگه اون بالا نشینی و نباید اصلا وقتت رو به این چیزای بیهوده بدی
شما می‌تونی هر ثانیه، خلقت کنی
هی بسازی و بسازی و هی حال کنی و هی با خودت بگی
تبارک‌الله احسن الخالقین و بری
که دیگه اصلا وقت مبارکتت رو حروم‌ش نمی‌کنی
ولی چه کنم که خودت خواستی ازم
درباره‌ی همه چیز خوب فکر کنم
کتره‌ای ایمان نیارم و 
فله‌ای ایمان به گرو ننهم
خب این چه تریپیه که شما این مدلی‌ با من حال می‌کنی؟
نمی‌فهمم
ببین وقتی ول می‌کنم تا دور خودم گشتی بزنم 
سردربیارم چه‌کاره حسنم و کجا ایستادم؟
هم‌چی که هر چی باور و اعتقاد زمین می‌ذارم تا به سکوت گوش کنم
شما دست خط می‌فرستی؟
ذهنم رو خط می‌زنی
یعنی حال می‌کنی ما هی بریم، شما ناز خری کنی؟
یا از لطف است که بزرگتری می‌کنی؟
ببخشید ما .......... گیجه گرفتیم


واقعا همه‌ی این بازی‌ها را و حتما لازم داری؟

۱۳۸۹ اسفند ۲, دوشنبه

خرس طلایی و یک ایرانی



خبرنگار اجنبی پرسید:
شما قصد نداری از این تریبون بین‌الملی و آزاد استفاده کنی و حرفی بزنی؟
گفت:  در مملکت من ، یا باید حرف بزنی، یا فیلم بسازی
خانم حاتمی هم که اصلا وقت جوایز و سوال و جواب نبود و سالن را ترک کرده بود
با این‌حال هرچه باشه، او عاقل‌تر از فرهادی بود که همین چهارتا کلام هم نگفت
عجب استقبال گرمی از اولین برنده‌ی فیلم ایران برای خرس طلایی برلین

 دست شما درد نکنه آقای فرهادی
خسته نباشی
لطفا تصور کن من کار و زندگیم را گذاشتم و آمدم به استقبال و تبریکی گفتم
واقعا حکایت نیلوفر و مرداب همین‌هاستا نه

عام الفیل


وای از روزی که حتا با فیل‌کش هم نتونی وارد فضای مجازی بشی
همین‌طوری، شوخی شوخی دست‌مون به سمت فیل‌کش می‌ره
شوخی شوخی ، چند صفحه‌ای هم که عمری‌ست فیلتر بوده را باز می‌کنیم
شوخی شوخی با اخبار جدیدی مواجه می‌شیم
شوخی شوخی به خودت می‌آی می‌بینی 
وسط خیابون ایستادی و جزو مبارزانی
فقط صرف این‌که نتونستی حرفت رو بزنی
مجبور می‌شی، فریاد بزنی
حالا گو این‌که مبارزات خانکی جون و رمق خیابان روی برام نذاشته
ولی فکر می‌کنی، اگه سن اون‌وقت‌ها بودم
اگه مسئولیت‌های هفتاد رنگ نداشتم و سنی نزدیک به عمر نوح نبود
باز می‌شستم اینترنت ورق بزنم؟
به همین سادگی و شوخی شوخی، یه مبارز چند آتیشه ازم درمی‌اومد
صمد آرتیست می‌شود که یادت هست؟
ما همون ملتیم که با موج می‌ریم
و گاه چنان شناگر
که فلک به‌خواب ندیده
موضوع از بالقوه تا فعله
که ما شرمنده و توش گیریم