۱۳۸۹ اسفند ۲۸, شنبه

یکی یه پول خروس



یک سال واحدی از زمان است که عمر ما را تعریف می‌کند
حرکت سال به سالی که من از نقطه تولد....... شروع کردم تا
..........x مجهول ادامه خواهد داشت
امشب شب یکی مونده به آخرین شب سال گذشته است
سیصد و شصت چند روز نق زدیم به دنیا و زمین و زمان
ولی با این بلایای زمینی و اتمی و هوایی و ..... اینا ما هستیم
هستیم و این‌جا تمیز و عید در راه است
چراغ‌هایی که معمول روشن نیست همه به کوری چشم یارانه‌ها روشن و
مرتضی‌احمدی و خانمی‌ناشناس ، می‌خواند
فال‌گیر فالم رو ببین
و پیش‌تر که استاد می‌خواند، 
باباجون یکی یه پول خروس
آینه‌ای تمام قد و بازسازی شده از یاد دوران کودکی، معطر به حضور پدر
و من‌که چه سبک گام برمی‌دارم
متشکرم زندگی، برای تمام این موهبات و عبور از سال سنگین و منهوس هشتاد نه
بدرود هشتاد نه که از نکبت و زشتی، پشت همه را بستی
به‌یاد رفتگان در سیل تابستان، انقلابات نیمه‌زمستانی، یا زلزله و سونامی ژاپن
خلاصه هر چه که دانیم و ندانیم و از سرمان گذشت و نفهمیدیم
خدای حاکم برهستی، 
خدای مهندس و مدیر، 
حکیم و ادیب،‌
خلاصه که خدای،  خدا
سپاس
برای در امان بودن از بلایای سالی که رفت





۱۳۸۹ اسفند ۲۷, جمعه

یک وجب؟



بعد از صادقانه خواندن هر سه پست،  پشت هم
باید بگم: بد مدل به خودم و جد و آبادم زندگی رو بدهکارم
همه‌اش تکراری
هنوز همانم که می‌دانی
بی هیچ تغییری
به عبارتی مداوم به خودم خیانت کردم
 در توهم، در حال جنگ و جدال به‌سوی رشد بودم
 فقط سال به‌سال 
بیشتر اعتماد به‌نفس‌م آب رفت،
اندکی تا قسمتی خسته‌ی متمایل به ترسو شدم
اسم‌ش رو منه منطقی نمی‌ذارم. 
که در ایام خیالات طلایی خیلی انسان خوشحال تری بودم
منطق کیلو چنده؟
حالا حتا اگر خدایم در پستوی خانه جا داشت
نه این همه وسعت داشت
که به‌کل زندگی‌م رو فلج کنه و درد بکشم 
برای باور یا عدم باور 
یک، خدا؟!
که یا هست و باید خر مراد رو سوار باشم، یا اگه نیست؟
برم نون و ماست خودم رو بخورم
فقط سر در نمی‌آرم رابطه‌ی خدا با نون و ماست من چیه؟
فاصله‌اش چقده؟
ماکه خودمون فابریک الهی با خودمون حال می‌کنیم
پس برزخ تردید و دوزخ شک کجا؟


سه سال پشت هم

می‌خوام سه سال پشت سر همین وقت و تاریخ را کنار هم بذارم
باید بفهمم در این سال‌های رفته چه تغییراتی کردم؟
خیلی مهمه، فقط 
امیدوارم این چند سال را به خودم بده‌کار از آب در نیام
بریم به امید تو ای خدا که امسال واقعا و صادقانه نمی‌دونم هستی یا نه؟
امید که اگه هستی منو به بزرگی خودت ببخشی
ولی ترجیح می‌دم، آویزون تردید باشم
ولی از خودم نپرسم،  از ترس بی‌بی و بلایای هفت رنگ
باورت دارم؟
یا نه هم‌چین تو خونم که هیچ زیر جلدمی؟

Thursday، March 18، 2010



سلام
سلام به پنج شنبه‌های رفته
هفته به هفته ، ماه به ماه و سال به سال
سلام به همه پنج شنبه‌های این زندگی و اگر قبل و بعدی هم هست
سلام به پنج‌شنبه‌های همة زندگی‌های پشت سر و پیش رو
سلام به پنج شنبه‌های، سال کهنه و سلام به پنج شنبه‌های سال نو
سلام به پنج شنبه‌های کودکی که زیباترین اوقات عمرمان بودند
سلام به پنج شنبه‌هایی که روز و شب عشق بودند و ما پر از دلهرة هیجان
سلام به عمر رفته و سلام به عمر نرفته
سلام به آخرین پنج شنبة‌این سال که امیدوارم به خیر و سلامتی دیگه چنین سال‌هایی تکرار نشه
سلام به همه اون ها که پنج شنبه وارد زندگیم شدند یا پنج شنبه رفتند
سلام به همة پنج شنبه‌هایی که درش خندیدم و رقصیدم، شاد بودم، تازه بودم مثل گل
سلام به اون پنج‌شنبه‌هایی که تنبیه می‌شدم و از تی‌وی محروم
و خداحافظ پنج شنبه‌های پشت سر و سلام به پنج شنبه‌های پیش رو
و سلام به زندگی با عطر خوش عشق و رضایت


Wednesday، March 18، 2009

پشت سر هیچ

 



راستش دروغ چرا پشت سر سال هیچ خوبی نبود
گو این‌که پر از رحمت بود
اما بیشترش زحمت بود
نه دوستی و نه عشقی رسید و نه محبتی در عوض پرداخته شد
جوابی از هیچ داده‌ای نگرفتیم و از دادن های بی‌ربط خسته شدیم
عشق که هم‌چنان دور دست ماند و ما هم‌چنان تشنه‌ایم
شروع کردم با حساب‌های سال گذشته تصفیه
از بیماری خسته‌ام
بیماری و دردسر بس
از دوستی‌های یک سویه و بی‌جواب
خسته‌ام
از عشق خواهی های بی‌حساب و جواب خسته‌ام
از تنهایی عاطفی و بی‌جواب
خسته‌ام
ما همین‌طوری هم حضور شما را در زندگی باور داریم
نمی‌خواد بیشتر به زحمت اثباتش کنی
از وابستگی‌ها که بریدیم و به تنهایی هم دل نسپردیم که آروم بگیریم
این فعلا بخش اول حساب‌های سال پشت سر که سخت خسته‌ام کرد
و دیگه قصد تجربه یا تکرارش را ندارم
دیگر بس



Monday، March 17، 2008

کاشکی تموم شه

بدن چیه؟ تا مغزم کش می‌آد . یه‌جور مرگ مغزی شدم که هنوز چون گرمم حالیم نیست
دوشبه که از هشت قرص، لالا
راستش من دیگه حوصله‌ام از خودم سر رفته و از این تهیای بی‌انتها بیزارم
از این همه نگاه دوخته به در، گوش چسبیده به دیوار
از خودم شاکی‌ام. مردم راست می‌گن که: کرم از خود درخته. فکر نکن تو کسی رو نمی‌خوای با این اخلاق سگت، کسی پیدا نمی‌شه تو رو بخواد
آخر ساله بذار کمی اعتراف کنیم بلکه در سال کهنه جا بمونه. صبح ده بار از مردم پرسیدم: امروز چند شنبه است؟
یعنی کی عیده؟
نه به جان عزیزت، آلزایمر نگرفتم. اما ذهنم اومدن عید رو ایگنور می‌کنه
بغضی در تمام وجودم پخش شده که داره خفه‌ام می‌کنه
به‌خدا مردم بسکه دردهایی رو قورت دادم که اینجا از ترس ایمان به انسان خدا بازی صداشم در نیاوردم. اما می‌خوام با خودم رو راست باشم
نمی‌شه همه آدم‌ها عیب داشته باشن و من بی‌عیب
دو روز دیگه عیده، نصف سال رو سگ دو زدم که حالا هیچ‌کس رو نداشته باشم
خدایا هیچ‌وقت هیچ‌کس رو محتاج من نکن که بیاد و مثل یابو بره؛ من کشش ندارم. خب اینم یکی دیگه از معایبم
همین که لج کردم و می‌خوام از خونه در نیام هم یکی دیگه از حماقت‌های منه که دنیا رو به خودش کوفت کرده
از خودم خسته‌ام. انقدر که دلت رو بزنه. از این انسان خدا بازی. از این عشق بازی در ناکجا
از این صبح و شام‌های تکراری و یکنواخت
از نوشتن بیش از همه خسته‌ام و بدتر از اون از کاری را نیمه رها کردن
از این‌که هی می‌ترسم پیش خودم کم بیارم
از اینکه تصویر تکراری هر روزی رو ببینم که رو به زواله

 


سال من سال تو سال نو


امسال بیش از هر سال نظافت کردم
اما برای عید کاری ، نه
راستش هرسال با قدرت یه موتور هزار زحمت می‌کشم که عید داره تشریف می‌آره
در نتیجه و طبق قانون مورفی، نه تنها اندازه تلاشم جواب نگرفتم
بل‌که حالم بیشتر هم گرفته شد از بابت اون همه خستگی
امسال قرار نیست نه سفره بچینم و نه به تدارک شیرینی و آجیل برم
یحتمل بعد از دیدن‌های، نوعیدی خانواده‌ی خاله و دایی جان
بار و بندیلم رو ببندم برم چلک
اگه دو سه تا رفیق سفر هم دیدم، دخترها را هم می‌برم
نبود، تنها می‌رم
چون اون‌جا نرسیده، حوصله‌شون سر می‌ره و آمار میهمان‌های فراخوانی شده
چنان بالا می‌زنه که مدیریت از دستم خارج می‌شه
پس بهتره یه دو سه‌تا رفیق سفر خوب هم پیدا بشه
نشد خودم تنها می‌رم
خدا رو چه دیدی؟
کی به ما ضمانت می‌ده، عید سال بعد هم باشیم؟
شاید با عدم تلاش و دویدن و جون‌کندن
بتونم به یه نتیجه‌ای برسم که در سال‌های پشت سر نرسیدم
خلاصه که امسال، سالی‌ بی‌نظیر و یک‌تا‌ست 
که برای اولین بار برای تک تک ما تجربه می‌شه
 هیچ یک از ما سال 1390 رو تجربه نکردیم
ندیدیم و از جایی که این اولین لحظاتی‌ست که درباره‌اش می‌گیم
امیدوارم سال قشنگ و خاطره سازی از آب در بیاد
امسال من هیچ‌کس نیستم
نه اهل رنگ، نه اهل سنگ، شیشه، بتون، مداد، دوات، کیبورد
هیچی
در این سال جدید هیچ‌کی نیستم، 
هیچ هویتی ندارم و می‌خوام شهرزاد را در سال نود ملاقات کنم
خدا رو چه دیدی؟ شاید زمان منم همین سال نود باشه؟ سال تو چی؟ مال باقی؟
هر یک از ما یه وقتی به رسالت اومدنش می‌رسه

۱۳۸۹ اسفند ۲۶, پنجشنبه

هنوز می‌خوامت، زندگی



 

عین این می‌مونه، یهویی به خودت بیای و ببینی، اوه انگاری یه شبه ده‌ها سال پیر شدی
چنان همه چیز فشرده و کوبنده مثل یک سونامی اومده و نصف ساختار رو از جا کنده و
تو اصلا شدی یه آدمه دیگه‌ای 
و براساس همون فلسفه‌ی مداد آبی یا زنگاری
حتا عادات جبری هم پیدا کردم
 من از این ترسیدم
پذیرش این یعنی، 
‌‍پذيرش پیری، بیماری و مرگ 
بماند چه خوفی از  آلزایمر دارم
دلم می‌خواد پیش از فرارسیدن نیم قرن تجربه
یک کار اساسی بکنم، 
کاری متناسب با نیم قرن زندگی
بتونم با خودم بگم،
آره... هنوز هستم
عادتا همیشه کارایی رو کردم که 
دیگران فکرش هم  نمی‌کردن و حماقت یا کله خرابی بهش لقب می‌دادن
و من که عاشق همون کله خرابی هنوز
حیف نیست 
یهو مثل بادکنک زیر آفتاب مونده، تموم بشه؟
نه.
این قصد ؛ برای آغاز سال جدیده
یه‌کاری که به حساب خودم یکی، 
زندگی بیاد
ای جوونم،  زندگی
عزیزمی


رابطه‌ی شتر با موزه ایران‌باستان



یه وقتایی که از خاطرات بچگی‌هام دارم می‌گم، یه چیزی در نگاه مخاطبم می‌بینم
تو مایه‌های این‌که، قصه‌ی توتان خاتون یا آمون رو می‌شنوه
نگاه‌ش در پسه موزه‌ی ایران باستان سوسو می‌زنه و یه‌خورده خودش رو جمع و جور می‌کنه
که حرمت گیس سفید رنگ‌شده‌ی راوی رو نگه داره
برای من این همه قدمت نداره
مال همین دیروزاست و بچگی‌ها
خب به‌من چه اگه اون‌موقع که بهروز وثوقی و گوگوش با موتور تا چالوس می‌رفتن
چهارشنبه‌سوری در محله‌ی ما با صدای زنگ  کاروان شروع می‌شد
خب البته نه به این شوری
اما اندازه‌اش این بس که، بوته‌های مراسم چهارشنبه سوری بار شترها می‌شد و از ده نارمک تا نارمک می‌اومد
در نتیجه ما هم چهارشنبه سوری رو با صدای زنگ شتر می‌شناختیم
ترقه‌های چوب‌پنبه‌ای و فوقش هفت ترقه
برای من بچگی همین دیروزهاست
برای شما ......... از من تا شماست

خدایا منو بکش بیرون، اگه هستی



وقتی از خواب پریدم، دلیلی برای نارضایتی از روز و نحوه‌ی بیداری‌م نداشتم
هم‌چین که یه چرخی توی خونه زدم، تازه متوجه شدم
خودم بیدار نشده بودم
بیدارم کردن،  از کوره در رفتم و یک‌راست سر از محله‌ی بد ابلیس درآوردم
و این‌که حتا حق خواب به قاعده‌ی دلخواه را ندارم
صدای سشواری که به‌طور ممتد از اتاق پریا به‌گوش می‌رسید، رفته بود زیر جلدم و .........
الی ... حکایت 
به اعتراض سیستم خونه رو روشن کردم
در لیست همین‌طوری می‌گشتم و چند آهنگی هم نیم‌بند شنیدم
تا رسید به آلبوم فلامنکویی که تازگی گرفتم
شاید ترک دوم بود که متوجه شدم، همه چیز تغییر کرده
عود روشن و موهام رو مرتب کردم
حالا هم ژاکت پوشیدم برم باغبونی


به سادگی، یک ترنم



البته یه چیز دیگه هم هست
یادواره‌ی عشقی 
یواشکی و موزیانه سُر خورد و اومد
زیر پوست تنم نشست
افتادم یاد،عشق بازی 
مام که هم‌چین عاشق صفت نبوده و خودخواهیم
بذار دل به همون بازی قدیمی خوش کنیم که ما فقط
عاشق، بازی‌های، عشقیم
عشق ؛  بازی
خلاصه که خواستم بگم به همین سادگی‌ست
 کافی‌ست از اون زیرا دست و پا بزنیم و خودمون رو بکشیم بیرون
حتا اگه شده به زور یک آهنگ
راستش  که دیگه خسته شدم از عیدهای بی‌خاصیت تکراری
عید بی عشق مثل آشپزخونه‌ی بی کبریت


می‌مونه

۱۳۸۹ اسفند ۲۵, چهارشنبه

از سر عادت ، همین‌طور اتفاقی



همین‌طور که دیرم شده بود، هول هولی دنبال مداد لب می‌گشتم
مدادی با جلد زنگاری می‌اومد توی دستم، می‌انداختم و دنبال مداد فیروزه‌ای بودم
یهو نگاهم تو آینه افتاد به خودم
سربالا گرفتم
توی چشمام زل زده بود. گفت:
تو همیشه از مداد زنگاری استفاده می‌کردی
به عبارتی رنگ زرشکی خط لب‌ش رو دوست داشتم
زرشکی با تم سیکلامایی و سیکلامایی رنگ روژ لب محبوبم بوده معمولا
یه روز که نمی‌دونم چرا گم شد و منم از سر ناچاری مداد با پوسته‌ی آبی را برداشتم
زمان غیبت، زنگاری به درازا کشید و از یادم رفت
در تغییر مکان اخیر که از جنوب به شمال خونه تبعید شدم
یه چیزایی دوباره پیدا شده بود
از جمله مداد زنگاری و من که از سر عادت به آبی خو کرده بودم
زنگاری را نشناختم، مگر در مکث بر آینه
فکر کنم از تولد تا حالا همین‌طوری الکی الکی همه چیز از سرم افتاد
و حالا به چیزی عادت کردم 
که از روز اول انتخابم نبود
اتفاقی، گم شدم

۱۳۸۹ اسفند ۲۴, سه‌شنبه



هفته‌ی پیش که پسرخاله جهان رو ترک کرد
همه ورد گرفته بودیم که:
خاله جان تقصیر خودت شد. نباید خرکشش می‌کردی برگرده ایران
آخه علی چند سالی طبق سنت پیشین رفته بود زاپن؛ راضی هم بود
تازه صاحب‌کارش گفته بود، اگر بمونی، دخترم هم بهت می‌دم. چون تو پسر خوبی هستی
از جایی که خاله جان ترسید عروس‌ش چشم بادومی  بشه
ان‌قدر گفت تا علی برگشت و ادامه‌ی ماجرا
جمعه تا خبر زلزله و سونامی رو شنیدم
به خانم والده گفتم:
از کجا معلوم اگه برنگشته بود ایران، با همین سونامی نرفته بود؟
شد حکایت قصه‌ی مولانا 
عزرائیل و مسافر هند
عجب غریبی دنیا!!



سال بی‌خود و باخود



یک‌سال دیگه همین‌طور سازنده و نیمه سازنده و نیم‌بند گذشت
کاش به‌جای ارتقا موبایل و لپ‌تاپ یه ارتقا در روح ایجاد می‌کردیم
البته گو این‌که هیچ معلوم هم نیست 
این همه تلخی که به هزیک از ما گذشت، چیزی رو بالا برد یا
فقط باورها و امیدها پس رفت؟
به هر حال که 
سال گذشته و تک تک رئزهایی که رفت از شما سپاس‌گزارم
ثانیه‌های بی هدف که همراهم بودید، از شما هم سپاس‌گزارم
غروب‌ها و طول‌ع های بسیار
ظهرها و وعده‌ی دیدار
شب‌ها با فارسی 1
خلاصه که هر چند مالی نبود هر چه بود عمر رفت
با امید به شروعی سعد
با امید و مهری بیشتر
به امید سالی که در آن کسی نخواد چشم کسی رو دربیاره
و انسان اندکی حرمت بیابه
مهربانی ارزان و بذل بخشش آن 
هدف‌مند، ولی  بی‌ریا
سال نو بیا که چشم به در دوختم و منتظرم