۱۳۹۰ فروردین ۱۱, پنجشنبه

بازار نوشهر



اما عجب از دیروز که چه روز خاصی شد
نزدیک ظهر بازار نوشهر بودیم که گویش پریسا زنگ خورد و خبر شدیم
قراره برامون میهمان بیاد
ولی چی بگم از بازار که سوزن می انداختی پایین نمی اومد
خدا می‌دونه، خودشون که می‌گن دوازده میلیون مسافر به سمت شمال آمده
شاید بشه نصف یا یک سوم‌ش را باور کرد
و این دختران بانو حوا که هر جا می‌رسند، حرص خرید دارند
جنسی که تهران هم هست، چنان با عجله می‌خرند که تو فکر می‌کنی نه‌که نصف قیمت تهرانه؟
و تا دلت بخواد عطر تنباکو قلیون ، میوه‌ای
قدیما بازار بوی ماهی می‌داد و حالا بوی تنباکو
خلاصه که ظهر خونه و هول هولی غذای ویارونه‌ی پریسا رو پختن
و میهمان‌های عزیز با دو دیگ غذا از راه رسیدند
دردسرت ندم که تا نزدیک غروب میهمان بازی و بعد هم مامان بازی
راه نداد دیگه این‌جا چیزی بنویسم





۱۳۹۰ فروردین ۱۰, چهارشنبه

کی سینه سرخ رو .....؟



امروز تا دلت بخواد ابر و مه
مه که یه چی می‌گم، شما یه چی می‌شنوی
ابرها تا پشت پنجره‌های خونه اومدن و سرک می‌کشن
و از سئیی خورشید خانم داره نمه نمه دامن قشنگش رو پهن می‌کنه
خطوط نور که از بین روزنه‌های ابر می‌شکنه و به زمین می‌رسه
طرحی به‌پا کردند، وصف ناشدنی
خلاصه که جای هر کی که طبیعت رو دوست داره خالی‌ست
من به جای همگی نایب زیاره شدم
خدا خودش قبول کنه
غلط نکنم امروز خدا طرحی عظیم داره و ما هم از اون بی‌بهره نخواهیم ماند
آخه
مگه می‌شه این همه نظم و حکمت، اتفاقی باشه؟








انسان نخستین هم از سی این خدا رو کشف کرد
همه‌چیز یک دلیلی داره غیر قابل کتمان
نمی‌شه این عالم بی طراح و مهندسی بنا شده باشه
هر چیزی روی اصول و حساب و کتاب
بسته به نیاز منطقه و زیست  ، 
و آدم که نایب خدا بر زمین شد
حتمنی خدایی هست که بهتر از ما می‌دونه چی به کی حال می‌ده یا نه؟
دیدی قرقاول چه‌طوری پرواز می‌کنه؟
دیدی سینه سرخ چه‌طور ناز می‌کنه؟
سی همینا می‌گم




اگه بودی واین صدای آواز پرنده‌هایی که همه با هم شروع به خوندن کردن رو می‌شنیدی
عین من می‌گفتی، بیا اینم نشونه‌اش 
شاهد از غیب رسیدی نو

سفره‌ی، نود



بالاخره میهمان که نه، صاحبخانه از در درآمد
پریسا آمد
تدارک از صبح و چشم انتظاری و تماس ساعت به ساعت که ببینم کجاست
و عصر هم که بردیا به ما پیوست، شوخی شوخی چرخشی خوب به سفرنامه‌ام  داد
بردیا که همراه جمعی ازدوستانش آمده نوشهر؛ برحسب اتفاق اون‌ور خط جاده اقامت داره
خب بعد از چند روز داشتن دو هم‌صحبت موافق در حد معجزه است
هوا که هم‌چنان ابری و نباریده
و پریسا و آقای امینی کلی گل شمعدانی و نرگس بلند شیراز و یکی دو تا دیگه که الان از یادم رفت
یحتمل یکی‌ش سیکلاما مینیاتوری باشه
خلاصه که رنگ خوبی به ایوان کشید
امروز سفر بهم چسبید و بوی عید می‌داد
هم‌چنان شاکر برای موهبات
تو می‌گی این قصد من بود، یا قصد پریسا؟



پریشب از سر بیکاری رفتم وب‌گردی
از جمله به وبلاگ پریسا سری کشیدم
و در عین ناباوری به پستی برخوردم که نه روز پیش از عید نوشته شده
و من متحیر که چرا اون پست رو ندیده بودم
یه سه چهار خط براش نوشتم
بهتر نیست به‌جای این‌که این‌جا بنویسی
از دلتنگی‌ها و دغدغه‌هات برام حرف بزنی؟
خلاصه که نشون به اون نشونی پریسا الان این‌جاست
خب پریسا دلش عید و سفر می‌خواست
پریا به خاطر اجرایی که در پیش داره
فول تایم تمام برنامه‌ی عیدی برای تمرین نوشته شده
برای اون بهترین شکل یه خونه خالی‌ست
که البته دایی جان بالای سر و مامانی دو طبقه پایین تر در برج دیدبانی ساختمان
طفلی ماهارو هم همین‌جوری بزرگ کرده تا هنوز
همیشه گوشش برای شنیدن ترمز یا آژیر  ماشین‌های ما تیزه به کوچه
خلاصه که این بهترین گزینه بود
هر کسی کار خودش رو بکنه
کسی هم کسی رو به‌جایی نکشونه و هر کسی هر موقع که خواست
همون‌جایی باشه که دلش می‌خواد باشه
نه برحسب قرار و مدار
خلاصه که خدایا شکر از سال تازه و ترمیم روابط مادرانه





از دیشب که تدارک آمدن پریسا بودم همه حواسم به خودم بود
یهویی مچ خودم رو گرفتم که دارم برحسب عادت تدارکات مادرانه می‌بینم
راس لیست
تدارکات شکمی
مثل مواقعی که به پریسا نق می‌زنم، داری چاق می‌شی
ولی سر میز به‌زور به خوردش می‌دم
مادری
از بچگی غذا دهن‌شون گذاشتم و همیشه هم این حس  رو دارم
بعد ایستادم
به خودم نهیب زدم که، اوهوی از این محبت‌های زیادی که به حقیقت نیاز حقیقی این بچه‌ها در اینک نیست
کارهایی رو انجام بده که بهش نیاز دارن
متوجه شدم در حین همان محبتهای شکمی و برو بیایی که دارم
می‌خوام بچه‌های رو هنوز با الگوهای ویژه تربیت کنم
در حالی‌که این بچه‌ها انقدر بزرگ شدن که
خودشون خودشون رو تربیت می‌کنند
نگاه به دست تو ندارن
درواقع این منم که باید بپذیرم این‌ها بزرگ شدند و به الگوهای مادری گذشته تو نیاز ندارند




۱۳۹۰ فروردین ۹, سه‌شنبه

این‌ور اون‌ور



امروز آسمان ابری‌ست
البته پیداست که قصد نداره بباره و قراره باز بشه
در نتیجه اندکی هم سرد شده و ترجیح می‌دماز خونه بیرون نرم
abba می‌خونه
آلبومی که اخیرا در تهران زیاد گوش می‌دادم
یاد اون‌جا و شرایط اخیر که می‌افتم خدا رو شکر می‌کنم که این‌جام
ولی نه این‌جام و نه اون‌جا
اون‌جا هراسونم و این‌جا گریزون
هیچ‌کجا آرامش ندارم
این‌جا ندارم ، چون دوپاره شده‌ام
آدم دوپاره هم حواله‌اش به امام‌ غریبه
خلاصه که خیال همه راحت
حال نوشهر مثل خود همیشگی‌ش خوبه و من هم‌چنان گم‌گشته
این کیفیت ازآن راه نیست، احوال درونی تک به تک ماست
نه بیرون از ما








2: 40 دقیقه






سی ، پنج شیش ساله بودم که این‌جا رو ساختم
اون‌موقع فکر می‌کردم باید جایی باشه که همه افراد خونواده درش جا بشه
حتا به‌فکر اتاق مجزا برای دخترها و شوهرهاشون بودم
فکر می‌کردم، مگه می‌شه آدم تنها بیاد بهشت
خب اون‌وقت هنوز در عصر جاهلیت بودم و مفهوم خانواده معنا داشت
با حساب سر انگشتی هم باز باید الان دخترها بچه هم داشتند
خب من در حیطه‌ی جهالت خودم فکر می‌کردم
نمی‌دونستم بچه‌های الان به‌قدری همه عاقل هستند که کسی تن به بردگی و ازدواج به این سادگی‌ها نده
در نتیجه امروز دیدم که چه‌قدر حرصم دراومده
 


هیچ کدوم از محاسبات من برای آینده درست نبود
حتا برای خودم که اون‌موقع هنوز درگیر فکر همسری و آقای شوهر بودم
چند سال دیگه می‌رسیم به پنجاه و هنوز هیچی
می‌ترسم باورهای الان هم غلط از آب در بیاد و هی هم‌چنان حرصم در بیاد
خلاصه که این‌طور بریم، اصلا نمی‌رسیم
به هیچی














 


3: 45 دقیقه


این چند روز خیلی به مفهوم تنهاییم فکر کردم
می‌دونم تنهام و هر روز داره جدی‌ تر می‌شه
ولی دیگه نمی‌دونم این تنهایی با چه متریالی پر می‌شه؟
افسوس که این عمر حتا به قدر شناخت خود به ما زمان نمی‌ده
چون نه گمانم حتا در صد سالگی هم دست بده
خودم رو شناخته باشم
لابد اون‌وقت هم عقل رو به زوال است و دوباره بچه می‌شم
خلاصه که هیچی
خوش بحال اونا که می‌تونه بدون فکر به دیروز یا فردا
از ته دل بخندن و در اینک زندگی را بازی کنند
حتا سکوت درونی‌م هم کم‌رنگ شده و ذهن بهم هجوم آورده
این یعنی خیلی بد
بده بد



۱۳۹۰ فروردین ۸, دوشنبه

صدای پای باد




چه سکوتی!!
الهی شکر
هیچ‌کی نیست الا منو و جنگل و خدا
البته اگه خدا قبول کنه،
دریا
از اون دور در خط افق پیداست
  از این‌جا هم می‌شه صداش رو  از روی کوه شنید و
امواج‌ش رو تجسم کرد
می‌شه چشم بست و همراه باد
بر سینه‌ی نرم خزر پرواز کرد
حتا از همین‌جا هم می‌شه اقتدارش رو فهمید
و می‌شه به اقتدار جنگل، اطمینان کرد
خلاصه منم و سکوت و صدای پای باد
و بلبل جنگلی که با جفتش داره
 و  قرقاول زرینی که خوش‌خوشان در تل خاکستر سرد، غلت می‌زنه
البته صدای موسیقی هم هست
هم نوایی پیانو، ویلون و ویلون‌سل
خلاصه که باید در این لحظه به‌خاطر همه موهباتی که به‌من ارزانی داشتی
عمیقا و از ته دل سپاس‌گزاری کنم


با این همه
در سینه‌ام بغضی هست
بغضی نرم

بودا




بودا از نقطه‌ای که به مسئله‌ی پیری و مرگ مواجه شد
دگرگون شد و به دنبال دلایل راه افتاد
به رنج رسید و ، به درد و اندوه و همه آن‌چه در کاخ پدری قابل رویت نبود
راه افتاد. به سمت شناخت، به سوی خود، خویشتن خویش محبوب خود
فردیتی از یاد رفته و ناشناخت مانده
و به جستجوی چرایی رنج
انسان رفت
در نهایت به وابستگی رسید 
درست همین نقطه‌ای که من هستم
من ، اینک، و در این‌جا چرایی را دیدم
با خودم صادقانه مواجه شدم
رنج، وابستگی به دخترهام
تعلق خاطری بی‌دلیل که شاید هزار بار در خشم خواستم از همه‌اش ببرم و دوباره برگشتم
به پذیرش رسیدم
من یک مادرم، این رنج بزرگی‌ست که مداوم من را از پی خودم به هر سو می‌کشاند
دو بخش متزاد در من قیامت بپا کردند
هویت انسانی آزاد، مقتدر و وارسته و به خویش برگشته
و سمت و سوی مادری که سخت دست و پایم را بسته
چه اندوه بزرگی‌ست ساکن بهشت بودن و رنج کشیدن
دیشب تا بوق سگ این شهرک رو ترکوندن
از خنده، موسیقی، رقص و پایکوبی و من که چه‌قدر دخترها را در این‌جا کم داشتم
صدای خنده و جیغ‌های از سر لوسی
انسان در این نقطه متوقف می‌شود به سوی رنج و وابستگی، بسیار

که البته همه از سر خودخواهی‌ست
بچه‌ی ......... من

۱۳۹۰ فروردین ۷, یکشنبه

چلک ، نود 90




ای که قربون خطوط پر سرعت تهران
یه‌وقتایی ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم می‌دن
که یا به تو حال بدن و یا حالی از تو بربایند
مود تلخی که دیروز همراهم از تهران خارج شد تا هنوز همراهم هست
و در نتیجه،کواکب و انجم هم به هم پیچیدن و حالم هم‌چنان گرفته است
از جاده نگو که هشت ساعت تو راه بودم
جاده‌ای بارانی
از اول صبح هوای ابری و بارانی دلیلی بود برای ندانم کاری
نمی‌دونستم می‌خوام برم یا نه
حتما می‌خواستم بیام، اما نه بدون دخترها
دلیل‌ش هم
 واضح، از هر ویلایی صدای بزن و بکوب جاری و من همه‌اش به یاد عیدهای پیشین که
دخترها و میهمان‌هاشون این‌جا رو که روی سر گذاشته بودند هیچ
کل شهرک رو به جنبش وا می‌داشتند
بخصوص پریا که در تک تک خونه‌ها رو می‌زد و می‌گفت
خیلی بی‌حالین، همگی شب، بلوار شهرک
خلاصه که تا چهار صبح، مست و هوشیار اون وسط بودن
و مام که همیشه حضرت مامان بودیم در سنگر آشپزخانه همراه دیگر بانوان گرام
اجاق فوت می‌کردیم




دیروز یکی ازم پرسید: واقعا با این هوا می‌خوای بری؟
تو دلم یه دو دوتا چهارتا کردم گفتم، آره
گفت: بابا خیلی اراده داری
کاش من هم جای تو بودم، می‌شد یک‌باره از همه‌چیز کند و رفت
همین حرف‌ش برام شد نشونه که حتما برم
خب من آدم خیلی باحالی‌ام یا نه؟
خلاصه که از دیشب که رسیدیم و با شیشه‌ی بشکسته به دست سارق مواجه شدیم و
خط تلفن قطع که نه چهل تیکه شده
تا همین یک‌ساعت پیش هی سر خط و ته خط و گشتن تا قطعی پیدا شده
تازه اینم که چیزی نیست

دیشب  نرسیده لپ‌تاپ از بالای میز افتاد وسط اتاق
رسما مرد؛

سیستم روشن می‌شد ، اما مانیتور بهوت افسرده و دریغ از کور سو نوری
باز به‌خودم گفتم
خره، اینم یه نشونه‌ی دیگه
تو باید با خودت در سکوت خلوت کنی
شب که جاتون خالی از خستگی بیهوش شدم
گور بابای شیشه‌ی شکسته
هشت ساعت جاده شوخی نیست
از هفت صبح با صدای پرنده‌های جنگلی بیدار شدم
بعد از دوش و چای احمد عطری بود که لپ‌تاپ رو باز کردم و نفهمیدم چی شد
ویندوز اومد بالا و مانیتور فعال شد
گفتم اینم یه‌نشونه‌ی دیگه
سیستم داری خط نداری
مام از صبح رفتیم باغبونی تا همین حالا با دستای تاول زده برگشتم خونه
یعنی بر که نه
کارت اینترنتی که آقای خجسته ، پیوست خط فعال شده کرد
بالاخره ما رو کشوند بالا
یک لیوان نسکافه گلد و کنار بخاری و در عصرانه‌ی جنگل
منم و توهستی با من



ت




سر بالا بردم
چشمم افتاد به کوه  دیو سفید
که یله داده جلوم و چه حقیرانه نگاهم می‌کنه
تصویر رفت عقب و من کوچک شدم
ریزه ریز
و جهان را تاریکی فراگرفت


 





ساعت 11: 24
یه یک‌ساعتی مهمان داشتم
دو تا دختر بیست ساله‌ی عروسک
از بچه همسایه‌ها، مام براشون رفتیم بالای منبر و گل گفتیم و گل شنفتیم
کلی وبلاگ ساختیم
بد نبود
از اول این سفر قرار شد، هیچ طرح و نقشه‌ای نریزم
و اجازه بدم، نشونه‌ها منو با خودش ببره

بد نبود برای میهمانی سرشبانه

خیلی خسته‌ام
همه جونم از باغبونی زیادی درد می‌کنه
فکر کنم بهتره برم بخوابم