۱۳۹۰ اردیبهشت ۲, جمعه

جمعه با باقالی پخته، سرکه و گلپر





ظهر جمعه است و عطر قورمه سبزی و ریحان و اسفند
بعد از ظهر، طعم بستنی می‌داد و کیک یزدی
و گاه هم خیار و سکنجبین
هم هنداونه و هم طالبی
اگر زمستون بود، 
باقالی پخته و سرکه و گلپر
حیاط پدری بود و آفتاب
که از بین شاخه‌ها به زمین سرک می‌کشید
من هنوز محکوم به هیچ جرمی نبودم و آزادانه
از درخت‌ها بالا می‌رفتم
پا برهنه می‌دویدم و هیچ‌کجای قانون خدا لک نمی‌افتاد
می‌خندیدم چون هیچ وقت تنها نبودم
من بودم و خیالات گردآوری شده در اطرافم
اگر میهمانی هم بود که چه خوش به احوالمان می‌بود
جمعه و استیو‌آستین، مرد شش میلیون دلاری
غروبش به مدرسه نزدیک می‌شد و حرف، حساب
اما حالا جمعه است و منه وحشتزده
پر از قوانین خط خورده و خالی از امید به فردا
پر از هیچ
وهیچ و هیچ





سیاه و تند و خاکستری



این‌که اونی که به محض چشم باز کردن هولم می‌ده به وسط جهنم
بزخ خیالات پر ترس ذهنه
ولی چرا؟ ذهنی که مال منه، چرا کمر به قتلم بسته؟
چرا به جای اون‌همه تصاویر زیبا
کوچیکه‌اش کوه پشت سری که از پنجره‌اتاقم در چلک پیداست
یا لحظات خوبی که پیش رو داریم
یا چمی‌دونم هزار خیال صورتی، آبی و بنفش می‌ره و رنگ خاکستری رو برمی‌داره!
برای همین از خودی بودن ذهن کمی در تردیدم
خلاصه که با روشن شدن زیر کتری و در فاصله‌ی دست و رویی صفا دادن
در انتظار دم کشیدن، احمد عطری یک‌راست رفتم به ایوان
شلنگ و کشیدم و حسابی سر و صورت و جان یاس‌هاو امین الدوله ها ............. را صفا دادم
خلاصه که تا گلدان‌های داخل و راه پله تمام بشه
کانون ادرکم رفته بود یه ذره بالاتر و تونستم از شر این
ذلیل مرده‌ی ابلیس خلاص بشم
که کاری نداره جز ورق زدن رنگ‌های سیاه و تند و خاکستری
به‌جاش رنگ سبز به زندگی کشیدم
تا لحظه‌ی اکنون
گاهی یادم می‌ره زندگی همین مبارزات و دست ماست
یادم که نه
به‌قدری خسته که باورش ازم می‌ره











بین دو زمانی،





سلام به دوست به رهگذر به راه به جاده

به رسیدن، نرسیدن، دیدن و ندیدن
سلام به هر چه که نامش زندگی‌ست و سلام به جمعه که نمی‌دونم آدینه است یا نه
عید است ، یا نه
هر چه که هست برایم همیشه مرز عبور از پشت سر یا اتصال به گذشته بوده
شاید پیوندگاه زمان که در مرز دوزمانی گشوده می‌شه 
و تو رو شگفت‌زده می‌کنه
در کودکی از سفره‌ی بی‌بی‌جهان و منقل اسفندش گرفته
که برای نوه‌ها و عروس دومادها و بچه‌ها دود می‌شد
تا جمعه‌ی پیش از شنبه‌هایی که هرگز نرسیدند
همان شنبه‌هایی که هزاربار در جمعه‌اش قسم یاد کردم، 
به خدا امشب می‌رم حموم و موهام و می‌بافم و از شنبه 
دیگه جدی درس می‌خونم
حالا این‌که چرا نیاز به تعمید داشتم و باید حتما حمام می‌رفتم و موهایی که همیشه بافته بود را می‌بافتم
اینو نفهمیدم
اون جمعه‌ها از جنس همین جمعه‌های الان بود
که یه جوری یه چرخی به اوضاع و احوال خرج تخیل شده می‌زدم
و از پسه گره‌های ابروی خانم‌والده یا چشمک‌های ، برو جیم شو هوا پسه‌ی دایه قدسی
باز به این نقطه می‌رسیدم. به پشت می‌چرخیدم و به‌یاد می‌آوردم
چه‌قدر سه کردم!
خلاصه که  جمعه کانون ادراک زمان و هفته‌هاست
 در آخر هفته باز می‌شه و آگاهی جمع شده آزاد و ما 
درش چرخ می‌خوریم و 
شاید از همین رو است که غروب جمعه‌ها همیشه تلخ است؟
اون مرز بین دو زمانی، لیل به نهاری
هم شاید از همین رو تلخ است





پیوندگاه زمان



نه‌که خدایی نکرده فکر کنی، لاستیک چرخ زندگیم پنچر شده باشه
این جمعه در حین کشف پیوندگاه زمان؛  در حال پی بردن به این بودم که
به‌قدر نگرانی بار،
وجودم شد در این سال‌ها که همه زندگانی از یاد بردم
صبح نمی‌دونم کدامین صوت از کدامین سوی کائنات از خواب بیدارم کرد
و از جایی که از دیشب به مناسبت فرارسیدن جمعه عزا گرفته و نیم عدد
آرام‌بخش خورده بودم که بلکه تا لنگ ظهر بخوابم، نیمه هوشیار و نیمه مست پریدم
شاکی.... تادلت بخواد شاکی.... دست بردم و سیگاری برداشتم و رفتم از دود خیالات بلندم بالا
هیچ فکر سفید، نور امید، منظری از آینده وجود نداشت
اون لحظه پی بردم ، قوه‌ی تخیلم، سوی الهی‌م رو گم و یا شاید از دست دادم 
و این یعنی پذیرش مرگ برای هر لحظه
ولی
از جایی که اینم فهمیدم نباید شوخی شوخی دنبال وز وز ذهن راه بیفتم
که تا شب سر از محله‌ی بد ابلیس سر در نیارم
به زور و درگیری با لحاف و رختخواب از جا کندم

جمعه‌های بلوغ




یادش بخیر جمعه‌های بلوغ 
چه‌قدر شیرین بود
تو اون‌موقع مجوز داشتی عاشق هر کسی باشی
چون این عشق در سر و دل تو پرسه می‌زد، کسی نمی‌فهمید، شرم‌گین‌مان نمی‌کرد، به حساب و کتاب و مجوز راه نمی‌داد
خلاصه که هنوز درگیر چارچوبهی تابو وار قواعد و اخلاق، گاه سیاست نبودیم
در دل به سادگی، عبور یک رهگذر عاشق می‌شدیم
نه؟
در نتیجه غروب جمعه همیشه بوی old song  و رادیو تهران و عاشقانه‌هاش می‌داد
البته حساب و کتاب درس‌های مانده توان عبور از سد عشق را نداشت و در نتیجه
همیشه عاشق بودم
گاه عاشق پسر هم‌مسیر راه مدرسه
یا عاشق پسر همسایه، یا چمی‌دونم .... خلاصه که یکی همیشه ساکن تخیلات بود
تنها نباشیم
با خروار خروار امید
سال‌هاست که حتا یاد، غروب جمعه جانم را به تنگ می‌رساند
و به‌قول دکترشهبازی، باید تلخی غروب جمعه رو با فنجانی قهوه‌ی تلخ قورت داد



۱۳۹۰ فروردین ۳۱, چهارشنبه

ظهور

image003.jpg
واقعا که!
با این حساب این امام غایب همیشه غایب می‌مونه
این امام محترم چه توقعاتی  از این اولاد ذکور آدم که ندارند
خب امام گرام، یک کلام بفرما نمی‌آم
چرا شرط ناممکن می‌ذاری
مام بریم دنبال زندگی‌مون که از قرار
به ما این آخر زمانی قد نمی‌ده


۱۳۹۰ فروردین ۳۰, سه‌شنبه

پشت هیچستان


 

عشق و مذهب 
دو شوخی تلخی زندگی بود
توهمی که 
قدم به قدم مرا تا این‌جا رساند
همان نقطه که تو 
خودت را پشت هیچ‌ستانی می‌بینی 
هیچ‌ستانی که برخلاف باور سهراب
هیچ نیست و فقط هیچ هست
و هیچ جایی هم نیست
 و در آن هیچ وازه‌ای جاری نیست

ختم العشق



هر چی رفتیم و هیچ نرسیدیم
ته تهش به خودم گفتم
 خره تو برگشتی برای این‌که عشق رو تجربه کنی، که کردی
دلت رو بذار پای دل اونا که همین‌طوری اومدن و همین‌طوری، رفتن
بعد که دیگه دل به کسی ندادیم
دل‌داده‌ی بچه‌ها شدم
باز با خودم گفتم: 
خره اصلا عشق یعنی همین حسی که تو داری
بی دلیل براشون بی‌دریغ همه چیز را می‌خواهی
هم‌چین که یه نامه پیدا کرد که مخاطبش خدا بود و نیازش، مرگ من
دلم لرزید و عشقم از چشم ودلم کنده شد
وقتی دوباره کم آوردم و طاقت دوری‌ش رو نداشتم
خودم رفتم به ... خوردم برگردوندمش و 
باز گفتم: خره عشق یعنی همینا که هر چه باهات می‌کنند تو باز می‌خواهی
عشق حقیقی یعنی عشق مادری به فرزند
دقایق نود بازی بود که 
ما پنالتی لازم شدیم و وایستادیم دم دروازه که از کل جلو گیری کنیم
کار کشید به خیلی خیلی بدتر از اونی که سال پیش تجربه شد
عید زهر و مار و دندان کرمی عشق را کندم
و خودم عذر عشقم را خواستم
همین وسطا یه پرده برداری شد از، یادواره‌ی ختم‌العشق
تازه به این پی بردم که،
همون بهتر که کل زمان اون عشق،  شش ماه نکشید و همه چیز تمام شد
وگرنه که طرف نه تنها آنی نداشته و من احمق هنوز برای خودم آنی ساخته بودم
بلکه چه بسی حتا از تجربه‌ی آرسن لوپن معروف= پدر بچه‌ها
بدتر هم در می‌اومد
سی همینه که عشق نمی‌تونه طولانی بشه
آخرش یه‌جا تقش در می‌آد. حتا اگر از تجربه و اتمامش چندین سال هم گذشته باشه
خلاصه که با لباس تمام رسمی و تمام قد از همین‌جا از ...  سپاس‌گزارم که نگذاشت در باور عشق توهمی بمونم
و از پریا که نشونم داد
عشق تا وقتی عشقه که موجودیت تو به خطر نیفتاده باشه
وگرنه مثل من عشقت رو از خونه هم می‌اندازی بیرون
حتا اگر پاره‌ی جگرت باشه
و بعد از یک هفته می‌بینم که هیچ پشیمان هم نیستم
چون حداقل از صبح که چشم باز می‌کنم در نبرد، 
تو بدی و .......... اینا قرار ندارم
اینم از عاقبت خواب خوش عشق 

کاش این‌ها رو از جوانی فهمیده بودم و انرزی‌هام و خرج غیر بیرون از خود نمی‌کردم
چه بسا الان یه .... شده بودم


همه‌ی عمر دیر رسیدیم.
 



۱۳۹۰ فروردین ۲۹, دوشنبه

شکلات سویسی



یه چیزی هست به نام امنیت که ته آدرس‌ش در این دنیای هرکی به هرکی و باقلی به چند من 
می‌شه، ایمان
یکی از ابزار رسیدن به به این ایمان و امنیت و آرامش در لحظه‌ی اکنون
لحظه‌ی اکنونی که ما مداوم دل نگران امنیت فردا یا دلهره و هراس از تاثیر گذشته‌ایم
این ابزار از وسایل تجسم است و تخیل 
سیری به‌نام رویا
و وقتی تو در رویا وقایعی رو می‌بینی که در زمان آینده رخ می‌ده
و در آینده به همون نقطه و نتیجه که برسی وسواس پیدا می‌کنی برای
ثبت رویاها
با نوشتن تدریجا به زبان رویاها آشنا می‌شی 
این نه به این معنی که تو بتونی در رویا یا در زمان آینده در اینک خلاقیتی داشته باشی
یا تغییری بدی
اما وقتی به موارد دیده شده می‌رسی
مثل از دیشب من
به‌جای دلهره و دغدغه‌ی خونه خراب کن 
که ، حالا دیدی چه خاکی به سرم شد؟
تخت برای خودم گرفتم خوابیدم. خوابی به شیرینی یک شکلات سویسی
حتا عمیق تر از دیروز یا حتا دو سه ماهه‌ی اخیر
چون می‌دونستم، این تصاویر را قبلا دیدم و از نتیجه‌اش با خبرم
و این خبر برای کسانی‌ دلهره زا ست که از فردا خبر ندارن
منم نداشتم البته
فقط می‌دونستم همه چیز همون‌طوری‌ست که باید باشه و هراسی نیست
وقتی صبح به محل موعود رسیدم و فقط خودم بودم و اثری از سایر شرکا ندیدم با خیال راحت
یه گوشه لمیدم و منتظر نشستم تا باقی ماجرا
خب انگار که قبلا همه این صحنه‌ها را دیده بودم و باید درباره‌ی کارهای بعدی فکر می‌کردم تا باور خبری که از دیشب پخش شده بود
تمام مسیر بازگشت هم خوش خوشه و قدم زنون رفتم و حس می‌کردم
چه‌  سبک 
 همه چیز همانی شد که می‌دونستم



هنر رویابینی در بهشت


 
وقتی به باور دیده‌های تو وقت خلقت می‌رسم
همون زمانی‌ست که تو پرده کنار می‌زنی
و من نگاهت می‌کنم
در نتیجه، خیابون‌ها حسابی امن و نورانی بود 
در این سال‌ها یاد گرفتم
چه‌طور در مسیر تو حرکت کنم که نخ اتصال‌مون پاره نشه
خلاصه که آقا از این هنر رویابینی غافل نشید که
آدرسی‌ست به بهشت امن زمین
آرامش در لحظه‌ی اکنون



۱۳۹۰ فروردین ۲۸, یکشنبه

زندگی بد ترکیب





اوه اینم یادم رفت
نقاشی هم دوست دارم
چون رنگ هم بهم جواب می‌ده
ذوق بازی قلم رو می‌شناسم و پا به‌پاش می‌رم
دو روزه رنگ تراپی می‌کنم
بد نیست
دوباره حس می‌کنم که هستم و می‌تونم  انرژی‌هام رو
خرج خودم کنم
به‌جای این‌که یه گوشه بشینم و از غصه دق کنم
که عجب ماجرای ضایعی بودی، زندگی
خیلی زود از ریخت افتادی
نه امید به فردایی و
نه امروز، باحالی



من نیازم



از صبح به باغبونی و آبیاری بودم
یه لحظه به خودم اومدم ، دیدم .

من این‌ها رو دوست دارم چون
به مراقبتم جواب می‌دن
سبزو پر گل هستن و سربه سرم که نمی‌ذارن هیچ
بهم تند و تلخی هم نمی‌گن
بهم خیره نمی‌شن

توچشمم زل نمی‌زنند که
با فریاد بهم بفهمونن
تو بدی، نه یه ذره، یه عالمه بدی
من نیازهای گل‌ها رو می‌دونم و بهشون می‌رسم
و اون‌ها هم به ذات‌شون رشد می‌کنند و برقرارند
چرا ما نمی‌تونیم چنین روابطی با اعضای خونواده و عزیزان داشته باشیم؟
چون همه یه عالم منی‌م

منه من
منه تو
منه اون
منه این
و بگیر برو تا آخر
وحدت وجود هم تعطیل و دیگه در تفکرات راه نمی‌ده که
اصلا جا نمی‌شه

یه عالم ، من




منه عالی‌قدر، مکرم و بزرگی که به‌خاطرش حاضریم چشم هم رو در بیاریم که
ما منیم
خب من تو به منه من در
به چیت، ده بر یک؟
به خودخواهی؟ به این‌که ترسیده و مغروری؟
به این‌که فکر می‌کنیم تافته‌ی جدابافته از همیم؟
به این‌که تا ابد از فلک طلب‌کاریم تا کاستی‌های عالی‌جناب من رو به گردن غیر بندازیم
و من همیشه من بمونه که بزرگوار است و ..........
ما هیچی نیستیم
الان این‌جا روی زمین نشستم و بی‌فکری فقط می‌نویسم
حتا نمی‌دونم که چی می‌خوام بگم؟
یا نمی‌دونم اصلا من کی‌ام؟
مامان دخترا؟ یه زن تنها؟ یه‌آدم عاقل؟ دیونه؟ خیالاتی که توهم زده بود این دنیا جای امنیه؟

بی فردا


خب اولش یه جای تنگ و نرم و گرم و شناور بودم
از این‌ور به اون‌ور به راحتی سر می‌خوردم
تفکر نبود، مغز تکامل نداشت و من چه‌قدر خوش بودم
یقین انقدری بودم که از ترکش یک جیغ بنفش کشیدم؟
بعد شدیم، دختر مامان و بابا و بی‌بی‌جهان
هنوز دنیا جای خوبی بود و درش حس امنیت ، خروار خروار فردا و هزاران امید و آرزو
به تصاویری که مشابه‌ش رو توی خونه می‌دیدم
همه دنبال این‌که چی به تو حس، بهتری می‌ده؟ چه‌طور بزرگ بشی و تو راست راست ول بزنی و تخیل بازی کنی
بعد هم گفتیم عاشق بشیم و الا داستان
چون هنوز فکر می‌کردیم، دیگران هم مثل افراد خانواده تو رو دوست دارند و مهربونند
اولین مواجهه با دشمن
در دوستی، رفاقت، مهرورزی ، عشق‌بازی
خلاصه که ما هی اومدیم و سه شد و رفتیم سر دفتر و یکی دیگه از باورها رو خط کشیدیم
حالا به خودم اومدم و یه دفتر خط خورده دارم، با یه عالم خستگی و انتظار برای پایان راه

دریغ از حتا یک میخ که برآن بیاویزیم