۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۰, شنبه

به زبان اشاره






اما همشهری
نمی‌دونی چه حالی داره وقتی از کوچه رد می‌شی و صدای سوت زدنت می‌آد
مثل ترانه‌ی بوی‌جوی‌مولیان در من تاثیر داره
این‌که یکی هست به‌قدر من عاشق درخت گردو و خاک و آسمون فیروزه‌ای‌ست
وقتی می‌گم، ششناو
توضیحی نمی‌خواد
و وقتی از عطر نان داغ زیر گذر می‌نویسم
پا به‌پای من دلش مالش می‌ره
به هرحال که همشهر
جمعه‌های من به‌خاطر حضور تو رنگ دگری‌ست
نه از اون رنگ‌های کودکی که دلت نخواد بهش لک بیفته
از اون رنگ‌های رنگین کمونی که به کمک هم می‌سازیم و می‌کشیم
و گاهی هم به زبان اشاره درد دلی با هم داریم
این هفته اگر تهران بودم
قالیچه پهن می‌کنم روی تخت چوبی، کنار حوض
هندوانه هم می‌اندازم توی آب تا قل بخوره و ماهی‌ها دورش جمع بشن
حیاط رو آب و جارو و غذای گرمی پر از مهر برای جمعه خواهم پخت
غذایی که عطرش محله رو بردار
به شرطی تو هم تفالی به شیخ حافظ بزنی و
دل من و شاد کنی
زندگی یعنی همین‌ها که قدیما داشتیم و الان معلوم نیست کجا رفته





محله‌های زیر گذر




یه عالمه کار دارم
ولی وقتی پیام شیرینت رو دیدم نشد هیچی نگم و برم راست کارم
ما در واقع در محله‌ای کوچک و امن دور همیم
به‌قول استاد:
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
این یعنی زندگی، همراه عطر امین‌الدوله و نسترن
ما از بچگی هم در بهشت بودیم و زندگی را به معنای نابش تجربه می‌کردیم
انقدر زور زدیم تند، تند بزرگ بشیم  که نفهمیدیم کی به برابری با نربون دزدا رسیدیم و
کلی از کوچه‌های بچگی رو ندیده ، گذشتیم
اگر کانون ادراک مدام در زمان چرخش نداشته باشه
و ما در این حول حالنا از بچگی انرژی نگیریم
خیلی خیلی تند تر از این بزرگ و پیر می‌شیم
خب منه خیالاتی که باور دارم باید یه پام این‌جا باشه و یک پا در بچگی
شاید هم برای همین سرعت پیری درم  خیلی کمتر از دیگر هم‌سن‌هام بوده
خب چیه؟
 بدت می‌آی اندکی آهسته تر پیر بشی؟
هی بری بچگی انرژی تازه جمع کنی و برگردی
آدم‌ها عادت کردن از پشت سر طعم‌های تلخ و شور و گس، دهن جمع کن را حفظ کنند
چون ذهن این‌طور می‌خواد
و چون این ذهن لعنتی‌م رو شناختم و دستش رو خوندم
اجازه نمی‌دم با مکرش منو مقیم محله‌ی بد ابلیس کنه
پس همیشه سلام به محله‌های زیر گذر

۱۳۹۰ اردیبهشت ۹, جمعه

دل‌ه یا شلوار، جین؟



آخرش نفهمیدیم این دله یا شلوار، جین؟
تا حالا فکر کردی چی می‌شه که این دل تنگ و گشاد می‌شه؟
داری برای خودتراهت رو می‌ری، می‌بینی بی‌ربط دلت برای یکی تنگ می‌شه
حالا این چی می‌شه که یه‌وقتی که خیلی تو کار انرزی بودیم
می‌گفتیم، طرف به یاد ما افتاد، دلمون بی‌ربط تنگ شد
در عصر بی‌گمانی و ایمانی و بلاتکلیفی بگیم چه‌طوری یهو دلمون تنگ می‌شه؟
از صبح اومدم  اتاق پریسا دارم عکس‌های قدیمی رو می‌ریزم توی کامپوتر
عکس‌های پریا، پریسا، خانواده، زمان‌های رفته
یهو دلم پیچ خورد و مالش رفت و تنگ شد
برای بچه‌ها
خب حتما سی همینه که می‌گن دوری و دوستی. 
نه؟
وقتی که این‌جا هستن، دائم دنبال ایز گرفتنیم
وقتی نیستند، این فقط منم که دلتنگ می‌شم
خلاصه که دنیای بی‌ربطی شده، 
یه نگاه مهربون تو خاطرم نیست
که دل آدم رو به خودش گرم کنه
فکر کنم دل و جین تو یه مایه باشند

۱۳۹۰ اردیبهشت ۸, پنجشنبه

صدای کلاغ‌ها گم شد




بچگی‌ها
همون وقتا که هشت ده ساله بودم
محل ما بود و یه علی‌آقا بستنی فروش  خیلی هم شبیه  منوچهر سخایی بود
البته،  مسن‌تر
عصر که می‌شد میز و صندلی  می‌چید بیرون مغازه و
پیاده رو رو آب می‌زد 
پاتوق تابستونی، بچه‌های محل بود
از جمله من
بستنی سنتی پر از خامه در کاسه‌های ملامین کوچک سبز و آبی
خاطره‌ی پفک نمکی برای من وصله به 
منوچهر سخایی و علی‌آقا بستنی فروش

الان می‌گم

شبی که برای اولین بار  داشتم طعم پفک نمکی رو  مزمزه می‌کردم، از برابر  بستنی‌فروشی رد می‌شدم که
 آهنگ معروف کلاغ‌ها برای اولین بار از رادیوی مغازه‌ پخش شد
 در خاطرات من
 صدای منوچهر  موسیقی پس زمینه‌ی،  طعم پفک نمکی شد و چسبید به علی آقا بستنی فروش
و حالا که منوچهر رفت، یاد علی آقا و پفک نمکی هم با خودش برد
نمی‌دونم وقتی ترانه‌ی دوستش دارم رو می‌شنوم
کیف کنم یا اشک به چشمم بنشینه
برگ‌های خاطرات کودکی‌ داره یکی یکی می‌ریزه
خدایا ویترین منو دریاب
به ثانیه و دقیقه‌ای در هشتم اردیبهشت 1390 خاطره‌ی پفک نمکی و علی آقا در صدای کلاغ‌ها گم شد
منوچهر سخایی هم رفت
یادش نور باران



قدیما با رادیو دریا


این جمعه   این آلبوم را به لطف بیدل و عاشقانه به همه‌ی بچه‌های عصر خودم تقدیم می‌کنم
دروغ چرا؟
اگه بدونی چه حرصی می‌خوردم که ما چرا رادیو دریا نداریم
نمی‌دونی چون خیلی از شما به عهد ما نمی‌رسید و رادیوهای تک موج و
تی‌وی دو کانال و چند ساعته
کی مد بود هر موقع عشقت کشید بری پای تی‌وی؟
اما خیلی چیزهای دیگر داشتیم
سفره‌ای رنگین به مهر
خانه‌ای امن
که هر موقع‌اش بیدار می‌شدی
یکی بود بهش پناه ببری
اما حالا به قدر هزاران کانال تی‌وی داریم و بی‌کسیم
در مصاحبه‌ای اواخر لینک انقدر خندیدم که دلت رو بزنه
مصاحبه با داماد نابغه « شیر علی رضوی »
فکر کن می‌گه ازکجا فهمیدی باید زن بگیری؟
- بابام گفته


قشنگ یعنی، محله‌ی کودکی



این عروسک بلوری‌ها هست که
در بچگی‌های ما بلوری‌تر و به معنای واقعی، قشنگ بود. ها....
یه ویترین گنده از اون‌ها دارم. 
نه که از بچگی تا حالا هم‌چنان خیال پردازم و با تصورات کار می‌کنم
ویترین رو به سمت نورخورشید گذاشتم
با بازی نور در ساعات مختلف روی عروسک‌ها،  خاطرات من از نو زاده و تازه می‌شن
با عطرشون مست  و از ثانیه‌های بیهوده و حوصله سربر اکنون با انتخاب خودم عبور می‌کنم
گاه هم با شما این‌جا تسهیم می‌کنم
خب،  بازی دیگه
من و گلی‌هم که هم‌چنان عاشق بازی و خیالات رنگین کمونی
 نمی‌شه هم منطقی و رو به جلو باشی و هم بتونی پشت هم  
 خیالات هفت رنگ نقش بزنی
یعنی دروغ چرا؟ با هم راه نمی‌ده
هر یک از یه وره مغز فرمان می‌گیره
و خلاصه که کودکی من هنوز معطر و شفاف در ویترین حضور داره و ترجیح می‌دم
جای هیچ‌یک از عروسک‌ها عوض نشه

یه چندباری جابه‌جا کردم،
نظم فکری و امنیتی‌م بهم خورد و بد مدل شد
دیگه هیچ‌یک اونی که من می‌شناختم و چند وقت یک‌بار برق‌شون می‌انداختم
 نبودن و کلی ویترین‌م بهم خورد
 بر اساس خاطرات من
پشت سری‌ها، هم‌کلاسی، هم‌محلی‌ها.........هنوز همون‌قدری و مثل من بچه موندن 
مثل سن بی‌بی‌جهان که از منه نوه‌اش جا موند و   دارم از بی‌بی‌ بزرگتر می‌شم
فقط خوبی‌ش به اینه، وقتی یاد بی‌بی‌ هستم، خودمم یه نخودم
نه مثل حالا نردبون دزدا
  وقتای بچگی
خیابون‌ها کلی با عظمت تر از حالا و هفت حوض نارمک ابهتی داشت
یا من خیلی گنده شدم یا خیابونا آب رفتن
به هرحال ترجیح می‌دم کمتر در محله‌های کودکی پرسه بزنم که تفاوت‌ها را نبینم
بذار هنوز،  جهان‌امروز
سه‌تا حیاط داشته باشه
نقاشی‌ یکی‌ از  شاگردای کلاس موسیو صفا  ببر باشه ولی امن باشه
خوشگل مزه به‌یادم بمونه  
 خاطره‌ی آشپزی‌ گروهی، واسه خودش صدر همه  بشینه و هنوز در حال هر هر و خنده‌  باشه
یادش به‌خیر چه حالی داشت ،
محله‌ی کودکی
 دیگه مراقبم کسی به عروسک‌هام دست نزنه که هنوز 
قشنگ را برای پشت سر معنا می‌کنند 
کارنامه‌ی هزارساله‌ی من 
چه کاری‌ه!  بی‌خودی گذشته رو جابه‌جا کنیم و همه چی از ریخت بیفته؟
بذاریم خاطرات قشنگ، قشنگ بمانند

۱۳۹۰ اردیبهشت ۷, چهارشنبه

در آغاز کلمه بود و کلمه خدا بود





بچه که بودیم، بی‌بی یه قصه می‌گفت که حتما همگی بلدید
قصه‌ی دوستی مرد هیزم شکن و شیر دانا
روزی هیزم شکن به شیر می‌گه: دوست من دهنت بو می‌ده
شیر با اجز و لابه مرد رو وادار می‌کنه با تبری که همراه داشت ضربه به سر شیر بزنه
شیر خون آلوده و زخمی از اون‌جا می‌ره
وقتی سال بعد دوباره برگشت، هیزم شکن مضطرب پرسید:
نگرانت بودم. حالت خوبه؟
شیر خم شد و جای زخم تبر را به او نشان داد. گفت:
دوست من می‌بینی که جای زخم خوب شده. ولی جای زخمی که با حرف به دلم گذاشتی، تا قیامت خوب نمی‌شه
سی همین  بود که در عهد عتیق آمد
در آغاز کلمه بود و کلمه خدا بود
ما همین‌طور دیمی و بی‌فکر دهان باز می‌کنیم و می‌ریم
حتا تصور این‌که چه زخمی با حرف‌های ساده به دل دیگران می‌زنیم را هم بلد نیستیم
از همان زخم‌هایی که من بر دل بسیار دارم
بعد می‌گن، تو چه‌قدر خشکی؟ چه بی‌روح و یخ! چرا؟
چون نمی‌تونم هیچ چیز را فراموش کنم
کسی که رفت برای همیشه از دلم می‌ره
و خطی که می‌افته همیشه به‌جا می‌مونه
پس به قول سهراب
به سراغ من اگر می‌آیید نرم و آهسته بیا
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من



۱۳۹۰ اردیبهشت ۶, سه‌شنبه

رنگین کمان هم، به اندازه




خدایی عجب، عصر و هوایی
این از اون هوا خوشگلاست که دلت براش ضعف می‌ره و
از ته دل می‌خوای، یکی بیاد و عاشقت بشه
یا تو عاشقش بشی
یه عصر رنگین کمونی که با یه قهوه‌ی شیرین و یک بیسکویت کرم‌دار
می‌تونه تبدیل به ضیافتی بشه برای عشاق
اما
اگر این عصر رنگین‌کمونی هر روز تکرار بشه
ان‌قدر که حس کنی نم کشیدی 
اون‌وقت می‌شه، هوایی مزخرف تر از لندن
وضعیتی که تقریبا ما در این ایام سال یا ماه شهریور در چلک داریم
هر روز از آسمون سیل می‌باره و 
 دیگه  ذوق‌زده نمی‌شیم
کسی هم کف و هورا نمی‌کشه و زیر لب غر می‌زنیم
بازم بارون می‌آد
اینه که همیشه همه چیز 
مثل بارون
در اعتدال خوبه
حتا مهرورزی و عشقولانه‌های جورا واجور



همه، او

 

عشق یک تصادف است و بس
حادثی که به ناگاه عارض می‌شه
آهسته و خاموش با چگالشی بالا
برای عشق، نمی‌شه حساب و کتاب و برنامه ریزی کرد
به خودت می‌آی می‌بینی عاشق شدی
ولی اگه در این عشق دنبال پایان و آخر داستان باشی
عشقی، ذهنی و عاری از مهر خواهد بود
تو در عشق هر لحظه بی‌تابی و گم کرده‌ای داری
تو در اینک، خودت نیستی
همه اویی
پیدا نیست 
یاد او خوابت را می‌درد
یا اولین یاد بعد بیداری، اوست
از میل خوراک می‌افتی و آشفته‌ای
و علائم دیگر این بیماری که تنها در حیطه‌ی عدم شناخت، رشد می‌کنه
با شناخت و تکرار و ناخواسته‌ها
عشق هم از بین می‌ره
عشق آینده و ثبت و سند و مدرک نداره
عشق فقط در همین حالاست، ریشه دار تا اعماق وجود
بدون، شناخت و تکرار
بی بیمه‌ی بدنه، آتش سوزی، یا سرقت و اینا


مثل عشقه دورت می‌پیچه و ان‌قدر بالا می‌ره که تویی باقی نمی‌مونه
همه او خواهی شد
این یعنی عشق، نظامی اینا



جیغ بنفشه رو بکش



می‌دونی جیغ بنفش یعنی چی؟
همون جیغی که هنگام خروج از رحم و برخورد با هوای آزاد می‌کشیم
بی‌بی‌جهان می‌گفت:
بچه وقتی از دنیای جنینی کنده می‌شه
می‌ترسه و فکر می‌کنه، مرده
برای همین جیغ می‌زنه

بردیا  لطف کن بعد از حدود سی سال جیغ بنفشه رو بکش
نه گمانم از وقت تولد کسی صدای اون جیغ تو رو شنیده باشه
حتا ماما
تو بعد از تولد هم در هاله‌ی جنینی زیستی
بچه‌ها همه عاشق پدر و مادرشون هستند
تو که تازه سه ساله در غم فراغ او می‌سوزی
من ده‌سال در این فراغ سوختم و مویه کردم
تا وقت رفتن شهرام که ضربه چنان بالا بود که عاقبت
من را از کمر پدر جدا کرد
مال نه از جنینی گذشته و در مهره‌های فقرات پدرات جا خوش کرده بودم
و حتا امن جنینی رو هم به‌خاطر نداشتم
با رفتن شهرام مرگ را باور کردم. درهنگام ژاله حتا قطره‌ای هم اشک نریختم
نه چون دل سنگم. چون طی این سال‌ها بیش از آمدن‌ها، رفتن دیده بودم
حالا تو
به‌نظرم هنوز در بطن مادر در زمان در گذشته‌های رفته جا ماندی
این یعنی ترس تو از جماعت و احساس عدم امنیت
همان شعر معروف خانم آتشین: کجاست مادر، کجاست گهواره‌ی من
گوشت رو بگیر می‌خوام تلخت بگم
اگر در این سه سال عشق را دیده بودی؛ یا یک جهش بزرگ برای رد شدن از بطن داشته بودی
هنوز صبح تا شب در غم نبود او وصیتنامه‌هایرنگ و وارنگ نمی‌نوشتی
تو لوسی
یه لوس که لوس کرده‌اش را گم کرده
او همه چیز بوده و چنان همه چیز که نمی‌تونی با نبودش کنار بیای
چون از عشق ورزی به خودت ناتوانی و هنوز
همان عشق مادر را می‌خوای
دوای درد یک عشق، عشق دگر است
آرزو می‌کنم اگر هنوز لنگ انرژی مهرورزی هستی
خدا عشقی در مسیرت قرار بده
تا دست از این همه وصایای رنگ و وارنگ برداری
تو فقط به کسری، انرژی عشق برخوردی
نه واقعا به او
در نظرم بدل به موجود محتاجی شدی، که دامن رفته‌ای را چنان محکم گرفتی
که شاید هنوز نه رفته و نه به تمام این‌جا باشد
مادری بین دو زمانی
فکر کن
در وقت حیات مادر و بعد از ممات هم مادری
جان همون مادرت از دامنش دست بردار
بلند شو و گرد و خاک از خودت بتکان و راه بیفت
ناگزیری به زندگی، پس آنی باش که اسباب راحت جانش باشی
اگر هر کسی غیر از تو با اون‌همه جوهره و توانایی در خلقت این همه مویه می‌کرد
فقط با تاسف عبور می‌کردم
اما دلم می‌خواد یک کتک سیر در اولین دیدار میهمانت کنم
بردیا خان



۱۳۹۰ اردیبهشت ۵, دوشنبه

جز جیگر بگیری، ابلیس ذلیل مرده



آخی
یادش به‌خیر قدیما. 

هر جا که سه می‌شد؛ یکی بود به گردنش بندازیم
نه تنها می‌انداختیم. بل‌که به قاعده ماه‌ها و چه بسا سال‌ها تا داشتیم انرژی‌های
بغض و کینه رو این‌ور و اون‌ور می‌فرستادیم و دلمون به سینه کوبی
خوش بود
سینه می‌کوبیدیم، الهی سوسک بشی، از آسمون شهاب بیاد بخوره رو سقف ماشینت و ......... نفرین و
احضار اقسام بلایای آسمانی 
       با همینام کلی دل‌مون آروم می‌گرفت و خوش می‌شد
          باورش هم می‌کردیم که هر لحظه یارو باید خبرش بیاد
و گاه هم می‌اومد
البته نه به حرف گربه سیاه، که به قضا و بلا
از وقتی زندگی بدترکیب شد که دیدیم این صاعقه‌ها هم دردی از ما دوا نمی‌کنه و آب رفته به جوی باز نمی‌گرده
باید مواظب باشم کی چه‌طور و چه موقعه قراره تو کارم اشکل بیاد و زود جلوش رو بگیرم
اون‌وقت تازه به خودم رسیدم
همون منی که طبق معمول دیروز در ثانیه‌های انتظار  دیدم
آدمی که بی‌کار بشینه یه گوشه با خیالات نره با چی زمان را طی کنه؟
تازه زمانی که در انتظار کش هم می‌آد
یاد کلاس‌های درس بخیر

اتاق انتظار


دیروز قرار بود همراه پریسا برم دکتر
از جایی که حکیم‌امیر‌حسین‌خان  پیش از عید حسابی
بنده و جناب حکیم سلمانی را با نامه‌ای ترسانده بود
از صبح به حال مرگ از خواب بیدار شدم
دردسرت ندم به انواع مختلف می‌خواستم این قرار را لغو کنم
حتا دو مرتبه با حکیم موذن‌زاده هم شور کردیم که نریم
آخرش تنها کاری که کردم این بود، با کمال رو داری گوشی رو برداشتم و به پریسا گفتم
همون‌طور وقتی که با تو و پریا می‌رم تو جاده دست و پام می‌لرزه و
قلبم می‌آد توی گوشم تا می‌رسم اون‌جا
الان هم ترجیح می‌دم بی‌دلهره از بابت تو خودم تنها برم
بلافاصله حالم خوب شد و مثل شیر رفتم دکتر. می‌ترسیدم در حین  جراحی حالم بد بشه و پریسا بترسه
فکر کن!!!!!!!!!!!!!
همین‌طور که فکر می‌کردم راز بزرگ‌تری کشف شد
من
برای بچه‌ها از جانب خودم حس عدم امنیت دارم
یعنی فکر می‌کنم حضورم می‌تونه به اون‌ها آسیب بزنه
قضاوت نکن بیا پایین می‌گم
دست کم نگیر هر کدوم بگردین یکی دو مورد این‌طوری درون‌تون می‌بینید
که حتا فکرش هم مسخره است

متهم ردیف اول


در اوج دل‌سوزی برای خودم به راز عجیبی رسیده بودم
رازی برآمده از جمله‌ي قدیمی بی‌بی‌جهان که شکر پرانی کرد و فرمود:
هیچ وقت دو عاشق نمی‌تونن کنار هم باشند و یکی‌شون نمی‌ره
رسم زندگی اینه
یکی‌شون می‌ره
مام که چشم باز کرده و دیده بودیم
دل به بی‌بی داده بودیم، بی‌بی مرد . شهریور  48
بعد او پشت حضرت پدر پنهان شدم، پدر هم رفت.
تیر 58 
هنوز در غم پی پدری پرسه می‌زدم،‌ 

به برادر پشت خودم یله دادم
همه‌کس و پناهم شد، 

شهرام هم رفت.  تیر 68
تا این‌جا که داری ما ده‌سال یه‌بار پشتمون خالی شد
بعد متارکه قل دوم خواهر دو تا قبل از خودم شدم
ژاله. 

ژاله که با بیست و پنج سال فاصله‌ی سنی، هم قل هم درآمده بودیم
از بخت بلند،

ژاله هم مرد. شهریور 78
 از 78 تا 88 هم درگیر نبرد با جناب عزرائیل بودم

تو باشی دیگه جرات داری به کی دل ببندی؟
از ترس قبض روح شدم
شاید برای همین گاهی از دخترا در فرارم؟
وحشتزده و نگران که 
بودنم در کنار دخترها، باعث آسیب بهشون می‌شه
این جمله‌ی آخر کشف بزرگم در اتاق انتظار دیروز بود
رازی بزرگ و سر به مهر که باید
باطل بشه
چه بسا یه روز به‌جرم قتل،‌   اسامی بالا 

خودم را محاکمه و به مرگ هم محکوم کنم
تا دلت بخواد از این کلیدهای احمقانه داریم که باید یکی یکی پیدا و باز بشن






۱۳۹۰ اردیبهشت ۴, یکشنبه

رئیس شورای شهر





 



اگر رئیس شورای شهر بودم
قانون می‌ذاشتم

هفته‌ای یک‌روز مردم همه بیرون بیان و با همه وجود
فریاد بزنند
قول می‌دم بهداشت روانی چندین برابر می‌شد و
مردم بی‌دلیل بر سر هم فریاد نمی‌زدند
و با یک تصادف

از گل هم آویخته نمی‌شدند، هر روز
باید آخر هر هفته بریم بیابون و داد بزنیم
انقدر که احساس کنیم سبک شدیم
نه؟

جهان سایه‌ها


دخترک خیلی زودتر از درکش با مفهوم تلاق آشنا شد
بچه بود که سر از خانه‌ای درآورد که تنها بذر و محصولش
اضطراب  و سال‌ها مشق دلهره و جرایم چندین برابرمی‌کرد
با بلوغ جنس پسرها را شناخت و در این همه سال انقدر مشق همه بدند نوشته
که
الان که نیاز داره ببینه
نه.  بعضی هم خوبند
ناتوانه
واین یعنی بد
خیلی بد
دخترم، دنیا بیش از زشتی‌ها زیبایی داره
بسته به این‌که تو تلسکوبت رو در چه درجه و زاویه‌ای تنظیم کرده باشی؟
معلومه وقتی یک بعدی به دنیای سایه‌ها نگاه کنی، چیزی جز سایه برابر لنز تلسکوپ نخواهی داشت

سایه‌های، سیاه و کبود
سایه‌های بلند و چاق و کوتاه، سایه‌های پر از رد پا
لطفا کمی بچرخ
صندلی‌ت را بردار و در جهت دیگری دوربینت را بذار

          

وصلت مقدس


 

اگر انرژی‌هات رو از باور سایه‌ها برنداری
چه‌طور می‌خواهی موجود درخشانی که

هم‌تای دیگر تواست در مسیرت ببینی؟
مگر این که تو هم سایه باشی
این پنجره که تو پشتش نشستی،

فقط به سایه‌ها راه داره
نه به وصلت مقدسی برای اتحاد
و اگر تو همه ترس باشی، 

انرژی‌های ترسیده‌ی تو، او را پس خواهد زد
وقتی رفت

نشنوم جایی بگی، بختم را بستن
از اول آدم بد شانسی بودم
اصلا پیشونی نویسم از آغاز سیاه بود
یا همه اون چیزها که ساخته‌ی دست بشر بود برای رد کردن
گناه از گردن خودش

عشق چیزی شبیه به بیماری‌


در این کیهان، در این کهکشان راه شیری
خدادتا سیاره هست که درش امکان حیاط موجود نیست.
تو در این زمین متولد شدی، 

نزدیک به هفت میلیارد درش نفس می‌کشند
شب داره، روز داره، مونث و مذکر و خواب و بیداری درش هست
پر از زیبایی، پر از امید و شوق، پر از عشق
عشق  قصه‌ی ماندگار و همیشگی نیست
عشق چیزی شبیه به بیماری‌ست که عقل را ضایع می‌کنه
عشق حتا دلیل ازدواج و زندگی هم نیست
چطور باور می‌کنی، همه‌ی این‌ها بد هستند؟
اگر تو هستی
و اگر این هستی بر مدار نظم می‌چرخه
  بر اساس قوانین فیزیک، 
پارتیکل دیگر تو جایی در همین زمین داره الان نفس می‌کشه


این زمان اکنون برای اولین بار در هستی رخ داده
این آدم اکنون، برای اولین بار به زندگی تو پا گذاشته
شرایط این لحظه ، در تاریخ 4 اردیبهشت سال 90 به ساعت  12 و 30 دقیقه و ده ثانیه‌ی اینک
 نه بعد از این و نه قبل
نه در گذشته موجود بود و نه در آینده. چون تاریخ‌ش این است و در گذر است
باید  آدمی  که در ابتدای راه دست به سوی تو دراز کرده را
بدون عینک ببینی
بی عینک گذشته‌هایی که می‌شناسی
با چشم‌های باز و تازه شسته‌ی حالا
اگر همین حالا نتونی از مرزهای تاریک عبور کنی
هرگز نخواهی توانست
این همه ترس انرژی وحدت را از بین خواهد برد و طبق فرهنگ پر مدعای ما
کار به آینه بین و بخت گشا خواهد کشید

   اصولا به ازدواج معتقد نیستم
یعنی به ازدواج‌های مرسوم در ایران
عین یه معامله و بگیر و ببند،

پرس از حساب و کتاب و سیاست، بشین و بفرما و بتمرگ
اما خب،  وقتی این‌جاییم و این‌جا نفس می‌کشیم، نمی‌شه با قوانین هند یا بنگلادش زندگی کرد
ازدواج زمانی موضوعیت پیدا می‌کنه که
دو آدم عاقل و بالغ به این نتیجه می‌رسند که باهم
می‌تونن کارهای مهم‌تر و بزرگتری برای زندگی خودشون بکنند
با یک آدمی چنان چفت می‌شن که حاضرند تمام سال‌ها و ثانیه‌ها را با هم قسمت کنند
از اون آدم‌هایی که ممکنه شانس ملاقات دوباره‌اش پیدا نشه
اون‌موقع می‌گم، 

آدرس بهترین دفتر ثبت ازدواج کجاست
برای چنین تصمیمی نباید با شناسه‌های به درد نخور تجارب گذشته کسی را داوری کرد
نباید ازش بترسی و یا تردید و شک مثل خوره همه وجودت رو بخوره
در این مورد نه آدرسی بلدم و نه قلبم به چنین ازدواجی راه می‌ده
بزرگترین جایزه‌ی تصمیم درست

تنها نبودن در سن من است

تکلیف شب



دخترم اول تکلیف خودت را با خودت روشن کن
پسرک هم تکلیف خودش را با خودش
بعد ببینید می‌خواهید با هم ازدواج کنید یا نه؟
وگرنه زندگی که یکی باور نداشته باشه و دیگری اندکی مشکوک
همان بهتر که سر نگیره
نشون می‌ده شما در اون نقطه قرار ندارید که دیگری را یگانه شانس خود بدانید
شانسی که حاضری لحظات باقی عمرت را با او تسهیم کنی


زندگی یک بذره 
اگر در زمین خوب و نور کافی و غذای مناسب پرورش داده بشه
درختی سبز و پر شاخ و برگ خواهد شد
بذرت را اصلاح کن و در خاک بزن
مراقب حشرات موزی و مورچه‌ها باش
به فصلش حلزون‌ها را به‌پا
سم به‌موقع هم لازمت می‌شه
باغبان تویی .
آستین بالا بزن
اگر زمینت همین‌جاست؟
هیچ چیز تضمین شده و آماده نیست
ماییم که زندگی رامی‌سازیم
یک همره خوب کافی‌ست