۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۷, شنبه

بهداشت، حلال



خدا به دور
فقط همین مونده بود
البته دستش درد نکنه جناب موسی‌قربانی با این توصیه‌های پزشکی، اسلامی
 جهت رفع مشکلات  بانوان گرام
راستش هنوز نمی‌دونم این خبر باعث ذوق مرگ دختران حوا خواهد شد
یا دردسر پزشکان، مکش مرگ ما؟
وقتی بنا باشه هر دکتری که معاینه‌ات می کنه باتو صیغه محرمیت بخونه
خب، خدا که راضی، بنده‌ی خدا هم که راضی
گور بابای ناراضی
فقط بیچاره همسران دکتران محترم
که دیگه اصلا نوبت خودشون نمی‌شه و 
جنازه‌ی نیمه جون جناب آقای شوهر شب می‌رسه خونه
برای دریافت نمره از مطب پزشکان جوان و مکش مرگ هم ما باید از نصف شب خوابید بیرون مطب
دکترهای پیر و ..... دیگه شرمنده
خب همیشه که پا نمی‌ده آدم مریض بشه
تکلیف درمان چی؟ 
ممکنه اصلا جواب نده
خلاصه که نمردیم و یه خیری  به دامن بانوان گرام نشست
یحتمل آمار مرگ و میر در بانوان متاهل هم بالا می‌ره
آدم یا باید جواب این دنیا رو بده یا اون دنیا
این دنیا چیه؟
جیفه‌ی دو روزه‌ی دنیا!
 بانوان متاهل هم به فکر اون دنیا  باشند که این بدن
لباس موقته
خلاصه که  پیش به‌سوی بهداشت و درمان
فقط
ببخشید شرعا، 
جناب دکتر تا چند صیغه در روز مجازند؟









۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۶, جمعه

Exotic Indian Electronica Music



تاثیر عشق 
به همین سادگی‌ست
به زیبایی این موسقی‌ست
 عشق،  باور کن 
به همین سادگی‌ست

ستون پنجمی



عزیزمی...
تو که دیگه منو می‌شناسی
هنری ندارم، مگر تخیل پردازی و  شایعه سازی
در این قلم آخر بیش از همه مهارت دارم 
چون از بچگی درش فعالیت داشتم و حتا یه‌وقتی
ستون پنجمی‌ها می‌خواستن استخدامم کنن
من حوصله و وقت نداشتم
راستش از این جا شروع شد که من بدتر از بابا اتی با شایعات 
غافل‌گیر می‌شدم که، کیه......... کیه؟ آخه چرا منو تو این موقعیت قرار می‌دی؟
آمار غافل‌گیری‌ها که بسیار شد و بالا رفت
مام آستین بالا زدیم برای عملیات غافل‌گیری
چرا همیشه من؟ یه خوده هم برای شما
 دروغ چرا، اویل کار خودم بیش از سایرین غافل‌گیر می‌شدم
مثلا این‌که با یکی قرار می‌شد، شایعه‌ای بسازیم و بشینیم منتظر تا به خودمون برسه
می‌رسید. ولی چه رسیدنی. خودم شک می‌کردم که نکنه یه چی بود و من بی‌خبر از عالم و آدم؟!
چندین فقره هم دعوای این چنینی با آقای شوهر راه انداختم
 حالا دستم راه افتاده. 
  روی شایعات کد می‌ذارم،  وقتی به خودم برگشت
جا نخورم
خب مگه چیه؟ 
انقده خوبه.... انقده حال می‌ده
بیا پایین تا بهت بگم



دبیرستان مرجان








سال اول دبیرستان بودیم و دبیرستان مرجان ، خیابان کاخ
از جایی که همون روز اول کل مدرسه فهمیدن نور چشمی خانم ممقانی مدیره‌ی سخت‌گیر مدرسه هستم
هر چه می‌گفتم، حکم وحی پیدا می‌کرد و رد خور نداشت
خب من تا سوم راهنمایی با پسرها پشت یک میز درس خونده و
از در و دیوار بالا رفته بودم و را به راه اشک دخترای کلاس رو در می‌آوردیم
و هرهر می‌خندیدیم
به خودمون اومدیم دیدیم با همه گندگی، بین اینا حقیر چیه؟ سوسکیم
القصه سیم ثانیه گشتم و یه پاتوقی برای خودم جستم
دم در راه پله‌ی زیر زمین که با نرده‌های بلند از فضای بالا جدا شده بود
روزی نمی‌دونم از کی شنیده بودم که ساختمان مرجان، قدیما بیمارستان یا زایشگاه بوده
منم از همون روزهای اول در سلف‌سرویس مثل شیخ حسن باب زیر لب وز وزی کردم که
یه خبراییدر این ساختمان هست که اگه هر کدوم بدونید
از فردا پا به این مدرسه نمی‌ذارید
منم که می‌آم. مجبورم و حکم حضرت پدر و شرم و حیای آشنایی و اینا
بعد هم باب را به‌سوی جهان دیگر گشودم که
می‌دونید، چرا این بیمارستان برای همیشه تعطیل شد؟
اون خنگام زل می‌زدن به دهنم که : نه...!
اون نرده‌های زیرزمین می‌ره به سردخونه‌ی قدیمی، بیمارستان
یه‌روز یه مرده توش گیر کرده و نتونستن هیچ‌وقت درش رو باز کنند
ندیدید همیشه چه هوای سردی از اون زیر می‌آد؟ مال همینه. اونا مجبور شدن در سردخونه رو تیغه بکشن 
چون روحی شب‌ها در زیر زمین فریاد می‌کشه
کمک.....کمک....
  خلاصه که بعدتر شد
پاتوق منو و نوچه‌هام
ضبط‌صوت پرتابل می‌بردیم، 
خوراکی می‌خوردیم، موسیقی گوش می‌کردیم و از عشق‌های حبابی برای هم می‌گفتیم
و قند در دلمان آب می‌شد، 
کسی هم مزاحم نبود
چون شایعه‌ی زیر زمین به گوش بیشتر بچه‌ها رسیده بود



تولید انواع قدیس




یادش بخیر در عصر بچگی و آزادگی 
چی‌ها که ما با این دو گوش کوچک و چشم ریز ندیدیم و نشندیم
خدا عنایت خاصی فرموده که من هم‌چنان هپلی نیستم 
از گل درخت هفت‌چنار آویزون نمی‌شم و مراسم، دخیل بندون ندارم
یه هفته بعد از یه عاشورایی تو محله‌ی ما چو افتاد که
تو فلان کوچه ، فلان خونه 
در نتیجه‌ی هم‌بستری زن و مردی، در روز عاشورا هر دو سنگ شدن
حالا چه شکلی که من از کجا بدونم
عقل‌مون هم راه نمی‌داد
 صادقانه می‌پذیرفتیم،‌ اگه روز عاشورا حتا با شوهر خودمون هم بله
بی‌شک سنگ خواهیم شد
می‌خوای افغانستان سیل نیاد و قدیسی نوظهور به صحنه‌ی قدیسین اضافه نشه
تازه بن‌لادن هم که چیزی نیست
غیر اونا که هاله می‌بینند
جناب پاپ ژان پل دوم هم با دو فقره کرامت
قراره  قدیس بشه
باید پنج‌سال از مرگش گذشته باشه و حداقل پنج نمونه کرامت داشته باشه تا تازه
گوربه گورش کنند
یعنی از گوری که بوده
به گوری در رده‌ی قدیسان منتقل بشه
یعنی واقعا همه این‌ها لازمه؟
قرا نیست هیچ‌کی خدا بشه؟
تازه زدیم به کار تولید قدیس؟
 انسان بناست تا قیامت صغیر بمونه، آه بن‌لادن بگیره، دجال از سقف آسمون فرو بیاد
تا بتونیم چهار صباح زندگی کنیم؟











آه دامن گیر بن‌لادن





خوب شد دولت فخیمه‌ی آمریکا
تصاویر مربوط به اسامه را منتشر نکرد
عکس ندیده
افغانستان سیل اومد
وای اگه عکس هم نشون می‌دادن
چه بسا سمرقند و بخارا هم زیرو رو شده بود
بفرمایید
اینم دستک جدید برای هواداران،‌  بن‌لادن
هنوز پای بن‌لادن به اون دنیا نرسیده
هنوز جواب‌های نکیر و منکرش تموم نشده
نوک آهش دومن مردم افغانستان رو گرفت

 تا چهلم‌ش
 خداخودش به خیر کنه

طفلی این ملت افغانستان که از روزی که یادم هست

اسیر غیر بودن و تحت ستم
حالا هر روز به یک رنگ 
خدا یا لطف فرموده یه نگاه عمیق و دقیق
به کل خاورمیانه و افریقا بنداز
بلکه یادت افتاد 
یه چیزایی از قلم افتاده





صبح جمعه با شما





از هر چه تلخی که بگذریم، شیرینی خوش‌تر است
یکی از اصوات شیرین کودکی برنامه‌های صبح جمعه با شما بود
هنوز شنیدنش شیرین ولی من دیگه کودک نیستم که بی پس زمینه‌های ذهنی 
به صوتی گوش کنم
هر صدا تاریخچه‌ای و هر تاریخ‌چه تلخی در یاد داره
با این‌حال در تلاشم، می‌جنگم و نمی ذارم تلخی‌ها منو با خودش به محله‌ی بدنام ابلیس ببره








برنامه‌ی دیگر رادیو که اون‌موقع به گوش می‌خورد و 
دوست نداشتنی بود ولی  حالا دوست داشتنی شده
گلچین هفته بود
آرشیوم رو مدیون، بیدل هستم که نمی‌دونم کدوم جونوری نشونش کرده و
مدام سایتش هک می‌شه






۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۵, پنجشنبه

خریت، مکرر





لاکردار آرسن‌لوپنی بود بی‌همتا
از همون اول که ثبت‌مون با سندش برابر شد
ورق‌ش برگشت و فهمیدم با من‌کاری نداشت
پی ارث پدری آمده بود 
با این‌حال منی که همیشه تشنه‌ی محبت بود
مداوم گول می‌خورد
اولین و دومین و چندمین باری که در باز شد 
آقای شوهر گل به دست پشت در بود و 
مثل بچه گربه خام می‌شدم و حرف‌های زشت و رفتار نابه‌جاش یادم می‌رفت
باز شیرجه می‌زدم به تصورات عشقی باطل که به‌خاطرش همه‌ی پشت سر را خراب کرده بودم
خلاصه که از آوردن گل و مهربانی‌های از سر پشیمانی دو سه روزی می‌گذشت که
مجنون با کشتی شکسته به خونه برمی‌گشت
ناراحت، وحشتزده و تو فکر می‌کردی، نه که باباش مرده؟
  بعد از چندین ساعت نازکشی و ........... می‌فهمیدم آقا همین فردا چک داره
و باز هم من
مگه من مردم؟ 
خودم پاسش می‌کنم
چک پاس می‌شد و دیگه باید فانوس به دست
دنبال آقای شوهر مهربون‌مون می‌گشتیم 
تا چک بعدی

عطر برنج دودی



 

جمعه اگر جمعه باشه، جا برای خیلی چیزها داره
ولی از وقتی جمعه جای خودش رو به مرزی بین دو زمانی داد
یه‌ جورایی عملکردش هم تغییر یافت
شد دریچه‌ای به جهنم  پشت سر
 چه‌قدر می‌شه با خاطرات بی‌بی و محله‌ی سلسبیل حال کرد 
تا کی جمعه بیاد و چشم ببندم برگردم نارمک و حسابی ششم حال بیاد
از یه‌جایی دیگه جمعه ،
جمعه‌ی  آقام و عطر برنج دودی بی‌بی رو نمی‌تونه داشته باشه
چون از بزرگی هم بزرگتر  و
 مینی خفته شدم
که با کوچک وزش بادی، منفجر خواهد شد
اینه که این جمعه بی جمعه
یعنی دیگه انرژی‌های پشت سر به این‌جا نمی‌رسه
حتا اگر بخوام




یاد، یار مهربان



این رادیو متعلق به حضرت پدر که با چنگ و دندون از خونه‌ی پدری کشیدم بیرون
البت که نه به این شوری‌ها، ولی خلاصه که مجبور شدم دمه بعضی از خواهران بزرگتر را ببینم تا رسید به این‌جا
نه تنها رادیو که خودش حکایتی داره و شناسنامه و سنش به جنگ اول جهانی و سومین رادیویی‌ست که وارد ایران شده
خیلی چیزهای دیگر همراهش آمد که نه به تاریخچه‌ و شناسنامه که به یادواره‌ی خاطرات امنه پدری معطره هنوز
بزنم به تخته و گوش شیطون کر، رادیو سالم و
یه وقتایی که خیلی ویتامین خون پدرم کم می‌شه، 
روشنش می‌کنم
مدتی زمان می‌بره تا لامپ‌های بزرگ داخلش گرم بشه و با یه وزه شبیه همون‌ها که 
قدیم‌ها وقتی بلندگوی مدرسه روشن می‌شد،‌ در  فضا می‌پیچید
صداش در می‌آد
و اگر شانس بزنه و همون وقت ترانه‌ای هم از بنان به‌گوش برسه
ساز من یکی کوکه کوک می‌شه
لم می‌دم روی مبل یادگار پدر و کانون ادراکم در زمان می‌چرخه و به تصاویری می‌ره
که حتا توجیح تاریخی برای حضور من درش نیست
اما می‌شه حس پدر را برای شنیدن خبر بعد از ظهر یا ده شب یا
چمی‌دونم اون‌وقت‌ها چه موقع خبر می‌گفتند
بر اساس عادات ایشان برای خودم دوباره سازی می‌کنم
و در شیرینی سکوت و بین صدای گنجشک‌های حیاط پدری و از خطوط نوری  که از بین شاخه‌های
چنار به زمین سر خورده
گم می‌شم
یاد، یار مهربان
آید همی



منو اهلی کن






شهریار کوچولو گفت: 
-بیا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت:

-نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده‌اند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت:

-معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسید:

-اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: 

-تو اهل این‌جا نیستی. پی چی می‌گردی؟
شهریار کوچولو گفت:

-پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت:

-آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می‌دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می‌کردی؟
شهریار کوچولو گفت: 

-نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: 

-یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: 

-معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت:

-کم‌کم دارد دستگیرم می‌شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت:

-بعید نیست. رو این کره‌ی زمین هزار جور چیز می‌شود دید.
شهریار کوچولو گفت:

-اوه نه! آن رو کره‌ی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت:

-رو یک سیاره‌ی دیگر است؟
-آره.
-تو آن سیاره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکیان چه‌طور؟
-نه.
روباه آه‌کشان گفت:

-همیشه‌ی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: 

-زندگی یک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عین همند همه‌ی آدم‌ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند:

صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. 
 پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت:

-اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: 

-دلم که خیلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت:

-آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید: 

-راهش چیست؟
روباه جواب داد: 

-باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی، چون تقصیر همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی.
  فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.
روباه گفت:

-کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی.
اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم!
اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قائده‌ای دارد.
شهریار کوچولو گفت:

-قائده یعنی چه؟
روباه گفت: 

-این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص.
 پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصیدند همه‌ی روزها شبیه هم می‌شد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.







بالاخره شاهِ کسی شد


۱۰ (صدا)

پادشاه که می‌دید بالاخره شاهِ کسی شده و از این بابت کبکش خروس می‌خواند گفت:
-بیا جلو بهتر ببینیمت.
شهریار کوچولو با چشم پیِ جایی گشت که بنشیند اما شنلِ قاقمِ حضرتِ پادشاهی تمام اخترک را دربرگرفته‌بود. ناچار همان طور سر پا ماند و چون سخت خسته بود به دهن‌دره افتاد.
شاه به‌اش گفت:

-خمیازه کشیدن در حضرتِ سلطان از نزاکت به دور است. این کار را برایت قدغن می‌کنم. 
شهریار کوچولو که سخت خجل شده‌ بود در آمد که:
- نمی‌توانم جلوِ خودم را بگیرم. راه درازی طی‌کرده‌ام و هیچ هم نخوابیده‌ام...
پادشاه گفت: 

- خب خب، پس بِت امر می‌کنم خمیازه بکشی. سال‌هاست خمیازه‌کشیدن کسی را ندیده‌ام برایم تازگی دارد. یاالله باز هم خمیازه بکش. این یک امر است.
شهریار کوچولو گفت: 

- آخر این جوری من دست و پایم را گم می‌کنم... دیگر نمی‌توانم.
شاه گفت: 

-هوم! هوم! خب، پس من به‌ات امر می‌کنم که گاهی خمیازه بکشی گاهی نه.
تند و نامفهوم حرف می‌زد و انگار خلقش حسابی تنگ بود.

پادشاه فقط دربند این بود که مطیع فرمانش باشند. در مورد نافرمانی‌ها هم هیچ نرمشی از خودش نشان نمی‌داد. یک پادشاهِ تمام عیار بود گیرم چون زیادی خوب بود اوامری که صادر می‌کرد اوامری بود منطقی. مثلا خیلی راحت در آمد که:
«اگر من به یکی از سردارانم امر کنم تبدیل به یکی از این مرغ‌های دریایی بشود و یارو اطاعت نکند تقسیر او نیست که، تقصیر خودم است».
شهریار کوچولو در نهایت ادب پرسید:

-اجازه می‌فرمایید بنشینم؟
پادشاه که در نهایتِ شکوه و جلال چینی از شنل قاقمش را جمع می‌کرد گفت:

-به‌ات امر می‌کنیم بنشینی. 
جراتی به خودش داد که از پادشاه درخواست محبتی بکند:
-دلم می‌خواست یک غروب آفتاب تماشا کنم... در حقم التفات بفرمایید امر کنید خورشید غروب کند.
-اگر ما به یک سردار امر کنیم مثل شب‌پره از این گل به آن گل بپرد یا قصه‌ی سوزناکی بنویسد یا به شکل مرغ دریایی در آید و او امریه را اجرا نکند کدام یکی‌مان مقصریم، ما یا او؟
شهریار کوچولو نه گذاشت، نه برداشت، گفت: 

-شما.
پادشاه گفت:

-حرف ندارد. باید از هر کسی چیزی را توقع داشت که ازش ساخته باشد. قدرت باید پیش از هر چیز به عقل متکی باشد. اگر تو به ملتت فرمان بدهی که بروند خودشان را بیندازند تو دریا انقلاب می‌کنند. حق داریم توقع اطاعت داشته باشیم چون اوامرمان عاقلانه است.
شهریار کوچولو که هیچ وقت چیزی را که پرسیده بود فراموش نمی‌کرد گفت:

-غروب آفتاب من چی؟
-تو هم به غروب آفتابت می‌رسی. امریه‌اش را صادر می‌کنیم. منتها با شَمِّ حکمرانی‌مان منتظریم زمینه‌اش فراهم بشود.
شهریار کوچولو پرسید: 

-کِی فراهم می‌شود؟
پادشاه بعد از آن که تقویم کَت و کلفتی را نگاه کرد جواب داد:
-هوم! هوم! حدودِ... حدودِ... غروب. حدودِ ساعت هفت و چهل دقیقه... و آن وقت تو با چشم‌های خودت می‌بینی که چه‌طور فرمان ما اجرا می‌شود!

شهریار کوچولو خمیازه کشید. از این که تماشای آفتاب غروب از کیسه‌اش رفته‌بود تاسف می‌خورد. از آن گذشته دلش هم کمی گرفته‌بود. این بود که به پادشاه گفت:
-من دیگر این‌جا کاری ندارم. می‌خواهم بروم.
شاه که دلش برای داشتن یک رعیت غنج می‌زد گفت:
-نرو! نرو! وزیرت می‌کنیم.
-وزیرِ چی؟
-وزیرِ دادگستری!
-آخر این جا کسی نیست که محاکمه بشود.
پادشاه گفت:

-معلوم نیست. ما که هنوز گشتی دور قلمرومان نزده‌ایم. خیلی پیر شده‌ایم، برای کالسکه جا نداریم. پیاده‌روی هم خسته‌مان می‌کند.
شهریار کوچولو که خم شده‌بود تا نگاهی هم به آن طرف اخترک بیندازد گفت: 

-بَه! من نگاه کرده‌ام، آن طرف هم دیارالبشری نیست.
پادشاه به‌اش جواب داد:

-خب، پس خودت را محاکمه کن. این کار مشکل‌تر هم هست. محاکمه کردن خود از محاکمه‌کردن دیگران خیلی مشکل تر است. اگر توانستی در مورد خودت قضاوت درستی بکنی معلوم می‌شود یک فرزانه‌ی تمام عیاری.
شهریار کوچولو گفت: 

-من هر جا باشم می‌توانم خودم را محاکمه کنم، چه احتیاجی است این جا بمانم؟ 
پادشاه گفت: 
-هوم! هوم! فکر می‌کنیم یک جایی تو اخترک ما یک موش پیر هست. صدایش را شب ها می‌شنویم. می‌توانی او را به محاکمه بکشی و گاه‌گاهی هم به اعدام محکومش کنی. در این صورت زندگی او به عدالت تو بستگی پیدا می‌کند. گیرم تو هر دفعه عفوش می‌کنی تا همیشه زیر چاق داشته باشیش. آخر یکی بیش‌تر نیست که.
شهریار کوچولو جواب داد:

-من از حکم اعدام خوشم نمی‌آید. فکر می‌کنم دیگر باید بروم.
پادشاه گفت: 

-نه!
اما شهریار کوچولو که آماده‌ی حرکت شده بود و ضمنا هم هیچ دلش نمی‌خواست اسباب ناراحتی سلطان پیر بشود گفت:
-اگر اعلی‌حضرت مایلند اوامرشان دقیقا اجرا بشود می‌توانند فرمان خردمندانه‌ای در مورد بنده صادر بفرمایند. مثلا می‌توانند به بنده امر کنند ظرف یک دقیقه راه بیفتم. تصور می‌کنم زمینه‌اش هم آماده باشد...
چون پادشاه جوابی نداد شهریار کوچولو اول دو دل ماند اما بعد آهی کشید و به راه افتاد.
آن‌وقت پادشاه با شتاب فریاد زد: 

-سفیر خودمان فرمودیمت!
حالت بسیار شکوهمندی داشت.

شهریار کوچولو همان طور که می‌رفت تو دلش می‌گفت: 
-این آدم بزرگ‌ها راستی راستی چه‌قدر عجیبند! 


در خواب بیند، پنبه دانه





یه جای بدی گیر کردم که تا وقتی از گیر افتادنت خبر نداری
می‌تونی تو خواب همین‌طور به راهت ادامه بدی
ولی از هنگامی که به راز بزرگ پی می‌بری 
که گیر کردی
دیگه نمی‌تونی طاقت بیاری
داخل تله بمونی
مال من تله‌ی انفجاری‌ست
حساس‌تر از مین
کافی‌ست فقط از دور لمس بشه
بلافاصله شروع به فعالیت می‌کنه
من، من
مال ، من
بچه‌ی من
خونه‌ی من
همون‌طور که عاشق بچه‌های دیگرون نیستیم
بچه‌ی من
همه عمرم بابت این‌که منه خوبی باشه
کولی دادم
 اشتباهاتم نه برای دیگران که
به‌خاطر خودم بود
با همه‌ی من‌هام شناسایی و را به راه شکار شدم
وقتی دوباره به خودم می‌اومدم
فهمیدیم که باز هم گول خوردم
ازمنم 
که زود خام می‌شه و به خواب خوش، بهترین من فرو می‌ره





فقط عادت می‌کنیم



به هر چه عادت می‌کنیم
روزی عاشقش می‌شیم
عاشق هر چی که بشیم
بهش عادت می‌کنیم
در هر دو صورت
فقط عادت می‌کنیم
همان‌طورکه به نبودن‌ها
عادت کردیم
به رفتن‌ها، 
آمدن‌ها، 
بدرودها
و درودها
به همه چیز 
ما فقط عادت می‌کنیم






بخت گشای، هندی


خوب شد دست از سر بهابل برداشتم.
گرنه با این اوضاع موجود به حذف و تصحیح که نمی‌کشید هیچ؛

یه کاری هم دست‌مون می داد
غلط کرده بودم سر به جهان سیاست بکشم که فعلا هرکی هرکی شده
ما که در این بُعدیم و بیش تر از سخن‌پراکنی‌های گوناگون چیزی نمی‌دونیم
ببین
بین ابعاد و دروازه‌های ستاره‌ای چه خبره الان
همین‌طور شعله‌های انرژی‌ست که به هر سو شلیک می‌شه
وقتی امورات دنیوی برسه به جن و رمال
استخفراله
والله از بچگی هم هیچ گونه بوی قورمه‌سبزی از جانب مغز من استشمام نمی‌شد
وکوچکترین گرایشی نه تنها به هیچ حزب و سیاستی نداشتم
که اصلا دروغ چرا؟ تا قبر آ آ آ
آی‌کیو در بخش سیاسی نمی‌کشید و راه نمی‌داد
اگه می‌دونستم گیت‌های بین دو جهانی و دو زمانی و چه بسا حتا کرم‌چاله‌ یا سفید چاله‌ها
به سیاست ربط پیدا می‌کنه،
حتا تونل زمان 
به جان مادرم اصلا سراغ‌شون نمی‌رفتم
حالا فکر می‌کنی منم سیاسی شدم یا نه؟
دیدی این بهابل چه‌طور از سوی دیگر گولم زد و به خودم اومدم دیدم، رفتم قاطی از ما بهترونی‌ها
مملکتی که اموراتش به سعد ونحس  رمال هندی افتاده باشه
تکلیف دعای بخت گشاش با وزراست


۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۳, سه‌شنبه

پرنده‌ها چی شدن؟



 

غصه‌های روزگار کم بود
غم یاکریم هم اومد روش
سرکار خانم یاکریم دو روزه گم و گور شده و این تخم‌های کوچولو بی‌صاحب موندن
اگه آدم بود می‌شد گفت: زیر سرش بلند شده و زده به چاک

یا می‌شد گفت: با آقای یاکریم حرف‌ش بوده و رفته قهر
خلاصه که هر چی دلت خواست می‌تونی فکر کنی
اما نه برای یک پرنده
اسمش اینه ما اشرف مخلوقاتیم،‌اما از
اون‌وری
هر چیزی می‌تونه باعث بشه یه نقطه داغ کنیم و بالاخره یه روز بذاریم بریم
اما پرنده‌ها و حیوانات نه
حتا اون ببره هم برای بچه‌اش می‌جنگه
پرنده برای جوجه‌اش خودش رو به آب و آتیش می‌زنه
ولی پشیمون نمی‌شه بذاره بره
البته از طوفان پریروز آمار کبوتر لات‌های محله به یک چندم
کاهش داشته
شاید طوفان همه رو با خودش برده و
................ کسی به فکر پرنده هانیست
گو این‌که
کسی به فکر کسی نیست
هیچ‌کس نگران آدمیت نیست





۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۱, یکشنبه

یادواره‌ی عشق مقدس



یکی از تصاویری که تا ابد نباید خط بخوره
بزرگ و یا حتا تمامی زوایاش کشف بشه
اگه گفتی چیه؟
عشق اول بچگی
تو دوست داری همیشه در ذهنت همون‌قدر بچه بمونه
چون تو هم در اون تصاویر هنوز یک بچه‌ای
اونایی که حکایات منو عشق اول بچگی‌م رو می‌دونن
حتما می‌دونن از کی دارم حرف می‌زنم
همون
تا وقتی مقیم در ذهن من بود
هنوز عطر یاس می‌داد و پشت بلور رفت و آمد داشت
به لطف مرجان خانم
کلی ری کرد و مردی شد که حتا عکسش رو نشناختم
و وقتی باز به لطف دهن لق این مرجان خانم، گرای رادار ما از دست خارج شد
من دیگه حتا جرات ندارم مثل قدیما این‌جا اسمش رو ببرم
یعنی از وقتی یکی پیدا شد که تو خاطراتت رو باهاش تسهیم کردی
خاطرات مقدست هم لو رفت و شد 
هر روزی و همگانی
حالا می‌تونم باهاش حرف بزنم و یا هر چیز دیگه 
ولی خب یعنی چی؟
این که دیگه هم‌کلاسی‌های بچگی نیست که تو از پیدا کردنش ذوق کنی
با هم بشینین ساعت‌ها از خاطراتی بگید که پشت سر گذاشتی
از بچگی از کلاس‌های درس از زنگ تفریح و یا از مریم سیف که حتما او هم یادتون هست
تو با عشق اول نمی‌تونی هیچ یک از این‌ها را داشته باشی
او همیشه باید بچه بمونه و تو هم بزرگ نشی
وگرنه مقدس‌ترین یادواره‌ی عشق را هم از دست خواهی داد
باز هم سلام به عشق اول بچگی‌ که تنها عشق صادقانه و بدون پدرسوخته بازی‌ زندگی‌م بود
چون همیشه یک تصویر رویایی و ساکت بود
بی حرف و سلام و پرسش خنده




پیف پاف


هیچی مثل توقع یا انتظار باعث عذاب نیست
تا وقتی شبانه روز از گلِ شما در آویخته بودم و نمازهای جعفر طیار برگذار می‌شد
همون موقع‌هایی که تو چشم کسی نگاه نمی‌کردم تا مبادا به تیلیش قبای خدایی شما بر بخوره
خلاصه که هر بازی که صبح تا شب به نام عشق الهی داشتم
گو این‌که هنوز هم نفهمیدیم این عشق الهی یعنی چی؟
آخه مگه عشق نوعی بیماری نیست ؟ یا اصلا مگه عشق بی‌تاچ و ماچ داریم؟
خلاصه که به جای نگاه به خودم دائم سر به بالا داشتم
بیشتر در رنج بودم
چون انتظار در میان بود 
بعد از اون‌همه برو و بیا در وزارت فخیمه از ما بهترون
برای اثبات روح شما در آدم و به آب و آتش کشیدن خودم
و همه مشکلاتی که حواله کرده بودم به شما
همه اسباب ناامیدی من از من بود
نه که حالا فکر کنی ، خودم معجزه می‌کنم و اینا
نه به‌خدا ولی درک کردم این همه وابستگی به شما نه از روی تعلق خاطری الستی‌ست
بلکه نشسته بودم تا با یک پشه کش مراقب باشی ،
جک و جونوری به زندگی‌م راه پیدا نکنه
به عبارتی با کمال شرمندگی شما رو با پیف‌پاف اشتب گرفته بودیم 
خدایا خجالت و شرمنده‌ات من
خب مگه چیه؟
درسته نشستیم و پاشدیم، دم از نفخه‌فیه من‌الروحی زدیم و از انسان خدایی گفتیم و ...
خلاصه که همه‌اش شعار بود
به زبان این بود و در دل عدم باور، خودم

معجزه لازم


 

ار وقتی رخت‌هام‌و روی بوم خودم پهن و در جریان عبور باد خشک کردم
هم شما به آرامش رسیدی هم من
فکر کن، جماعت می‌رفتن ، تو چشمم نگاه می‌کردن و حقم را می‌خوردن و 
 جیک نمی‌زدم
 خیلی ساده باور داشتم، همه‌اش آزمون شماست
بعد هم که حقم بالا کشیده می‌شد
می‌نشستم تا شما پدرهمه‌شون رو در بیاری
خلاصه که بیش از همیشه از مناسبات خودم با شما شرمنده هستم
از وقتی وارد سکون درون شدم، سر از آسمون به زیر کشیدم  و
دامن انواع معجزه رها شد
پنداری همه چیز به‌یاکباره متوقف شد
اول از همه ذهن مکاری که فقط انسان را در رنج دیروزها و یا هراس فرداها می‌خواد
ذهنی که تا صبح چشم باز می‌کردم، از خورده برده‌ ها می‌گفت و مداوم شرمنده‌ی کسانی بودم
که عشق من به شما رو سر مشق خود کرده بودند
چون از درون هنوز منتظر معجزات شما بودم
وقتی یک معجزه گر بذاری بالای رف
خب باید موارد نیاز به معجزه هم پیش بیاد و ما معجزه لازم می‌شدیم




آینه وار









خلاصه که قربان ما بدفرم و بد مدل شرمنده‌ی روی شما و از خود شدیم
خودم هم تکنیک‌ها را اشتباه فهمیده بودم
فکر می‌کردم، وقتی می‌گی، از روحت در من دمیدی و نزد هیچ‌کس صغیر نیستم، الا پیش شما
ولی ندارم الا شما 
یعنی بشینم و بلا سرم بیاد
حالا تصویر شما رو از روی دیوار برداشتم و به جای همه‌اش آینه گذاشتم
آینه‌ای که یاد آوری می‌کنه
بیرون زتو نیست آن‌چه در عالم هست
در خود بنگر هر آن‌چه خواهی در تواست
در تویی که در اعماق شرف سکوت خانه داشته باشه
نه مقیم همهمه‌ی ذهن مکار وسط اون‌همه شلوغی‌های منفی و آزار دهنده
در واقع باید به خودی بازمی‌گشتم که غیر درش خانه نداشته باشه
حالا خیلی راحت تره
نه منتظرم شما باهام دوستی‌های چنان و چنان داشته باشی و نه این‌که از در و دیوار به سر زندگی‌م بلا بیاد
که شما با معجزاتت نجاتم بدی
 این همه دعوت من بود از شری که تویی درش نیست 
و هی کمک می‌خواستم و از شما انتظار داشتم







نیازمندی‌های







حالا سبک و در سکوت درونی به درون می‌رم  
وقتی هیچ در درون نباشه، انتظاری هم نیست
حکایت
بد نیستم دیگرانی شده بود که مدام بهشون گیر می‌دادم که
چرا می‌گی ، بد نیستم؟
این یعنی قانون اول زندگی‌ من بد است که
الان نیست ولی منتظرش نشستم
شاید به‌ انرژی صوت و اقتدار کلمه می‌اندیشیدم
حال به اقتدار باور سکوت رسیدم
سکوت درون 
تو وقتی خالی باشی، به چیزی نیاز نداری
نیازمند همیشه پر است
پر از اضطراب، عدم باور و توانایی در زندگی 
همونی که شما ازش بیزاری
محتاجان بیرون از خود
خلاصه که از وقتی دست از سرت برداشتم هر دو به یه آرامشی نسبی رسیدیم
من دیگه منتظر نیستم پوستم رو بکنند تا شما پدرشون رو دربایری
شما هم شب‌های به وقت خودت نه به زمان ما شب یه سر بی‌دردسر به بالشت می‌ذاری
خلاصه که من اشتباه می‌کردم 

جهنم یعنی همین‌ا





جاخالی کن که شاه به ناگاه آید
چون خالی شد شه به خرگاه آید
در این مورد هم تصورم این بود در سکوت درون باید 
منتظر حادثی از بیرون بودم
هرکسی غیر از خودم
منی که نفخه‌فیه من الروحی بودم و برای 
اذا اراده شیعا آمده بودم

خب جهنم یعنی همین‌ها
نه اونا که برخی فکر می‌کنند
نداشتن آرامش در بهشتی بی‌نظیر به نام زمین