۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۴, شنبه

آمنه و حق، قصاص





چند سال پیش که پریا از چهار طبقه افتاد
صورتش خورد شده بود، به عبارتی چهل تیکه
حالا این‌که چه بر من گذشت تا یکه و تنها بارها به اتاق عمل رفت و عمل‌های مختلف از شیر مرغ تا جون آدمیزاد
همه انجام گرفت تا پریا دوباره پریا شد بماند
موضوع الان من نیستم، موضوع پریا و آمنه است
پریا هنوز کابوس می‌بینه، سمت راست صورتش هم که بیشترین آسیب را دیده بود
یه یکی دو میلیمتری از سوی دیگه تفاوت داره
البته نه تفاوتی که هر که دید بفهمه، 
تفاوتی که در آینه هر روز تکرار و تجدید می‌شد
همین پریا رو از این‌رو به اون رو کرده، تا هنوز
یعنی ان‌قدر که ذهن پریا درگیر حادثه است ، درگیر کانسرش نبود
همین سقوط از پریای خوب و سربه زیر و مهربون موجودی ساخته
پر از خشم، پر از کینه و نفرت. 
پریایی که حتا تحملش برای منه مادر کار ساده‌ای نیست
تا این‌جای پریا رو شنیدی بریم سراغ آمنه

 به عنوان یک مادر،
یک زن، یک شهروند معتقدم باید قصاص انجام بشه
درسته که چیزی درست نمی‌شه،  
صورت آمنه یا چشم‌هایی که شش ساله به روی دنیا بسته شده
و قلبی که مدام در آشوب و حتما کابوس‌های شبانه‌ی بسیار داره  و ........
برای آمنه بهتره قصاص انجام بشه
تفاوت می‌دونی در چیه؟
در این‌که با قصاص تهش به خودش می‌گه، تلافی شد
ولی ته قلبش حتا اگر همه هیکل پسرک را هم اسید بپاشند، آروم نمی‌شه
حسن قصاص به اینه نفرات بعدی هم در مجادلات عاشقانه جو گیر می‌شن
از سر خشم خودخواهانه دست به اسید نمی‌برند
و آمنه آتیش نمی‌گیره  که بیچاره شدم و او هم راست راست راه می‌ره
این از همه‌اش بیشتر آدم رو می‌سوزونه
  چیزی باید تا قلب و روح آمنه را به آرامش برسونه












مجهول عشق









 دختر خونه که بودم، 
روزی یک نامه‌ی بی‌هویتی رفت به دفتر حضرت پدر که
به صورت دخترت اسید می‌پاشیم.
پدر خندید و تا روزی که جهان را ترک کرد،  من تنها از در خونه بیرون نرفتم
حتا مدرسه هم با راننده می‌رفتم و می‌آمدم که در مسیر سرویس هم بلایی سرم نیارن
با همه این‌ها پدر روزی منو کشید به دفتر و بهم گفت
دختر جان این‌هایی که می‌بینی، مشتی موجود خودخواه و خودپرست و جاهل‌ند، همه چیز جز عاشق
حتا اونایی که می‌گن: اگه تو نباشی خودم را می‌کشم
که البته در این موارد ایشان معتقد بودند: هر کی گفت خودم را برای تو می‌کشم
بخند و بگو: منم پز می‌دم یکی برای من خودش را کشت
ببین می‌کشه ؟ بعد براش دل سوزی کن
همه این‌ها پدرسوخته‌اند و دنبال راحتی و آرزوهای سرکوب شده‌ی خودند. نه مهر تو
کسی که عاشق تو باشه
مثل من یا مادرت دلش نمی‌آد حتا خار به پای تو بره
مگر تو زمینی که در مالکیت کسی دربیای یا نه؟ عشق هیچ کدام این ها نیست
عشق یعنی لذت بردن از شادی و رضایت محبوب
کسی که عشق تو رو به زور بخواد، تو رو نمی‌خواد. دنبال هوا و هوس نفس خودشه 
نه نگاه معصوم تو و هیچ طرحی نمی‌تونه برای آینده‌ات داشته باشه
البته که من به سبک همه دختران ندید بدید حوا که یهو به خودم اومده بودم و
یه عاشق مجهول کشف کرده بودم. به سخنان پدر گوش نمی‌کردم، همه هوشم به پسر ناشناسی بود
که عاشقم شده بود
اینم از عاقبت عاشقان دنیا 
یکی اسید می‌پاشه و دیگری برای فریبت هر روز با لباس خلبانی دم در خونه‌ي توست 
عاشق و مرده‌ی توست و ....................... و بعد از ثبت باسند
به وعده‌ی قوت روزانه مثل سگ کتکت می‌زنه
کاش پدر همان روز اول فهمیده بود باید منو در سن تکلیف به شوهر می‌داد
که دختران ما همه جاهلند و عقل‌شون گرد
و از همه جاهل‌تر من بودم که برای عشقی دروغ هنوز که هنوز دارم تاوان می‌دم
سی‌سال تاوان
عشق دروغی بیش نیست


آرزوی ازدواج





حکایت دختر من
می‌گی: دختر جان بذار بریم تحقیق
صورتش سرخ می‌شه که نه، اگرباد به گوشش برسونه بد تموم می‌شه
می‌گی دختر جان آخه کی می‌دونه این آقا کیه؟
به دروغ آدرس کسی رو می‌ده که وقتی بهش می‌گی: دستت درد نکنه رفتی تحقیق
صداش وا می‌ره و در انتهای مکالمه تو کشف می‌کنی طرف حتا نمی‌دونه، شازده داماد چه‌کاره است
تا وقتی دختران ما این همه شیفته‌ی عشق و ازدواج هستند
چه‌طور می‌شه ازشون حمایت کرد؟
و من که حتا ناتوان از حمایت خودم در این سال‌ها بودم
بالاجبار خودم رو می‌کشم کنار
چون حاضر نیستم دوباره داستان سی سال پیش در زندگی‌ام تکرار بشه
البته این هم خوب نیست 
ولی واقعا کی مقصر فریب‌های عاشقانه است؟
مردان جعلی؟ مثل پدرش که روز اول خلبان و روز سوم پول توجیبی بگیر پدرش از آب دراومد
من هم همون اول فهمیده بودم یه چیزی درست نیست
ولی خودم را می‌فریفتم
چون پدر رفته بود و تنها مونده بودم
حالا حتا منی که خودم از دروغ لطمه خوردم، نتونستم هیچ وقت برای دخترانم راهنمای خوبی باشم
خب در تمام این سیر منفی که مقصره؟
پسره؟ دختره؟ مادره؟ پدره؟
آقا بگیرید و همگی را قصاص کنید که همه مقصریم
و از همه بدتر، سیستم

از سجاده تا شهرنو



در تانترا یوگا دختر و پس از دوسوی مختلف به سمت جنگل حرکت می‌کنند
  مدت شش ماه زیر یک سقف با هم زندگی می‌کنند
خواهر و برادر
حتا بهم نزدیک نمی‌شن
اما در این شش ماه هر یک در ذهن دیگری به بتی بدل می‌شه
وصف ناشدنی
در انتهای ماه ششم با تمام این منع شده‌های سرکوب گشته به سمت معبد حرکت می‌کنند
و فقط یک‌بار نزدیکی اتفاق می‌افته
همین یک‌بار کافی‌ست برای تمام عمر باقی
به‌قدری انرژی کسب کردن که در همان یک‌بار، با هم یگانه و خود واقعی را به‌یاد می‌آرند
همه این اتفاق از باب سرکوب شش ماه پیش تر رخ می‌ده
ما سرکوب می‌شیم، سرکوب می‌کنیم و انتظار داریم تعادل روانی هم برقرار باشه
در جوامعی که منع دینی برای جنسیت وجود نداره
کمتر از این دست وقایع هم روی می‌ده
در‌آخر بهتره سرکوب را قصاص کنیم
سرکوب تمام امیالی طبیعی و غریزی که روزی بدل به سونامی می‌شه
بارها شنیدم دیگ‌های زودپز روزی پرواز می‌کنند
همان وقت که سوپاپ گیر کرده و هیچ بخاری خارج نمی‌شه
دیگ‌زود پز به پرواز درمی‌آد و می‌شه آتشفشان
بذارید این پدرسوخته‌ها برن شهرنو
ولی ما جامعه‌ای سالم داشته باشیم
دخترهامان هم بیشتر در امان خواهند بود
هر شهر به یک شهر نو احتیاج داره تا دخترانش در امان باشند


۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۳, جمعه

سرخپوس‌تان، ترکمن صحرا





تا همین چند سال پیشا با رفقا هر جا  پا می‌ذاشتیم، می‌گفتند: 

هنگ ساحران اومد
از عبا و گیوه‌هامون گرفته تا گیس بلند تا کمر،  ناخودآگاه باعث می‌شد اطرافیان که 
خودشون کم عجیب و غریب نبودند که اطراف ما شده بودند
فکر می‌کردن ما شب‌ها زیر نور مهتاب می‌شینیم و با کلاغ‌ها قهوه می‌خوریم
خلاصه که از باب جهل،
آذر که جانش شیرین با موهای یک دست سفید، خودش تابلویی بود
یلدا هم باصورت سوخته و گیس سیاهی که دو طرف گوناهای استخوانی‌؛ 
زیر ریز سرمه‌ها را حمل می‌کرد
و
بورتای هم آخر تیپ سرخپوستی و ترکمنی بود که تعمدا تو را به اشتباه می‌انداخت
مام به تازه واردها می‌گفتیم
بورتای دختر رئیس قبیله‌ی شمنای ترکمن صحراست
و از جایی که این مردم جن را هم می‌بینند و باور دارند
 از سروشکل بورتای و تائیدات ما، هرگز کسی نپرسید:
مگر ترکمن صحرا هم سرخپوست داره؟



ما را بس






منم، کورش
شاه، شاهان
شاه این ملت ... ایران




Description: iran.gif



ملتی  که  اگه یکی نامه‌ای مهور داشته باشه
امام زمان است
 ترجیح می دیم،‌ باورش  کنیم  
مثل سایه‌هایی که گاهی از ائمه‌ی اطهار روی دیوارها پیدا می‌کنیم
یا پنجه‌های روی شله زرد
  ملت،  عاشق معجزه و خرافه  
        جن چراغ جادو
 تصاویر خیالی برماه،  فتوا و حکم جهاد
مشق آخر شب، جریمه‌های نیمه تمام
  اسم شیرازی‌ها بد در رفته
 حال می‌کنیم یه گوشه لم بدیم و همه چیز خودش بشه
 



هنگ جن گیران




به مناسبت آغاز ماراتن جادو و جمبل و جن گیری 
گفتم مام از غافله دور نمونیم و یه رجزی بخونیم
حالا این‌که خودم به این چند خط باور دارم یا نه؟
سوالای بیهوده است که اهل سیاست هرگز دهان نمی‌گشایند
مام سی این‌که از اهل سیاست دور نمونیم چند خط از استاد کارلوس بیایم
زندگی بعدی اگه مرد به دنیا اومدم
از بچگی می‌رم کلاس نقالی
چون از قرار دوخت و دوز خرافه و تخیل و اینا ... تنها خاصیت وجودی منه






- موجوداتی جادویی در کوه های این دور و بر زندگی می کنند، و می توانند بر مردم اثر بگذارند.
آن ها مردم را بی اغراق دیوانه می کنند.
مردم تحت نفوذ آن ها رجز خوانی می کنند و پرت و پلا می گویند و وقتی سرانجام خسته و کوفته آرام می گیرند ، هیچ سر نخی ندارند که چرا از فرط احساست طغیان کرده‌اند؟!






ولی یه نموره فکر کن به وقتایی که مام این‌جوری می‌شیم و به ساعتی بعدتر از 
سگ خیس هم پشیمان‌تر 
نه؟



۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۲, پنجشنبه

ساحرانه





یه پیرهن نو دوختم
ان‌قده حال داد
انقده خوبه
اگه بدونی!
یه پیرهن سفید متقال که نه فکر کنی با الگو و بوردا و ژورنال
به رسم ساحری، قصد، اراده، نیت، حرکت
بی‌حرکتی و جابه‌جایی انرژی هم را نمی‌ده
دیروز نزدیکای ظهر گوشی رو برداشتم و از خانم والده پرسیدم: 
شما الان چی نتنونه؟ 
ایشون دو طبقه پایین تر از من تشریف دارند، فرمودند:
سرده یکم. لباس بهاره‌ی گرم پوشیدم
زود فهمید تهی از انرژی شدم و باید یکی بیاد و رو به قبله‌ام کنه
یه دو سه تا دستورات مامانی داد که خنده‌ام گرفته بود. فکر کن!
ارتبای سر درد و لرز با معده
خلاصه که از این‌جا شروع شد. بعد از چند روز مجبوری، غذای گرم خوردم
انگار یهو دنیا تغییر کرد
فهمیدم با خودم ستم کردم، چرا باید زندگی رنگین کمونی باشه؟
شدم شبیه بعضی از ویلاهای خارج شهری که صاحبش هر چی تو خونه‌ی تهران
مایه‌ی اه داره، برده ریخته اون‌جا
اه از سر و شکلم می‌باره
تمام قد ، اه














آخرای شب، حس کردم همین حالا باید یه‌کاری بکنم
یه کاری در احترام به خود
در حرمت، شهرزاد
پاشدم و رفتم سر صندوقچه بی‌بی و گشتم یکی از اون عبا متقال‌های قدیم  که دیگه نمی‌پوشم
کشیدم بیرون با قیچی افتادم به جونش
خلاصه که غروب امروز تموم شد. البته یه ضرب که ننشستم به دوخت و دوز
نه که فکر کنی،  چی؟ 
سه تا سوراخ از یه کیسه  درآوردم
یکی برای کله‌ام و دو تا هم دستام
همین‌که از سرم اومد پایین 
انگار یه چیزی هاله‌ام رو پاک کرد
اون چیز نه در خاصیت پارچه که در باورم بود
در احترامی که به شهرزاد گذاشته بودم
شهرزادی که پشت تمام چراها، آیاها، اماها و خیلی ها های دیگه
از یادم رفت
خلاصه که خیاطی وجبی و رخت متقال نه شاهانه نه..... اما خنک، سبک، همون اندازه که دوست دارم
یه چیزی در جهت حال دادن به همون رفتارهایی که در پسه رنج از یادم رفت











۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۰, سه‌شنبه

تلخ واره‌ها


وای از روزی که یکی از اون اطلاعاتی که ذهن ایگنور کرده
یهویی فوران کنه و همه‌اش مو به مو و بی‌کم و کاست یادت بیاد
این‌موقع است که برخی از عمل‌کرد ذهنم رو دوست دارم
یعنی همون ایگنوریایی که 
اگه باشند، مستقیم آدم رو می‌بره به محله بد ابلیس
عصر خیلی اتفاق خوابم برد
  در جهنم هم  بیدار شدم
 در خواب تصاویری یادآوری شده بود که  یه خاطره‌ی محو و ناپایدار ازش یادم بود
ولی این‌که به یادت بیاد که عزیزترین عزیزانت 
تونستند گاهی چه زشت
چه نفرت انگیز
چه حقارت‌آمیز
باهات رفتار کنند
وسط جهنمی
وقت تصادف در یک شب نیمه بیهوش، مجموعه اطلاعات ناخوش‌آیند پشت سر مرور و
یک‌باره پاک شد
بعد از اونم دیگه رسیده بودم به مبحث ذهن و عمل‌کرد موزیانه‌اش 
خودم اختیاری ناخوش‌آیندهایی که می‌شد پاک می‌کنم
اما وای از روزی که همه‌اش با هم هجوم بیارند و از شونه‌ات پایین نیان
مثل حال الانم

گاهی آرزو دارم، آلزایمر بگیرم






۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۹, دوشنبه

آسمان هنوز آبی است


عطر امین‌الدوله هست و صدای پرنده‌‌گان و حتا بلبلی که بین درختان آواز می‌خوانند
هوا ملس و خوشگل مزه و آسمون آبی‌ست
چای تازه دم عطری، احمد و انرژی صبح‌گاهی
خلاصه که جنسور
این از همون قسم شناسه‌هایی‌ست که همیشه برای آرامش تصویر می‌شه کرد
اما چی می‌شه که درست وسط این شناسه‌ها باز به 
چلک فکر می‌کنم و فرار از تهران؟
اون‌جا فقط سر و صدای ماشین‌های خیابان بهار را نداره
باقی مشخصه همیناست
من
از 
چی در فرار؟
از خودم
از جهنمی که بر دوش گرفتم و با خودم همه‌جا می‌برم
مقصود تویی، کعبه بت خانه بهانه است
همه فقط آرامش را نیاز داریم که بیهوده از کف رفت
با برنامه‌ ریزی‌های خانم‌والده، حضرت پدر
آرزوهای انسانی و همه آن‌چه که برای ذات من نبوده
بهم تلقین شده
دختر خوب مامان، دختر نجیب بابا، خواهر خوب، برادر، مادر فداکار بچه‌ها
واقعا از بچگی کی به خانواده می‌گه ، ما با چه ظرفیتی به دنیا آمدیم؟
می‌تونیم چی بشیم یا چی نشیم؟
کسی به ما کاری نداشت
همه به فکر آرزوهاشون بودن و ما همین‌طور کتره‌ای بین آرزوهای دیگران قد کشیدیم و شدیم
مثل چنار
شاید اگر روزی که مریم سیف بین زنگ تفریح ازم پرسید تو می‌دونی عشق یعنی چی؟
تا صد سال دیگه هم به حسی به‌نام عشق فکر نکرده و بی‌خودی زندگی‌ را نباخته بودم
شاید اگه پدر ازم انتظار سکوت و سربه‌زیری نداشت 
منم الان برای خودم، یه پا شیرین عبادی شده بودم
شاید اگه مادر تو سرم نمی‌زد و همیشه نمی‌گفت، تو حرف نزن ساکت
من از صبح این‌جا نمی‌نوشتم
آخه نوشتن تنها مدرک لازم بود برای ایشان که دست از سرم برداره
کافی بود فقط ببینه داری یه چی می‌نویسی
می‌رفت و کاریت نداشت. 
مام زبون که هیچی
خودمون رو گم کردیم.
پوسته شد بچه‌ی خوب، مامان
از درون، واویلا





تهیای، بی تویی




از وقتی حساب و کتاب کردم و دیدم انتظار معجزات‌، حضور شما بد مدل به دردسرم انداخته
سجاده و عبادت و ..... همه رو به اشکاف سپردم و تمرین سکوت درون کردم
از جایی که بعد از بیست و اندی سال هنوز درش تبهر لازم را پیدا نکردم
گاهی کج و راست می‌زنم و دنبال عاداتم می‌کردم
عادت اتصال و حواله به شما
دنبال همونی‌که هر موقع جزم در می‌اومد باید دست الهی‌ش از آسمان حیرت بیرون می‌زد
و دوباره می‌گفت: « کن فیکون » 
از جایی هم که تصوراتم خطا بود هر روز دلم می‌شکست
بعد از سم ‌زدای و ترک  باور حضور مستقیم شما بین اعمال و تصمیم‌گیری‌ها
 و بازگشت به سکوت درون، 
چرخه رنج متوقف شد و به سمت تهی‌یا و سکوت چرخید
 حاضرم همه عمرم تنها بمونم اما انرژی‌های ذهنم
نه خودم و نه دیگران را به دردسر و انتظار از شما نکشه
اما گاهی که کم می‌آرم، مثل آدم نابینا دست به اطراف می‌کشم
پی گواهی و شهادت برای حضور ایستای شما
در این کشا کش دیروز پریروز به نکته‌ی مهمی رسیدم 
که کشف نیمه بزرگی بود
max
سگی  در یک خانه‌ی سالمندان زندگی می‌کنه و تا حالا مرگ پنجاه و چند نفر را پیش بینی کرده
به خودم اومدم دیدم کار و زندگی رو ول کردم نشستم پای تی‌وی که
ببینم این سگه چی رو می‌فهمه؟
بویی چیزی یا حضور جناب مرگ؟ 
کاری به نتیجه‌ی پیگیری ندارم
به این کار دارم که داشتم از وجود max برای تائید جهانی استفاده می‌کردم
که فرا باور است
نیاز به  باور حضور شما در رتق و فتق امور دنیایی آدم‌ها
گاهی بنده‌هات به یک اشاره‌ی کوچک هم باورت می‌کنند
برخی هم از معجزات در می‌رن و به سمت بی‌خدایی می‌کشند
موضوع هیچ کدام از این‌ها نیست
 باید به باور خود برسم
همون خودی که چه نفخه‌فیه من‌الروحی باشه یا نه؟
دیدم که انرژی افکار و باورهام، چه خشتکی از سر زندگی می‌کشه 
و باز سرها می‌ره رو به بالا


گروهی گفتند: خدا بر عرش و گروهی : بر فرش است
بیچاره شدیم
کدام سویی تو؟
خدا

حکایت ایمان





هر گز نفهمیدم
با خدا شدم ، چون باورت داشتم؟
یا
باخدا شدم 
 چون، ضعیف و ناتوان بودم
و به حامی احتیاجم بود؟


نکند شما را بنده‌هایی مثل من ساخته باشند؟



Ebi - Khoda Ba Maast OFFICIAL VIDEO HD

اعتبار عاشقانه



دیشب یک جمله‌ی حکیمانه شنیدم، ذهنم را به بازی گرفته
گفت: 
عشقی که مخفی بمونه، فاقد ارزشه
راستش شیخ حافظ هم همون‌سال‌ها این رو پرسیده بود
اونم از قرار به نتیجه نرسیده بود. 
منم نرسیدم.
 هنوزم  باهاش درگیرم
عشق گفتن می‌خواد، پرده دری، شوریدگی، دیوانگی
وگرنه عشق نمی‌شه
مگه نه که عشق یه‌جور ویروس و بیماریه؟
تازه این چه عشقیه که درش به فکر غرور و شخصیت باشی
اگه بفهمه و اونم دوستم نداشته باشه چی؟ حسابی ضایع می‌شم
اگه بگم و یکی بزنه زیر گوشم چی؟ 
وای.... خاک عالم برسرم
شایدم بگی و اونم عاشقت باشه؟ 
ولی ترجیح می‌دیم ساکت عبور کنیم
تا منه خط نیفته
 اگه ندونه تبدیل به مایا و تا ابد بت می‌مونه
 روزبه‌روز در ذهن بزگتر و به توهمات عاشقانه و هورمون متمایل خواهد شد
ونخواهی فهمید عاشق تصویر ذهنی‌شدی که از دیگری ساختی
نه حقیقت او
خلاصه که به‌قول دانگون، 
عشقی که پنهان بمونه، فاقد ارزش و اعتباره



پرواز خاکستری




یه فیلم‌هایی ساختند درباره‌ی بعد از انفجار عظیم
بعد از قیامت یا جنگ اتمی
همه مردن و شهرها ویرانه و همه چیزها خاکستری‌ست
حتما همه دیدید
یه حس تلخی به آدم دست می‌ده که ترجیح می‌دم ، اگه به وقت من اتفاق افتاد
منم جزو اون مرده‌ها باشم
یعنی چه‌طور می‌شه جهانی را بی زیبایی دید و دست هم داشت
من که نمی‌تونم
گروه خونم به نرمی می‌کشه، به محبت، زیبایی، موسیقی، طبیعت، کوه، جاده و انتظار
یعنی آدم وقتی در زندگی منتظر کسی یا چیزی نیست
خیلی اوضاع بدی می‌شه
خلاصه که هدف از این همه صغری و کبری ، این بود که بگم
با این‌که این کفتر لات‌های محل کلی کفریم کرده و حرصم رو درآورده بودن 
ولی بعد از طوفان هربار که پشت بوم‌های روبرو نگاه می‌کنم، دلم می‌گیره
ساختمان روبرویی یه نموره تو مایه‌های خیابون جردن کفترها بود
عصر که می‌شد، سرحال و کیف کوک جمع می‌شدن
رو پشت بوو به خانم بازی
یادش به خیر شاهد چه مکر و دعواهایی بودم برسر غریزه
کلی چیز یاد گرفتم
حداقل نه از خودم، درباره‌ی کفتر لاتای محل
از جمله این که خانوم ماده واسه خودش ول می‌گشت و کسی کاری بهش نداشت
وای از لحظه‌ای که یه نر نزدیک خانوم می‌شه
انگارتا اون لحظه همه کور بودن و خانوم کفتره
همچی، یهویی 
به چشم همه می‌اومد و دعوا و زبون بازی و خیلی چیزهای دیگه
چنان بالا می‌گرفت که اون دو تا، کفتر خانومه  از یادشون می‌رفت و
به جون هم می‌افتادن
سر خانوم کفتره هم بی‌کلا می‌موند
خلاصه که بعد از اون روز طوفانی،  دیگه پشت بوم‌ها  جای چشم چرانی و دختر بازی نیست
و من هیچ این حس رو دوست ندارم
منظر دیدم، همیشه پر از کفتر بود
و حالا شاید پنج شش کفتر  دیده بشه
نه بیشتر
این می‌شه همون حس بعد از انفجار اتمی که دلم نمی‌خواد شاهدش باشم
ببین کبوترهای باقی چه حس، خفنی دارن
بدبختا


نکنه اینارم من کشته باشم؟
والله کی به کیه؟ سه سال مبارزه و سینه کوبی براشون کافی نبود؟
خدایا غصه کفترلاتای بی‌ادب محله رو کجای دلم بذارم؟




خوبه گلی هزار سال پیش،  شخصا مسئولیت تمامی بلایای طبیعی و غیر طبیعی عالم رو به گردن گرفت و اعلام کرد:
آقا همه‌اش با من. مقصر همه‌اش من بودم
حتا سونامی، ژاپن











۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۸, یکشنبه

یک قرون یک قرون بود



ما که بچه بودیم، یک قرون یک قرون بود
نه بیشتر
با یک قرون می‌تونستی سوار کالسکه بشی
با یک قرون می‌شد فوتینا خرید و تازه
درش شانسی هم پیدا کرد
با یک قرون فرفره رنگی می‌خریدیم
تازه با یک قرون شهرفرنگی هم می‌دیدیم
مردم همه باسواد نبودن
کسی به فکر بهداشت روانی نبود
واژه‌ی اعصابم خرابه اصلا درکار نبود
دلم گرفته و تنس شدم و دپرسم و اینا معنی بدی داشت
یعنی هر کی یه نموره خط برمی‌داشت بهش می‌گفتن دره دیونه


پیامک نبود و 
ماهواره ، خیال و
تصور اینترنت،  چشم و صدای دجال می‌شد
از همه مهمتر تلفن همراه نبود 
به‌جاش همه کتاب می‌خوندیم و به اشعار بی‌بی‌گوش می‌کردیم
تازه،  چه‌طورش رونمی‌دونم 
ولی
کلی هم حال می‌کردیم
شاید از حرکات بی‌بی لذت می‌بردیم؟
 شب‌چره داشتیم
زیر کرسی داشتیم
روی کرسی داشتیم
وقتایی که ازش بالا می‌رفتیم 
شب‌های تابستون عطر یاس و صبح با امین الدوله پیوند داشت
شب با مهتاب
آسمان با ستاره‌هاش
تازه اون‌وقت‌ها ان‌قدر ستاره داشتیم که باورت نشه
قصه‌های شب‌های کوتاه تابستون و خیلی چیزها که بعضی از شما
نمی دونید مصارفش خوراکی بود یا ابزار نوشتاری
با یک قرون خیلی چیزها می‌شد خرید و تازه یک قرون بود





اوه راستی
یکی از همساده‌هامون از دهات خروس آوردن
  وخت و بی‌وخت می زنه زیر آواز
و یکی از زیباترین پس زمینه‌هاست
قوقولی قوقو
یاد ولایت می‌افتم 
دستش درد نکنه جناب همساده










 

معذرت می‌خوام



به‌قول مش‌قاسم: 
یکی از این اینگیلیسیا گفت: فسلخ. 
دیلماج تا فردا ترجمه می‌کرد!

شد حکایت ما و این کره‌ای‌های نوظهور که یهو پابرهنه سر از خونه‌هامون درآوردن
و جمله‌ی کوتاه معذرت می‌خوام 
روزای اول فکر می‌کردم، چه لوس!  هی را به راه معذرت می‌خوام
اونم  جاهایی که باید بپری چشم یارو رو از حدقه بکشی بیرون


به‌قول شیخ نیچه:
هر کی یک بدی بزرگ بهت کرد. از کنارش نگذر که با این کار حقیرش می‌کنی
و دل خودت هم مجروح
اگه شده با یکی دو بدی خورده ریزه تلافی کن

نه ادای منه عالی‌قدر داری و نه حیونی تحت ستمی که
از فرط سرکوب هر آن ممکنه آتشفشان کنه
این  معذرت می‌خوام یعنی
 همون ........ یا ........... خودمونی
یه فحشی به قدری چرب و چیلی که تا کجات رو بسوزه بعد از یکسال فهمیدم یعنی 
همون خودتی معروف و ........
اگه بدونی این سکوت و ادای منه خیلی خوب و ..... اینا در زمان بی‌نتیجه می‌مونه
بازم می‌گی معذرت می‌خوام؟
یا همین عذر هم خود، مکر است؟
من
هنوز هم انقدر بزرگ نشدم که داد نزنم و الکی بگم، معذرت می‌خوام
وقتی هم که جاش باشه 
شک نکن می‌خوام