۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۱, شنبه

اینم از قیامت

 


نه مسیح آمد و نه زلزله‌ای تعبیر به ، 
الجبال سیرت و نه اذالوحوش حشرت و اینا
چیزی که به وفور موجوده، النفوس و زوجت
هیچ اتفاقی نیفتاد
گو این‌که خودمم از صبح یادم نبود
اما یهو چشمم افتاد به ساعت که 6:30 را نشان می‌داد
خب بد که آدم خودش عاقل باشه
البته خب شاید منظور 6 عصر آمریکا بوده
به هر حال که ما هر لحظه در آن‌چه بود و هست ، می‌میریم و دوباره زنده می‌شیم
اما از کره‌ای‌ها یه چیز خوب یاد گرفتم . اون این‌که:
خدایا هر بلا ملایی قراره بابت گناهان کرده و نکرده‌ام گردنم بذاری
باشه برای اون دنیا

در این جهان نه مایل به دیدار قیامتم و نه
صاحب هیچ ازمنه‌ای
همین‌طوری هم تا این‌جا وسط جهنمت بودیم
انقلاب، جنگ، شوهر معتاد، بچه‌های نامراد ، برادر و مادر گل باقالی
بابت همه اینا من می‌دونم وشما و اون دنیا





۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۰, جمعه

شب بخیر سیندرلا




سی همین که عاشق نمی‌شیم
می‌ترسیم، لاجرعه سر بکشیم
و داغ از آب دربیاد و 
دوباره بسوزیم
مثل دفعه‌ی آخری که سوختیم
خیلی از رفتارها طی زندگی خط خورد و از قلم افتاد
یکی‌ش هم باور نگاهی منتظر
دستی مهربان
قلبی گرم
عطری آشنا





کانادا درای



وقتی بعد از سی سال در فروشگاه محله بطری خانواده‌ی کانادا درای دیدم
با خوشحال گرفتم و آوردم خونه
در لیوان دخترا ریختم و گفتم: بخورید تا بفهمید نوشابه یعنی چی
البته به ظاهر ابراز علاقه کردن ، ولی از چهره‌شون می‌شد خوند، یه نوشابه‌ی نارنجی مثل باقی
گذشت تا این‌بار که بطری رو برداشتم و ریختم در لیوان پر از یخ
بعدی رو یه مدل دیگه
خلاصه که تا همین سرشبی به مدل‌های مختلف سعی داشتم در سکوت درون و برون نوشابه می‌خوردم
این‌بار بی‌لیوان و بطری را سر کشیدم
با این حرکت کانون ادراکم رفت به بچگی و بی‌اون‌که جرعه جرعه بنوشم
بی‌اراده  ادای آدم بزرگا رو درآوردم سرکشیدمش
به دو سه قلپ نکشید
تا چشم و بینی و خلاصه همه افتاد به سوزش و حالش رو بردم
همین بود
بچگی بی‌احتیاط سر می‌کشیدیم و تمام عمل‌کردش حال می‌داد
حالا فقط مزه مزه می‌کنیم
مثل زندگی
نوک پنجه و با احتیاط
انگار که عبور از میدان ، مین 


سرخ و سیاه




این جماعت تا با دست خودشون قیامت رو نیارن، حادث نکنند آدم نمی‌شن
 در بهشت هم که  بود،
  فقط رفت سراغ امر خلاف
حالام طاقتش تنگ شده و قیامت می‌طلبه
برای چند هزارمین بار قراره دوباره دنیا به آخر برسه
تازه چند ساعت زودتر هم قراره عیسی مسیح تشریف بیارن زمین و مومن‌هاشون رو با خودشون ببرند
خدا کنه این‌جاش رو بفهمیم و بریم برای ساعت 6 یهجا قایم بشیم
گو این‌که بعید می‌دونم مومنی بیرون از آمریکا باشه
 ساعت شش عصر قراره یه زلزله بیاد سراسر بلا و نکبت
خب ایی خدایی که ما رو به مسخره گرفته و فکر می‌کنیم عادله
اگه بناباشه بعد از احمد باز بره سروقت
عیسی ناصری
بهتره ما سر از بهشت‌ش هم در نیاریم
لابد اون‌جام باید بریم تازه درس مسیحیت بخونیم
ها پس چی فکر کردی؟




اون قدیما جهودای خیبر که بی‌کار شده و تو کار محمد بودند
دوره‌اش کردن که : اگه راست می‌گی که خدا با تو به وحی صحبت می‌کنه، ازش بپرس قیامت کی می‌شه؟
آقای محمد هم سر خوش و کیفور می‌گه باشه و جهودا می‌رن
از شب تا صبح می‌شینه به انتظار وحی. خبری نمی‌رسه
به جهودا می‌گه: هنوز وحی نرسیده. 
- برید فردا بیایید
فردا و پس فردا و سر به چهل روز کشید
همه باورهاش از خودش و خداش و عالم وحی به زیر سوال رفته بود
که بانو خدیجه، با تشنج و حمله‌ی عصبی او را به حرا می‌رسونه
ندا می‌آد: 
چی با خودت فکر کردی؟ نکنه فکر می‌کنی، همه این‌ها در اختیار و به بازیچه‌ی تواست؟
از خودت وعده می‌دی؟  خودت هم جواب بده
خلاصه نبی مکرم که حسابی به نبوتش شک کرده بود، به استخفار و غش و ضعف می‌افته
باز ندا می‌آد: برو بگو دو راز فقط در حیطه‌ی خداوند است
اولی مرگ و دیگری قیامت


حالا چه‌طوری که هر کی از راه می‌رسه پیش بینی می‌کنه؟
اونم از انجیلی که می‌گه، اول باید آرماگدون قیامت بشه، عیسی دروغین بیاد، بعد چه و چه و چه
فکر کنم انجیل  آقای پیشگو یا در وزارت فخیمه‌ی ازمابهترون ما تصحیح شده؟
یا مشمول طرح هدفمندی و جهاد اقتصادی ، شده بوده ؟
وگرنه قرار نبود، این‌طوریا تموم بشه
یعنی سایر ادیان و مکاتب و اینا ول معطلند؟
افتادم یاد کتاب سرخ و سیاه استاندال



ساده‌ی خالی، بی راه راه



چی می‌شد اگه می‌ذاشتید من همون مدل ساده‌ی بی‌راه راه خودم بمونم؟
همون هالو که روی ابرها قدم می‌زد، حرمت انسان را بیش از خودش نگه‌می‌داشت
و رنگین کمونی و عاشق بود
عاشق صبح و ظهر و شب و  ستاره بارونش
ساده لوح و هالو ولی خودم می‌موندم و همه را دوست می‌دیدم
هر وقت دلم تنگ می‌شد، با دلم صادق بودم
نه مثل حالا که دیگه دلی ندارم که تنگی و گشاد بشه
واسه خودش آب رفته و ان‌قدر بی‌تحرک و خالی از هیجان بوده که 
به‌زوری می‌زنه
تالاپ تولوپ
تالاپ تولوپ
وای از وقتی که بگه تالاپ، بعد سکوت کنه
خلاصه که دلم می‌خواد همه اون‌هایی که باورهای رنگی منو خاکستری کردن
بگیرم و دل سیر بزنم
این وقت غروب جمعه است
از صبح جون کندم جای همه چیز رو عوض کردم
بلکه این وقتره آروم باشم و از موزیک جاری در اتاق
لذت ببرم
بی‌هیچ حسرت و ندامت و پشیمانی





۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۸, چهارشنبه

بزن به تخته





می‌دونی فلسفه بزن به تخته از کجا اومده؟
یه وقتی، قدیما، یه دهی دوردورا یه درختی داشته، اون وسط مسطای بیابون خدا
که مردم معتقد بودند، نه تنها زنده است که کرامات بسیاری هم داره
از این رو هرموقع هر کی حاجتی داشت می‌رفت و با درخت درمیون می ذاشت
نخی ، پارچه‌ای هم به بودباش عهد و پیمانش با درخت به شاخه‌ها می‌بست
گاهی هم با ضربه‌ای کوچک درخت از خواب برمی‌خواست تا به امورات بندگان ، حامل روحی برسه
به عبارت قرآنی می‌شه، به رتق و فتق امور می‌پرداخت
از کیهان تا زمین
از اون به بعد، حواله به درخت و دخیل بستن رواج یافت

حالا منظور از این همه تیر و تخته که سر هم کردم
این‌که: تو به هر چه که اعتقاد داشته باشی، می‌تونی ازش معجزه هم بگیری
می‌خواد ضریح دست ساز امام‌زاده یا دعای گل رنگ نوشته روی کاغذ از دست رمال
تا وقتی باور در اعماق وجود هست، تو هم جواب می‌گیری
مگر این‌که شیشه‌ی باورت خط بیفته
گاهی فکر می‌کنم
اگه یکی سند و قباله و گوگل مپ بیاره که امام رضا در خراسان نه تنها دفن نشده که مثلا در طبرستان دفن شده
چی به سر همه اونایی می‌آد که تا حالا باورش داشتن، حاجت هم گرفتند.

یا اونی که از روی ویلچر راه افتاده
خلاصه که اگه آب همه دریاها جوهر بشه هم باز قد نمی‌ده به ذکر این نمونه‌ها
برای همین هیچ وقت کار به اعتقادات مردم ندارم
اونی که باید بفهمه، دست خودش نیست
یعنی بخواد خودش رو به خریت بزنه هم نمی‌تونه نفهمه
اونی هم که نمی‌فهمه بذار لااقل دلش به یه چی خوش باشه
مگه نه؟




عرفان حلقه


 


این نقطه‌ی اتصال عرفان کیهانی و حلقه فلانه
اگه بنا باشه، صبح تا شب به هیچی فکر نکنی جز به جن و پری
خب معلومه روزگار نداری
می‌شه حکایت پنج‌شش سال مصیبت منو نوشتن بهابل که درست در همین نقطه و به همین دلیل بعد از خداد بار نوشتن و نوشتن و نوشتن
یک‌باره رهاش کردم. داشتم به هر مدل می‌گفتم، توجه نکن،باید اختیار ذهن‌تون رو به دست بگیرید

این ناقلاها بد کردارایی‌اند که ما در اندوه می‌پسندند و اینا
خودش شد سفره‌ی روز شب‌مون
غول و دیو و پری جایی جز ذهن ما وجود نداره، 

ترس‌های پنهان و همه اون‌چیزها که به‌خاطر باورش حتما به حضور خدا نیاز داریم
یکی از رفقا که خیلی رفته بود دنبال این حلقه بازی‌ها
همین حالا و رسما چت کرده و کسی باهاش کاری نداره
صبح تا شب از در و دیوار دنیا بلا سرش می‌باره و با جنون فاصله‌ای نداره
چون باور داره در محاصره‌ی انواع جن ، غیرارگانیک، دعا و جادو جمبل و .... خلاصه جنس جوره
یه چی تو مایه‌های ابتدای اسکیزوفرنی
آقایون و خانم‌های عرفان حلقه
فله‌ای یه عده رو ریسه می‌کنند در یک اتاق با حرکات دست در اطراف هاله‌ی شخص مزبور
که تازه ما معتقدیم نباید توسط غیر انگولک بشه و ممکنه به کانون ادراک ضربه وارد بشه
وانمود می‌کنند، جن هایی که تو رو تسخیر کردن در می‌آرن و یون‌های منفی رو به آب می‌سپارند
خلاصه که  از بیماری ها خلاص می‌شی


آره منم می‌دونم بزرگترین عامل پیری ومرگ زودرس انسان، حضور ذهن و دغدغه‌هایی‌ست که مداوم با ترس‌های ما می‌سازه
درواقع ماییم که با پرت انرژی‌های حیاتی در چرخه‌ی تفکر منفی اسیر و خلاصه که بالاخره که خدا هم گفته جن هست
و جن یعنی چیزی که هست و دیده نمی‌شه
من این نوع عرفان آب دوغ خیاری که رایج شده را دوست ندارم
عرفان یعنی تزکیه، نظم و ترتیب، اراده و شناخت خویشتن برای رویت 
ذات اقدس الهی
ملاقات با روحی که در آدم دمیده شد و شدیم آدم
با فلسفه‌ی عرفان کیهانی کاری ندارم
اما خوب شد  بساط این جن گیران سیار برچیده بشه
مردم و کار و زندگی رو گذاشته بودن همگی در صف که جن‌هاشون رو در بیارن
اینم شد فرادرمانی؟
به‌قول مسیح ماهی نده، ماهیگیری یادش بده








قائم به ذاتی





اما این شباهنگ امشب دوباره دست گذاشت روی یکی ازخاطرات تیره و تارم و این وقت شبی نذاشته  بخوابم
ما خودمون دربست  نوکر هر چی جهان هولوگرام و حلقه و شعور کیهانی و اینا هستیم
اما
نه این‌ چیزها که در ایران بی‌صاب شده در این سی‌سال اومده و رفته
نو به نو سر خلق کلاه رفته
همین یکی دو سال پیش به زور جمعی از دوستان ما خرکش شدیم به یکی از این موسسات عرفان حلقه‌ها
فکر کن! ما خودمون یه عمره جن گیریم، اینا ملت رو مثل مهره‌های تسبیح چیده بودن دور اتاق و از رو هوا جن این آدم جانشین خدا رو  می‌گرفتن
والله  اینی که اینا می‌گن ، سیاسیون
هزار و چهارصد سال پیش محمد خودش گفته
از جایی که مردم عادت ندارند بفهمند
اون‌وری افتادن و بخش ماورایی تخیلی ساختند
اما همون قران هم از روز اول تاکید کرد
تو از روح خدایی، یعنی تو هم حامل روح منی، 

اراده کنی، بگی، باور داشته باشی، تجسم کنی همه چیز می‌شه
فقط نباید وابسته‌ی بیرون از خودت باشی
قائم‌به ذات. 

در سکوت درون، 
بی‌عیب و نقصی،
و........................ یه خط در میون هم تاکید کرده
این ابلیس جونه مرگ شده ، دشمن تونه ازش دوری کن. 

ای آدم ابله، دنبال این نری که بیچاره‌ات می‌کنه
اونم که ابله راه افتاد و رفت




زیباترین 






خوش‌رنگ





دو سه سالی بود  فکر می‌کردم تصویر تی‌وی تار و زرد و زار شده
اما ازجایی که تی‌وی‌های دیگه هم هم‌چی مال‌تر از مال ما نبودن
ترجیح می‌دادم همه حواسم چارپنگولی به پریا و مشکلات او باشه
همین‌طوری‌ها اومدیم و هنوز هم قصد تغییر تی‌وی نداشتم
که شب عیدی محض خنده رفتیم مطب حکیم چشم‌پزشک
حکیم هم یه دستور بلند بالا در برگه‌ی دواچی پر کرد و اومدیم خونه
خب شب عیدی کی وقت داره بره دنبال عینک؟
بعد هم که سریال‌های رنگین‌کمونی زندگی مامان و دخترانش
کشید تا حالا که یه سه چند روزی فراقت یافتیم بریم دنبال کارهای تلمبار شده
دروغ چرا؟
پیش از این‌که عینک دورم از ماشین ربوده بشه، فقط وقت شب و رانندگی استفاده می‌شد
همین‌طور اتفاقی عینک رو به چشم گذاشتم
یهو دنیا عوض شد
ای لعنت بر این عادت که ما همین‌طوری گل‌باقالی از ریخت خود اولی‌مون افتادیم
چه کشف مهمی.................! 
واقعا باید تاج مادر نمونه رو به‌من بدن
با این‌حال چه‌طوره که دخترا می‌خوان سر به تنم نباشه؟ الله و اعلم
تی‌وی چیه؟
دنیا زیرو زبر شده بود
تازه تونستم زیر نویس‌ها رو ببینم، چه رسه به این‌که بخونم
نمی‌دونم تا کوری چند قدم فاصله شایدم نه به این شوری، شور
ولی تی‌وی‌ شفاف و خوش‌رنگ شد. 
یعنی همه چیز وضوحی معجزه‌آسا  یافت
اصل تصویر از یاد رفته  بود و دنیا رو فابریک تیره و تار می‌دیدم و چون اتفاق ریز ریز  افتاده بود
به پذیرشش تن داده بودم
مثل پختن قورباغه در ایکی ساعت



آستیگمات رو به آب مروارید







فکر کن
مطمئنم چشم دل و دنیام هم این‌قدر ضعیف شده که همه شوق و انگیزه‌ام را به همه چیز از دست دادم
کاش اینم می‌شد با مراجعه به طبیب و دواچش نسخه پیچی کرد و دوباره به زندگی برگشت
یکی از دوستان قدیمی دیروز سعی داشت به هر ترفنر ممکن
منوبرای دیدن فیلم از خونه بکشه بیرون
آخر مکالمه گفت:
این‌طوری پیش بری یکی یکی فیوض‌هات خاموش می‌شه
ان‌گار که همون لحظه سر خوردم به درونم و دیدم
تاریکی مطلق است
هیچ نوری نیست
همه را از دم به میمنت و مبارکی خاموش کردم
حالا چه‌طور باید نمره عینک دلم رو بفهمم؟







پول نامرئی



اون قدیما که بی‌بی‌جهان  قصه‌های قیامت را به زور تو گوش‌مون می‌کرد
  شاید می‌خواست از ترس قیامت، دست از پا خطا نکرده بزرگ بشیم؟
یا خودش هم همین‌قدر باور داشت؟
یکی از علائم واقعه این بود که،   پول‌ها در اختیار دجال و فقط کسانی حق استفاده از اون پول‌های نامرئی را دارند
که وابستگان دجال باشند
امیدوارم بانک‌مرکزی و نهاد ریاست جمهوری و بیت رهبری به خود نگیرند
که کارت اعتباری سال های زیادی در اروپا و آمریکا رایج بوده
القصه‌ی بی‌بی‌جهان این‌که
از وقتی این ماجرای کارت بانک و اینا باب شد
منم رفتم تو مایه‌های کما. نه از ترس دجال
سی این‌که کامپیوتر و اینا رو می‌شناسم، بیست بار هک شده و از این چیزها
از وقتی هم که   قبض همراه ناهمراه رویت نشد
وارد کما شدم و بهبودی محال به‌نظر می‌رسه
و از جایی هم که ذهن مستقیم در مسیر عمل می‌کنه، 
وقتی به هر ضرب و زور آلوده‌ی این پول نامرئی شدم،
در اولین مراجعه برای دریافت رمز دوم،  کارت مبارک ضبط شد
و ادامه‌ی ماجرا که باعث شده، ازش متنفر باشم
البته خب هر چی هست زیر سر ذهن من و انرژی‌های آزاد شده است
اما از این بي‌بی‌ نباید غافل بود که یه چیزایی می‌گفت
که  اکنون بهش می‌رسم و به خودم می‌گم: سل کن ایی شانس ما
کاش دخترش هم قدر یه نخوود به مادرش برده بود!





۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۶, دوشنبه

نق تراپی







تازه فهمیدم چرا، آقایون شوهر و خانم‌های همسر  زمان شب تا صبحی که با هم هستند
به غر و نق و دعوا و سیخ به جون هم می‌گذرونند
وای که چه دیر معجزه‌ی این نق‌زدن‌ها و گریه‌زاری‌های زنانه را فهمیدم
البته بخش عمده‌ی زنانگي‌ام همیشه فدای غرور و شخصیت و منه اجتماعی و دختر بابا و ...... اینا
شد
ولی وقتی هم که به فکر این‌چیزها نبودم و قالب خانم‌همسری را پذیرفته بودم
هم خیلی کاره‌ای نبودم
مثلا اگه شک می‌کردم، دنبال تعقیب و تحقیق نمی‌رفتم
و کسر شانم می‌دونستم. 
خیلی چیزها کسر شانم شده تا حالا
این شان، بی من مونده بی‌کس و بیچاره
چند روزه بد فرم بدو بدو داشتم که البته بی‌ربط
ولی امروز عصر تق‌ش درآمد
وقتی رسیدم خونه. هوای ابری و خونه‌ی سایه گرفته
حالم رو گرفت، تا مراسم چایی بشه. فهمیدم که، وای من یک چیزی کم دارم
یک چیز خیلی خیلی مهم را کم دارم
یکی که وقتی ته خستگی‌ام با خودم تنها می‌شم بتونم بهش غر بزنم
البته که غر در مرحله‌ی تراپی عمل می‌کنه
تو اگه یکی رو داشته باشی که حرفات رو باهاش بزنی و از انرژی‌های منفی مسیر رها بشی
معجزه‌اش صد برابر دوش آب یخ خواهد بود
دیگه ماییم و سن بازنشستگی. نه فهمیدیم مرد خونه بودیم کی زن؟ 
کی مامان بودم؟ کی کیسه‌ی بکس؟
الانم که می‌آم خونه مثل آقای شوهر، 
یکی نیست باهاش دو کلوم حرف بزنیم 
کمی از انرژی‌های منفی بکنیم
اینا وقتی می‌افتند به جون هم. آخر نق و غر و دعوا کار به فریاد می‌کشه
کلی خودشون روتخلیه می‌کنند
اینه که متاهلین از مجردین، 
علی‌الخصوص مجردین بالفطره شاد ترند
حتا یکی رو ندارم طی روز شماره‌ام رو بگیره واحساس کنم چه خوشحالم!
یکی که بهم فکر می‌کنه، بهش فکر کنم
براش از ترس‌هام و یاس‌ها،  بگم
حتما اگر چنین کسی بود، این‌قدر خسته نمی‌شدم
کم نمی‌آوردم و
 صبح تو جهنم چشم باز نمی‌کردم.





بی‌وقفه





دیروز بعد از ظهر یک سقوط جانانه در راه پله‌ها داشتم
کم شیکسته پیکسته بودم؟
آه از نهادم درآورد
آه......ها
نه که فکر کنی ناله نوله
با کمال شرمندگی یه چی تو مایه‌های فریاد
خانم‌والده تشریف آورد و با کمال خونسردی نگاه کرد که خودم رو چه‌طور به
کاناپه‌ی هال رسوندم، توی در ایستاده بود و پاهاش بیرون و محکم در را نگه داشته بود
لابد یکی نکشونتش تو
گفتم مرسی، نگرانم شدید. سایه‌ات بلند. برو 
رفت
منم آی عر زدم
خودم رو ول دادم مثل بچگی کم مونده بود به زمین مشت و لگد بکوبم
انگار تسمه پاره کرده بودم
مگه آروم می‌شد. 
همین‌طور بی‌وقفه یک‌ساعت تمام عربده کشیدم و اشک ریختم
امروز چشمام به زور باز می‌شد
اما خیلی خیلی سبک تر از روزهای پیش بیدار شدم
گاهی که کیسه‌ی اشکی بر اثر تلمبار دریده می‌شه؛  می‌فهمم بعدش سبک تر شدم
اما باز طبق شخصیت و عادتم یادم می‌ره و اشک‌های قطره‌ایم رو قورت می‌دم
مبادا بریزه پایین
نتیجه‌اش این که،‌یهو مثل آب‌فشان فوران می‌کنه
و یه چند روزی مغزم سبک می‌شه
باید جزو برنامه‌های انسانیم، حتما گریه کردن در هر زمان که راه داد را اجباری و
بخشنامه صادر کنم
اما هنوز یخم باز نشده
بعداز عمر نوح تا حالا دیگه باید به سردی و بی‌تفاوتی خانم‌والده که 
تنها والده است نه مادر
عادت کرده باشم
ولی باز سورپرایز می‌شم
مثل بابااتی:::: کیه...........؟ چرا منو تو این موقعیت قرار می‌دی؟
البته دیروز به خودش هم گفتم:
حتا اگر یک آدم غریبه این اتفاق براش می‌افتاد هم ، نمی‌تونستم مثل تو نگاهش کنم و دنبال راه در رو بگردم
خوبه همه عمرت برای من یکی نه دست به سیاه و سفید زدی و نه مادری کرد
خدا بیامرزه، بی‌بی‌جهان و
دایه قدسی مهربون و نازنینم
که دست نوازشی به سرم کشیدند
واقعا بعضی آدم رو دیوانه می‌کنند