۱۳۹۰ خرداد ۶, جمعه

اخبار از عالم نشانه‌ها




آقا من موچم، stop
از قرار پیدا، این عوالم ایما 
هنوز جواب می‌ده و از کار نیفتاده
گیرنده‌ی من ایراد کرده
آخرین بار دو سال پیش، در مشهد دیده بودم‌ش. طبق معمول   با دعوا و قهر  شبونه برگشتم ،  تهران
دیگه هم قصد نداشتم ببینمش
حس می‌کردم
یه نموره استادی‌ش پس روی داشته و قالب‌ش از دست رفته
خب مام که کاری به جز پا منبرش نشستن و خیلی مشتاقانه تمرینات رو به زندگی چسبوندن نداشتیم 
و با این‌حال همیشه باهاش مجادله و شاگرد صبوری نبودم
 از حرف‌های خودش مچ‌ش رو می‌گرفتم
البته اونم به قاعده خدمت منو تا حالا رسیده
معمولا وقتی می‌شنوم اومده تهران. 
حس هدیه گرفتن یک جعبه‌ی مدادرنگی 72 رنگ
با یه عالمه کاغذ سفید بی‌خط را برام داره
اما تهش یا من بیرونش می‌کردم
یا خودم به خشم و قهر به تهران برگشتم
این دوساله تقریبا نزدیک به یقین اطمینان داشتم
دیگه نمی‌خوام ببینمش
 وقتی یک ساعت پیش گوشی را برداشتم  از اون‌ور خط  صداش رو شنیدم
فقط پرسیدم: کجایی الان؟
- تهران
پر از هیجان گفتم : باید ببینمت.  فردا نیستم دارم می‌رم جاده
حالا هم منتظر اومدنشم
اگه امروز رفته بودم و می‌شنیدم اومده و ندیدمش
حتما یکی دو ساعتی پدر خودم رو در می‌آوردم
با تشکر از راهنمای گرام که به موقع از کار افتاد
خدا رو چه دیدی، شاید فردا دوباره راه افتاد....





تراپی، سبز


از زیر همه چیز می‌شه در رفت
جز از زیر بار مسئولیت موجود زنده که اگه کم بذاری
جلوی چشمت پژمرده می‌شه و از حال می‌ره
گاهی به یه بهونه‌ی ساده دست از مدیتیشن، مراقبه، ذن، تای‌چی. هر چی ..... برمی‌دارم
گاهی با خدا دعوا دارم و سراغش نمی‌رم
خلاصه که از زیر خیلی چیزها در می‌رم
اما نمی‌شه از زیر مسئولیت گل‌ها و درختانی در برم که خودم به خونه‌ام دعوت کردم
شاید هر یک الان در باغی بودن ، آب و خاک فراوان و سایر اقلام
و اگر  براشون کم بذارم
برای خودم دردسر یا بهتره بگم، کارمای بزرگی می‌سازم
علاوه بر این‌که عاشق‌شون هستم
ولی خب عشق هم گاهی مارا خسته می‌کنه
همین‌که در فاصله‌ی دم کشیدن چای صبح، شلنگ را باز و گل‌ها رو آب می‌دم
مود خودم هم عوض می‌شه
همون موده جهنمی که صبح‌ها درش چشم باز می‌کنم
و روزم ناخواسته با یک طبیعت تراپی خوش می‌شه
ذهنم خفه و در امروز مستقر می‌شم تا ببینم این لحظه مرا چه هدیه خواهد داد؟
یا من به این لحظه چه هدیه خواهم داد؟





سرشار از ترس







یه روز از صبح
همه‌ی عمرم بنده این یه روزها بودم
مثل موقعی که کسی می‌خواست بره یا مثل روزهای اول مهر که ازش متنفر بودم
فکر می‌کردم اگه همون یه روز اول مهر رو بذارن نرم مدرسه، همه چیز درست می‌شه
یا اگه فلانی یه روز بیشتر بمونه یا یه روزهای بسیار مثل حالا
قرار بود صبح برم جاده. همین‌که  فهمیدم راهنمای سمت چپ از کار افتاده
نیشم باز شد که، خب با یک راهنما که نمی‌شه رفت جاده
حالا می‌مونم، شنبه
همون شنبه‌های معروفی که همیشه قرار بود آدم تازه‌ای بشم، درس خون و این‌چیزا
راه می‌افتم ، اول باطری سازی و بعد جاده
وقت برگشتن از اون‌ور هم همین‌طور با خودم درگیرم
حالا ولش کن فردا که آفتاب از اون‌ور یا این‌ور، برعکس همیشه می‌تابه
باشه پس فردا
گروهی باشند که همه کارها حوالت به فردا کنند
بیچاره امروز چه گناه کرده بود که از حساب بماند؟
خلاصه که باید یه‌جوری این فرداها رو حل کنم
حس اضطراب از هر حرکتی که پیش‌تر برام کلی هیجان‌انگیز و دوست داشتنی بود 
ولی حالا سرشار از ترس می‌شم
اینم می‌گن، پیری؟




اوه تازه یه کشف جدید دیگه هم داشتم 
ترس از فضای بسته، سینما، آسانسور و.... هرجایی که تاریک می‌شه و حس تنگی نفس می‌گیرم
چرا این امراض رنگارنگ تا حال شناسایی نشدن؟
بهت می‌گم، بیا پایین












اول رجب









تازه قرار بود یه ده روزی بمونم
دیشب بنگاه سخن‌پراکنی یانکی فرمود
جناب مشایی برای همه‌ی اهل بیت خط و نشون کشیده برای اول رجب
که می‌شه چهاردهم خرداد و از قرار یکی بهش رسونده که بناست موسیو زمان تشریف بیاره و پدر همه‌مون رو در بیاره
نمی‌دونم چرا این عوالم بالا با سیاست‌مداران حشر و نشر می‌کنند؟
اونم  هیچ‌کی نه، جناب مشایی و دارو دسته‌اش
والله ما که از این عوالم استعفا دادیم و منتظر هیچ‌کی نیستیم
تازه توی کتاب هم  اسمی از آدم دو پایی نبرده
فقط گفته :
در روز واقعه، جنبنده‌ای در زمین بجنبانم که پدر همه‌  رو در می‌آره
نشونه‌های این جنبنده هم فقط به بمب اتمی راه می‌ده
نه هیچ اسب و سوار و شکارچی
تازه کل علائم واقعه در کتاب فقط و فقط به انفجار اتمی می‌رسه
در این هزار و چهارصد سال این‌ها از کجای کتاب دراومده
ما ندیدیم
می‌رسه به همون حرف آقای رودسری و داستان کتاب گلی
که فرمود: کسی که نه فیضیه رفته، نه حوزه، نه الهیات خونده نه ..... غلط می‌کنه حتا درباره‌ی خدا فکر کنه
چه به تعبیر و ارتباط یا برای دیگران گفتن
هر چه بود در این سال‌ها جناب قرائتی گفته، باقی اضافه است
خب اگه بنا باشه همه این کتاب با ارزش رو مثل من خورده باشند
کسی زیر بار اول رجب نمی‌ره


توجیح

 

یحتمل یه بیماری توهم‌گرایی هم داشتم که به‌گمانم خوب شده
شده چون نه نوشتنم می‌آد، نه کشیدن و نه ساختن
چون تخیلاتم بهوت افسرده
قبلا‌ها با هنگ ساحران نشست و برخاست داشتیم و به همان احادیث و روایات هم دنیا رو رنگ می‌زدیم
کلی دلایل موجه داشتم برای هر چیز

اوه این راهنما، یه نشونه است
یعنی جمعه نباید بری، حتما یه خطری در راه سرک می‌کشید
اوه، اونم یه نشونه‌ی دیگه که فلان کار را بکنی یا نکنی
البته جهان رویا هم بی‌تاثیر نیست
که نفهمیدم می‌شه در زمان دستکاری کرد یا نه؟
پیش از تصادف هم یک‌سالی بود صحنه رو در رویا می‌دیدم
اما از جایی که ذهن رویاها رو دستکاری و برخی را سانسور می‌کنه
هرگز نفهمیده بودم، این صحنه مال تصادف خودمه
وقت رویا ماشینم رنو بود و وقت تصادف، پراید
دلیلی نداشت بفهمم اون پراید در صحنه‌ی تصادف ماشین خودم باشه
خلاصه که ابر و باد و مه و خورشید فلک هر لحظه در حال ارسال
اشارات و نشانه‌هایی بودند که در زندگی‌م بسیار جدی و بهشون عمل می‌کردم
از وقتی هر چه کتاب و دعا و باور بود ترک کردم
خلع سلاح هستم
برای هر موضوع نمی‌تونم توجیحی پیدا کنم و ازش بگذرم
اونم می‌ره در لیست، حوادثی که از شانس‌ بلندم برآمده
پیش‌تر، خواب‌ها معنی داشت، اشارات پرمحتوا بود و هستی نشسته بود تا به هر طریق بامن گپ بزنه
و حالا نه هیچ قدرتی با من کار داره و نه من با بیرون از خود
رسیدم ته کوچه‌ی بن بستی که حتا یک پنجره هم نداره
 که کسی ناله‌هایم را بشنوه و به کمکم بیاد
ته ته
یعنی برای سازنده‌های این احوال در من، کارمایی هم محسوب می‌شه؟
نه
ما تنها مسئول خود هستیم، نه بیرون از ما





۱۳۹۰ خرداد ۵, پنجشنبه

گریه کنید مسلمونا... گریه کنید ثوابه








 
دیروز نشستم پای تی‌وی کوفتی و سریال نور
یکی نبود بگه:
تو و چه به این غلط‌ها؟ 
آی گریه کردم ... آی گریه کردم
اون‌ یه کشف مهم هم داشتم
از وقتی پریا افتاد پایین تا مراحل بیماری و شیمی‌درمانی
ان‌قدر بغض قورت دادم و صاف راه رفتم که پیش کائنات وا نداده باشم
  دخترک هم از دیدنم خودش را نبازه
یادم رفت این‌ها رو باید یه‌جایی تخلیه می‌کردم
کتره‌ای اومدیم جلو و هر سوژ‌ه‌ی مهپاره می‌شه،
گره گشای سیلاب بغض
لاکردار وقتی هم که راه می‌افته، 
دیگه نمی‌شه نگهش داشت
به خدا من بچگیا  هم اهل گریه  نبودم، 
نمی‌دونم شاید از بچگی غد و مغرور بودم؟
چه به حالا و  باصدای بلند گریه کردن
اصلا، در شان یک خانم نبود
نمی‌دونم چی به سرم اومده؟
 شاید هم با خودم ندار شدم؟
شایدم سی اینه که، 
دیگه کسی جز من این‌جا نیست که به‌خاطرش بغضم رو قورت بدم؟







منه بی خدا






از دو روز پیش که نه. 
از دیشب با خودم عهد کردم، رفتم اون‌جا دیگه  نیام اینترنت تا.......... برگردم تهران
حالا اگه تو باورت می‌شه، خیلی خوبه
  از حالا می‌دونم، برای فرار از شب‌های تنها و 
صدای گرگ و شغالا و انواع غیرارگانیک
به قید دو فوریت، آن لاین می‌شم
ولی خب اینم قصدیه که پیش از این نداشتم و در نتیجه نمی‌شه گفت
می‌شه؟ یا نمی‌شه؟
اگه تنها بشینم و به صداهای بیرون گوش بدم
بعدش از یه جایی به صدای خودم می‌رسم
همون صدایی که برای فرار ازش
به انواع کانال‌های مهپاره‌ای و موزیک و ....... پناه می‌بریم
یه لحظه تنها نمی‌مونم، صدایی هم نمی‌شنوم
از دردی هم آگاه نمی‌شم و
زخم‌ها هم‌چنان پنهان می‌مونه تا می‌شه بغض و سرریز می‌کنه
 قدیما پام که می‌رسید چلک،
بودا می‌شدم و روزی صد بار سجده‌ی شکر به‌جا می‌آوردم
با خدا چای می‌خوردیم و در جنگل راه می‌رفتیم و غذا می‌خوردیم و .... خیلی چیزا
بدبختی دیگه خدا هم اون‌جا نمی‌آد




زندگی = انتظار



زندگی یعنی به انتظار بودن
انتظار آرزوها، عشق‌ها، فردا و پسرفردا و سال‌های بعدی
خلاصه که هر چه که دوستش داری
یه‌وقتی خودکشونی و آژیر کشون چنان به سمت نوشهر می‌رفتم
که انگار نفسم بند اومده و تا نرسم ، آروم ندارم
خونه را هم چنان ساختم که برم و درش مستقر بشم
فکر می‌کردم تا ابد جنگل، امنه منو و درش مستقرم
براش پنجره‌های بسیار ساختم و درهای فراوان و اتاق‌هایی به قاعده‌ی
داماد و نوه و اهل بیت
خب تا وقتی اون  آرزوها هنوز در اون خونه جا می‌گرفت، عاشقش بودم
اما از وقتی که حس، تنهایی درونم رو یخ می‌کنه و دلم می‌لرزه،
دست و پام نمی‌کشه برم به  جاده
هر بار هم که خواستگاری براش می‌آد ، باید از هر دو شوهرم استعلام بگیرم که آیا اجازه دارم یا نه؟
از نتیجه پیداست که هیچ‌وقت اجازه نداشتم
حالا من موندم و این پیچ جاده و حسی تلخ برای رفتنی اجباری
این‌جام کاری ندارم. ولی تازگش متوجه شدم
اون‌جا که هستم بعد از دو سه روز جنگل منو می‌گیره
درش حل می‌شم چنان که تو گویی هرگز زاده نشده بودم


وقتی یادم می‌افته، هیچ‌کی نیست الا منو جنگل و خدا..... پشتم سرد می‌شه
قلبم می‌گیره
و می‌فهمم
همیشه هیچ‌کی نیست جز من و ...... خدایی که یه روز هست و یه روز نه
این تلخه
خیلی تلخه
این‌جا اگر بعد از ظهر یک دقیقه دراز بکشی، به هر حال صدای ترافیک و
خودخواهی‌های انسانی رو می‌شنوم
ولی اون‌جا اگر بین روز دراز بکشم
از سکوت جنگل، صدای شلیک گلوله‌ی شکاری، و بعد آواز پرندگان
خوف می‌کنم و می‌فهمم که اون‌جا دیگه تنهای تنهام









۱۳۹۰ خرداد ۴, چهارشنبه

قد بلند، چشم آبی، آی‌کیو بالا





یادش بخیر، زمان ما فکر می‌کردیم،
فقط کافیه عاشق بشیم
حالا گور بابای درک که عاشق کی؟
یکی مثل من ندید بدید و بدبخت، عاشق اولین پسری شد که دید
هنوزهم دارم تاوان همون عشقی رو می‌دم که آقا
بعد از من دو نفر زن دیگه هم اختیار نموده
البته این‌که این این نفر ، نفره انسانی یا شتری هم هنوز مطمئن نیستم
چون آدم عقل و شعور داره،
 ما که اون‌موقع با همه بچه سالی جون‌مون رو برداشتیم و در رفتیم
بعدی‌ها که سن‌شون به سمت موزه‌ی ایران باستان می‌کشید،  چه‌طور تونستن عاشق این آقا بشن هم
 برمی‌گرده به خریت نسل ما و قبل از ما
که کتره‌ای و فله‌ای همین‌طوری برای خودمون عاشق می‌شدیم
 و زودی طرف می‌شد، آقای شوهر
ماشالله به این دوره زمونه‌ایا
دیگه نه با ساین تولد طرف کار دارن
نه با سازگاری ناسازگاری، و نه با قوانین دست و پا گیر و البته تجاری ازدواج
یه بلیط می‌خرن به مقصد دانمارک تشریف می‌برن یه نطفه ی بی‌پدر از روی جورنال انتخاب و بارور می‌شن
به همین سادگی
 بالاترین آمار متقاضین به چشم آبی، قد بلند و آی‌کیو ختم می‌شه
اما حکایت این چشم و قدوبالا هم 
حکایت گردی است و گردو


بیا پایین تا یه چی بهت بگم راجع به همین
قد بلند، چشم آبی، آی‌کیو بالا





هنوز تو را یادم هست






سیزده پونزده ساله بودم؛  یه روز  در دفتر مرحوم پدر جولون می‌دادم و
دوتایی تنها بودیم؛ 
که البته در این مواقع خر کیف بودم
 پرسیدم:
چرا سه بار ازدواج کردی؟
پیر مرد که همون وقت هفتاد ساله بود
از پشت نی‌نی آبی چشماش نگاهی بهم انداخت که تا قیامت یادم هست
فکر نکنی با کسی شوخی داشت
برای خودش حضرت پدری بود که در آن واحد سه خانوار را خرج می‌داد و داری می‌کرد و هم‌چنان خداوندگار ما
خشتک می‌خواست، 
پدر را زیر سوال و چرا بردن. 
عاشقش بودم و بهم باج فاصله‌ی سنی‌مون رو می‌داد
سی همین شد الگوی برتر و عاشق تر می‌شدم 
تو روش می‌ایستادم، راه بهش می‌بستم و توی چشماش نگاه می‌کردم و می‌گفتم چرا؟
و هرگز تندی نکرد
ای جوووونم . 
قربون اون چشمات که با ساعت شبانه روز رنگش تغییر و 
همیشه مهربانانه نگاهم می‌کرد. گفت:
اولی که خودم هم بچه بودم. دایی جانم خواست سر به راهم کنه تا با ناپدری در نیفتم
دختر خودش رو عقدم کرد که ازم چند سال هم بزرگتر بود
دومی، وقتی بود که سری تو سرها درآورده بودم و اولی را تلاق داده بودم
این دیگه هم‌سنم بود و گفتم لابد بلده من‌و داری کنه
از اولی بدتر شد. وایستاد تو روم و سربزرگی کرد
این دفعه یکی از خودم  خیلی کوچیکتر گرفتم که حرفم رو گوش کنه
و بهم آرامش بده
از اون دوتا بدتر از آب دراومد 
آخرش هم نفهمیدم معنی آرامش و عشق و زندگی چی بود؟
البته طفلی پدر خوبی بود
9 نه تا بچه داشت
همه با اهل بیتاشون توی خونه‌های مجزای اهدایی حاجی مستقر و
از خرید عید تا قبض آب و برق و ............ خلاصه محصولات هر سه باغ رو براه بود
اما دلش خوش نبود
پدر قد بلند چشم آبی من با آی کیوی خدادتا
  در شهرش لقب پدر گرفت 
در خانه‌هاش آرامش نداشت
شاید برای همین خودش رو وقف مردمش کرد؟
آخی شب جمعه‌ای یادت کردیم کلی شاد شدیم پدر جان
روحت آزاد، جاری در سیلان عشق
رنگین کمان حضورت همیشه پابرجاست
عزیزمی
کاش بودی و از اون ماچای زوری ازت می‌گرفتم که هنوز یادم هست
هنوز بوی پیراهنت یادم هست
هنوز عطر پدری‌ت یادم هست







۱۳۹۰ خرداد ۳, سه‌شنبه

دکتر شریعتی و زن





زن عشق می کارد و کینه درو می کند،  دیه اش نصف دیه توست
می‌تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو چهار همسر !
او کتک می خورد و تو محاکمه نمیشوی! 
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب میکنی!
او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد!
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر و 
هرروز او متولد می‌شود عاشق می‌شود 
مادر می‌شود پیر می شود و 
می‌میرد وقرن‌هاست که او عشق می کارد و کینه درو می‌کند 

دکتر شریعتی

وقت خلقت





یه چیزایی هست که نمی‌ذاره فکر شما رو از سر بیرون کنم
مهمترین اون یه چیزایی، عالم رویاست
از همون ثانیه‌ی اول که بدن‌انرژی از تنم بیرون می‌ره ... تا وقتی برمی‌گرده
هر چه که حادث می‌شه،
و هر بار با رودررویی در واقعیت،
و دیدن اشارات شما در عالم رویا
تصویری که وقت خلقت اراده کردی و گفتی باش
برای من می‌شه بعد زمانی که هنوز تجربه‌ی فیزیکی نشده
اما یه‌جایی تمام این وقایع موجود و ثبت است
اگر آینده‌ای، جایی در کیهان شده و 
می‌شه در رویا درش سرک کشید 
و وقایعی را با خود به بیداری آورد
پس یعنی باقی حرفام ضروپرت بی‌جاست
اگه بنا باشه یه چیزی بیرون از خودم رو باور کنم، ترجیح می‌دم شما را باور کنم
چون آینده‌ای هست که من هنوز نساختمش و هست











۱۳۹۰ خرداد ۲, دوشنبه

مادر جان روزت مبارک







سلام به مادری که نمی‌دونم در کدامین زندگی من نقش مادری را چنان‌تمام ایفا کرده که
در این زندگی هرگونه پرونده‌ی نیاز به تجربه‌ی محبت مادری نداشته بودم
سلام به مادری که حتما گیسوانم را شب‌های دراز نوازش کرده و در ذهن اکنونم نیست
سلام به مادری که به‌قدری سیرابم کرده که خداوند لازم ندید در این زندگی
مادری را درک یا بشناسم
سلام به همه‌ی مادرهایی که در زندگی‌های متوالی
بیش از مادر کنونی بهم محبت کردند
ازم متنفر نبودند و مرا فرزند نتیجه‌ی ... همسرش  نمی‌دانستند
سلام به مادری که در آغوشش به وقت ترس پناهم داد
سلام به مادری که غذا در دهانم گذاشت و پابه‌پا راه رفتنم آموخت
سلام به تمام مادران خوب دنیا که حقیقتا مادرهستند
و سلام به خودم که هر چه سعی کردم مادری باشم که نداشتم
مورد سوء استفاده واقع شدم
و سلام به روز همه‌ی مادران خوب دنیا







۱۳۹۰ خرداد ۱, یکشنبه

ناصر حجازی در بیمارستان کسری





 آدم باید یه جوری زندگی کنه که رد پاش حتا بعد از رفتنش بمونه
امروز به هزار و یک دلیل در ساختمانی روبروی بیمارستان کسری بودم که یهو صدای صلواه و 
امه یجیب و اینا برخاست
سراسیمه پریدم دم پنجره، حاضرین گفتند
چیزی نیست. از وقتی اومده این‌جا، هر روز همین اوضاع بوده
قبل از این‌که بخوام بپرسم، کی رو می‌گی؟
چشمم افتاد به تصویر بزرگ و تمام قد آقای ناصر حجازی بر دیوار بیمارستان
خلاصه که هوادارا جمع و با آمدن عابدزاده هیجان‌ها افزون و داستان دعا و التماس تمنا بالا گرفت
از فوتبال نه تنها بدم می‌آد که متنفرم
سال اول ازدواج یک bmw بابت این فوتبال نکبتی آتیش گرفت
بعد هم آقا از ترس رفت و منزل مادر جانش پناهنده شد
از همون وقت با تمام وجودم از هرچه فوتبال و فوتبال دوست بود متنفر شدم
تا همین چندی پیش که بیانیه‌ی آقای حجازی رو در یکی از این بنگاه‌های سخن‌پراکنی نیدم
انگار تازه حس کردم، اینام آدمند و یکی مثل ما
البته منم اگر در شرایط آقای حجازی و در چند قدمی مرگ و زندکی پرسه می‌زدم
حتما چیزی برای ترس، از دست دادن نداشتم و همین‌کار را می‌کردم
چه خوبه که آدم وقت پیدا کنه برا تطهیر اسمش، و ثبت اون در تاریخ