۱۳۹۰ شهریور ۱۸, جمعه

محله‌ی بد ابلیس اینا









وقتی گیر می کنی, اون زیر میرا
زیر یه عالم سوال
یه عالم هم نه یکی ش کافیه
وقتی یه سوال توی ذهنت رشد می کنه
ریشه می ده و تمام سرت رو پر می کنه
دیگه مغزت رو بجوی هم راه نمی‌ده و جواب نمی‌آد
مثل امشب من که
بس‌که فکر کرده بودم مغزم ورم کرده بود و اکسیژن می‌خواست
بی‌اراده انگار که یه جوابی از پشت در صدام می‌کرد
قصد کردم
قصد کردم و از جا کندم
بی‌ربط کیسه‌ی نیمه‌خالی زباله رو برداشتم 
پله‌ها رو یکی یکی رفتم پایین
پایین، پایین، پایین تا هم‌کف
سرم رو گرفتم و بالا رو نگاه کردم
منظورم به آسمونه
بعد هم کیسه رو در سطل سرکوچه انداختم و برگشتم بالا
یکی، یکی، یکی پله‌ها رو رفتم بالا
از یه‌جایی که انگاری، پنداری ارتباط قطع و وصل شد
جواب مستقیم وارد مغزم شد
خیلی ساده و دم دستی بود
ولی بقدری این ذهن بدجنس  بیخ گوشم ور زده بود
نمی دیدم‌ش
خندیدم و با عجله اون یک‌طبقه‌ی مونده را هم اومدم بالا
به همین سادگی










یه وقتایی‌ بود اون قدیما، دنبال مفهوم بهشت می‌گشتم
از کوچه تا رختخواب این واژه در ذهنم بالا و پایین می‌رفت
یه روز مرد میوه فروشی
از پی،‌ زیر و رو کردن میوه‌های توی جعبه یه چی گفت
که یهویی دو زاریم افتاد
گفت: من  واسه جلب توجه حانم‌ها، میوه قشنگا رو روی جعبه می‌چینم
سی چیه که شما عادت دارید
اول، همه رو زیر و رو کنید
تا یه چیزی از اون زیرا بکشید بیرون
و به دل‌تون بچشبه
سختی نکشید باورتون نمی‌شه داری میوه‌ی خوبی می‌خری؟
همون‌جا زدم روی پیشونی‌م
راست می‌گفت
منم درگیر همین بودم که شما یه‌جای فرموده بودی
من بهشت را چنان به آدم نزدیک خلق کردم که، کافیه فقط دست دراز کنه
و من که از سر و پا گذشته دیگه سر به تاق می‌کوبیدم
این واژگان چه‌قدر نامفهوم بود
















دردسر جایی‌ست که ما هی این شاه‌کلیدها رو فراموش می‌کنیم و 
روی سرسره‌ی عادت، سر می‌خوریم راحت
و با سر می‌افتیم همون چند قدم قبلی که هنوز به وجودش پی نبرده بودیم
خیلی چیزای زندگی همین‌طوری می‌آد و می‌ره 
چون ما نگهش نمی‌داریم
شاید اگر بعد از هر مکاشفه‌ی جدید
مثل وقتای بچگی
از روی هر مکاشف یکصفحه بنویسیم
یادمون بمونه و هی دورباره و سه‌باره دچار چه‌کنم، چه کنم نشیم
خلاصه که اگه از روی همه اونایی که هر از چندی از وسط  بازار مکاره‌ی 
محله‌ی بد ابلیس می‌پره بیرون و مثل مکاشفه‌ی امشب از روی هر کدوم، چند بار می‌نوشتم
شاید بخشی از رنج‌هام تا حالا از بین رفته بود و 
به سروسامونی رسیده بودم









۱۳۹۰ شهریور ۱۶, چهارشنبه

پیغامی در بطری




مهم نوشتن این سطرهاست و انداختنش در بطری گوگل ول دادنش در فضای مجازیه
تهش می‌دونی بالاخره یکی اینو می‌خونه
و اندکی آروم می‌شم
وگرنه
 شاید باید می‌رفتم روی بام و با آتیش و پتو به سبک سرخپوستان دون‌خوان اینا با دود بر آسمان می‌نوشتم
خدا رحمت کنه این پدید آرودنگان  فضای مجازی 
از فضای حقیقیش که خیری ندیدیم
بذار با مجازی‌ش زندگی کنیم که این یک رقم انتخاب همه چیزش با خودته
از آیدی و عکس‌های متفرقه بگیر تا
درد دل‌های،‌ درگوشی
تو می‌تونی هر کسی باشی که حال می‌کنی باشی
این دیگه تقدیر و سرنوشت نیست که نتونی عوضش کنی
فیلمنامه ،‌تهیه کننده، کارگردانی، حتا بازی‌ها شم دست خودته 
هر طور که باحاش حال می‌کنی
خلاصه لری‌ش این‌که،
 نماد کوچکی است از بهشت





چهارم پنجم تیر که تهران بودم، در یک عملیات به خیال خودم، شجاعانه
هر چه آرام بخش ،‌ التیام بخش ، ضد تورم، ضد توهم ..... که توی خونه داشتم
از طبقه‌ی پنجم ریختم بیرون و خودم را به آزادی سپردم
یکی نبود بگه: ابله
از وسط بهشت اومدی، انرژیا توپ توپ؛ توپ نبند به اسلحه‌های گرم
رفتم و برگشتم
هنوز اولاش توپ و نیمه توپ بودم
ولی بعد از هر بار مسیری یک‌نواخت رو هرروز رفتم و خسته برگشتم
هرچه سعی کردم در بهترین شکل و بی‌نقص عمل کنم
در هیچ شکل راه نداد
از هر سرش باید یه‌جوری، یه چیزی می‌شد که هم
دلم نسوزه، هم اون‌جای مبارک نسوزه هم نه سیخ بسوزه نه کباب
باز از یه طرف سقوط می‌کردم
و از جایی که مدت‌هاست با همه قطع رابطه و منزوی شدم
در نتیجه به‌جز تکرار اخبار از صبح تا شبم و مکررا فشرده شدن قلبم راهی ندارم
یهو به خودم اومدم دیدم
نه تنها دستام داره می‌لرزه که، چارستون بدنم می‌لرزه
افتادم به فکر آرام‌بخش
بعد عبور از میان چند سیاه‌چاله و در مسیر زایش سحابی‌های تازه پیوسته یا رسته
نیافتن حتا یک سفید چاله که بچسبه به یک سیاه‌چاله و من بگم شزم و از وسط هر دوتاش باهم رد بشم
یا نابود می‌شم یا نه،  به‌قول استیون هاوکینگ می‌شه امیدوار بود که یا تابش آگاهی‌م به‌جا می‌مونه؟
یا به قول من دوباره از اون‌سرش بیرون می‌آیی بیرون و خلاصه که همون‌وسطای کهکشان‌ها
یک عدد زاناکس پیدا کردم 
بلکه به زور اون بتونم این چند ساعت را از فشار مغزی، متمایل به آتروپی
فارغ باشم
البته به علاوه آتیش به آتیش سیگار
بعد فهمیدم  عجب غلطی کرده بودم


ابله !!!!
 وقتی جنگلی و توپ انرژی و کسی دم دستت نیست حالت رو بگیره به دوپینگ و سه پینگ و چند پینگ نیازی نداری
ولی نه وسط پایتخت کثیفی که از کثافت  بوی طعفنش خفه‌ات می‌کنه
خلاصه که همین‌جوریاس که مردم معتاد می‌شن
معتاد هر رقم توهم‌زایی که بهشون
وهم بی‌خیالی بده





بادکنک صورتی



بچگی عاشق دو چیز بودم
یک بسته مداد رنگی
یک بسته بادکنک
در سن بلوغ هم عاشق رنگین کمون  
خلاصه که با رنگ حالم جا می‌اومد و تازه می‌شدم
بزرگ می‌شدیم و سلیقه‌ها هم مثل متقال توی آب افتاده، آب رفت
یه روز هر چی نگاه کردم به هزاران دلیل منطقی رسیدم که
هر کدوم‌ رو دوست نداشته باشم
قرمز منو به‌یاد، شاخه رزهایی می‌انداخت  که مهریه‌ام بود 
بخشیدم و خودم رو آزاد کردم
سفید به یاد، بیمارستان و دکتر ، دوا
آبی،   به یاد بغض‌های  که رو به آسمون قورت دادم
سبز به‌یادم می‌اره که چقدر از سر بی‌کسی، به جنگل چشم دوختم
خاکستری، تصویر خاطراک اندوه‌ناک و
صورتی، اولین بادکنکی که ترکید
زردهم، یاد نیم‌روهایی که از درد تنهایی خوردم
همین‌طور با هم قاطی کن و رنگ‌های تازه بساز
که زندگی به همین دلایل مثل بچگی شیرین نیست
اون‌موقع هیچی نمی‌دونستیم و از همه چیز لذت می‌بردیم
با یک نوبت کارتون سرزمین عجایب یا شب جمعه‌های مک میلان و همسرش
تا دو روز سرحال بودیم
الان تنا حسی که وقت دیدن سریال‌ها دارم، خستگی خستگی خستگی از تمام رنج‌هایی که روزی من‌هم دیدم
و تنها نتیجه‌ی موجود بیزاری از دیدن هر فیلم
اولیش فیلم  زندگی









۱۳۹۰ شهریور ۱۳, یکشنبه

سرکار علیه عقاب



وه که چه غریبی زندگی!
پر از ناشناخته و پر ز ناشناسی‌ها
نمی‌دونم قراره از چی بگم و یا اصلا این‌جا چی می‌خوام؟
اول خرداد که رفتم
رفتم که رفتم
قصد کردم
از همون لحظه‌ی اول که رفتم
قصد کردم
قصد آزادی از شرایط بشری
از توافقات و عادت‌ها و هر چه که بهش اسمی داده بودند و ما هم باورش کردیم و
بهش گفتیم زندگی
روز اول هر چه آینه بود جمع کردم
نمی‌خواستم هربار که به آینه نگاه می‌کنم با خودم مرور کنم که
این منم
همونی که............. ازش فرار کردم
 خلاصه که توپ اون‌جا حال کردم
نه از تهرون خبر می‌اومد و نه می‌رفت و از هفتاد و هفت دولت آزاد بودم
تازه یه رفیق عقاب هم پیدا کردم که یه دو ماهی کلی ازش چیز میز یاد گرفتم
اولی‌ش مادری
باور کن
من اصلا از اولش اشتب فهمیده بودم
تخت چوبی در ایوان رو به جنگل و عصرها اون‌جا کتاب خوانی براه و گاه
با صدای سرکار علیه عقاب سرم برمی‌گشت
مدتی گذشت تا فهمیدم اون‌جا بچه داره
صبح‌ها پرواز می‌کرد
از اون بالا نشون مي‌کرد
موقعیت رو خوب می‌سنجید و به جستی شکار رو از زمین می‌کند
از ماه دوم نر و ماده درگیر آموزش پرواز و شکار بودن
بچه رو پر می‌دادن
از دور مراقبش بودن
هم‌چی که یه جا می‌افتاد و توی شاخه‌ها گیر می‌کرد
تیز بالای سرش بودن
اون‌جا مهم‌ترین درس رو گرفتم
ما نمی‌ذاریم بچه‌ها پرواز رو یاد بگیرن
می‌خوایم تو خونه بشینن و لقمه رو بذاریم دهان‌شون
در نتیجه تا وقتی زنده‌ایم درگیر بچه‌هاییم
البته کمی دیر درس مادری گرفتم ولی باز هر جا جلوی ضرر رو بگیری منفعته
مام کوپنی‌ش کردیم
قطعنامه صادر شد، کار لازم داشتی، ایمیل می‌زنی
هفته‌ای یه‌بار چک می‌کنم، مهم بود ردیف‌ش می‌کنم
گرنه تو را به خیر و ما را به سلامت
بس نیست؟
چرا دیگه
باید باقی عمر رو برای خودم زندگی کنم
مثل عقاب


هیچ فکر نمی‌کردم




یه سه ماهی اون‌جا پلکیدم
صفحات رو بستم
عکس‌ها را برداشتم و خودم را  از جهان مجاز شستم
نت را تلاق دادم
که نه همه را از جنس وابستگی
یک طلاقه، سه، طلاقه، هر چندتایی که راه می‌داد
تلفن‌ها خاموش و از نو شروع کردم
یه تارزان راست راستکی
کلی مرور کردم
روزها، ماه‌ها و سال‌های پشت سر رو نفس کشیدم
برداشتم و بدهاش و پس دادم
کلی هم ذهنم سبک شده البت
فکر کن تو مجبوری یه عمر انباری را بر دوشت حمل کنی که داره سرریز می‌کنه
و تو همه‌جاش فقط حیوونی قصه‌ای
وقت مرور تازه می‌بینی
چنی آتیش سوزوندی و به روی خودت نیاوردی و هی گفتی
آخی منه حیوونی
منه بی‌گناه
خلاصه که
از صبح به باغ و باغبونی و غروب هم از خستگی، می‌مردم
تا اول صبح که با آواز بلبل جنگلی‌ها بیدار می‌شدم
اوووووه کلی چیز یاد گرفتم
مثلا این‌که،
تا پیش از این فکر نمی‌کردم بلبلای جنگلی فصل دارن
به گمانم همیشه هستن
با تغییر فصل فهمیدم
بلبل فقط فصل بهار اون‌جاست
وقتی که گرم‌تر شد، پای کلاغا باز شد
بلبلا رفتن ، کلاغا روی شیروونی جفت پا می‌رفتن و از غروب هم
انواع سوسک‌های مختلف کنسرت داشتند
همه‌اش خوب بود
ساعتی شیفت عوض می‌شد
تازه یه چیز بهتر
بیا پایین، طولانی شد


ریشه دوانی




همون سوسک جنگلی که عصر با صداش گوشم رو کر می‌کرد
بعد از یک ماه به شاخه‌ای برگی چیزی می‌چسبیدن و پوست می‌انداختن
بعد همون سوسکای بدترکیب
پروانه می‌شدن
اواخر مرداد دیگه از سوسک‌های خاکی رنگ اثری نبود
ولی تا دلت بخواد ، باغ پر پروانه شده بود
اون‌جا یه نموره یاد جناب مولانا افتادم و اندکی هم بودا
و سرکی به تفکر باور تناسخ کشیدم
کسی چه می‌دونه؟
من که تازه خودم فهمیدم، هیچ هیچ هیچی نمی‌دونم
باور کن اندازه‌ی ارزن هم چیزی نمی‌دونم
این مدت انقده فکر کردم می‌دونم، نمی‌دونم، می‌دونم، نمی‌دونم که
مردم
یعنی نه بذار از این‌جاش بگم
یکی دوبار یه توک پا برگشتم تهرون و تندی در رفتم
ولی آخرین باری که اومدم
یعنی همین چند روز پیشا ، اومدم که یه کاری انجام بدم و زود برگردم
که گرفتار شدم
بعد تازه قدر داشتن یک وکیل خوب رو فهمیدم
اون‌جام یه نموره دادگاه بازی داشتم
ولی از جایی که بریدم، کار رو دادم وکیل و برگشتم به باغبونی و اینا
خلاصه که سه ماه باغبونی ، کتاب خوانی، تنسگریتی و با موزیک خوب
حال کردم تا وقتی مجبوری یه توک پا برگشتم که گیر افتادم
بی‌خود نمی‌گن قدیم قدما که:
هر که بامش بیش ، برفش بیشتر
شده حکایت من
ما که از پر قنداق جیب‌مون سوراخ بچه داری و دردسراش رو شب با خود می‌بریم به بستر
انقده که از بچگی انواع دادگاه و آدم ناجنس دیدم،
اگه پسر دیده بودم که تو این سن و سال
تنها نبودم خلاصه برگردیم به این‌جا، پایتخت کثیف
  کار این‌جا فقط کار خودمه و نمی‌شه به هیچ وکیلی سپرد
این شد که  دریافتم
چه خوب بود
اگه می‌شد 
در همه‌ي زندگی موکل بودم و یه وکیلی بود که
به جای من پاسخ‌گوی همه، همه‌ی همه چیز به‌جای من باشه
جای من دعوا کنه، حرص بخوره، دفاعیه بنویسه و ................. الی آخر و من هنوز در جنگل بودم
شد دوباره حکایت روز ازل

جیغ بنفشه

همون روز اول که جیغ بنفشه رو کشیدم
شک نکن اون روز هم برای یه توکه پایی چیزی اومده بودم
نه تنها گیر افتادم که همه چیزای پشت سر هم یادم رفت

افتادیم به فکر وابستگی به مه مه و مامان و جیش
شکم سیر خیال راحت
امنیت بچگی زیادی حال داد، گفتیم نه که تا تهش همین شکلی یکی هست ما رو بپاد
دغدغه‌ای نبود جز شکم و سر و دل
گور بابای پشت سری که هنوزم خیلی مطمئن نیستم
چیزی بود یا نه
اما از یه چی حتم دارم
امنیت جنینی، امن رحم مادر

اول صفحه‌ی گندم رو آزاد کردم
فقط از سر فضولی، می‌خواستم بدونم بعد این همه وقت هنوز کسی یادم، هست؟
بعد یه هفته، پارچه‌ها رو از آینه‌ها برداشتم و همون‌وقت بود که
شوکه شدم
دیدم یه خانمی با موهای سفیده سفیده سفید توی آینه بر و بر نگام می‌کنه
خب تقصیر من نیست
قاعده این بود.

که نه قرارم این بود که در هیچ آینه‌ای نگاه نکنم
در نتیجه سن و سال از یادم رفت
تاریخچه و پیشینه از یادم رفت
و هر چه پشت سر بود همه از یادم رفته بود که 

اون‌طور شاد بودم و غمم نبود
به فکر رنگ خودم و موهامم نبودم
خب آخه تنها دوستم اون‌جا خانم عقاب بود
امشب وقتی بعد چهل وهشت ساعت حرص خوردن ، چشمم به کامنت یکی از اساتید افتاد
قرار ها   همه از یادم رفت
قرار عدم تکرار و معرفی خودم به تو به خودم و ........ الی آخر
رسما نشستم پشت میز و نوشتم
همینی که تو الان داری می‌خونی
همین که بگم
ببین من همه چیز را فراموش کردم
ولی با برگشت و گیر افتادن در پیله‌ی عادت‌ها دچار شدم و باز آزادی
آزادی از بشر بودن، همه از یادم رفت
که البته فهمیدم
من فقط فرار می‌کنم.

الان هم در حال فرار از دست عقربه‌های ثانیه شمارم که سنگین
سنگین کش می‌آد و نمی‌دونم تا فردا و روز دیگر و حرص مجدد زمان را چگونه تاب آرم

خدایا منو زودتر از این‌جا خلاصم کن که برگردم به تارزان