۱۳۹۰ مهر ۱۵, جمعه

عشق یعنی





عشق یعنی، حسی که  کنار یکی دیگه داریم
تصویری از خودمون که تازه است و پر از هیجان
شخصیتی که تا پیش از اون در خود سراغ نداشتیم
هیجاناتی که تا پیش از اون نبود و یهو وارد زندگی می‌شه
رفتنی هزار بار پای آینه
نگاه کردن بیست هزار مرتبه به ساعت
گوش به زنگ تلفن نشستن
به خود رسیدن و لپ‌ها گلی کردن
سر قرار رفتن و پر هیجان از قرار برگشتن
ساعت‌ها به جملاتی فکر کردن که همه‌اش شیرین و دلپذیر بودند
عشق یعنی خود را پرستیدن و 
به اسم دیگری، فهمیدن
عشق یعنی، منه تازه
منی که به ناگاه متولد می‌شه
و بدبختی جایی‌ست که با رفتنش، همه‌اش می‌ره
در واقع عشق یعنی بنزین موتور وجود
انگیزه‌ای برای خوب زیست
کاش همه این‌ها رو زودتر می‌فهمیدم 
لااقل دوست داشتن خودم را می‌آموختم

عاقبت عاشقانه‌هایم





دروغ چرا منم روزی پرچم سفیده رو بردم بالا و دور هر چه حس عاشقانه را خط کشیدم که
فهمیدم
هیچی اونی نیست که ما فکر می‌کنیم
یعنی ما در عشق، فقط خیال‌پردازی می‌کنیم که یکی اونی هست که ما تصور کردیم
در حالی که  نیست
او خودشه و من منم
من تخیل به‌خرج می‌دادم و از این پسران آدم تصویری می‌ساختم که حتا به گروه خونی‌شون هم نمی‌رسید
چه به حقایقی عاشقانه
و این من بدو و آهو بدو تا وقتی کش داشت
که هنوز اون‌ها رو به تمام نشناخته بودم
وقتی شناخت کامل می‌شد و قالب ها می‌شکست
عشق هم فرکش می‌کرد و من دور می‌شدم
اکثرا من وادارشون می‌کردم در قالب تصوراتم بگجند
خیلی کارها و حرف‌هایی که حقیقت نداشت و به زور من می‌شد
و بعد از اتمام حس عاشقانه با موجودات غریبی مواجه می‌شدم 
که ختا تصورش را هم بلد نبودم و
یک قدم یک قدم چنان به عقب می‌رفتم که فرسنگ‌ها از خاطرات‌شون دور می‌شدم
انقدر دور که فراموشم می‌شد، زمانی اون‌ها را می‌شناختم
چه به حس گرم و آتشینی که به‌نام عشق در خود داشتم
در واقع من از اون‌ها عشق می‌ساختم
این بود که ویتامین عشق‌م آب رفت و دیگه حتا نخواستم دیگری را ببینم چه به باور و
نتیجه‌ی اخلاقی اوضاع کنونی‌ست
شب‌ها پای تی‌وی و روزها مثل چیز دویدن

عشق ممنوع - ASK - I - MEMNU



بعد از عمری، یک ربع کم
ما به سبک ایام شباب درگیر یه موضوع شدیم، موضوع زندگی، عشق ، خیانت 
آخرین باری که یادم هست برای کتاب سقوط یک فرشته این‌طور درگیر شده بودم
اون‌موقع که خانم عیال بودم و مادر دو بچه، این کتاب بین خانم‌ها دست به دست می‌گشت و چشم همه گریان بود
من هم یکی از همین بانوان بودم
حالا بعد از گذشت دو ربع عمر نوبت به این سریال رسیده
بس‌که درگیر شدم. کار به نشستن روزانه یک‌ساعت و اندی پای کانال   D  ترکیه و با این‌که یه در میون زبونش حالیم نمی‌شه، فقط می‌خوام بفهمم آخر این همه........... چی قراره بشه
که البته دست ، جمیع عوامل فیلم درد نکنه. بس‌که بازی‌ها خوب و کارگردانی قوی است که می‌تونه به سادگی تو رو با خودش ببره
اما دنبال چی؟
نمی‌دونم دیگران چیه این فیلم را دوست دارند
اما این‌که من هر شب یک‌بار ساعت 9 در GEM  و عصرها یک نوبت ساعت 3 در کانال پابند این شدم
حس بد و حال خرابی‌ست که ناخودآگاه پیدا می‌کنم
یعنی در آخر هر قسمت چنان ضربان قلبم رفته بالا که می ترسم، دوباره سکته کنم
البته یه‌نموره می‌دونم چه چیزی هست که پابندم کرده. اما در واقع می‌شه گفت درگیر یه حسی  شدم شبیه به انتظار قیامت
همه‌اش منتظرم کی تقش درآد
اما بگم از نکته‌ی برجسته‌ی فیلم
جناب عدنان بیک. مردی پنجاه و چند ساله که صاحب دو فرزند جوان و یک پسر خوانده‌ و یک مادمازل نیمه فرانسوی‌ست که قلبا و عاشقانه پابند این دو بچه و بابای خانواده شده و چنان به نقش پرستاری چسبیده که گویی  او این بچه‌ها را زائیده
اما بگم از عشق پیری و غرور و خودخواهی مردانه
برگردیم به عدنان
مردی  چنان دچار غرور و خودبزرگ بینی‌ که حتا لحظه‌ای از خودش نمی‌پرسه، چرا باید دختری بیست و چند ساله عاشقم باشه؟
چرا باید با من ازدواج کنه؟
در حالی‌که او پر از شهوت و زیبا و پر جنب و جوش و من مردی خسته و رسیده به سن بازنشستگی که سر شب خوابم می‌آد
معلومه باید خانم نیمه شب سر از بستر پسر خوانده در بیاره
حالا این‌که چه فحشایی بین این دو به تصویر کشیده شده، بماند
این‌که دنیا رو آب ببره، عدنان رو خواب خود بزرگ بینی و خود باوری‌ش برده
بعد می‌رسیم به سمر خانم، عاشق پول و موقعیت جناب آقای شوهر، خودخواه، خود پسند و ....... فاسد
خلاصه که خانواده به یه وره جناب عدنان و خانم جوان باید تا قیامت تاوان این عشق احمقانه و خود باوری جناب عدنان رو بده 
در حالی که کسی که از این اوضاع بی‌خبر  نیست، خواجه حافظ شیرازی‌ست
خلاصه که خواستم کمی حرصم رو خالی کرده باشم 
بلکه با آرامش بیشتری از این به بعد پای تی‌وی بنشینم
اما یک نتیجه گیری خوب هم کردم
این‌که هنوز زنم، به قدر همه‌ی سال‌های رفته
اما چنان از این عشق‌ورزی‌ها و مال منو و مال تویی ترسیدم
که ترجیح دادم شب‌ها بشینم پای تی‌وی
ولی هم‌دم و هم‌سر و هم ......... هم‌نفسی نداشته باشم
القصه که کل گروه بازیگران و کارگردانی، خسته نباشند که من یکی بد جور در تله‌ی این سریال گیر گردم

۱۳۹۰ مهر ۱۳, چهارشنبه

GAME OVER


بعد از دو ماه دوندگی،
 بالاخره وقتش شده  بگم
آخی.............ش
تموم شد
اگه بنا بود همیشه بدویم و به این آخی....ش معروف نرسیم،
 از دویدن که هیچ، از قدم برداشتن و مبارزه هم می‌افتادیم
نمی‌دونم قیامتم بناست یه چی مثل این باشه، یا مرگ؟
کی می‌شه از بابت همه‌ی طول راه زندگی که خیلی هم خسته کننده بود بگم، آخی.......ش
خلاصه که به‌کل خستگی‌م در این مرحله در رفت
بریم برای مرحله‌ی بعدی

۱۳۹۰ مهر ۱۲, سه‌شنبه

علت خیانت، آقای شوهر



بی‌خود نیست این حیونی برادرای، پسران آدم، سر از خونه‌ی معشوقه‌ها در می‌آرن
فکر کن! 
از صبح تا شب محبورند مخ‌شون رو بجوند، چه‌طور دو قرون در بیارن
شب هم که می‌رسن خونه، پخش صوت کار می‌افته


بابا، معلم‌مون گفته باید پول بیاری برای ....
بابا، کی برام شلوار جین می‌خری؟
بابا ، کی پول کلاس فوق العاده رو می‌دی
آقای مدیر امروز اسم بچه‌هایی که نصف شهریه ‌هاشون مونده، خوند


آقا، قبض‌ها مونده ،  همین‌روزا برق و تلفن با هم قطع می‌شه
تازه، دختر خان دایی جان هم ازدواج کرده و چشم روشنی یادت نره
عزیزم، کی اون بلوز خوشگله که اون شب پشت ویترین دیدم می‌خری؟
راستی، صاحبخونه امروز اومده بود دنبال، کرایه خونه
ببین، یادم رفت بگم
مادرت سر شبی زنگ زد ، گفت لوله‌های آب خونه‌اش نم می‌ده
........................................ انقده هست برای گفتن که به این صفحات راه نمی‌ده
خب تو باشی، بعد از یک خستگی کش دار روز تا شبانه، دلت نمی‌خواد بری یه جا از بده بده نجات پیدا کنی؟
والله  من که تازه تنهام هستم، دلم می‌خواد حتا از این چهار دیواری هم در برم
که چشمم دیگه این‌همه چرا و آیای که بر دیوارها نقش شده را
نبینه
وای به اونایی که یک خانواده‌ی پر جنب و جوش هم انتظار اومدن‌شون رو می‌کشند
بابا................... بده
آقا....................بده

اینا یعنی نارضایتی



داشتم شام میخوردم که به خودم گفتم،
کاش اگه بنا بود دوباره به دنیا بیام، این‌بار مرد باشم
هنوز جویدن لقمه تمام نشده بود که یادم آمد غروبی و عصری هم یه هم چیزایی ، تفکر فرمودم
دفعه‌ی اول که فکر کردم، دفعه‌ی دیگه اگه به دنیا بیام، وکیل می‌شم 
آخه نوکر پدرتم ، من از وقتی یه نخود چه بودم، شب باید به دادگاه فکر می‌کردم تا هنوز
بعد هم در یک غروب پاییزی، تفکر فرمودیم که نه
بار دیگه یه کارمند ساد می‌شم
یه آدم متوسط الحال که دخل و خرجش پیداست و به قاعده هم قدر می‌دونه
برنامه ریزی و زندگی می‌کنه
نه ایی‌طور ولگرد بی‌کار که سال که دوازده ماهه، یه هفت هشت ماهی دغده‌ی دادگاه و اینا داره
غلط نکن خودم هم بتونم وکیل تجربی باشه
البته در برخی امور خاص که تجربه دارم، ولی پوستم کنده شد تا وکالت یاد گرفتم
و اگه بنا باشه همی‌طوری دکتری افتخاری بگیرم، لابد باید چند دوره پوست اندازی کنم تا............. بهش برسم
که من غلط کردم با هر سایه‌هایی که دارم
از راه راه بگیر تا خال خال، قرمز گلی
خلاصه که منگول به دنیا بیام که کتره‌ای بیام و کتره‌ای هم برم
گاهی چنی حسودیم می‌کنم به هر چه دری دیونه است. 
ای کاش من هم خل دیونه بودم و این‌همه مجبور نبودم نگران باشم تا وقتی به‌خواب می‌رم
ای خدا گو بابا هر کی می‌گه: من به مال دنیا دل بسته‌ام
دفعه‌ی دیگه منو یه کارمند بیار تا
 دمی، مهر لقمه کنیم
و شب سر راحت به بالین بذاریم
فقط خداوندگار عالمیان و
ایزد پاکانا، 
نکنه به مدیریتم برسونی که سر انواع اختلاس در بیاریم 
گو این‌که نه گمانم در هیچ قالب و زندگی من عقل معاش و پول سازی داشته باشم
تصور کن، به سه هزار میلیارد که فکر می‌کنم
مردمک چشمام دورانی می‌شه و دود از دو گوشم بیرون می‌ریزه
خلاصه که بعده این همه صغری، کبرا
غلط نکنم همین که هستم بهتر از همه‌اش از آب در بیاد

۱۳۹۰ مهر ۱۰, یکشنبه

از من تا شما چقدر راه است؟


دیشب که دیگه سریال عشق ممنوع راه نداد برگردم و باقی ماجرا رو بگم ، رسید به اینک 
مشکل همیشگی من با عبادات و روابطم با شما همیشه یه‌چیز بوده و از جایی که شما ما را فراموشکار آفریدی
چنان درگیر ماجراهای زندگی می‌شم که ایراد را از خاطر می‌برم
اشکال همیشه در توقع من از شماست
همین‌که فکر می‌کنم تا وقتی متصل به شما صبح از خواب برمی‌خیزم تا شب که دوباره از دار دنیا می‌رم 
بایدد شما و همه‌ی ملائک و یک‌صد و بیست و چهار هزار پیامبرت باید مراقبم باشید تا خار به پایم نره
و این همون‌جایی‌ست که یهو خسته می‌شم و می‌زنم کنار جاده که
پس تو کجایی؟
و این‌جوری راه نمی‌ده
همیشه می‌دونم که از سر نیاز خودم نماز می‌خونم، بابت همین آرامشی که در ارتباط با شما بر من مستولی می‌شه
ولی مثل عشق، این هم پای بده و بستون رو به میان می‌کشه
لابد باید همین‌که من با شما مرتبطم، همه‌ی اشرار بشریت به راه راست هدایت و دست از پلیدی بردارند که آزاری به من نرسه
خب قربان ما که از ازل خطا کار و فراموشکار آفریده شدیم
پس نقص از آفریده‌های شماست که یا مقیم محله‌ی بد ابلیس‌ند و هوای نفس لحظه‌ای آرام‌شون نمی‌ذاره
یا مثل من انتظار دارند همه فراموششان کنند و خدشه‌ای به زندگی‌شون وارد نشه
که خب با این چند میلیارد مخلوقات مقیم شما در زمین این معادله راه نمی‌ده






ایمان یعنی تو به چیزی با تمام وجود  باور داشته باشی
و کفر یعنی تو نفی چیزی را کنی که بهش ایمان داری
و این فاصله‌ی بین ایمان تا کفر همان نقطه‌ی لغزش و خطاهای ماست
مثل مواقعی که در اوج ایمان به شما ترکت می‌کنم، خسته می‌شم و کم می‌آرم
و دیگه به درگهت نمی‌آم
گو این‌که تقریبا نیم مخلوقات شما به همین دوگانگی دچارند
اما نمی‌شه یه سیستمی طرح کنی که ما رو از اونایی که نمی‌خواهیم کاری‌شون داشته باشیم و
کاری‌مون داشته باشند با حفظ فواصل چندین فرسخی دور نگه داره؟
اینم شد سیب که آفریدی که نخوریم؟
فکر نمی‌کنی یه نموره سیستم شما از ازل ارور می‌ده؟
می‌شه یه ریکاوری انجام بدی و ما رو از برخی‌هایی که برای انگل‌شان هیچ دارویی نیست
یه‌جورایی سوا کنید قربان؟





این آزمایش و خطاهای شما بدفرم ما رو بیچاره کرده است قربان
یا با ابلیس کل انداختی، یا با نخلوقاتی که برای جانشینی خودت ساختی
به هر حال که این رسم خدایی نیست 
بعد برخی شاکی می‌شن که چرا نیچه می‌گه: شما مردید؟