۱۳۹۰ آبان ۴, چهارشنبه

رکعت شمار الکتریکی







همه‌‌ی دنیاست و باورهای ما
سرنمازم افتادم به‌یاد این‌که ، چی می‌شه که بعد از مرگ بناست به تعداد نمازهای خوانده و نخوانده‌ی ما 
صعود یا نزول داشته باشیم؟
قبل‌ترها حدس می‌زدم، صعود بر اساس میزان انرژی‌ست که  وقت حیات ذخیره می‌کنیم
و نماز یکی از رفتارهای انرژی‌ سازی است که هم آرامش بخش و هم ........
 سال‌هاست با اذان الله اکبر سجاده‌ام پهن می‌شه  
چیزی که امروز کشف کردم این بود که، 
این باور ماست از عملی به نام نماز و حضور خالقی به اسم خدا
و از جایی که باور است که جهان من را  یا رنگین کمانی می‌کنه، یا سیاه و سفید
این باور من است از نماز و حضور او که در ادامه‌ی راه باعث صعود یا نزول  می‌شه
دون خوان می‌گه: انسان‌ها با رویاهایی که در طی زندگی از بودباش خود ساختند، بعد از مرگ مدتی را در نقطه‌ای 
به‌نام رویا سپری می‌کنند
و اون‌هایی که بعد از مرگ هم با ...... از جمله یادواره‌ها، نوشته‌جات یا ...... باز هم تکرار می‌شن، انرژی مضاعفی برای توقف در جهان اختصاصی رویاها دارند
مثلا اگر من سیصد سال بعد از مرگ هنوز در رویایی حضور داشته باشم
رویای جناب فرعون به واسطه‌ی اهرام ثلاثه و تاریخ مصر چند هزار سال به‌طول می‌انجامه
و از جایی که دون‌خوان به روح اعتقاد نداره و انسان را مجموعه‌ای از انرژی‌ها می‌دونه
و منی که رویا بینی آینده بینم و به حضور خدا در لحظه‌ی آفرینش انسان باور دارم
می‌تونم فکر کنم
این باورهای ماست در طول حیات که ادامه‌ی مسیر روح را هدایت می‌کنه
خلاصه که خدا ننشسته با رکعت شمار الکتریکی نمازهای ما را وجب بزنه که یا به بهشت بریم یا دوزخ
بل‌که این مصارف فردی‌ ماست که به این باورها نیاز داره





















باورهای بلوری




از بچگی باورهای بلوری، کریستالی دنیا را قشنگ می‌کنه
به بزرگسالی و شکست و درک واقعیت بشری که نزدیک می‌شیم
باورها هم کدر می‌شن
دیروز یک فقره اسید سرایم شوی خریداری و افتادم به جان گرمابه‌ی منزل
درست یک‌ساعت بعد هر بار وارد گرمابه‌ی مذکور می‌شدم کیفی می‌کردم از کجا تا کجا که 
ببین چه‌طور یادم رفته بود چه صورتی خوشرنگی در این‌جا به‌کار رفته!
البته صورتی هنوز همان صورتی بود، موضوع بندهای میان صورتی‌ها بود
که در مرور زمان به طوسی گرایش پیدا کرده و حالا دوباره سفید گشتند
مثل روز اولی که این‌جا بازسازی شده بود و همه چیز نو بود
حالا افتادم به این فکر با یه‌چیزی باید باورهای خودم از بچگی تا حالا رو پاکسازی کنم و از سفیدی و انعکاس نوری که در خود داشت
لذت ببرم
یه چی شبیه ، شامپو سی‌اکت
برای ذهنم که اجازه بده روحم دوباره متجلی بشه و با باورهای سفیدم تا ابرها پرواز کنه



بکار تا درو کنی





از زندگی هر چی که برداری همون‌قدر سهمت می‌شه
ولی از جایی که بشر همیشه نشسته تا از بیرون همه‌چیز اتفاق بیفته و دیگران و خدا و یک‌صد و بیست و چهار هزار پیغمبرش را به را معجزه کنند یا افراد بیرونی متوصل به شق القمر بشن با او احساس خوبی از زندگی داشته باشه
نتیجه این‌که می‌شه یکی مثل پریسا که وقت تولدش منتظر نشست کی بهش زنگ می‌زنه 
تا مهره‌ی دوستداران را در کوزه بندازه و نتیجه‌ی آمار را هم خبر ندارم
چون هم‌چنان منتظر موند تا دیگران به سراغش برن
و دیگری می‌شه پریا که با فاصله‌ی 11 روز تاریخ میلادش بعد از پریسا
می‌دونست اگه بخواد سنگر قهر و لوس باز را هم‌چنان نگه‌داره و نتیجه بی‌شک چیزی نخواهد بود جز
شبی سر و تلخ و پر از اشک و آه و انتظار
منتظر نموند من براش کاری بکنم
خودش روز قبل از میلادش تشریف آورد این‌جا، قهر و .... هم فراموش کرد
چون می‌دونست این خودشه که باید برای شادی‌خودش یک کاری بکنه
نتیجه بعد از پنج روز هنوز این‌جاست
هم کیک داشت و هم شمع فوت کرد هم هدیه گرفت و هم رقصید و شادی داشت
این ماییم که زندگی را یا رنگین کمونی می‌کنیم یا راه‌راه خاکستری



آفتاب بازار




این دو ماه گذشته بس‌که ملت ایران از دست این سمر خانم نجیبه ، شخصیت ننگین سریال عشق ممنوع 
حرص خوردن و انرژی منفی روانه‌ی ولات ترکیه شد  looooooooool این بخش را جدی نگیرید لطفا
ببین یهو چه زلزله‌ای شد!!!

جونم برات بگه، دل من‌که کوچیک و بی‌طاقت دیدم نمی‌تونم بشینم تا همه‌ی هفتاد و نه قسمت سریال طی بشه و هم‌چنان روزی دو ساعت حرص قورت بدم
سریال رو خریدم و خودم را با دیدن قسمت آخرش خلاص کردم
حالا هرموقع که راه داد بخشی رو می‌بینم و کمتر هم حرص می‌خورم
شاید اگر عاقبت زندگی و دنیا را هم می‌دونستیم کمتر دست و پا می‌زدیم
کمتر انرژی حرام می‌شد و ..... راحت تر زندگی می‌کردیم. قدر داشته‌ها را می دانستیم و از نداشته‌ها
روی برمی‌تافتیم و به هر چه هست دل خوش می‌کردیم 
ولی زندگی از هیجانش می‌افتاد و من هم راضی به این‌که فقط آرامش داشته باشم و بس
مثل حسی که وقت نماز ظهر داشتم
وقتی زیر چادر نماز سفیدم در نور آفتابی که خودش را در تمام خونه پهن کرده
به نماز مشغول بودم
پر از حس امن کودکی
گفتم خدایا همین ریتم را نگه دار برام که بیش از این ازت چیزی نمی‌خوام
مگر آرامش همین لحظات حال


کوچ پاییزانه





کارها تمام و می‌تونم راهی جاده بشم
ولی پام نمی‌کشه 
چون هوای ابری رو دوست ندارم که  عاشق نورم
نور زرین و گرمی بخش آفتاب و از جایی که چلک حتا وسط تابستون هم به زور ساعتی آفتابی می‌شه
و به‌طور معمول مه تا پشت پنجره‌ی اتاق‌ها می‌رسه
چنان‌که تو دست دراز کنی و تکه‌ای ابر برای خودت بچینی
هنوز موندگارم در ایران پایتخت کثیف تهران
تابستون دعا می‌کنیم آفتاب نیاد و 
پاییز دل‌مون آفتاب می‌خواد
کاش دو بال پرواز داشتم که فصلی کوچ می‌کردم 
به هر جا که دلم می‌خواد