۱۳۹۰ آذر ۱۹, شنبه

همساده‌مون عقاب خانوم



راستی
فهمیدم که همچین‌هام تنها نیستم
دیروز همین‌طور که در ایوان سرد زیر آفتاب نشسته بودم، صدای آشنایی شنیدم
بی‌اختیار سرم به دنبال صدا چرخید و بگو چی رو دیدم
نه بگو کی رو دیدم؟
همسایه نازنینم  خانم عقاب که برفراز در پرواز بود و با صدایی بهم فهماند : منم هستم
می‌دونی این لحظه درست چه وقتی بود؟
همان دمی که احساس نگرانی برای پریا به سراغم آمده بود
که: حالا که نیستم چه می‌کنه؟ چی می‌خوره؟و............
بلافاصله درس‌های تابستان مرور شد که از خانم عقاب آموخته بودم
بچه‌ها از ما می‌آن ولی مال ما نیستند
آزادند و ما فقط باید از دور پروازشان را نظاره کنیم
وقتی جوجه‌اش تازه پرواز یاد گرفته بود
پر می‌کشید و زود خسته می‌شد،  می‌افتاد بین شاخه‌ها و بلافاصله خانم عقاب با سرعتی غیر منتظره پر می‌کشید به سمت صدا
خلاصه که غریزه‌اش می‌دونست جوجه کجا افتاده و نمی‌دونم چی بگوشش می‌خوند که بعد از اندکی هر دو دوباره پر می‌کشیدند
به سمت کوهی که در آن لانه دارند
و باز دوباره تکرر می‌شد
و من آرام گرفتم
پریا پرواز را آموخته باید اجازه بدم بپره و بهش باور داشته باشم
تازه پریایی که داره خودش رو به آب و آتیش می‌زنه برای ادامه‌ی تحصیل بره اتریش
و اگر بهش اعتماد نداشته باشم، روزگارم جهنمی خواهد بود

السلام و علیک آزادی





در این لحظه پر از حس خوب خونه بودم
از همین‌جا بوی جنگل رو می‌فهمیدم
با این‌که هنوز صد و خورده‌ای ازش دورم 
و لذت سفر از لحظه‌ی حرکت آغاز می‌شه
طی مسیر در طول جاده
دیدن کوه که بدجور مسخم می‌کنه و اگر صدای موسیقی ماشین نباشه، چه بسا سر جاده بپیچه و من نپیچم
این لذت کم از رسیدن به مقصد نیست
با این‌که مسیر اصلی‌ام از جاده‌ی چالوسه
ولی من هراز رو دوست دارم
گشاده است و پذیرا
هر چه هست را عیان می‌کنه
خست نداره ، دلهره نمی‌آره
و من چه‌قدر شادم که این‌ها را دارم
این جاده، کوه‌ها، هر سنگریزه‌اش مال منی‌ست که در این لحظه از این طبیعت لذت می‌برم و می‌فهمم آدم ثروتمندی هستم که کلی کوه و آسمان و جنگل دارم 
برای همینه که سفر آسمانی را دوست ندارم
حتا سفر با ترن
سفر یعنی رفتن با ماشین، اندک اندک
فهم همه‌ی مسیر و ارتباط با روح طبیعت و خورشید
ای خدا شکرت که اینقدر خوشبختم













این تصویر ورودی خیابان ماست. 
یعنی همین‌که چشمم به این‌جا می‌افته یک روی دیگرم جون می‌گیره . 
بلافاصله می‌گم، السلام و علیک یا خونه جان
حالا این‌که شرطی شدم یا نه؟ بماند
ولی عاشق  لحظه‌ای هستم که بعد از طی دویست و چهل کیلومتر جاده به این نقطه می‌رسم
انگار بال‌هام جوونه می‌زنه و پرواز از این نقطه آغاز می‌شه
خلاصه که حکم کسی را دارم که بعد از مدت‌ها حبس آزاد می‌شه و از سلول می‌آد بیرون
ولی نمی‌دونم اگر بنا باشه همیشه این‌جا زندگی کنم هم باز در این نقطه به همین احساس می‌رسم یانه؟