۱۳۹۰ دی ۱۰, شنبه

اون درصده



clot
شب یلدایی همین‌طور که گپ می‌زدیم نوبت رسید به رد و بدل اطلاعاتی هنری
و امر صمیمی بافتنی بافی در ایام زمستان
یادش بخیر ما که بچه بودیم هم خونه همین شکلی می‌شد
شب‌ها دایره‌ی اوناث گرد کرسی بسته می‌شد و تق و تق صدای میل بافتنی‌ها
در اتاق می‌گشت
و از جایی که دستای من نمی‌تونن بی‌کار بمونند
اوقاتی که حوصله‌ی کارهای متداول رو ندارم
وارد مرحله‌ی قشنگ بافتنی می‌شم
که البته درش بی‌استعداد هم نیستم
چون عاشقم
عاشق این دو تا  طفل معصومه نیمه مشکوک که چه باشند و نباشند همیشه براشون می‌بافم
امسال هم حسابی تولیدات بالایی داشتم
و از جایی که طرف صحبت مزبور شب یلدا از طایفه‌ی ذکور بود
بعد از رفتنش پریا دخت فرمود
چطوری می‌شه که مردا هم بافتنی می‌بافن؟
گفتم: همون‌جوری که شما شلوار جین می‌پوشی و کارهای مردونه انجام می‌دی
تازه
چه ربطی به جداول متداول داره؟
این جدول ها رو انسان رسم کرده نه طبیعت
انسان خط کشیده، زنونه ، مردونه
آیه که نازل نشده
قرار نیست نسبت همه 55 به 45 باشه
مال منم نبوده و نیست
از قرار سوی مذکرم اندکی به 60 می‌زد
سوی مونث به 40 و شاید کم و زیاد تر
در نتیجه از پسه هر دو سو و هر دو کار بر می‌ام
مال یکی هم به همین نسبت بالا و پایین می‌شه
در نتیجه از هنرهای مردانه تا هنرهای به‌قول عوام زنانه برمی‌آد
چه‌طوره که مردها آشپزهای بهتر، دوزندگان، بهتر و آریشگران بهتری می‌شن؟
چون در هر دو سو به تعادل عمل می‌کنند
در هیچ نقطه بلاک نمی‌شن
مام وقتی می‌رفتیم بالای داربست و داد می‌زدیم: اوس جلیل
وقتی می‌اومدیم پایین کار بهتری در می‌اومد
که همه می‌آمدند و کار سفارش می‌دادند
اگه بناباشه سرها مثل بز به پایین و دنبال اولی بریم که از کوه بالا رفت
فقط یک مسیر طی می‌شه
هر یک باید راه خودمون رو بریم .
چون اون درصده قانون طبیعت نیست
راه و سهم ما از زندگی است


















اسم عشق بد در رفت



نصف شبی از سر و صدای مشاجره‌ی ابرو فلک از خواب پریدم
گفتم بابام جان پنداری این اینگیلیسیای بی‌پدر و مادر بی‌ناموس حمله کردن
کلی طول کشید تا چشمام باز شد، در عالم مکاشفه کانون ادراک از جایی که بود سر خورد به بچگی
گفتم: 
ای جونم. برف
بالاخره بعد از قرنی شب ژانویه شد و برف می‌آد
اندکی که بیشتر گوش دادم، صدای قطرات باران را شنیدم که بر کانال کولر، رنگ گرفته بودند
متوجه شدم برف نیست. داره بارون می‌آد
خلاصه که تا خواب از سرم بپره به یکصد و بیست و چهار هزار روایت این سر و صدا تعبیر شد
تهش که بی‌خواب و سیگاری روشن شد
افتادم به یاد عاشقی
خب اونم همین‌طوری می‌شد دیگه
اولش فکر می‌کردیم، شق‌القمر شده
دومش یه نموره آب می‌رفتیم و می‌گفتیم، نه این احساسی پاکه
یه‌نموره که بیشتر می‌گذشت، تعبیر به دوستی خالص  و صادقانه
و اندکی بعد تر به سمت آشنایی و در آخر می‌خواستیم سر به تنش نباشه
حالام که اسم عشق بد در رفت

عاشقی

واله بابام دروغ چرا. آدم وقتی عاشق می‌شه
اون‌وقتی نمی‌بینیش توی دلت پنداری یخ می‌بنده
اون وقتی می‌بینیش، توی دلت پنداری تنور نونوایی روشنه
یعنی اون که ما دیدیم این‌طوری بود
همه مال و منال دنیا رو برای اون می‌خوای.
خلاصه که آروم و قرار نداری.
مگر این‌که اون دختر رو برات شیرینی بخورند.
اما اگه شوهر کرد ورفت، دیگه واویلا
تو شهر ما یه‌نفر بود که خواطرخواه شده بود. یه روز اون دختر رو برای یه نفر دیگه عقد کردن. فردا صبح همشهری ما راه بیابون رو گرفت و روفت
حالام که بیست سال گذشته، هنوز هیچ‌کی نفهمیده،  چی شد و کجا رفت. پنداری دود شد رفت آسمون


این یعنی همون چیزی که ما رو از من جدا می‌کنه و به او بدل می‌شیم
یه حس نابی که نمی‌ذاره افکار دور و بر شریات بگرده
حس تلخ و منفی، اندوه و هراس و............. هر چه که نا خوشاینده
به‌جای این‌که
 هی منتظرش  باشی
بیاد ، زنگ بزنه، سی بار جلوی آینه بری
صدو پنجاه دفعه به ساعت نگاه کنی
به سمت سردی سر می‌خوریم

از همین رو است در جوانی انسان شادتری هستیم تا وقت میان‌سالی یا پیری چون عشقی نیست این دل رو سرد و گرم کنه
یا باعث بشه دله مثل تنور نونوایی داغ بشه

تنهایی، یاس و انزوا

۱۳۹۰ دی ۸, پنجشنبه

قیامت‌القیامه



حسن صباح، که یکی از وطن پرستان همیشه ماندگار خواهد بود، در رمضان سال 495 هجری قیامت‌القیامه اعلام کرد
گفت قیامت شده و مردم را از مراسم و مناسک سخت و دست و پا گیر دینی رها و فرمود:
من امام زمانم. حالا که قیامت شده. واجبات شرعی تعطیل. برید به دنبال نجات و آزادی میهن
یکی دیگه از شاهکارهای این جناب که اسمش بد در رفته این بود که
سربازها رو قبل از عضویت و ورود به قلاع اخته می‌کرد
اخته می‌کرد که احساس، رحم و شهوت و وابستگی نداشته باشند
این‌طوری بود که ترور در جهان برای اول بار مفهوم گرفت و همین‌طوری بود که دشمنانش او را به ..... هزار فساد اخلاقی متهم ساختند
بی  ترحمی به عملیات انتهاری برمی خاستند و در آخر خودشان هم می‌مردند
جماعت نامرد باب کردند به مردم حشیش می داد
آخه تو یه حشیشی نشون بده که که اون بالا باشه و بتونه مثل آدم دستوری رو اجرا کنه
کو حال، داداش؟
حشاش یعنی کسانی که داروهای گیاهی تولید و به بازار عرضه می‌کردند
و خزانه‌ی صباح همیشه پر بود از یورو و دلار و اینا که می‌تونست چند نسل پادشاهی ایران را مثل مهره‌های شطرنج جابه‌جا کنه
سلطان محمد خوارزمشاه، برادرش ، پسرش همگی بازیچه‌ی این بزرگ‌مرد تاریخ ایران بودند
حالا

پنج‌شنبه هم برایم حکم قیامت‌القیامه را داشته و داره
ته هفته
برای فردا تکلیفی نبود و می‌شد با خرقلت در آزادی نفسی راحت بکشیم
حتا همین حالا هم که شنبه با جمعه برایم تفاوتی نداره، هنوز هم پنج‌شنبه قیامت‌القامه است
یه جور حس خوش آزادی
البته نادیده‌نگیریم که این از شرطی شده‌های قدیمی است
اما چه حالی داره این حس آزادی
یعنی می‌شه یک‌بار دیگه قیامت‌القیامه اعلام بشه و ما از شر هر چه که آزار دهنده است رها بشیم؟
اولینش این پارازیتای کوفتی که دو سه هفته‌ای می‌شه
مریض حالم کرده
مدام سر درد و سر درد و سر درد

پنج شنبه‌های رنگین کمانی


نمی‌دونم چندمین پنج‌شنبه‌ی زندگی‌مه و یا چند تا پنج‌شنبه ازش مونده
پنج‌شنبه‌های متفاوتی که بسیار دیدم
بعضی رنگین‌کمونی و رنگارنگ و برخی هم بی‌رنگ و گاه تک رنگ
اما هیچ‌کدام سیاه و سفید نبوده
رنگ‌هایی که از ذهن من برمی‌آد
یادمه یکی از همون پنج‌شنبه‌های گل باقالی اویل عمرم 
همراه بچه‌های مدرسه رفته بودیم استادیوم امجدیه برای اجرای رقص و شادی در روز تولد رضا شاه
که هرگز از خاطرم نمی‌ره
یا پنج شنبه‌ی دیگری که برای انجام همین هنرهای موزون برای نهم آبان
تازه اینم که چیزی نیست. خود شخص پادشاه و ولیعهد مزبورش بهمون جایزه هم داد
این پنج‌شنبه‌ها از پنج‌شنبه‌های بلوغ کمی متفاوت بود
در عهد بلوغ با سر برمی‌گشتیم خونه برای نشستن پای تی‌وی و دیدن برنامه‌ی ظهر  
سرزمین عجایب
و یا آتیشی که بعد از ناهار می‌سوزوندیم در حیاط که قرار نبود برگردیم مدرسه
در سن جوانی هم به‌جای شادی و نشاط مجرد بازار ، پنج‌شنبه‌های متاهلی و برو و بیای اهل بیت
پس از اون دوباره مجردی آغاز کردیم و پنج‌شنبه‌ها، پاتوق خانه‌ی دوست و یا قرارهای عاشقانه
گاهی هم دنبال شیخی پای پیاده
اندکی بعدتر
پنج‌شنبه‌ها را شمال بودم
ابتدا در علمده و بعدها به سمت چلک
اگر هوا خوب بود عده‌ای میهمان داشتم و اگر نه که خودم بودم
بعدتر هم شدیم مقیم خانه
که اون‌هم البته بی‌مراسم نبود
پنج‌شنبه از عصر با موزیک ، قهوه و  دود عود آغاز می‌شد
حالا هم که برنامه‌های انفرادی خودم را دارم
اما هم‌چنان پنج‌شنبه ، پنج‌شنبه است و روزی خاص که با رنگی صورتی در تقویم علامت می‌خوره
نه سر کاری می‌رم که بگم تعطیلی و حالش رو ببرم و نه بچه‌ی مدرسه‌ای دارم
اما پنج شنبه از کودکی خاص شد تا هنوز
کاش از کودکی تمام هفته رنگین کمانی بود و برنامه ریزی‌های ذهنی شفاف و چون آینه 
و حتما همگی آدم‌های بسیار شاد تری بودیم
تا این‌چنین افسرده


۱۳۹۰ دی ۷, چهارشنبه

هراس و هراس و هراس


وقت‌هايي كه انقدر حالم خراب مي‌شد كه حتا حاضر به خودكشي مي‌شدم
وقتايي كه انقدر بد مي‌شده\ كه دلم مي‌خواست هر  آن‌كه زخمي بر جانم زده
نابود بشه تا اندكي دلم خنك شه
وقتايي كه انقدر بد حال بودم كه مي‌خواستم اصلا دنيا نباشه
همون زمان‌ها كه در جاده‌ها آواره بودم يا
گوشه‌اي مي‌نشستم و در به روي دنيا مي‌بستم و چنان زار مي‌گريستم كه انگار هستي‌م به فنا رفته و
...............................
انقدر تلخ بود كه زماني از همه‌ي اون حال خرابي‌ها خسته شدم و خواستم هرگز اين‌گونه نباشم
درست زماني بود كه تهش همه چيز را ول كردم و رفتم نشستم چلك
با قصد آزادي از خودم و رنج‌هام رفته بودم
مرور كردم. همه‌ي تلخ‌هاي زندگي‌م را خوب و بي تعصب خودم و هرآن‌چه كه باعث آزارم مي‌شد را نگاه كردم
خسته بودم
به‌قدري خسته كه نتوني تصور كني
انقدر خسته كه آرزو داشتم بميرم و همه چيز تمام بشه
و وقتي تو چيزي براي از دست دادن نداشته باشي
وقتي ته همه‌ي رنج‌ها رفته باشي
به خودت زحمت مي‌دي كه قدمي را برداري كه در زندگي ازش هراس داشتي
و مرور همان‌ چيزي بود كه تا قصدش را مي‌كردم، حس مرگ به سراغم مي‌اومد، این ترسه چیزی نبود جز ترس از محتویات انباری که همه‌جا با خودم و بر دوش خسته‌ام حمل می‌کردم
روزی در بالکنی و رو به ساحل نشسته بودم، نسیم دریا به سمت کوه سینه کش می‌اومد و از پوست تنم عبور می‌کرد
دیدم بین قصد مرگ تا ماندن و تحمل کردن چیزی برای از دست دادن ندارم
از همان لحظه مرور آغاز شد
ته همه‌ی نقصانی که مال من بود حس کردم، دو شخصیته شدم
یکی شخصیتی که ویرانگر و مرگ طلبه و دیگری همان شهرزادی بود که برای همه خیر آرزو می‌کرد
جایی برای فرضیه‌های فرویدی نبود
اون دیگری نابودگر به‌قدری از من دور و دشمن می‌نمود که حتم کردم حتما روزی مرا خواهد کشت
همانی که وردی جز منه بیچاره نداشت
کلی هم رفته بود تو مایه‌ی بیگانگان و ورا فرایی‌هایی که ذهن را بر ما نصب کردند
پذیرفتم دشمنی دارم که جز نابودی و مرگ چیزی نمی‌خواد
اون‌جا بود که قصد کردم با دشمنم بجنگم. حتا اگر به قیمت زندگی‌م تموم بشه
زندگی که شده بود جهنمی و ازش فرار کرده بودم
این همان نقطه‌ی آزادی بود

نشستم به کمین
اول نقاط ضعف و قدرتش را شناسی کردم
دیدم منو به سمت چه افکاری هول می‌ده
خوب نگاه کردم و اندیشه‌ی مرگ و خودکشی را هم از محصولات اون یافتم
مهم نیست که این او بخشی از من بود یا به‌قول کاستاندا غیر ارگانیکی غارتگر
نتیجه‌ی هر دو یکی بود
به بی‌عملی برخاستم
قصد کردم هیچ کاری نکنم. جز مرور و حرکات جادویی
کار سخت و انظباط فوق‌العاده
از بیل زدن دو سه هزار متر زمین تا آبیاری روزانه
منه رو در فشار گذاشتم و خیلی جدی و از روی برنامه چند ماهی به قصدم تمرکز کردم
و خیلی کارهای دیگه که بهتره نگم و خودم رو اسباب مزاح نکنم
ولی نتیجه مهم بود
خودم را عریان دیده بودم، ترس‌هایم را. اندوهم................. خودم را دیده بودم
مثل حدیث جادو و جمبل بود که وقتی فهمیده بشه، تمامش بی‌اثر و نابود می‌شه
مال من هم نابود شد و ریخت
حالا آزادم. دست از تکرارهای مداوم برداشتم
از عادت‌هایی که این هزاران ساله بر وجودم تحمیل کرده بودند. تحمیل کرده بودم


این‌که می‌بینم این‌همه در رنجی
منو به یاد خودم می اندازه
و این‌که بهت بگم
بردیا
مواقعی که در کمپ فیلمبرداری هستی
با خانم ا- ب یا ح - ر نشستی
وقتایی که از خودت راضی هستی و ایام به حساب زندگی‌ت می‌آد
باز به یاد مادر نازنینت هستی که چرا تو رو گذاشت و رفت یا خدا او را از تو گرفت
البته که هستی
اما نه این‌گونه که مواقع سکون می‌شی
تو کمبود انرژی محبت و تو جه داری. همان که او بسیار به تو می‌بخشید
من هم بعد از سفر پدر یه چهارده سالی به همین وضع بودم
به‌قدری سفرش تلخم بود که سر از عجایب چندگانه‌ی هستی درآوردم
آوارگی در گورستان‌ها. مطالعه و سعی در شناخت و یا باور روح. دائم سفر و جاده و حتا شبی
رفتم و در گور خالی کنار پدر خوابیدم تا اندکی، فقط اندکی خود را به او نزدیک‌تر حس کنم
14 سال مویه کردم. عذاب کشیدم. سر از جهان‌های غیر ارگانیک و تاریک درآرودم چون فقط او را کم داشتم. او را می‌خواستم
اویی که فقط مهر بود و مهر. بزرگ بود و بزرگ و من که بس حقیر بودم و نیازمند
ولی بالاخره همه چیز تمام شد و پذیرفتم او واقعا رفته
به جهانی که کوچکترین اطلاع و دسترسی به آن ندارم
و زندگی ادامه دارد



تنها نگرانی‌م برای تو اندیشه‌های غارتگر است.  اندیشه‌ای جز مرگ و نابودی ما ندارند که انرژی خوارند
از حزن ما تغذیه می‌کنند و رفتن‌ها و سوگ‌ها ما را به لقمه‌ی لذیذ بدل می‌کنه
فقط می‌ترسم در همین احوال تاریک روزی دست به کاری بزنی که به‌تو تلقین می‌کنند
مرگ. جهان جای تنگی‌ست و ما کسی را نداریم و ما که بیچاره‌ایم بهتره بمیریم
آرزو می‌کنم عاشق بشی
عشقی چنان عظیم که جانت را گرم کنه و ببینی که جهان هم‌چنان زیبا و دوست داشتنی‌ست



۱۳۹۰ دی ۶, سه‌شنبه

کار، کاره، خدا ست





وقتی چیزی می‌کشم و خوب از کار درمی‌آد
کار منه
وقتی می‌سازم و ذوق مرگم می‌کنه، بازم کار منه
وقتی می‌نویسم و بهم حسابی حال می‌ده، خب من نوشتم. مگه شک داری؟
وقتی به خونه‌ام نگاه می‌کنم و دلم مالش می‌ره، اونم مال منه
وقتی از پریا راضی هستم، نتیجه‌ی منه
وقتی زندگیم رو دوست دارم، پیداست. که من دوست داشتنی‌ش کردم
مثل همین حالا و صدای موزیکی که بک‌گراند تصویر پنجره‌ی بارانی‌ست
و عطر عودی که در خانه چرخ می‌زنه، مگه شک داری که سلیقه‌ی من باشه؟
اما











وقتی از پارازیت‌هایی که می‌خواد سرم را داغون کنه، شاکی‌ام
کار خداست که منو در این .......... آفریده یا نه؟
یا این‌که چرا اجازه داد چند میلیون مردم ولایت ایران سی و چند سال پیش برن بیرون و خودشون رو بیچاره کنند
معلومه زیر سر خدا بوده دیگه
وقتی از بردارم گله‌مند بودم، معلومه که کار خدا بود
وقتی از شرایطم ناراضی می‌شدم، شک نکن که اون‌هم کار خدا بود
و خلاصه که هر چی که خوب می‌شه کار منو و خرابی‌ها تقصیر خداست
حتا وقتی بعد از تصادفم دو سال گرفتار بستر، انواع جراحی و اسیر وزنه‌های رنگارنگ بودم هم
باز مستقیم زیر سر خدا بود
و این‌که دیوونه‌ای که آسیمه سر زد به جاده و این بلا رو سرخودش آورد
باز هم تقصیر خدا بود که چرا مراقبم نبود که این بلاها رو سر خودم نیارم
یا داستان ازدواج یواشکی در دفتر خونه ............... اون‌جا هم باید می‌اومد
حالا نمی‌تونست بیاد هم یه فرشته‌ای چیزی می‌فرستاد تا جلوم رو بگیره
کار خدا بود دیگه که بعد از بیست سال متارکه هنوز تنهام
یا نه؟
فکر نمی‌کنی خدایی درکار نیست؟
اگه بود باید ثانیه به ثانیه‌ی بیست و چهار ساعت جلو دست ما رو بگیره یا نه؟
خلاصه که نیشت رو ببند
تو هم مثل منی و همه‌ی ما همینیم
امورات سه شده رو می‌اندازیم گردن دیگری و 
جوایز رنگارنگ را محصول عملکرد خودمون می‌دونیم



چه بارونی



بارون می‌آد ها
چه بارونی.
از همونا که پیوندگاهت رو می‌بره به ناکجا آباد
اقتدار ابر و بارش باران هم که چنان کنند با من که نفهمم کجای دنیام
باور کن. 
این  قلم نوعی بی‌عملی درم ایجاد می‌کنه که باعث می‌شه کانون ادراکم بدونه اراده‌ای می‌ره............... به یک ایام خوشی که شاید اسمش کودکی، نوجوانی باشه؟ 
و شاید هم به یکی از جهان‌های موازی که بی‌شک درش خاطراتی عسلی دارم
همین‌که صبح با صدای قطرات باران چشم باز کرد بی‌اراده زیر لحاف گفتم
عجب روز توپی
ولی راز زمانی کشف شد که مقابل پنجره‌ی آشپزخانه ایستاده بودم
با دیدن چراغ‌ روشن مغازه‌ها مطمئن شدم از اون روزهای ................ چی؟
اسمش نوک زبونم بود، ولی یادم نمی‌اومد
یه روز خوب؟
یه روی عشقولانه؟
یه روز از روزهای هفت هشت سالگی؟
نمی‌دونم این ترکیب منو به یاد چه خاطره‌ای می‌اندازه که همیشه در هز شرایط هر حال و جایی که باشم
از این رو به اون رو می‌شم
و لابد حالا قراره معجزه‌ای چیزی هم بشه؟
خب مگر می‌شه با این انرژی بالایی که درونم به جریان می‌افته 
امروزم با دیروز هیچ تفاوتی نداشته باشه؟
خلاصه که عاشق این مدل هوا هستم ولی در شهر نه جنگل
چون در جنگل چراغی نیست که روشن بشه
ای خدا جونم قربونت با این همه زیبایی که آفریدی و کسی جز زشتی‌ش رو نمی‌بینه



۱۳۹۰ دی ۵, دوشنبه

پنجره‌ای به سوی آسمان


آسمان تمیز تهران که مدتی نایاب بود ، رسید
این همان آسمانی‌ست که سقف من است
این یعنی همین اینک و الان
ساعت  30: 5 دقیقه‌ی دوشنبه
پنجم دی ماه






این هم‌چنان همان آسمانی‌ست که
زیرش قد کشیدم  
بازی کردم
دویدم و
بزرگ شدم و دنیا را شناختم
گاه ابری و گاه هم آفتابی‌ست
گاه آرام و گاهی  خشمگین
زیر این آسمان هم عاشقانه قدم زدم ، 
هم تنها و بی‌کس
شاهد بسیاری از اسرار من و راز نگه‌داری بی‌همتا
گاهی که نگاهش می‌کنم، 
پر از حس سرخوشی
و مواقعی هم
سرشار از ناامیدی
بچه بودم روی کاغذ با آبی می‌کشیدم و در بزرگی رنگارنگ
همیشه این آسمون رو دیدم، 
ولی فقط دیدم
مثل بعضی از آدم‌هایی که وارد مسیرم می‌شن و بی‌توجه از کنارشون رد می‌شم
و فکر می‌کنم، 
من تنها موجود حقیقی و مهم دنیام
البته
برای جهان باورهای من
من خدام
ولی بیرون از این جهان
هیچم
برخی منو می‌شناسند 
بعضی هم حتا اسمم را نشنیدند

ارتباط من و آدم‌ها هم چیزی شبیه به آسمان
وقتی دلم بخواد، 
منت می‌ذارم و می‌گم: 
سلام
گاه هم به روی خودم نمی‌آرم و رد می‌شم
اگه دو سه بار پی‌گیر حال و احوال‌شون بشم
اون‌ها هم به وقت عبور سر می‌گردونند بلکه منو دیدیند و گفتند 
سلام
اگر هم نه که 
گور بابام
دنیا یعنی یک آسمان 
و ما  پنجره‌ای هستیم رو به این آسمان
برای همین تا اطلاع ثانوی
هم‌سایه
هم محلی ، سلام

اندر آروزهای سیندرلا







انقدر از بچگی سیندرلا دیدیم که اومد وسط زندگی‌مون
اون‌وقتا حرص می‌خوردم که چرا اجازه می‌ده در خونه‌ی خودش او را به اسارت بگیرن؟
مکه می‌شه، بیان خونه‌ی آدم رو اشغال کنند و نتونی بگی چرا؟
من هستم
حق نفس کشیدن دارم و اصولا که این خونه ارثیه پدر جده منه؟
ولی سی و اندی‌ست حقیقتا شدیم سیندرلا و نمی‌تونیم نفس بکشیم
چه به این‌که بگیم
آقا برو رد کارت
این‌جا خونه‌ی ماست
مال ماست و ما انسانیم 
آزاد




 




نشستیم مثل سیندرلا دری به تخته بخوره و شاهزاده‌ای با اسب سفیدش بیاد و 
همه رو آزاد کنه
اما بدون کفش بلورین که با پاهایی خسته و کبره بسته
پشتی خمیده و قلبی شکسته
عمری رفته و آرزوهایی سوخته
لوسیفر بلا گرفته هم که را به راه گند می‌زنه به زندگی‌هامون
تو هی پاک کن و بساز
لوسیفر با پاهای گلی می‌آد و از روی همه‌ی فرداهامون رد می‌شه
نامادری هم هی فریاد می‌کشه:
سیندرررررررررررررررررررررررررررررررررلا



جومان‌جی

از قرار دارن جومان‌جی بازی می‌کنند و هرچی از تخته‌ی بازی در می‌آد
ول می‌دن تو خیابونای تهران
هفته‌ی پیش، دو قلاده توله شیر و هفته‌ی قبل‌تر هم
یک فروند کرکس و یک فقره روباه
هیچ بعید نیست، فردا هم یک نفر شتر و بعد هم یک عدد کنت دراکولا در خیابان‌های شهر پیدا بشه
وقت‌هایی که هوا خیلی سرد می‌شه
یه چندتایی بچه آهو و یا گراز و ..... سر از محله‌ی ما در چلک در می‌آرن
که البته پر واضح است که توسط مردم غیور به اسارت گرفته می‌شن
اما اون‌جا دلیلی داره به اسم جنگل طبرستان 
فکر می‌کنی این جکه جونورای اخیر چه‌طور سر از اتوبان‌های شهر در می‌آرن؟



۱۳۹۰ دی ۴, یکشنبه

السون و ولسون



یادش بخیر بچگیا
هر جا کارت گیر می‌کرد و چشم انتظارت به درد می‌چسبید، به فرمایش قدیم قدما، ورد می‌گرفتیم
السون و ولسون اون رو به ما برسون
و باور کن که جواب هم می‌داد
حالا نه این‌که ورد کارساز بود. نه به‌خدا
این باور بلوری و شفاف ما بود که معجزه می‌کرد
کافی بود یخ چیزی رو باور می‌کردیم، آنی جواب می‌گرفتیم
از جمله السون و ولسون
حالا هم به یاد قدیم قدما
السون و لسون ، یه عشق ناب و پاک برسون
شکر خدا دیگه به سن ما هورمون رهبری نمی‌کنه و می‌شه امید بست به این‌که اگه یه سوژه‌ی دلربایی پیدا بشه
شانس تجربه‌ی یه عشق درست و درمون  پیدا کنیم
آخه قدیما تا به هرکی می‌گفتیم: آقا ببخشید، ساعت چنده؟
تندی می‌خواست اتاق خوابش رو نشونت بده و مام می‌موندیم بی یار و دلبر
گفتیم بلکه حالا بشه دمی به خمره‌ی عشق زد و راست راستی‌ش رو تجربه کرد
که از شانس ما پسران آدم با زوال جنسیت از حال و نا به‌کل می‌رن و پای تی‌وی بس می‌شینن
ای السون و ای ولسون
همون که می‌دونی 

David Icke On 2012

باقالی به چند من؟

اون قدیما
یعنی خیلی خیلی قدیما، فکر می‌کردم دائم درگیر گفتگوی درونم
هر زمان که قصد مدیتیشن یا مراقبه و حتا نماز داشتم هم میزانش رو به بالا می‌رفت
بعدها تصمیم گرفتم دقت کنم که درباره‌ی چه چیز دائم به گفتگو با خودمم؟
رفتیم به کمین یا به‌قول بزرگا، مرصادالعباد« کمین گه عبادت کننده‌گان »
 انقدر کمین کردیم و مچ گرفتیم که به نکات قابل توجهی هم رسیدم
این من نبودم که با خودم گفتگو داشتم، بلکه دیگری بود که با خودش دائم درگیر پرچانگی بود
باور کن. به خدا راست می‌گم
خودم مچ‌ش رو گرفتم
اون دائم درباره امور مختلف اظهار نظر می‌کنه و واژگان خودش را هم داره
مثلا جملات‌ش با این کلمات آغاز می‌شد
وای، نوعی هیجان‌زدگی متمایل به خود شیفتگی
یا 
بی‌خود. یا من . و حتا دیگه
یعنی دائم داشت با خودش حرف می‌زد و من‌را به سوی پرتگاهی می‌برد
انقدر این کمین و شکار به درازا کشید که کلمات آغازین خودش شد کلید
یعنی دیگه الان به‌محض شنیدن هر یک از کلمات بر حسب برنامه‌ریزی و عادتش متوجه می‌شم
ای پدر سوخته، تو باز حرف زدی؟
گو این‌که همین توجه هم زیاده است و باید بتونم از کنارش بی‌تفاوت عبور کنم
اما کلمات در زمان یک به‌یک تغییر می‌یافت و پی بردم. این ناقلا از من به من نزدیک‌تره ولی من نیست
یک چیزی که بین من و من نشسته
یک مانع، یک حضور مزاحم و وراج که با تمام قوا داره کنترل ذهن رو به دست می‌گیره
ذهنی هم که اختیار از خودش نداشته باشه دیگه نمی‌شه اسباب خلاقیت
می‌شه شلنگ سوراخ شده‌ای که همه‌ی تراوشات و انرژی‌های بکر رو سرریز می‌کنه بیرون از من
قدیما هر جمله‌اش با من آغاز می‌شد
من نمی‌خوام. من خوشم نمی‌آد. من اجازه نمی دم. من بدم می‌آد و .....................
خب دربه‌در تو کی‌سی که این همه من داری؟
پس من چی؟
دروغ چرا؟
خیلی از اون چیزایی که خوشش نمی‌آمد رو بدم هم نمی‌آمد ولی دست خودم نبود و فکر می‌کردم که من، خوشم نمی‌آد
بخشی از تعلقات‌ش اکتسابی‌های بیرونی بود. همان‌ها که خانم والده و اجتماع نمی‌پسندید
برخی هم همان‌ها بود که من را از من دور می‌کرد
خلاصه که فعلا کاری نداریم جز این‌که دنبال‌ خودمون بگردیم از بین این همه دیگه، من ، لابد، می‌ترسم، خوشم می‌آد و ..................................................
....................................................
همه چیز جز من آزادم
من در اینک هستم







مثلا: گاهی شب که می خواستم بخوابم. بلافاصله درگیرم می‌کرد که:
شاید امشب یه اتفاقی بیفته و باید مثل شزم در دسترس باشم و در نتیجه در اتاق را نبند
چنی خودخواه و خود باور!!!
یه روز گفتم: از کجا پیدا این بلا قرار نیست سر خودت بیاد؟
چرا همیشه فکر می‌کنی تحت هر شرایط تو سالمی و باید به نجات دیگران بدوی؟
مدتی تا می‌رفتم توی اتاق ، به عمد در را می‌بستم و می‌گفتم:
ببین هزار سال هی آسایشم را گرفتی که قراره .......... دیدی که هیچی هم نشد
بذار در آرامش کپه لالا بذارم
یا وقتی می‌رفتم به بستر، دائم راه می‌افتاد می‌رفت در دیروز‌ها یا به فکر فرداها
دوباره خفتش کردم که:
ببین. عامو . من در این لحظه هستم. اینک یعنی شب است و همه خوابند و من هم می‌خوام بخوابم
یا صبح که چشم باز می‌کردم همین بساط بود
دوباره باید یقه‌اش را بگیرم که:
چی ور ور می‌کنی برای خودت؟
من تازه چشم باز کردم. هنوز نمی دونم هوا آفتابی‌ست؟ ابری؟ ساعت چنده؟ باقالی به چند من؟ 
تو رفتی سراغ هر چیزی جز اینک من؟
خلاصه که جونم برات بگه
بعد از این همه یقه و یقه کشی ما تازه داریم به یک سکوتی پیوسته‌ی درونی می‌رسیم
البته
از مرور ایام تابستان هم غافل نیستم که کلی انبار آت و آشغال ذهن را خالی کرد و بر آتش سوخت