۱۳۹۰ بهمن ۱۵, شنبه

خواب مدرسه

اما حکایت دیشب من و رختخواب
دیگه جونم برات بگه داشت سپیده می‌زد که حس کردم نمی‌تونم وزن گردنم رو تحمل کنم
رفتم به تخت و جدولی باز کردم و مشغول شده بودم
که صدای آسانسور یکی بعد از دیگری بلند شد
بچه مدرسه‌ای های ساختمون عازم مدرسه بودند
بلافاصله افتادم به یاد زمان مدرسه و شیشه‌ی جوهری که هر روز بدون استثنا با بلند شدن صدای زنگ ساعت
پشت پلکم می‌افتاد و می‌شکست و بیدارم می‌کرد و
منی که همین‌طوری‌ش هم یه نیم ساعتی طول می‌کشه تا کاملا لود بشم و باور کنم که بیدارم
باید با چشم نیم بسته خودم رو از تشک گرم می‌کندم و به شیر آب می‌رسوندم
شاید سی همین از مدرسه بیزار بودم؟
شاید همین‌طوری‌ها بود که به چارچوب شکنی پرداختم؟
خلاصه که تو گویی جادو شد
چنان به  یاد اون دقایقی که جون می‌دادم برای یک قطره بیشتر خواب افتادم که نفهمیدم جطور از هوش رفتم
تا صدای زنگ اف‌اف نزدیکی‌های ظهر از خواب پریدم
آی کیف داد
آی چسبیده بود
تو گویی به‌جای همه اون روزها خوابیده بودم

ترش مثل کیوی

همين‌طور كه يك برش رفت به سمت دهانم، ناخودآگاه ابرو بهم کشیدم و منتظز ترشی موندم
از این دندون به اون دندون سر می‌خورد که رسیدم به شیرینی وسطش
دروغ چرا؟
من از اول می‌دونم این میوه ترش ولی خوشگل مزه است
ولی در عین حال هم از شیرینی اون قسمت سفیدش خبر دارم
و به همین دلیل کیوی رو دوست دارم
مثل زندگی
زندگی هم که همه‌اش شیرینی نیست
اما یه‌جاهایی یه شیرینی‌های انتظارت رو می‌کشه، که دوستش داری
مثل کیوی

۱۳۹۰ بهمن ۱۴, جمعه

هنوز باقی‌ست


هم‌چنان تا صبح، راهی‌ست

من اعتراض دارم


از کی تاحالاست گیج خوابم
ولی جد کردم که نخوابم
یعنی خسته شدم بس‌که در یک طرح جهانی جا بگیرم. 
اگه از بالا به زندگی انسانی نگاه کنی
مثل نور چراغ‌های خیابان‌هاشون
در یک ساعتی بیدار« روشن» یا به خواب می‌رن « چراغ‌هایی که هم‌زمان توسط اداره برق خاموش می‌شن
یعنی دروغ چرا حالم بهم خورد بس‌که در این طرح ریزی اجتماعی جا شدم
تازه اینم که چیزی نیست
همین الان یک لیوان مشتی قهوه خوردم که خواب از سرم بپره
حالا این‌که واقعا کاقئین خواب رو می‌پرونه یا نه که خدا می‌دونه
اون وقت‌ها که ما درس می‌خوندیم، شب‌های امتحان سطل سطل قهوه می‌خوردیم
از همون سر شب خواب مون می‌گرفت
وقت‌هایی هم که می‌خوردیم سر هوس، تا صبح خواب مون نمی‌برد
خدا رو چه دیدی؟
شاید زیر سر آدرنالین کوفتیه منه که به وقت اضطراب خرمنی تولید می‌شه
یا هم زیر سر ذهن نابکارم که همیشه، نکن بدتر کن بوده
خلاصه که دلم نمی‌خواد بخوابم و ترجیح می‌دم سپیده‌ی صبح شنبه رو ببینم، بعد اگر دلم خواست به وقت خودم می خوابم
بازم دلم نخواست
خودم رو نیشگون می‌گیرم
زیر پلکم چوب کبریت می ذارم. نمک درش می‌پاشم
که خوابم نبره
یعنی چی؟ هی صبح که شد، بیدار می‌شیم، با همه
شب که شد می‌خوابیم، با همه
و تکرار و تکراری دل بهم زن و سرسام آور
این یعنی 
من اعتراض دارم
این شرایط ماشینی بشری که عمری به خودمون دادن دوست ندارم
از خودم خجالت می‌کشم
یکی شدم مثل همه
 کپی برابر اصلی که پیدا نیست از کجا به جای من نشست؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!
ولی من هم نیست
یکی که نمی‌شناسم ولی شدم

تو نخ ابرم که بارون بزنه


دو روزه تو نخ ابرم که بارون بزنه
البته نه بارون ، باران
همه‌اش به این فکر می‌کنم که چه‌طور می‌شه ما دلتنگ یه کسی می‌شیم؟
حتا در عشق؟
شاید اعتیاد به نوعی انرژی باشه که ناگاه قطع می‌شه
اما این‌که یه چیزی ان‌قدر در من رسوخ کنه که بابتش دلم برای یکی تنگ می‌شه
چیه؟
نه من
همه
این رو درک نمی‌کنم این چه کوفتیه که باعث می‌شه آدم‌ها وقتی یکی رو وارد زندگی‌شون می‌کنند،
بعد هی دل‌شون براش تنگ می‌شه؟
مشتاق دیدن و شنیدنش می‌شن
مشتاق رسیدن؟
شاید هم از بلاروزگار هورمون باشه؟
شاید چی رو نمی‌فهمم
چاشنی چه انفجاری زده می‌شه که ما برای اونی که تا دیروز نبوده 
امروز هست یک..................... هو بی‌قرار می‌شیم؟
انگاری که الانه است که بمیریم
بگو عشق؟
ولی همین عشق هم یعنی چی؟ 
که ما وقتی یکی می‌آد انتظار داریم برای ابد بمونه

آتش دل - قمر الملوک وزیری

بانو قمرالملوک وزیری


خاطره عاشقانه مرتضی خان ني داوود از قمرالملوک وزیری

درورد بر ياران دور و نزديکخاطره عاشقانه مرتضی خان ني داوود از قمرالملوک وزیری
بارها براي عروسي و ميهماني بزرگان به باغ عشرت‌آباد دعوت شده بودم. براي عروسي، مولودي و... اما هرگز حال آن شب را نداشتم. پائيز غم‌انگيزي بود و من به
جواني و عشق فکر مي‌کردم. از مجلسي که قدر ساز را نمي‌شناختند خوشم نمي‌آمد اما چاره چه بود، بايد گذران زندگي مي‌کرديم. چنان ساز را در بغل مي‌فشردم که گوئي زانوي غم بغل کرده‌ام. نمي‌دانستم چرا آن کسي که قرار است در اندروني بخواند، صدايش در نمي‌آيد. در همين حال و انتظار بودم که دختر نوجوانی از اندروني بيرون آمد... حتي در اين سن و سال هم رسم نبود که دختران و زنان اينطور بي پروا درجمع مردان ظاهر شوند. آمد کنار من ايستاد. نمي دانستم براي چه کاري نزد ما آمده است و کدام پيغام را دارد .

چشم به دهانش دوختم و پرسيدم: چه کار داري دختر خانم؟

گفت: مي‌خواهم بخوانم !
گفتم: اينجا يا اندروني؟
گفت: همينجا !
نمي‌دانستم چه بگويم. دور بر را نگاه کردم، هيچکس اعتراضي نداشت. به در ورودي اندروني نگاه کردم. چند زني که سرشان را بيرون آورده بودند، گفتند : بزنيد، مي‌خواهد بخواند !

گفتم: کدام تصنيف را مي‌خواني؟

بلافاصله گفت: تصنيف نمي‌خوانم، آواز مي‌خوانم!

به بقيه ساز زنها نگاه کردم که زير لب پوزخند مي‌زدند. رسم ادب در ميهماني‌ها،  آن هم ميهماني بزرگان، رضايت ميهمان بود.

پرسيدم: اول من بزنم و يا اول شما مي‌خوانيد؟

گفت: ساز شما براي کدام دستگاه کوک است؟

پنجه‌اي به تار کشيدم و پاسخ دادم: همايون.

گفت: شما اول بزنيد!

با ترديد، رنگ و درآمد کوتاهي گرفتم. دلم مي‌خواست زودتر بدانم اين مدعي چقدرتواناست. بعد از مضراب آخر درآمد، هنوز سرم را به علامت شروع بلند نکرده بودم که از چپ غزلي از حافظ را شروع کرد. تار و ميهماني را فراموش کردم، چپ را با تحرير مقطع اما ريز و بهم پيوسته شروع کرده بود. تا حالا چنين سبکي را نشنيده بودم. صدايش زنگ مخصوصي داشت. باور کنيد پاهايم سست شده بود. تازه بعد از آنکه بيت اول غزل را تمام کرد، متوجه شدم از رديف عقب افتاده‌ام:

معاشران گره از زلف يار باز کنيد / شبي خوش است بدين قصه‌اش دراز کنيد

ميان عاشق و معشوق فرق بسيار است / چو يار ناز نمايد شما نياز کنيد

بقيه ساز زنها هم، مثل من، گيج و مبهوت شده بودند. جا براي هيچ سئوالي و حرفي نبود. تار را روي زانوهايم جابجا کردم و آنرا محکم در بغل فشردم. هر گوشه‌اي راکه مايه مي‌گرفتم مي‌خواند.

خنده‌هاي مستانه مردان قطع شده بود. يکي يکي از زير درختان بيرون آمده بودند.از اندروني هيچ پچ و پچي به گوش نمي‌رسيد، نفس همه بند آمده بود. هيچ پاسخي
نداشتم که شايسته‌اش باشد.

گفتم: اگر تا صبح هم بخواني مي‌زنم! و در دلم اضافه کردم: تا پايان عمر برايت
مي‌زنم!

آنشب باز هم خواند، هم آواز هم تصنيف. وقتي خواست به اندروني باز گردد گفتم:مي‌تواني بيايي خانه من تا رديف‌ها را کامل کني؟

گفت: بايد بپرسم.

وقتي صندلي‌ها را جمع ‌و ‌جور مي‌کردند و ما آماده رفتن بوديم، با شتاب آمد وگفت: آدرس خانه را برايم بنويسيد.

و تکه کاغذي را با يک قلم مقابلم گذاشت، اسمش قمر بود.

بعد از آنکه از قمر جدا شدم، تمام شب را به ياد او بودم ديگر دلم نمي آمد براي کسي تار بزنم. در خانه‌ام که انتهاي خيابان فردوسي بود، چند اتاق را به کلاس
موسيقي اختصاص داده بودم و تعدادي شاگرد داشتم اما ديگر هيچ صدايي برايم دلنشين نبود و با علاقه سر کلاس نمي‌رفتم. دو ماه به همين روال گذشت. بعدازظهر يکي ازروزها، توي حياط قاليچه انداخته بودم و در سينه‌کش آفتاب با ساز ور ميرفتم که يک مرتبه در حياط باز شد. ديدم قمر مقابلم ايستاده است، بند دلم پاره شد. هنوزدنبال کلمات مي گشتم که گفت: آمده ام موسيقي ياد بگيرم.

از همان روز شروع کرديم، خيلي با استعداد بود، هنوز من نگفته تحويلم مي داد و وقتي رديفهاي موسيقي را ياد گرفت، صدايش دلنشين تر شد... و کنسرت پشت کنسرت است که در گراند هتل لاله زار، آوازه قمر را تا به عرش مي گسترد...

اولين کنسرت قمر با همراهي ابراهيم خان منصوري و مصطفي نوريايي (ويولن)،شکرالله قهرماني و مرتضي ني‌داوود (تار)، حسين خان اسماعيل زاده (کمانچه) و
ضياء مختاري (پيانو)، پسر عموي استاد علي تجويدي برگزار شده است.

يک شب در گراند هتل تهران کنسرت مي‌داد. تصنيفي را مي‌خواند که آهنگش را من ساخته بودم و بعدها در هر محفل سر زبانها بود. تصنيف را بهار سروده بود و من رويش آهنگ گذاشته بودم، حتماً شما شنيده‌ايد: مرغ سحر را مي‌گويم.

آنشب در کنسرت گراند هتل وقتي اين تصنيف را مي‌خواند، آه از نهاد مردم بلند شده بود. در اوج تحرير آوازي که در پايان تصنيف مي خواند، ناگهان فرياد کشيد "جانم، مرتضي خان!" و اين نهايت سپاس و محبت او نسبت به کسي بود که آنچه را از موسيقي ايران مي‌دانست، برايش در طبق اخلاص گذاشته بود...

بله داستاني که در بالا خوانديد بخشي از گفتگوي يک خبرنگار است که سالها پيش با مرتضي ني‌داوود انجام داده است و در آن از عشق پنهان وي به قمر سخن رفته است!
ني‌داوود تصنيفي دارد به نام آتش جاويدان که آن را بهترين ساخته خودش - حتي بهتر از مرغ سحر- مي‌داند، که البته با دانستن مطلب بالا علت آن روشن است! اين
تصنيف بسيار زيبا تاکنون بارها توسط خوانندگان گوناگون اجرا شده است، ولي يک بار هم در برنامه گلهاي رنگارنگ اجرا شده است

قمرالملوک وزيري پس از شيدا و عارف در موسيقي نوين ايران رخ نمود، ولي بي‌ترديد نقشي دشوارتر و دليرانه‌تر از آن دو ايفا کرده است؛ زيرا اگر مردي که به موسيقي مي‌پرداخت گرفتار طعن و لعن مي‌شد، ولي مجازات زن موسيقي‌پرداز "سنگسار شدن" بود! زن برده در پرده بود، پرده‌اي به ضخامت قرن‌ها. قمر به هنگام نخستين کنسرت خود که در آن بي‌حجاب ظاهر شده بود، سر و کارش به نظميه افتاد. اين ماجرا اگر چه براي او خوشايند نبود، ولي بهرحال سر و صدايي کرد که در نهايت به سود موسيقي و جامعه زنان بود. قمر خود درباره نخستين کنسرتش مي گويد:

...آن روزها، هر کس بدون چادر بود به کلانتري جلب مي شد. رژيم مملکت تغيير کرده و پس از يک بحران بزرگ دوره آرامش فرا رسيده بود. مردم هم کم کم به موسيقي علاقه نشان مي‌دادند. به من پيشنهاد شد که بي چادر در نمايش موزيکال گراند هتل حاضر شوم و اين يک تهور و جسارت بزرگي لازم داشت. يک زن ضعيف بدون داشتن پشتيبان، ميبايست برخلاف معتقدات مردم عرض اندام کند و بي‌حجاب در صحنه ظاهرشود. تصميم گرفتم با وجود مخالفتها اين کار را بکنم و پيه کشته شدن را هم به تن خود بمالم! شب نمايش فرا رسيد و بدون حجاب ظاهر شدم و هيچ حادثه‌اي هم رخ نداد، و حتي مورد استقبال هم واقع شدم و اين موضوع به من قوت قلبي بخشيد و از آن به بعد گاه و بيگاه بي‌حجاب در نمايشها شرکت ميجستم و حدس مي‌زنم از همان موقع فکر برداشتن حجاب در شرف تکوين بود...


او نخستين زني بود که بعد از قره‌العين بدون حجاب در جمع مردان ظاهر شد. او را شايد بتوان اولين فمينيست ايراني ناميد. او مي‌گفت:

مر مرا هيچ گنه نيست به جز آن که زنم / زين گناه است که تا زنده‌ام اندرکفنم

قمر نخستين کنسرت خود را در سال ١٣٠٣ برگزار کرد. روز بعد کلانتري از او تعهد گرفت که بي‌حجاب کنسرت ندهد! قمر عوايد کنسرت را به امور خيريه اختصاص داد. او در سفر خراسان در مشهد کنسرت داد و عوايد آن را صرف آرامگاه فردوسي نمود. در همدان در سال ۱۳۱٠ کنسرت داد و ترانه‌هايي از عارف خواند. وقتي نيرالدوله چند گلدان نقره به او هديه کرد، آن را به عارف پيشکش نمود. با اين که عارف مورد غضب بود. در سال ١٣٠٨ به نفع شير خورشيد سرخ کنسرت داد و عوايد آن به بچه‌هاي يتيم اختصاص داده شد. به گفته دکتر خرمي ٤٢٦ صفحه و به گفته دکتر سپنتا ٢٠٠ صفحه از
قمر ضبط شده است...

گشايش راديو ايران در سال ۱۳۱۹ صداي قمر را به عموم مردم رساند. عارف قزويني وايرج‌ميرزا و تيمورتاش وزير دربار، شيفته او شده بودند. با اين‌ همه، قمر از
گردآوري زر و سيم پرهيز مي‌کرد و درآمدهاي بزرگ و هداياي گران را به فقرا ومحتاجان مي‌داد.

قمرالملوک وزيري در تاريخ ۱۴ مرداد ۱۳۳۸ در شميران، در فقر و تنگدستي مطلق به سکته مغزي درگذشت. وي در گورستان ظهيرالدوله بين امامزاده قاسم و تجريش شميران به خاک سپرده شده است. روحش شاد

۱۳۹۰ بهمن ۱۲, چهارشنبه


باز باران با ترانه


دوباره عاشق پنجره‌ها شدم
باران و بخار روی شیشه و چراغ‌های روشن مغازه‌ها از صبح
البته در این هوای بارانی موسیقی هم بی‌تاثیر نیست
حیف ما که برفی ندیدیم بزنیم به جاده
بارون هم فقط یا پشت شیشه دوست داشتنی‌ست
یا قدم زدنی دو نفره
که  مقدور نیست
ای خدا تو کجا نشستی که من پیش روت نیستم؟
یا از خجالت به روی خودت نمی‌آری منو می‌بینی؟
خدا هم بود خدای قدیما
تا صداش می‌زدیم فوری می‌گفت: جونم



۱۳۹۰ بهمن ۱۰, دوشنبه

حکومت‌المجانین



در ازمنه‌ی دور که مدام کوه می‌رفتم، اولین آموزه‌ام این بود
گله‌های بز که در مسیری رفتن آغاز می‌کنند
هر چند صعب‌العبور. به هیچ سمتی نگاه نمی‌کنند
اولی جلودار است و باقی از پی او می‌روند
به خودت می‌اومدی، می‌دیدی سینه‌ی صاف و دیواره‌ای کوه را طی کردند بی‌آن‌که به پایین و اطراف نگهی کرده باشند
چون اولی می‌رفت، آن‌ها هم فقط دنباله روی او بودند
به راه و خطر نمی‌اندیشیدند
فقط می‌رفتند


در ولایت ما هم امور بدین‌گونه انجام می‌گیره
یکی‌ش من
هنوز سر از تخم در نیاورده بودم که دیدم
دختر خاله‌ جان‌ها، دختران شمسی‌خانم و فاطمه‌خانم و دیگر همساده‌ها
رخت سفید به‌تن می‌کنند و روانه‌ی خانه‌ی بخت می‌شوند و 
برتخت یکی بزن تو سر خودت و یکی بزن تو سر زندگی می‌نشینند
این شد که مام ترسیدیم از قافله غافل بمانیم و بهمون بگن ، ترشیده






پاره‌ای توضیحات از کتاب حکومت‌المجانین ، صفحه‌ی سیزدهم خط شونزده

شکرستان فارسی

احوالات ما ایرانی‌یان  به رنگ بی‌کسی‌های‌مان است
تو اختیار داری صفحه‌ی فیس‌بوکت را به زبان مادری تنظیم کنی
ما نمی‌کنیم
چون شیک نیست
افت کلاسه 
ترجیح می دیم با گزینه‌ی انگلیش سر به بالا بگیریم که ما شیکیم
وقتی از خودت شرمنده باشی، زبان مادری‌ت را هم دوست نداری
بهتر است با زبان بیگانه حضور داشته باشی که
در جماعت جا بگیری
در صورت لزوم می‌شه چند گزینه‌ی دیگر را هم انتخاب کنی
مثلا ایتالیانو، فرنچ یا احیانا ژرمنی
همه چیز به جز زبان شیرین مادری

جز شخص خودم


اگر مثل گله بزها زندگی نمی‌کردیم
امروز روزگارم افتادن از پی، گری نبود


در زمان ما که انقلاب موضوع روز بود،  
از نوع فرهنگی
جنگ نان و خورش شب بود
از نوع کوپنی
گزینه‌ای جز نوشتن از روی دست
همسایه بغلی نبود
  ازدواج، از ترس مقام ترشیدگی
  ازدواج هم که کردی ، باید به قید دو فوریت بچه‌ای تحویل ایل شوهر بدی که نگن: نازایی


و نتیجه می‌شه امروز که 
همه را شنیدم، جز آوای خودم
همه را دیدم، جز نقش خودم
همه را گفتم، جز حرف خودم
همه‌کس بودم ، به جز شخص خودم



همین‌که چشم باز کردم، بی‌اراده دستم رفته به سوی رادیوی بالای تخت
و چنین خواند سالار
نه آشنا نه همدمی
نه شانه‌ای زدوستی که سر نهی بر آن دمی
تویی و رنج و بیم تو
تویی و بی‌پناهی عظیم تو
و چه دگرگونم کرد
بغض در گلو چرخی خورد
بر سینه‌ام نشست و
در آن‌جا من بودم و این غم عظیم، بی‌کسی
که به هر وسیله
خواسته و ناخواسته تازیانه می‌خورد
فریاد می‌شود 
و از چشم می‌ریزد
و چه اندوه تلخی‌ست که تو کسی را نداشته باشی
تا سر سنگین از حزنت را دمی
بر شانه‌اش بگذاری و 
بغضی را فرو بری
که نه
سایه هم کافی‌ست که تو چنین به فریاد ننشینی

دلم هوای آفتاب می کند سالار عقیلی



هواي توست در سرم
اگر چه اين سمند عمر زير ران ناتوان من
به سوي ديگري شتاب مي کند
نه آشنا نه همدمي
نه شانه اي ز دوستي که سر نهي بر آن دمي
تويي و رنج و بيم تو
تويي و بي پناهي عظيم تو
نه شهر و باغ و رود و منظرش
نه خانه ها و کوچه ها نه راه آشناست
نه اين زبان گفتگو زبان دلپذير ماست
تو و هزار درد بي دوا
تو و هزار حرف بي جواب
کجا روي؟ به هر که رو کني تو را جواب مي کند
چراغ مرد خسته را
کسي نمي فروزد از حضور خويش
کسش به نام و نامه و پيام
نوازشي نمي دهد
اگر چه اشک نيم شب
گهي ثواب مي کند
ولي من اي ديار روشني
دلم چو شامگاه توست
به سينه ام اجاق شعله خواه توست
نگفتمت دلم هواي آفتاب مي کند؟