۱۳۹۰ بهمن ۲۹, شنبه

فهمیدم



از صدای شر شر آب، خونه‌ی همسایه که داشت ایوان خانه را می‌شست
فهمیدم بهار در راه است
باید با تمام تلخ و شیرینی، با همه اضطراب و دلهره‌ای که در چشم‌ها مثل کفتر چایی بی‌وقته لونه کرده
آستین بالا زد و برای رفتن زمستان سرد و تاریک به استقبال بهار رفت
همیشه با خونه تکانی حال منم عوض می‌شه
یه حس نو شدن و درخشش به روحم می‌شینه
البته مثل سال‌های گذشته در ایوان درختچه‌ها و گلدانی قطار نیست
اما گل‌ها در قلب جوانه خواهند زد
باید با تلخی و سیاهی دنیا جنگید
نه با توپ و تانک و اسلحه. باید انفرادی قدم برداشت که ما کانون ادراک زمین هستیم
باید تک نفری این کانون را به سمت حال خوب هل داد
جز این چه می‌شه کرد؟
نباید با بازی‌های این ابلیس ذلیل مرده رفت و وا داد
تنها حقیقت حتمی اینه که ما خواهیم مرد
پس باید در اینک که هستیم سهم خود را از دنیا بگیریم

۱۳۹۰ بهمن ۲۶, چهارشنبه

نه من پروازم که پرواز منم



جامعه، آدم‌ها، شکست‌ها، موفقیت‌ها، ................. همه‌ی این‌ها طی سال‌ها از ما چیزی را می‌سازه که در آغاز نبودیم
پیش‌ترها پروانه‌ای بودم مداوم در پرواز
در عطر صحر تا شامگاهی گل‌ها غوطه‌ور
از دور اگر سایه‌ای در افق می‌دیدم تا رسیدن به موضوع هزاران افسانه می‌سرودم
خلاقیتی سرشار و غیر قابل کنترل
من زنده بودم و عاشق زندگی و پرواز
انرژی هستی، بودن، خواستن و اراده درم فوران داشت
حالا
صبح با کش و وقس بی‌پایان از بستر می‌کنم
مدام در مبارزه با عاداتم هستم
از جابه‌حایی ساعت خواب تا تغییرات مداوم در نحوه‌ی زندگی و سکونم
چون از بیرون کندم و به خودم برگشتم
اما این من، من نیست
منی، ترسیده، خسته ، بال‌هایم شکسته
نه که نتونم پرواز کنم. هنوز پرواز را به‌خوبی در یاد دارم
اما می‌ترسم بال‌هام زخمی بشه، گرده‌های زرین‌ش بریزه
می‌ترسم قورباغه‌ای در مسیر در انتظار بلعیدنم باشه و خیلی از ترس‌های دیگری که
قدیم‌ها تجربه نشده بد و نمی‌شناختم. در نتیجه بی‌پروا عاشق پرواز ودم
اوه این از همه مهمتره که یادم رفت
ارقام سجلد احوالم که منو از رسم زندگی باز می‌داره. در حالی‌که این ارقام بر من و در من جایی نداره
جامعه و ذهن تربیت یافته اون‌ها را باور داره .     نه من
این یعنی رسیدن به پیری تحمیلی
یعنی می‌خوام ولی نمی‌شه
جرات ندارم کسی را بشناسم چه به این‌که عاشق بشم
جرات ندارم یخندم، برقصم، رویا بسازم 
نه که جامعه‌ی کوچک من آن‌ها را نپسنده
من خودم نیستم چون به مرزهای جامعه و ذهنی رسیدم که هیچ یک مال من نیست
تزریقات بیرونی
حالا مثل یک آدم آهنی فقط زنده‌ام
صبح تا شب باید مراقب باشم، از واحدی تجدیدی نیارم 
باید از خودم دل بکنم و به فکر کسانی باشم که من نیستند
اما مجبورم چون ترسیده‌ام و شوق زندگی از من رفته
خب اگه رویا نبینم، عشق نورزم، پرواز نکنم، ..... مثل  آهنی زیر باران افتاده زنگ می‌زنم
جریان حیات متوقف می‌شه و فقط می‌شه در این تکرار ها به دیدار مرگ لحظه شماری کرد
خب این من نیستم. اما چاره‌ی دیگری نیست



۱۳۹۰ بهمن ۲۵, سه‌شنبه

یه‌چی بود قدیما می‌خوندن، عید آمد و ما لختیم
حگایت فرا رسیدن دوباره‌ی ولنتاین 
نمی‌دونم این چندمین هزاره است که ولنتاین می‌آد و ما هیچی
یعنی دروغ چرا؟
اون‌وقتام که ما شلوغ بودیم هم، هر مناسبتی که می‌رسید
طرف‌های مربوطه‌ی ما هم‌چون قطره‌ای آب در زمین فرو می‌رفتند
تو گویی که ما مادر زاد محو به این دنیا پا گذاشته و کسی هرگز ندیده که عاشقم بشه
ولی در باقی ایام سال، بابت هر قدمی که بودیم و نبودیم باید به یکی جواب پس می‌دادیم
چنان که تو گویی ما همیشه در تاهل و یک آقا بالا سری داریم
این هزاره‌ی اخیر هم که ما ترک مهر و دلدادگی کردیم هم حکایتی‌ست باقی
به همین مناسبت هم انرژی عشقی دریافت نکردیم که کاری انجام بدم که حداقل به حساب خودم بیاد
رسمی، طرحی، تراشی، کششی .............. خلاصه هیچی
به همین مناسبت بهتر دیدم در این روز به قول فرنگی‌ها دوست داشتن و دوست داشته شدن 
فقط از مقام جلیل عشق قدردانی کنم
با سپاس از تو که جوهره‌ی وجودی و زندگانی‌م بودی
عشقی که با نیروی خاصش صبح‌ها چشم باز کردم و شب به زور چشم بستم
سپاس از تو که اگر در وجودم خانه نداشتی، تک یاخته‌ای منفردی بیش نبودم
شاید حتا نه سایه که بازتابی وجودی است
رقمی بر سجلد احوال و بس
عشق، عشق می‌آفریند