۱۳۹۰ اسفند ۶, شنبه

من هستم، جنگ هست و زندگی هست

زندگی مجموع تکرار جنگ‌هاست
از آغاز تا پایان
وقتی نطفه‌ی من بسته شد، هزاران اسپرم با هم در ستیز بودند تا شهرزاد پیروزمندانه به
تخمک مادرش جسبید
وقتی آغاز به شناخت دنیا کردم، شهرزاد پیروزمندانه سعی کرد در این کشاکش خودش باقی بماند
هر بار که به چشمی خیره شدم، باز این من بودم که مبارزه کردم تا در امان بمانم
و باز این من بودم که از سخت ترین گذارها عبور کردم تا این‌جا نشسته باشم
هزاران وهم و سوال، نگرانی‌های بی‌پیان را از سر باز می‌کنم
تا بتوانم به خودم بگم
هی، تو هستی. و تا زمانی که زنده‌ای باید برای هر دقیقه‌ات مبارزه کنی
و چه‌گونه می‌توان از مباره دست شست هنگامی که از آغاز تا مرگ ما مبارزه‌ای‌ست وبس
زندگی جنگ است و دیگر هیچ نیست

رنج وابستگی

یکی از رنج‌های بزرگ زندگی‌ام همیشه این بود که،
فکر می‌کردم باید کاری بکنم تا جلوی، فلان چیز را بگیرم
این یکی از اون خود بزرگ بینی‌های آزار دهنده است و نبودش یکی از مزایای نشست در چلک
همیشه پر از اضطراب نفس می‌کشیدم، می‌خوابیدم، بیدار می‌شدم
همه‌ی راه و رسم زندگی‌ام را خط می‌زدم و سعی می‌کردم آدمی باشم که دردسری به سمت زندگی‌ام نیاد
مثلا، وقت خواب در اتاق را باز می‌گذاشتم که اگر اتفاقی افتاد مثل شزم در صحنه حاضر باشم
جایی نمی‌رفتم که اگر اتفاقی افتاد من باشم
دور عشقولانه رو خط کشیده بودم که مبادا یه بلایی سر فلانی بیاد و.......................
البته در این‌که وقایع این چند سال گذشته حسابی پوستم رو کنده بودند و انرژی حیاتی‌م رو به زوال می‌رفت
شکی نیست
اما بیش از تحیلی رفتن توانم و خستگی‌های ذهنی
عامل موثرتری بود که می‌پنداشتم ، من فرد مهمی هستم که زمین و زمان کمر همت بستند تا حالم رو بگیرند
یا نه
این‌که فکر می‌کردم در نزول بلایای طبیعی و غیر طبیعی همیشه اونی که قراره سالم بمونه و نقش امداد غیبی را بازی کنه منم
یا حتا
دنیا با یک ذره بین بزرگ نشسته تا من عطسه کنم و حالم رو بگیره و.................
دلایل بسیار
از نتایج نشست در چلک همین بس که باور کردم
من هیچی نمی دونم، هیچ کس نیستم و اگر خیلی هنر داشته باشم فقط می‌تونم به خودم کمک کنم
اگر قرار باشه حادثی واقع بشه، می‌شه
به وقتش
و من کوچکترین سهمی در ممانعت یا ........... در اون رخ‌داد نمی‌تونم داشته باشم
پس فعلا که هستم هر لحظه را فقط برای خودم زندگی کنم
اگر هم اتفاقی افتاد که خب افتاده
از کجا معلوم سقف روی سر خودم خراب نشه؟
در نتیجه شب‌ها با خیال راحت در اتاق رو می‌بندم و تخت می‌خوابم
اگر هم این تی‌وی بلاگرفته بیگانه صدای آمریکا کرم ریخت که همین امروز بناست زلزله بیاد
به یاد داشته باشم، که من هیچ کاری برای جلوگیری ازش نمی‌تونم انجام بدم 
و اگر بناست اتفاقی بیفته وقتی شد ، اگر زنده بودم ، همون وقت براش ناراحتی می‌کنم
چه دردیه ؟
 امروزم رو به فنا بدم به ترس یه روزی که هیچ معلوم نیست آیا بیاد آیا نیاد

۱۳۹۰ اسفند ۴, پنجشنبه

مام هیچی


بالاخره بعد از چند روز تونستم وارد بلاگر بشم
خب زندگی ما این شده
بهتره خودم رو بزنم به بعد هفت هشت عرفان بازی و بگم
این‌ها همه‌اش آزمایش الهی‌ست
خب این رو نگیم چی بگیم؟
این ملت همین‌طوری همه اهل سلوک و عرفان شدند
بس‌که نشد برای چرایی‌ها جوابی پیدا کنیم، همه رفتیم و عارف شدیم که تهش بگیم، حتما حکمتی در کار است
این چند روز، اینترنت و وی پی ان که خلاص
ماهواره ها هم که لنگ‌شان به هواست
مام ملت درگیر اسارت بد خو، گرفتار انواع دیو و دد شدیم
و چون نمی‌شه کاریش کرد بهتره به روی خودمان نیاریم
وقتی که راه می‌ده و در فیس بوک سر می‌جنبانیم، گاه یکی از همشهری‌های هجرت گزیده پیامی می‌ده و از احوال ملت می‌پرسه
می‌مونم چی بگم؟
جدیدا به اونایی که قصد سفر عیدانه دارند توصیه می‌کنم، آقا نیای ایران ها
چه بسا به جرم جاسوسی گیرت بندازند و نتونی برگردی
ها پس چی؟
کسی که رفته ، رفته
ما خودمونم نمی‌تونیم کاری برای شرایط موجود بکنیم و گیر افتادیم
حالا اون‌ها نگرانند که کی بیان ایران و دالی موشه کنند
بی خیال حاجی
برو حالت رو بکن. دنیا همان جایی‌ست که هستی
وقتی رفتی هم دیگه رفتی
چه کار داری هی داغ دل ما رو تازه کنی؟
نگران این ملت بودی تو هم الان این‌جا بودی
نه که بگم چرا
نه به خدا
منم اگه اسیر این دو طفلان مسلم نبودم
چه بسا تا حالا هزار بار رفته بودم
خلاصه که فقط خواستم حرصم رو خالی کنم 
گرنه انتظار پستی طرب انگیز از روحیه‌ی موجودم نداشته باش