۱۳۹۰ اسفند ۱۳, شنبه

از عشق و نفرت تا عرش کبریایی

تابستون گذشته یکی دوتا سریال برزیلی از وسطاش توجهم رو دزدید و نشستم پاش 
که البته کم حرص نخوردم
جدیدا کانال pmc اقدام به بازپخش اون‌ها کرده و منم که از خدا خواسته از سر بیکاری و ولگردی
دارم قسمت‌های ندیده رو می‌بینم
ولی از جایی که از نتیجه ماجرا آگاهم کمتر حرص می‌خورم و سر هر یک از صحنه‌های حرص دربیار
به یاد نتیجه‌ی ماجرای هر یک از شخصیت‌های احمق و یا پلشت که می‌افتم
از سکانس‌های حرص در بیار با خونسردی و آرامش گذر می‌کنم
نیشحندی می‌زنم و زیر لب می‌گم: تو هم که خوب مزدت رو گرفتی، حق بود
خلاصه که با این تجربه‌ی اخیر نائل به درک خاموشی خداوندگاری شدم.
 همان خدایی که برخی فکر می‌کنیم نه که مرده؟
شما هم در همان لحظاتی که اراده به موجودیت ما کردی
یکی یک دور فیلم آدم تا پایان رو دیدی و گذشتی و فقط خودت می‌دونی بعد از ما به چه خلقت‌های دیگری که اراده نفرمودی
در اینک که ما تجربه می‌کنیم
حتا حوصله‌ی دیدن این فیلم تکراری رو نداری و ما این پایین هی جلز و ولز می‌کنیم
که ای خدا پس چرا یه کاری نمی‌کنی
خودت قسمت کن دفعه دیگه منم خدا به دنیا بیام تا بشه مثل شما خونسردانه لم داد پای تی‌وی روزگار و
به ریش جماعت پوز خندی ملیح التفات کنم




منو کلاغا

از یه سنی شروع کردم به مبارزه که چیزی باشم که اطرافیانم نیستند
یا چیزی باشم که خیلی‌ها نبودند
خوش و شنگول از نرده بوم می‌رفتیم بالا و حتا نگاهی هم به پشت سر نمی‌دادیم که ببینیم کی‌ها موندن اون پایین
ما هی اومدیم و سعی کردم این کوله‌بار پشت سر رو پر از چیزهایی کنم که اون پشت سری ها نداشتند
هر چه بالاتر می‌رفتم این کوله سنگین‌تر می‌شد و عرق خستگی از سر و صورتم می‌ریخت پایین
عرق به محض فرود به چشم کسانی می‌رفت که پشت سرم بودن
در نتیجه صدای فحش و ناسزایی که بر مردم آزار می‌فرستادن به گوشم می‌رسید
من که همین‌طور تخته‌گاز می‌رفتم یه‌جایی مجبور شدم بمونم برای در رفتن خستگی‌م
از جایی که وقتی بدن خسته سرد می‌شه متوجه همه‌ی خستگی و دردش می‌شه، دیگه نمی‌تونستم قدمی بردارم
همون گوشه ها که چرتی می‌زدم چشمم افتاد به اون پایینی‌ها
انگار آسمون روی سرم آوار شد
اون‌ها اون پایین برای خودشون خوش بودند
برو بیا، بریز بپاش، جشن و سرور و همه دور هم خوشحال
نگاهم برگشت به پله‌ای که برش لم داده بودم دیدم
تنهام، کسی نیست حتا ازش بپرسم ساعت چنده؟
 تا قله چقدر راهه؟
 من بودم و کلاغی که در اطراف  پرواز می‌کرد
خوشحال که نبودم هیچ، کلی خستگی بر دوشم اضافه بار شده بود
و کوله‌بار پشت بی‌قدر
برای چی این همه سنگینی بار خودم کرده بودم در حالی که شادی در دستان آدمیان سبک بار بود؟
از اون پله به بعد نه تونستم برم بالاتر و نه برگردم پایینی که اون همه سال ازش فرار کرده بودم
با یک خروار توقع از خودم

۱۳۹۰ اسفند ۱۰, چهارشنبه

کی روز شد و کی شب رفت

  کاش بریم تریاکی بشم، معتاد الکلی بشم خلاصه یه چی بشیم که نفهمیم کی روز شد و کی شب رفت
مثل آقای شوهر سابق از صبح تا شب بیفتیم یه گوشه‌ی اتاق اون بالای هپروت
کاش در جوانی یه غلط‌هایی کرده بودیم که الان حس می‌کردم خسته‌ام بسه برم به سمت بازنشستگی
کاش ، وقتی متارکه کردم می‌رفتم دنبال حال و هول
کاش یه غلط می‌کردم که این‌طور زندگی رو به خودم بده‌کار نباشم 
که جرات نکنم حتا در آینه نگاه کنم
می‌خوام برم شمال، می‌افتم یاد مسعود بهنود که می‌گفت:
آقا قراره بزودی در تهران زلزله بیاد
باز می‌شینم سر جام که اگه بناست اتفاقی بیفته،  بذار مام هم وسط اتفاق باشیم
می‌خوام سرم رو بکوبم به دیوار می‌ترسم حضرت اخوی از بالا و 
خانم والده از پایین بترسن که چی شده و بدو بیان دم در
می‌خوا برم توی کمد و از ته دل داد بزنم
می‌ترسم پریا فکر کنه چت کردم
می‌خوام سوار ماشین بشم و برم کمی اطراف تهران، می‌افتم یاد ترافیک که تا بخوام از شهر خارج بشم
هزار باره پشیمون شدم
می‌خوام گوشی رو بردارم و زنگ بزنم به رفقای قدیمی، یادم می‌افته  اونا هرجا کم می‌آوردن می‌اومدن سراغ من
افت کلاسه منو با این حال و روز ببینن
خلاصه که نمی‌تونم هیچی بخوابم که باید به فکر کسانی باشم که من را از یاد بردن مگر زمانی که حس کنند رابین هودند
یعنی باید یه بلایی سرم بیاد تا یکی بگه: هی عامو خرت به چند؟
تازشم
نمی‌خوام کسی خرم رو بخره
حوصله کسی را هم ندارم
یعنی کسی که حوصله‌ی خودش هم نداره
می‌تونه حوصله دیگران رو داشته باشه؟
نوچ

بیچاره منه قورباغه

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی نفس کش
دارم خفه می‌شم
اتاق تنگ و جهان تنگ و حوصله‌ام تنگ
یه حال بدی دارم که نمی‌دونم چه رنگیه؟
چه بویی داره؟
چه شکلیه؟ و اینا
از همون حالایی که بغض خفتت کرده و نه بیرون می‌ریزه و نه فرو می‌ره
مات چشمم به پنجره و قدم‌های گمشده‌ام آواره
هی تند و تند روز می‌شه و شب می‌شه
هیچ برنامه‌ای ندارم، حوصله انجام هیچ کاری هم نیست
یعنی دل و دمقی در کار نیست
ما همون قورباغه‌ای هستیم که سال‌هاست گذاشتنش سر اجاق و نموره نموره گرم شده ولی هنوز آب جوش نیومده
که بپزیم و خلاص بشیم
فلج و مات و ورم کرده افتادیم یه گوشه‌ی دیگه
کاش یهو می‌اندختن‌مون تو دیگ جوش که با جستی می‌پریدیم بیرون
ولی از جایی که اولش سرد بود و مام سرد از یه نموره گرمای زیر دیگ هم‌چین بدمون هم نمی‌اومد
حالا که داغ شده، قدرت فرار نداریم
جهان بیرون از دیگ هم از یاد بردیم
باور کردیم دنیا همین دیگ است و بس
منتظریم جوش بیاد و داستان تموم بشه و از جایی که امید هم نداریم
به این زودی ها دیگ به نقطه‌ی جوش برسه
داریم با این دیواره‌ی بلند دیگ مسی نگاه می‌کنیم که ببینیم 
بعد چی؟
قراره یه قورباغه‌ی دیگه هم بندازن توی آب؟
اینم اسباب امید نیست
چون اگه بنا بود یکی دیگه هم بیاد
باید همون اول می‌اومد که هنوز آب سرد بود
حالا بیاد هم به جستی پریده بیرون 
در نتیجه امید به هیچ .................................................................. نیست