۱۳۹۱ اردیبهشت ۲, شنبه

خاطرات خوش کاسه‌ی ماست گلی



وای ، هوای خنک بچگی
این شیشه رو بچه‌های زمان من می‌شناختند
که رودست،  کاسه‌های گلی  ماست آمده بود
کاسه‌ ماست‌هایی  صدها برابر خوشمزه تر از تمام ماست‌های این روزهای دنیا بود
اغلب بچه محل‌ها که برای خرید ماست می‌رفتند
معمولا با دماغ و دور دهن ماستی هم به خونه می‌رسیدن
بچه سوسول‌های مثل من هم این عملیات را بر میز آشپزخانه انجام می‌دادند
اما اون کاسه گلی و این شیشه‌ی ماست
ارزش داشت به تمام ماست‌های صد رنگ این دوران
می‌ری سوپر یک ماست بخری، با صد مدل مواجه می‌شی
کم چرب، پر چرب، غنی شده، نشده، میوه‌ای............. و من می‌مونم حیرون که حالا کدام را بردارم و باز بر حسب عادت ظرفی به سبد خانوار اضافه می‌شه
که بارها خوردم و می‌شناسم
در زندگی هم همین شدم
به جای این‌که وارد جهان بشم
چسبیدم کنج خونه و به عادت‌های تعریف شده‌ام
و شاید به خاطرات خوش کاسه‌ی ماست گلی

حوای ، من




در قرآن  موچودی به‌نام حوا نداریم
تنها آدم است و گاه
 همراه جفت آدم
از نوع کاربری بانو حوا هم پیداست، آرام جان و جفت، هم‌گل جناب آدم
از همان خاکی خلق شد که آدم
نه بیش است و نه هم کم
اما حوایی که عام می‌شناسند، حوایی اختصاصا در قوم  یهود
حوایی که از دنده‌ی چپ آدم خلق شد تا در خدمتش باشه
هم بسترش باشه و.....
حوایی که خودش هووی لیلت، دوم زن  آدم است
 چی می‌شه که باورهای قوم یهود
این‌طور در اسلام ریشه دوانده؟
حوای ناقص‌العقل
حوای زبون
حوای تو سرخور
حوای، مونث!!!!!!!!!!!!!!


ذهن بشری






تا همین چند روز فکر می‌کردم ما اسیر ذهنی‌م
نه که نباشیم
ولی، یه چیزهایی کار ذهن نیست
ذهن در حیطه‌ی بشری‌ست
بشری که سیب را خورد
ولی از وقتی شانتال اومده، می‌بینم
اون هم عادت می‌کنه
حوصله‌اش سر می‌ره
نق می‌زنه
خواب می‌بینه
و گاه هم بی خود و دلیل پاچه می‌گیره
بسیار رفتاری  که زیر سر، ذهن می‌دیدم

نقاب

زندگی مرزی‌ست 
بین دو حال خوب یا بد
روزهای بهشتی یا جهنمی
هر روز که چشم باز می‌کنم، 
در پی اینم کدام ماسک را بزنم؟
آیا در بهشت بیدار شدم
یا
در دوزخ؟
و از جایی که، هر دو واژه‌ی ذهنی‌اند
بهشت را برمی‌گزینم که  آدمی پیش از خوردن سیبم
همان سیبی که آدم خورد

۱۳۹۱ فروردین ۳۱, پنجشنبه

روزگاران الستی



گذشت روزگارانی که نیل می‌شکافتی
رفت دورانی که معجزات عظیم می‌فرستادی
اینک زمانه‌ی معجزات فردی‌ست
خانه به خانه
و برمن هزار هزار شکرانه واجب است که تو هستی
که باورت دارم
در آیه‌ی الست گفتی
همه‌ی ذریه‌ی آدم را به صورت حاضر کردی
خودت را نشان دادی و به تو ایمان آوردند
 آن‌ها که باورت کردند 
از آتش ایمان به تو سالم عبور کردند و
 آن‌ها که نه، در آن آتش سوختند
و من که انسان و در بند واژگان، به این می‌اندیشیدم که، چه‌طور می‌توان تو را دید و ایمان نیاورد؟
و یا این‌که
از الست تا تولد کجا و به چه کار بودم؟
وقتی بارها تو را در قالب معجزات می‌بینم، در می‌یابم آن‌چه الست باور داشتم؛ همین روزگاران در حال گذرم بود
که بارها دیدم و باورت داشتم
با آرامش حضور تو از آتش بسیار عبور کردم
که تو را دارم
و چه صادقانه می دانم ما ستارگانی هستیم که در اکنون به تجربه‌ی نوری نشستیم که میلیون‌ها سال از آن می‌گذرد

۱۳۹۱ فروردین ۳۰, چهارشنبه

mrs chantal





داستان‌های ما با ورود سرکار علیه خانم شانتال برگی تازه خورد
این هاپوی ملوس که می‌بینی، دوشیزه شانتال و دو ماه و چند روز داره که از تاریخ 15 فروردین گذشته
به جمع ما پیوسته و در اکنون بدل به یکی از شیرین‌ترین دوست‌های من گشته
داستان از سفر شمال شروع شد و لسین سگ میهمانان عزیز که موفق شد کلی گولم بماله و بعد از 14 سال که آخرین سگ‌هام رو در غیبت من که دو پکینز خوشگل بودند، خانم والده رد کرد بیرون
زمانی که در بیمارستان با مرگ دست و پنجه نرم می‌کردم
فقط زورشون به نحوست قدم‌های این بیچاره‌ها رسیده بود
با این‌که از بچگی همیشه سگ داشتم، منم به دلیل ...... این چند سال ترک جهان حیوانات کردم
بالاخره که دوباره گول خوردم و با آوردن سگی برای پریا موافقت کردم
القصه که با ورود شانتال که اون موقع فقط دو ماه داشت و بی‌نام بود داستان‌های ما به گرمی گرایید
پریا که مدت‌هاست جز برای رفتن به سرویس‌ها یا خروج از خونه از اتاقش در نمی‌اومد
به کانون برگشت و با ما معاشرت داره
و از جایی که شرط کرده بودم باید تربیتش کنی و اگر کثیفی کنه باید بره
پریا کمر همت بست به تربیت، دوشیزه شانتال
ارتباط عاطفی پریا با شانتال باعث شد، صبح زودتر از خواب بیدار و برای انجام امور مربوطه از اتاق بزنه بیرون
تا زحماتی که در این مدت براش کشید باعث شد بفهمه معنی اون جمله‌ی تلخی که همیشه تحویلم می داد، یعنی چه؟
مگه چکار کردی برام؟ می‌خواستی نکنی. کی گفته بود بکنی و .............. و
حالا من شانتال رو معلمی عزیز و عضوی محترم برای خونه می دونم که البته خودم هم یک دل نه صد دل عاشقش شدم
به قول قدیمی‌ها نوه رو دوست دارم که دشمن، دشمن من شده
ما که نوه دار نشدیم اما تاثیر شانتال کم از حضور یک نوه نبوده
و جا داره در این جا تمام قد و رسما از شانتال خانم تشکر کنم
بهش قول دادم زجر تنهایی بشری را بهش روا ندارم و تازه در به در دنبال یک توله‌ی نر مناسب نژادش « تریر » می‌گردم
چیزی که برای خودم نمی‌پسندم
به دیگری هرگز روا ندارم

 

۱۳۹۱ فروردین ۲۷, یکشنبه

بهتره معتدل بباره



خداوند خودش تهش رو بخیر کنه
یک‌ساعته رگیار و تگرگ باهم ، 
باعث شده آب توی حیاط‌ها جمع بشه
اگر این وضع ادامه پیدا کنه، تکلیف این مردم چیه؟
شکوفه‌ها که حتما یارو شدن
جوانه‌ها بی‌شک از بین می‌ره و 
سقف‌های سست لابد
 آوار
بیچاره این خدا
نمی‌دونه به چه سازی برقصه؟
بباره ، می‌ترسیم
نباره، می‌ترسیم
البت خود خدایی‌ش می‌دونه بهتره معتدل بباره 
یا نه؟