۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۲, جمعه

تا هستم و هست


هر سال روز مادر که می‌رسه، شکرانه به من واجب می‌شه که هستی و 
می‌تونم دستت را ببوسم
و هر سال باز در این روز به این می‌اندیشم
آیا ما زندگی‌های متوالی داشته‌ایم؟
آیا مادران زندگی‌های قبل و بعدی هم وجود دارند؟
و آیا ممکن است فراموش‌شان کرد؟
مادران زندگانی‌های پیشین، بوسه بر دستانتان می‌زنم به‌خاطر مهری که در زایش تا 
رشد من نثارم کردید
مادر اکنونم که خاک پای تو روشنی چشم‌های من است
مادران آینده
که از شما حیات می‌گیرم و به‌دین جهان پای می‌نهم
ذات الهی‌تان نورانی
سایه‌هاتان بر جهان فراخ و گسترده
مادر عزیزم روزت مبارک
که بودنم از تو آغازیدن گرفت
امنیتم دامان شما و آسایشم حضور شماست
دلت شاد و جانت هم‌چنان نورانی
مادر مهربانم
از تو است، مهربانی

ما هستیم، پر قدرت

آخ که چه جمعه‌ای
حال کردم تا پوست
فکر کن!!
چشم باز کنی و ببینی دخت خانه با نان سنگک داغ از در دربیاد 
دو تا بذاره روی میز و به هر طبقه یکی بده
بعد حضرت خانم والده را هم وعده بگیره برای صرف صبحانه در ایوان سبز و مصفای خانه
همراه با طنین دلنشین پیانوی انوشیروان روحانی
عطر امین‌الدوله و نسترن، دیدن رزهای سرخ و بنفشه‌های بسیار
شنیدن صدای گنجشکان و آواز مرغانی که نمی‌دونم از چه نوعی هستند
همه و همه باز سازی کودکی‌های من و کودکی‌های خودش
خلاصه که ما که به هیچ ضرب و زوری به هیچی این زندگی
وا ندادیم و نمی‌دیم
شما چه‌طور؟
باید با همه‌اش جنگید
زندگی مسیری سراسر مبارزه است و پیروزی
اونی هم که وا می ده
با همون می‌ره
و ما که اصولا اهل وا دادن نیستیم
همین‌طور که داشتیم چای بعد از شیرین را می‌نوشیدیم
قیچی را برداشت و افتادم به هرس نسترن‌ها
سر شاخه‌های چیده را هم سپردم به دستان باغبان قدیمی خانه
حضرت مادر
قلمه‌ها در گلدان تازه جا خوش کردند و قصد من برای سبزی و حیات
جریانی تازه یافت
با خواست و پر اقتدار
ما هستیم.

از روح او و از این آزمون هم سر بلند برخواهیم خاست

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۹, سه‌شنبه

بدو بدو زندگی



وقتی بچه بودیم، دائم روی دوپا بند نبودیم و یورتمه می‌رفتیم
تا جهان را کشف کنیم
زودتر بزرگ بشیم و دنیا را فتح کنیم
در سن بلوغ، عشق رو شناختیم و پر از رویاهای رنگی
دنبال یه گوشه‌ی دنج می‌گشتیم که لم بدیم و به عشق فکر کنیم
در سن جوانی هم خوابی عمیق و طولانی و سراسر  رویا داشتیم
به این‌جا که می‌رسیم، دوباره بچه می‌شیم
دائم در حال رفتن و اومدنیم
یه گوشه بند نیستیم که مبادا
بیکار بشیم و ذهن‌مون از بابت 
شکست‌ها
 یاس‌ها
 جاماندن‌ها و رویاهای سوخته
دهن‌مون رو سرویس کنه
بهار یعنی 
زندگی و نفس کشیدن در مجاورت این ایوان
نمی‌شه، 
نمی‌تونی 
عطر این امین‌الدوله‌ها را بفهمی و به یاد ایام خوش کودکی نباشی
کوچه‌های مهربان و 
دیوارهای لبریز از یاس‌ها
و کودکی که
 همه چیز تازه بود و عطر خوش آزادی می‌داد
حتا در خواب زورکی بعد از ظهر
که مجبور بودیم از پنجره جیم بزنیم به حیاط و شاید بعد به کوچه
مهم نیست کجا باشم
مهم این است که هر جا می‌رم گل‌ها را ، یاد عطوفت و سادگی را
عطر خوش خانواده را می‌گسترانم
و آن‌جا بهشت من می‌شود













زیر سر، روس‌هاست

آقای مرتضی عقیلی در فیلم مهدی مشکی و شلوارک داغ می‌گه:
رفتیم کلاس اول، بابامون مرد
رفتیم کلاس دوم، ننه‌مون مرد
مام ترسیدیم توی کلاس سوم نوبت خودمون رسیده باشه، ترک تحصیل کردیم
شد حکایت من و چلک. که دیگه می‌ترسم قصدش را کنم
تابستان سال پیش، اون‌جا بودم که گفتن: خواهرت رفت
عید رفتیم ، گفتند بیا که امیر رضا تو کماست
این‌بار هم سر هفته که رسید، گفتند بیا که دکتر یک غده توی مغز مادرت پیدا کرده
مام مثل شزم برگشتیم تهران
دروغ چرا؟
یه مدتی بعد از تصادف خودم می‌ترسیدم برم. بعد گفتم که نه شرطی شدم
ولی حالا دیگه چی بگم؟
اگر عقلم در حیطه‌ی عصر حجر کار می‌کرد و به این نمی‌اندیشیدم که غده‌ای که مدت‌هاست جا خوش کرده
ربطی به شمال رفتن من نداره
لابد در اولین فرصت بهشت را به حراج می‌گذاشتم


۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۷, یکشنبه

من بودا

من این‌جا چه آدم خوبی می‌شم!!! چشمم کف پام
خب دردمون همین بود که کمون‌ها و ایلات و خاندان‌ها و خانواده درست کنیم
که وقت خواب یه‌جای حال ذهن‌مون بد باشه
ادای آد‌م‌های متجدد رو در می‌آریم، پشت ماشین می‌شینیم
و خیلی غلط‌های دیگه که به خودمون بگیم مام آدمیم
در حالی‌که از همون وقتی که شکل اجتماع شدیم و ازش هم عقب نیفتادیم، آرامش و ذات نورانی‌مون رو از دست دادیم
ما آفریده شدیم در بهشت زندگی کنیم
یابو برمون داشت از بهشت بیرون افتادیم
وگرنه سی چی که من این‌جا انقده خانوم و مهربون و در سکوت درونی 
بین علف‌ها می‌لولم
ویجین می‌کنم. شن کش می‌کشم ، قلمه هم می‌زنم و ......... آخر شب همه جونم درد می‌کنه
ولی دلم آرومه
همه چیز آرومه
کسی هم کنارم نیست
خود، خودمم. ولی همه چیز آرومه
منطقی می‌دونم کاری برای کسی جز خودم نمی‌تونم بکنم
پس در اینک و این‌جا می‌شم
کس دیگری هم جز من نیست که باهاش حرف بزنم
چه به این‌که آدم ببینم، ولی دلشادم، آزادم. خود، خودمم
فکر کنم اگه هر کدوم بتونیم بکنیم و بزنیم به صحرا، دریا، .... همه از نو به دنیا می‌آییم و با خود، تازه‌ای آشنا می‌شیم