۱۳۹۱ خرداد ۲۴, چهارشنبه

من اشرف مخلوقات



از جایی که به سادگی هر موضوع کوچیک زمان زیادی من رو با خودش می‌بره
و از زمان ورود شانتال به این‌جا، به‌قدری توجه از آدم می‌گیره؛ حتا شده به زور
منم میخ شانتال شدم و تا الان هم کلی آموزش داشته
1 شانتال تازه دو ماهه می‌شد که اومد این‌جا و از جایی که با هیچ سگ دیگری به ساعت زیاد نبوده
کلی حرکات از سر غریزه داره که بی‌شک در ژن باهاش اومده
با همین سن کم، کلی شامورتی‌بازی بلده و من یکی رو رنگ می‌کنه
بعد فکر می‌کنم
  تفاوتی که ما رو اشرف مخلوقات کرده چیه؟
2 سگ‌ها به محض بلوغ، اقدام به جفتگیری می‌کنن. و دیدم سگ‌های نری که بلافاصله مایه‌ی آبروریزی می‌شن
ما آدمام که همینیم
3 وقتی فکر می‌کنه ناراحتم، با عجله و ناله نوله به سراغم می‌آد و از سر و کولم بالا می‌ره.   وقت بازی هم از سر شیطنت گاه دستمم را گاز می‌گیره. البته نه دردناک و بلافاصله می‌لیسه که از دلم دربیاره
در این‌جا تفاوت داریم.
 ما وقتی متوجه ناراحتی کسی می‌شیم. ناخودآگاه غایب می‌شیم . اگر هم بزنیم چشم یکی رو کور کنیم. می‌ذاریم به حساب زرنگی
خلاصه که این رندانه‌ها پاک مارو از ریخت انداخته و باز اشرف مخلوقاتیم
نمی‌شد این مخلوقات، رده بندی و اشرف نداشت؟
همه داریم نون ماست خودمون رو می‌خوریم 
چه به جایگاه و رتبه‌ی بیهوده

 

۱۳۹۱ خرداد ۲۳, سه‌شنبه

دندون موشی‌های شیری


این عکس از همون دست عکس‌هایی‌ست که پیوندگاه رو سوت می‌کنه
به زمان گذشته
یادمه با بچه‌های دایی جان حشمت، مسابقه می دادیم که کی بهترین سایه رو روی دیوار می‌سازه؟
واقعا چه جهان کوچکی داشتیم!
نه مهپاره بود نه اینترنت، 
نه اس‌ام‌اس بود نه پیغام‌های صوتی
ولی ما خوشحال بودیم
با همون استیو آستین، جمعه غروب
با همه امکاناتی که نداشتیم
من حتا ویلای شمال نداشتم، رانندگی بلد نبودم، بی‌اجازه‌ی حضرت خانم والده هم پا از خونه بیرون نمی‌ذاشتم
ولی همه‌ی جهان من به شیرینی دوچرخه سواری شب‌های تابستون
در میادین شماره گذاری‌ شده‌ی نارمک بود
عطر کاح و گل اناری روی دیوارها
محبوب شب از ایوان خانه‌ی خانوم هلی و 
صدای بلند تی‌وی همسایه که در صدای بلنده خنده‌ی کوچه 
می‌پیچید و ما چه مردم خوشبختی بودیم و عطر خورشت بادمجان هنوز روی دیوارها سرک می‌کشید
و زمستان‌ها که چمباتمه می‌زدیم پای کرسی تا نوبتی سایه‌ی دست‌ها را از
 پسه نور چراغ نفتی که شاید از خیر برقی که گاه به گاه می‌رفت
روی دیوار می‌افتاد لذت ببریم
به همین سادگی
حتا گاهی با هم دعوامون هم می‌شد و کار می‌کشید به کتک کاری پسرها روی کرسی
و ما که چه از ته دل می‌خندیدیم و آرزو داشتیم برق تا فردا نیاد
با دندون موشی‌های شیری

 

اجازه؟ بریم گچ بیاریم؟

یادمه روپوش مدرسه‌ام سورمه‌ای و گاه آبی بود
و معمولا صبح که می‌رفتم تمیز و وقت برگشت
گچ خالی بود
با علم به این‌که، همیشه از برکت قد بلند ، ته کلاس بودم
نمی دونم چرا هر روز گچی برمی‌گشتم خونه!
الان هم هر چه سعی می‌کنم به خاطر بیارم.................
اوه یاد افتاد. درس جواب نمی‌دادم
نقاشی می‌کردم
گچ‌های رنگی که با صدای سر خوردنش روی تخته
گوشت تن آدم ریش می‌شه
یا صدای دلنشین شکستنش تو دست معلم و در حال نوشتن سخت ترین دروس دنیا
خلاصه که همیشه گچی بودم
حتا بوی گچ آن روزها هنوز در خاطرم هست

عشق است



کتاب عشق است خیلی بعد از گلی رفت ارشاد و مجوز نگرفت
و از جایی که یادگرفتم هیچ چیز رو به زور و اصرار نخوام
پی گیر تصحیح و حذف هم نشدم
یعنی می‌شدم هم با محیط و دیدگاهی که از برسین ارشاد دارم، بازهم نه تنها مجوز نمی‌گرفت که
می‌رفت مثل جلد اول گلی تو لیست ممنوع چاپی‌ها و خلاصه................
صد من کاغذ
در روزگارانی که باید دست به دعا برداریم دیوان حافظ نره برای ممنوعی‌ها
انواع لاو ترکونی‌های عشق است قابلیت ارسال به بخش انواع پوشال  داشت
وقتی اقدام به رسم شکلک‌ها و تحریر گفتارشون کردم، عصر مردی با قباهای گران‌قیمت بود و فضای نیمه باز تنفس
و حالا که عهد صندلی‌های خالی
خلاصه که جونم برات بگه، قبل از این‌که برگردم طبرستان اولیا
شروع کردم به بازنوسی متن‌ها و صفحه‌ای به‌نام عشق است ضمیمه‌ی پروفایل گندم شد
کار با رفتن متوقف و در بازگشت مجددا به جریان افتاد
داستان از همین‌جا شروع می‌شه
اون‌وقت‌ها مغزم به رنگ عشق‌های متداول گرایش داشت.   به راحتی گاز زدن لقمه‌ای شیرین عسل، نوشته‌ها مکتوب می‌شد
اما 
حالا انگار نه انگار که  روزی اون عاشقانه‌ها را نوشتم
هر چی زور می‌زنم بلکه نوشته‌ها نه تنها ویرایش تازه که، متون را هم تغییر بدم
خوردم به خشک‌سالی و نوشتنم نمی‌آد
یعنی درباره هر چیز دیگه از چرایی خلقت تا چرایی اورانیوم غنی شده و نشده و .................  شدنی‌ست
ولی عشق، امری دور از دست رس،  دور از ذهن و پرونده‌ای بسته شده است
                                 چه به ابداع جملات عاشقانه
فکر کنم اگر موفق به نوشتن صد صفحه‌ی تازه بشم،    باید به یادبود آخرین تراوشات عشقولانه در موزه‌ نگه‌داری بشه
چرا که 
چنان عشق‌های ساده‌ی لب لب من لب لب تو باقلی به‌چند من دستمالی و از ریخت افتاد، عشق هم در ذهن من خنثی و بی اثر و حتا مضحک شده
و به‌نظر پایان‌نامه‌ی عاشقانه‌هایم خواهد شد
راستی نگفتم
در سفر سال پیش اولین بخش زندگی‌م که مرور کردم
انرژی‌هام رو برداشتم و منفی‌هاش رو پس دادم. عاشقانه‌های عصر نوح تا آخرین مورد عشقی کل زندگی‌م بود
شاید برای همین نوشتنم نمی‌آد؟
ته هر مرور کلی به خودم که چه .... فلانی بوده و چه .....  بازی‌ها که به‌نام عشق بلد بودم
خندیدم و مچ گرفتم
شاید برای همین عشق واژه‌ای سراسر خودخواهی و بیمارگونه‌ای شده در جمع اضداد
که دیگه به کار منه خسیس انرژی که تازه کلی‌ش هم حروم کردم نمی‌آد











به سمت آزادی



عجب روزی!!!
از خروس خون تا ساعتی پیش
بدو بدو، بدو بدو فقط برای آزادی
یادش بخیر یه وقتی از کله سحر تا بوق سگ بدو بدو از این در تا اون در
از این چشم هیز تا اون دست نامرد طی می‌شد 
فقط برای لحظه‌ای بودن کنار بچه‌ها
حالا برعکس
بدو بدو برای رسیدن به آزادی
  راستش رو بخوای همیشه تا بوده همین بوده
چیزهایی را با تمام وجود می‌خواهی که نداری
و بعد که با تمام قوا سعی در رهایی از اسارت همون چیزهای قبلی داری
مثل حالا
نزدیک رفتن است و من در انجام تدارکات سفر
و ته هر قدم می‌دونم 
منتی به هیچ کس ندارم. 
هر چه می‌دوم هر چه می‌کنم فقط به قصد رسیدن به آزادی خودمه
رهایی از هر وابستگی و تعهدات انسانی
الگوهایی که هنگام رسمش حضور نداشتم و ناخودآگاه در دامش افتادم
همون داستان قدیمی گله‌ی بزها
دیدیم همه دارن هن و هن کنان از دیواره‌ی کوه بالا می‌رن
مام رفتیم
حالا باید همون راه رفته رو برگردم تا برسم به نقطه‌ی شروع در عصر نوح
ناراحت نیستم که کلی هم مسرورم
با رفتن هم به آزادی انسان خدا باز می‌گردم و هم مسئولیتی که بی‌ربط برای خودم بار گذاشتم رو به انتها می‌رسونم
یادش بخیر اگه قدیما بود لابد الان کلی زوزه می‌کشیدم؟
پس جوانی من کو؟
جونی که کندم تا این‌جا ....؟
همه سال‌های رفته‌ی پشت سر و ...........................
......................................................................
  دارم به همون‌جایی می‌رسم که چندین سال پیش از باب پروژه‌ی آقای شوهر، بغل امن ، دلداری چشم به در و ......... سایر مزخرفات رسیدم
 یعنی دارم به آزادی که این‌همه حسرتش رو خوردم می‌رسم
برگردم چلک و دلم این‌جا نباشه که کی کجا از نبود من لنگ می‌زنه
و با عشق چنگ در زمین کنم، گل‌کاری کنم و شاید وقت غروب مرغ‌ها را به لانه؟
و من چه خوشبخت خواهم بود در این مسیر به سوی خویشتن خویشم
رسیدن به فرمت انسان خدایی که درگیر هیچ تعلق خاطری نیست؟


با این حالا باید کلی مرور نکرده انجام بدم تا انرژی‌های ریخته در پشت سر را بردارم
تا هنگام رقص با مرگ در سینه‌ي امن طبرستان

 بل‌که بتونم نسخه‌ی برابر اصلی ارائه و
کالبد انرژی آزاد شده‌ام بره راست کارش در ابعاد دیگه

لاکن این‌طور نباشد که به‌نام آزادی هر چه کاشتیم را به امان خدا رها و ول بگردیم
که بگیم: آزاد شدیم






۱۳۹۱ خرداد ۲۲, دوشنبه

من، جنگل

پیوندگاه به شکر خدا، لق من که همین‌طور برای خودش در هاله‌ی انرژیم پرسه می‌زنه
به یه چیزهایی تعلق خاطر خاصی داره
از جمله، رنگ، موسیقی، عطر
یعنی به سادگی قل می‌خوره و می‌ره به زمانی که یکی از این‌ها را در خاطرات ثبت شده دارم
و اون خاطره چنان واضح و شفاف می‌شه
که می‌فهمم در زمان چرخیدم و در حال سرک کشیدن به زمان و مکان اون خاطره
مثل تصویر مقابل که
وقتی نگاهم بهش نشست
مجموعه‌ای از کودکی، بازی، نقاشی، و رایحه باخود داشت
و من چنان آسیمه‌سر در دریاچه‌ی خاطرات چرخیدم و تا مقصد
هزاران خاطره دیدم
از بازار بزرگ عطاران
تا خونه‌های هندی و رفت نشست به 
آشپزخونه‌ی چلک که از انواع ادویه درش جمع کردم تا بتونم در طبیعت 
کاملا با حس خونه‌ای جنگلی با احترام به خویشتن زندگی کنم
عطر طبیعت را از وجودم عبور بدم
و تازه بشم

۱۳۹۱ خرداد ۲۱, یکشنبه

به فکر یک سقفم


سقف
تا حالا به سقف ها فکر کردی ؟
همه جور سقفی داریم .
سقف بلند،
کوتاه،
غریبه، آشنا .
 گچبری ، کاه گلی و شیروانی
چند بار ، به چند تا از این سقف‌ها نگاه کردی وگفتی
 این دیگه خودشه. امن و صمیمی؟
 با این همه، این سقف ها مال ما و آشنا نیست
نگران نشو اونی هم که فکر می کنی آشنا و موندنی است،
تو فکر کردی و مجرم افکار تو بوده نه حقیقت سقف
آدم‌ها می‌آیند و می‌روند
 اما سقف ها مثل دنیا هم چنان باقی است تا قیامت شان برسد
هر چیز طلوع و غروبی داره
خدایا سقفی ماندگار،
امن، صمیمی و مطمئن بده که زیرش تنها نباشم .



همین‌طوری، محض خنده

همین‌طور که سرسری تاریخچه‌ی قدیم را نظاره می‌کردم
باب خنده چند پست را به روز کردم
همین چند پست پایین که حتا از نحوه‌ی نگارشش پیداست
متعلق به عهد عتیق و سفر پیدایش است
اون‌جا بود که فهمیدم، پیر شدم
چه غلط‌ها
اون‌هم از نوع زیادی
واقعا که چی بودیم و چی شد؟
البته نه که فکر کنی ناراضی باشم 
نه به جان خودم
همین‌که دیگه حس، فرار و بغض نشکفته ندارم
همین‌که عاقبت عقل رس شدم و دنبال شونه‌ای گم شده نیستم
یعنی بلوغ
حتا اگر شبانه روز مقیم طبرستان باشم و بز بچرونم
اوه یه کار دیگه هم کردم
حصارها را برداشتم
باب امتحان برای مدتی مجوز بازار رو جمع کردم
ورود عموم آزاد می‌خوام ببینم از قدیمیا هنوز کسی پی‌گیر هست؟
یا چمی‌دونم از این جور حرف‌ها
 

وگرنه من کجا و بی‌وفایی؟

انگار توی کله‌ام بازار مس‌گرهاست
پر از فکر و حرف وجنس جور.
کلی حرف دارم برای گفتن.
اما نمی‌دونم چی رومی‌شه گفت ؟
چی جاش اینجا هست یا چی نیست؟
همه‌اش همین‌جا نوک زبونمه ولی این از همون وقت‌هاست که همیشه گفتم
حرف داری برای گفتن، اما نباید حرفی بزنی.
برای این‌که دل خودم رو خنک کرده باشم.
از بی ربط ترین موضوع ها می‌نویسم. می‌دونی؟؟
میگن علی آقا بچه‌اش نمی‌شه.
مریم خانوم گفته تلاقم بده.
البته بعضی ها‌هم معتقدند این مریم خانومه که مادر علی آقا سر عقد بسته‌اش که بچه‌اش نشه!
به‌من چه گناش با راوی
الهام کت مینک تازه از دُبی خریده که چشم جمیع رفقای اناث و کور کرده.
البته زهره جون می‌گه: خودش که نخریده؟ می‌گن یه شیخ عرب ..... بهش داده
از همه این‌ها مهم تر اینه که خودکار، خودنویس یا روان‌نویس بیرون از جو، کار نمی‌کنه.
چون؛ آب که سر بالا می‌ره قورباغه ابوعطا می‌خونه


زن هزاره‌های تنهایی

دلم گرفته است. 
دلم سخت و عجیب گرفته است.
 پنداری چیزی مسیر بغض را سد کرده و بیرون نمی‌ریزه
دلم از تنهایی از بیهودگی لحظات که می‌رود بی عشق هم‌چنان ترسیده
دلم از حزن هزاره‌های تنهایی به درد نشسته
دلم سبزه و شکوفه می‌خواهد و حیات دل که آب پاشی کنم با گلاب انتظار
دلم عجیب و سخت و فجیع گرفته است .

 دلم گریه نمی‌خواهد امید از دنیا برگرفته‌اس
دلم می‌خواد فرار کنم.

 از خودم از مادر‌ی‌ام از زنانگی از شوق و شوری بی‌صاحب و وامانده که د رمانده‌ام و زار. 
باید از همه فرار کنم،  برم.
 برای آغازباید از نقطه‌ای شروع کرد و قدم برداشت
دیگر دلم به حیاط خانه‌ی پدری و نه آغوش گرم مادری خوش نیست. 
دلم رفتن ، رفتنی تا انتهای تهیای دوردست می‌طلبد. 
آزادم اما قل و زنجیر را می‌بینم
خدایا دستم بگیر و مرا به خانه‌ام برسان

عشق کهن سالان


در قدیم زندگی یک صبح داشت که با خروس خون شروع می‌شد و یک شب هم بود که گرمی و چراغ خونه بود. 
نه از موبایل و ماهواره اثری بود نه چک و سفته‌های منتظره فردا
مردم قانع بودند و مرد حجره را می‌پایید و زن اجاق خونه رو گرم نگه‌می‌داشت.

 شب که مرد به خونه می‌رسید سرور عالم بود و صدا بی‌اجازه‌اش از دیوار در نمی‌اومد.
 زن باور داشت خدا یکی و مرد خونه‌اش یکی. 
 تلاق عار داشت و خفت زن خونه اسمش هوو بود
نه ایمیلی و نه بازار بورس و نه اس ام اس که چرتت رو پاره کنه. 

حتی وسط موال
آدم ها عاشق می‌شدند و از سر بیکاری انقدر به عشق شون فکر می‌کردن که می‌شدن مجنون. 

حق داشتن به‌خدا تو دستت به هر چی که نرسه.
 ازش اسطوره می‌سازی.
 اونم چی، باید صبر کنی تا موعد گرمابه اهل بیت با هم برسه تا آفتاب جمال روی خانم را همزمان با تو روئیت کنه
خب دیگه برای این بدبخت‌ها چیزی نمی‌موند !

 برای همین این‌همه عاشق تاریخی داریم.
 لطفا دیگه نگید نظامی خالی بند. 
اونموقع امکانات نبود به‌جاش عشق بود
حالا امکانات هست عشق نیست

آینه‌ی صد ساله که مدتی نایاب بود رسید

ای داد بیداد
بد نیست یه‌مدت بشم مینا جون و قدرت پنهان
تا وقتی این ملت احمق وجود داره نون انواع مینا جون در روغن می‌مونه
همونایی که از جهل عوام لفت و لیسی و با کاسه‌های نذری سیر می‌شن
توی یکی از این کانال‌های مجهول حال مهپاره که از صدقه انواع پارازیت گاه می‌بینم
خانمی هست به نام مینا مددی که با سرکتاب و جادو جمبل مشکلات این مردم احمق را حل می‌کنه
و این‌هام که هنوز نفهمیدن ما ملت گشاد از عصر هخامنشی تا اکنون نون گشادی را در حلق انواع موبد و دعا نویس و رمال می‌ریزیم
واقعا تا  می‌شینیم یکی با پول و آینه‌ی صد ساله مشکلات را حل کنه
گرفتار همین وضعیت اکنونیم
و من که چه‌قدر خسته شدم
و آرزویی جز فرار از این‌جا ندارم
حتا اگه شده برم ترکیه
فقط این‌جا نباشم
گرنه که سهمم از این دنیا هم‌چنان پناهنده شدن به طبرستان و به انتظار رقص با مرگ نشستن خواهد بود