۱۳۹۱ تیر ۹, جمعه

این‌ور

 


گاهی انگار یه چیزی پرده‌ی مقابلت را کنار می‌زنه و می‌بینی
 طی سال‌ها مشغول نقاشی روی پرده‌ی تمام قدی بودی که برابر چشمت کشیدی.
 از جمله باورها و تفکرات نوع دیگر.
مال من از نوع دون خوآنی
 یا تمام اون اداهایی که از وقت خیلی جوان در اولویت زندگی‌م قرار دادم
باور به جهانی دیگر
جهانی کمی نزدیک‌تر
جهانی فراسوی منطق و باور عام
جهانی آن‌سوی علم و روشن‌فکری
یه جایی خیلی دور خیلی نزدیک‌تر
 و یهو می‌بنی.
 این پرده خوشگله که پر از افتخارات چنین و چنان وقتی می‌ره کنار.
 اون پشت هیچ چیزی نیست.
 خلاصه که این اتفاقی بود که در این سفر تا اکنون افتاده
جهان من فروریخته
چی شد که ریخت، نمی‌دونم
مثل اون‌وقتایی که باور حداوند هم شک می‌شه
یه چند روزی  اون‌جا بودم و برخلاف همیشه
روز به روز بدتر می‌شدم 
داشت پرده‌هه کنار می‌رفت و با ذره ذره دیدن اون‌ور پرده
حال و روزم حسابی خاکستری شد
یه جور بغض کوفتی که مثل ذعال نشسته پشت قفسه سینه‌ام
و داره دایم می‌سوزنه‌ام









فکر کن احوال بعد از مرگ قراره چی باشه؟
واقعا قراره ادامه‌ای هم باشه؟
نباشه؟ داستان بهشت  هست ؟ نیست؟
ما که بهشت هم نمی‌خوایم، باورم هست نیست؟
فکر کن نه اون‌طور که برخی فکر می‌کنند، هیچی 
بلکه بری بیفتی یه گله‌ی کیهان تو تاریکی هزاران سال هم منتظر بشینی تا ائمه اطهار بیان
نه مدالت بدن نه تاجی در کار باشه
هی بمونی تا عاقبت نکیر و منکری  پیدا بشه
خوش بحال اونا که از همین‌جاش می‌گن: هیچ خبری نیست
لافل این ور رو تا جایی که می‌تونن تجربه می‌کنن




البته نظر به این‌که این احوالاتم سابقه داره
خیلی هم پیدا نیست باز این‌ور پرده باشم









عطر گیلاس



همین‌که وارد فیس بوک می‌شی، بالاخره یکی هست که یک پیامی ده
و امروز که بعد از کلی سلام و احوال پرسی گفت: نمی‌آی تفرش؟
گیلاس‌ها رسیدن. شاخه‌ها پر از میوه است و ذهن من به جایی رفت که ازش تازه برگشتم
و شاخه‌های خالی از مرکباتی که زمستان چیده شدند
بعد بلافاصله رفتم به تفرش و باغ پدری. بوی گیلاس و دست کوچکی که به شاخه‌ها نمی‌رسید دیوانه‌ام کرد
بلافاصله فکر کردم: چرا چلک را نفروشم و نرم تفرش؟
همین‌طور در باغ پدری پرسه می‌زدم که به یاد سالار خانواده افتادم و ظرف گیلاس روی میز
خلاصه که از لطف همشهری گرام جمعه این هفته هم وارد پیت شد
اما برگردم تفرش که چه کنم؟
می‌شه با حرکت پیوندگاه به کودکی بازگشت؟
به خاطرات ایام دور که دیگر در دسترس نیست؟
به عطر پدر؟ 
عطری که سی‌سه سال در خاطرات به زور نگهش داشتم؟
بعد از گذشت دقایقی فهمیدم رفتن تفرش بی‌پدر برای من سم است
سمی مهلک و کشنده
تو به هر طرف نگاه می‌کنی و از او رد پایی نمی‌بینی
شاید اگر بزرگتر بودم وقتی که رفت. این‌همه در اکنون از نبودنش رنج نمی‌کشیدم
که خاطرات او به دوران کودکی تعلق دارد که از دنیا هیچ نمی دانست و هنوز خام بود
و من که اینک پر از زهر تیرگی این جهان بهتر است مثل همشهری خوبم جهان خود را در هر کجا که راه داد 
بنا سازم
نه در گذشته‌ای خیلی دور که کم از قصه‌های شاه‌پریان نبود

۱۳۹۱ تیر ۸, پنجشنبه

هوی عامو





چشمام بی‌هدف چسبیده بود به تی‌وی که شانتال خودش رو رسوند و سعی داشت هر طور که شده
خودش رو بکشه بالا و بپره توی بغلم
یهو بغضم ترکید
البته ترکیدن حقیقی که نه
کشفش کردم
دیدم که همیشه همون‌جاست. مرموزانه پنهان شده و مام فکر می‌کنیم
دنیا مال ماست
نیست
شاید نشه تغییرش داد
اعتراف که می‌شه کرد
خوش‌بحال مسیحی‌ها و مراسم خوب اعتراف
می‌رن پشت یه سوراخی و هر چه درون پنهان کردن برون می‌ریزن
ماکه انقدر تو تریپ باحالم، اهل آزادی و اینا خودمون رو خفه کردیم که بگیم
هوی عامو
نه که فکر کنی، به زور تنها موندم
خودم قصد کردم که این‌طور باشم
بعد یهو با یک سفر چند روزه همه اون چیزایی که چپوندم تو اشکاف می‌ریزه بیرون
اینم از معجزات چلک
یقیین پیوندگاه را جابه‌جا می‌کنه
گاه به سوی آزادی و گاه به اون‌ورش
اعتراف می‌کنم با جسارت تمام
تنهام و تنهایی عذاب آور شده. از این سکوت از این آوارگی از این تهرون به چلک کم آوردم
شک نمی‌کنم که همیشه در حال فرارم تا خود حقیقی‌ام را انکار کنم
شاید اگر هنوز متاهل بودم حتا بلد نبودم بنویسم آزادی
کافی بود که  مرد خوبی   کنارم بود،
همین الان به دیدن یک فیلم در آرامش خونه
و نوشیدن جرعه‌ای چای تازه دم احساس بهتری داشتم
گاه گاه سر از روزنامه می‌گرفت و حرفی می‌زد
باور کن مارا همین بس
با هم یک موزیک دوست داشتنی مشترک گوش می دادیم
درباره‌ی مباحث مورد علاقه گفتگو می‌کردیم و من به ایوان می‌رفتم و کنار محبوب شب نفسی عمیق می‌کشیدم و می‌گفتم، الهی شکر
دنیا چه‌قدر زیباست
و چه بسا همه این ژانگولر بازی‌های زندگی‌م از سر همین باشه که به خودم نگم
هوی عامو تنها موندی



هر چی می‌ریم، هیچی

یک عصر طوفانی، غبار آلوده و نه چندان تابستانی
هفته‌ی پیش این ساعات تازه رسیده بودم و از شادی فرار از پایتخت سر از پا نمی‌شناختم
سفر خوبی نبود
هیچ خوب نبود
خودم نبودم
موجودی مسخ و گم‌گشته بودم که به جنگل پناه آورده
از جایی که هر چه رفتیم انرژی‌ها به جایی راه نداد، هر روز از روز پیش خسته تر می‌شدم
نمی دونم شاید هم حقیقی‌ترین سفر یک سال گذشته باشه
درش غمگین بودم، احساس تلخ بی‌کسی و تنهایی رنجم می داد
دلم یه خونه می‌خواست
خونه‌ای شلوغ و پر جمعیت
از اون خونه‌های قدیمی که آقا نقش سرور و بالای اتاق جا داشت
سفره می انداختیم از این سر اتاق تا کنار ارسی
یه حوض با چندتا ماهی کوچیک قرمز و صدای بانو مرضیه که در سراسر می‌پیچید
بچه‌ها پا برهنه دنبال هم می دویدند و من فریاد می‌زدم
ذلیل مرده‌ها یه دقه آروم‌تون بگیره
شب یه خروار مهمون دارم
و صدای دیگر که از آشپزخانه فریاد می‌کرد: لیمو عمانی خورشت رو بریزم
و من عرق از پیشانی‌ می‌گرفتم، پشتم را صاف می‌کردم و در حالی‌که جاروی چوبی را به کناری می‌انداختم جواب می‌دادم:
قربون دستت. خیس کردم تو پیاله است بالای رف