۱۳۹۱ تیر ۲۳, جمعه

مردم و حالیم نیست



جدی که انسان موجودی عجیب و ناشناخته است
یعنی حتم دارم تا وقت مرگ هم نتونیم خود واقعی‌مون رو بشناسیم
چهار روز پیش سر یه داستانی موقع شام پریا فش کرد و از پشت میز بلند و رفت توی اتاق خودش
من هم که کلی حرصم گرفته بود مثل احمقا میز رو جمع کردم و خودم هم شام نخورد
فکر کن اونم چه شامی!!! دلمه بادمجان که هلاکش هستم و کلی زحمت داره
نیم ساعت بعد اون‌که نمی‌تونه در هیچ شرایطی جلوی شکمش رو نگه داره اومد بیرون و رفت اندر مطبخ و یه چیزی برای خودش سرهم بندی کرد و نشست با میل کامل برابر تی‌وی و نوش جان کرد
من هی منتظر بودم گرسنه‌ام بشه
آخه یک وعده‌ی غذایی بیشتر ندارم اون هم گذاشتم برای شب که خودش برنامه‌ای برام باشه
تا آخر شب دیدم اتفاقی نیفتاد
گفتم خب حرصم گرفته
فردا هم که دیدم هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده دیگه رفتم تو مود اراده ببینم داستان تا کجا قراره پیش بره
البته موضوع پریا که همون شب ختم شد
موضوع خودم بود و قصدی که این همه سال زیر پرچم دون‌خوان براش خودم را به آب و آتش زده بودم
بازگشت به قصد روح الهی و مبحث اراده
نه‌که هنگام آفرینش اول اراده می‌کنه بعد به کلام می‌گه و به تجسم قصدش می‌گه : باش
سال‌هاست به‌عنوان یکی از شعب روح الهی مام از این تکنیک در زندگی استفاده کردیم
ولی خب هیچ وقت لازم نشد بفهمم این قصد تا کجا می‌ره؟
الان چهارمین روز که جز چای چیزی نخوردم
خودم موندم حیرون که : چرا گرسنه‌ام نمی‌شه؟  
پنداری قصده انقده خوب عمل می‌کنه که نه گمانم تا آخر شب هم باز احساس گرسنگی کنم
نه ضعف دارم، نه کلافه‌ی غذام و نه هیچی
همون منی که وقت روزه دم افطار که می‌شه دست و پام می‌افته به لرزه
که یحتمل این ریشترهای جسمی فقط از باب دخانیت باشه
وگرنه که فکر می‌کردم اگه دو روز غذا نخورم حتما بعدش کار به سرم می‌کشه!!!
در نتیجه می‌خوام همین‌طور برم تا ببینم قصد منو تا کجا می‌بره؟






البته ناگفته نماند که، حالا فهمیدم چیزی که سال گذشته پس از مراجعت از چلک درم عمل کرده چی بود؟
قصد
قصد بخشایش، قصد فراموشی، قصد گذشت 
به رودخانه گفتن تو چرا زلالی؟
گفت: چون از همه چیز گذشتم




البته اضافه کنم
حالم خیلی هم خوبه
یه‌جورایی انگار درونم خالی‌ست
سبکم و روی ابرها راه می‌رم
دنیا برام وضوحی چندان پیدا کرده و در سکوت درون شناورم
فقط خدا کنه بعد نفهمم مردم و حالیم نیست




۱۳۹۱ تیر ۲۰, سه‌شنبه

جایگاه امن


به دخت خونه می‌گم:
دچار افسردگی شدم بدفرم. از صبح که چشم باز می‌کنم بغض دارم تا وقت خواب
می‌گه: برو دکتر 
می‌گم: فکر کن برم دوباره همه تلخی‌های صندوق‌خونه رو ولو کنم برای کسی که هیچ اعتقادی بهش ندارم؟
می‌گه: نمی‌خواد حرف بزنی. برو پیش دکتر فلانی بهت دارو می‌ده
می‌گم: خب دارو هم که می‌شم یه تیکه گوشت و می‌افتم بی‌مصرف کنج خونه
می‌گه: عوضش دیگه غصه نمی‌خوری
می‌گم: خب پدر سوخته از اون اول که نذاشتید زندگی کنم
حتا ازدواج کنم که می‌دونستم ته آدم تنها می‌رسه به این‌جا.
یعنی تا وقت مرگ باید دارو بخورم؟
می‌گه: منم یه وقتی این‌طوری بودم حالا خوب شدم
می‌گم: صلواطی تو آینده‌ای بلند پر از باورهایی رنگارنگ پیش رو داری
نه منی که تق همه کوپن‌های باورم دراومده . به امید کدوم آینده مبارزه کنم؟
شونه بالا می‌اندازه می‌ره می‌شینه پای عمراه کوفتی که از آغاز ورودش به زندگی تا الان
یک لحظه‌ام ساکت نبوده
هنوز دارم جواب رو پشت لبم مز مزه می‌کنم، می‌ره پای لپ‌تاپ
و به دقایقی نرسیده می‌ره از خونه بیرون
من می‌مونم و یاد روزگاری که جرات نکردم به خودم و زندگی‌م فکر کنم
نه که گوشه‌ی عبای مکرمش تر بشه
نه تاج مادری نه حرمت خواهر نه جایگاه همسری و نه حتا فرزندی 
یعنی لیاقت هیچ یک را نداشتم در این زندگی؟





رفیق خوب





از رفیق بازی جونم برات بگه که:
دروغ چرا؟ 
سلام لر بی‌طمع نبوده و نمی‌تونه باشه
یا در این حد که خودشون رو برای هم نمایش بدن و فیس بیان
یا در حیطه‌ی مداخله در زندگی آدم حال می‌کنن
یا این‌که در مواقع تلخ برن زیر جلد رابین‌هود و به استمدادت بیان فقط برای این‌که به خودشون بگن:
حال کردی تو چقدر خوشبختی!! این همه آدم بدبخت
و تا عقربه‌های ساعت جون داره و می‌چرخه برات منبر بزارن که : 
تو اشتباه کردی
منو ببین
آدم کار درست یعنی من
وقتی هم که حالت خوبه و اون بالا ایستادی زیر جولکی برات می ‌زنن
یا هم
عده‌ای چترباز که فقط می‌آن و از رفتنت خبری نیست
حتا عزیزترین‌شان هم واقعا به تو فکر نمی‌کنند و منتظرن یه غلطی بکنی و برات شاخ بشن
از رفیق شفیق قدیمی تا .............
شکر خدا اینترنت هست که اگر واقعا بخواهیم از حال هم هرطور که شده باخبر بشیم
نمونه‌اش، همشهری گرام که همیشه همون وقتی که اون زیر میرا گیر کردم
سروکله‌اش پیدا می‌شه
یه مریم بانو داشتیم که وقتی این‌جاست همه‌جوره پاس
وقتی نیست همیشه تو فیس‌بوکه ولی با تو کاری نداره
یا من شانس داشتن دوست خوب را نداشتم
یا لیاقتش؟



این ور انتظار

 
پرونده باورهای زندگی یک به یک بسته شد.
اولین‌ش عشق بود که چنی به خودم می‌بالیدم و دل به فتوای حضرت مادر خوش داشته بودم که:
روی هر سلول وجود تو نوشته عشق و همیشه باید بترسم نه که کاری دوباره به دستم بدی!!
بعد از تحریر پایان‌نامه‌ی دکتری عشق: 




عشق دروغی است در حیطه‌ی جوانی، مرز هورمون و منو و دوری و عدم دسترس و تب بالا
عشق به یک ناشناسی که ذهن خودمون بهش کلی شناخت و قصه داده
قصه‌هایی که تنها در ذهن ما وجود داره نه در حقیقت اون آدم
تا  هنگامی هم ناشناس و .... برای هم باشند، حرارت عشق هم‌چنان بالا می‌ره
تو دیگه خودت نیستی همه اویی
اویی که نمی‌شناسی
نمی‌دونی با فکر اون بیدار می‌شی، یا فکر اون اولین فکری‌ست که با باز شدن چشم بهت حمله ور می‌شه؟!!
گاه حتا از ریتم زندگی دور می‌شی
 همه شوق و تمنایی، همه او
اویی که نمی‌شناسی
این ریتم تا وقتی ادامه داره که هنوز او ناشناسه
بعد از نزدیکی بیشتر، هم‌خوابگی، شناخت بیشتر، دیدار بیشتر و ....... شناخت به میون می‌آد
و دو طرف به تدریج با توهمات خودش روبرو می‌شن توهماتی که فقط در ذهن جا داشته نه حقیقت اون آدم
و چون به‌هم عادت کردن کنار هم می‌مونن و فکر می‌کردی عاشق کسی هستی که اونی که می‌خوای نیست
به فردا فکر می‌کنی، به این‌که داری فدار کاری می‌کنی و موندی
توقع به میون می‌آد. حق من ، سهم من ، مال من و ............... آینده من
به میون می‌آد و الی آخر



این یه قلم از زندگی‌م به‌کل حذف شد و نشستیم این ور انتظار








منو گل‌های بالکنی



به قول شیخ اجل دون خوان:
ما تنها به این دنیا آمدیم
تنها زندگی می‌کنیم و 
تنها هم از این دنیا می‌ریم
مام که بعد از عبور از دو خط اول و دوم به انتظار خط سوم نشستیم و خلع سلاح
خیلی قدیم که کلی انرژی و باور از این دنیا برام مونده بود
با خودم می‌گفتم: بذار این دختره بره سرو سامون بگیره. بعد می‌رم برای خودم زندگی می‌کنم
و این از این رو بود که هنوز آینده برام معنا داشت
از جایی که در تاریخچه‌ی پشت سر برادر کوچیک فقط 36 سال خواهر بزرگتر 50 سال در این جهان توقف کردن
فکر کن از کی نشستم مرز بین این دو جهانی که حقیقتا هم پیدا نیست اگر ازش بگذری و برای همیشه بری
آیا هنوز هم خبری هست یا نه؟
دل خوش به تجربه‌ی مرگی بودم که تهش نبود
پس می‌شد سفری ترانزیت که باز پیدا نیست اگر ادامه داشت، آخرش هم ادامه دار بود یا هیچی؟
در نتیجه الان فقط منتظرم
نه باور عشق دارم، نه باور به رفاقت، نه اهل معاشرت بودم نه اهل شیطنت
و برای این منی که نشسته تا تق همه چیز درآد این روزگار انتظار زیادی کشدار شده
خدا نگه‌داره گل‌های بالکنی