۱۳۹۱ تیر ۲۸, چهارشنبه

باله‌رین







اون قدیما ، عاشق رقص بودم
یعنی از وقتی یادم می‌آد
بچگی با هندی توی فامیل معرکه می‌گرفتم
نوجوانی ، با رقص عربی روی میز غذاخوری خونه
و باله ، یواشکی تو اتاقم
آه راستی
بچگی شاگرد خانم لیلی لازاریان بودم
ولی نه انقدر که بگم، ترکوندم. باب دل خانم والده نه خود مکرمه
از این لباس‌ها هم می‌پوشیدم
اما همه‌اش بابت دل خانم والده
کارم به تی‌وی هم کشیده بود که حضرت پدر ممنوع تصویرمون که هیچ، ممنوع انواع قرطی بازی‌مون کرد
مثل پیانویی که از باب شان‌ش  حرام اعلام کرد و بعد از سفرش بلافاصله خریدم
بگم از رقاصی
یه مدت هم با ریتم سماع و بعد هم به سبک دون خوآنی
این حرکت و جابه‌جایی انرژی انقدر مفید فایده هست که تو به اسم کلاسش کار نداشته باشی
همواره انرژی‌ها رو رفرش می‌کنه و تو حال خوبی داری
اما از وقتی این پله‌های سنم یکی یکی رفت بالا
دیگه حتا در تنهایی با خودم هم تکانی نمی‌خورم
و این یعنی آغاز پذیرش فصل پیری





با قدردانی از شانتال





هر موجودی نیازمند کسی‌ست که دوستش داشته باشه
اوه ببخشید اول بگم: با قدردانی از شانتال نازنین
از وقتی شانتال اومده کلی ازش یادگرفتم
انگار که یه دست غیبی برش داشته گذاشتش وسط خونه‌ام تا ازش بیاموزم
منی که حتا با گل‌های خونه ارتباط برقرار می‌کنم و درک می‌کنم کی تشنه‌اند کی گرم‌ه و کی نیاز به غذا دارن
به علاوه‌ی دروس فلسفی که از وجه باغبانی و ارتباطش با خداوندگاری گرفتم
نمی‌شه بی‌تفاوت از کنار موجودی که دائم توی خونه باهات کار داره
کاری نداره تو امروز خوش‌اخلاقی یا نه؟ بهش خندیدی یا نه. فقط دنبال اینه تو کجا توقف می‌کنی، بیاد همون‌جا کنارت خودش رو پهن کنه روی زمین
می‌تونه از باب انرژی باشه ، تعلق خاطر یا وابستگی
به هر حال شانتال هم محبت، توجه، رسیدگی، انتظار و خیلی از عادات انسانی ما رو داره
همونایی که عمری زیر سر ذهن می‌دونستم و با جد و جهد تمام از روی خودم برداشتم
مواردی که فکر می‌کردم با گاز زدن سیب‌تلخ‌حوا به هیبت انسانی چسبیده
وقتی یکی از ما از خونه بیرون می‌ره، به علاوه‌ی این‌که دائم دنبال اون یکی روانه
مدام دغدغه‌ی صدای آسانسور رو داره و هر از چند می‌ره پشت در می‌شینه تا بیاد
اما اخیرا تجربه‌ی با ارزشی داشتم
غذای شانتال از ما جداست. فاقد روغن، ادویه و نمک
دو روز پیش براش ماکارونی درست کرده بودم.
البته از این گیل‌گیلیا نه رشته‌ای
اومد و یک نگاه به ظرفش انداخت و کشید کنار
تا عصر این نمایش ادامه داشت و رسیدیم به شب و این‌که هر بار براش ظرف غدا آوردیم، همون حرکت اول را تکرار کرد
می‌دونستیم بار قبل هم همین حرکت‌ها رو کرده!
یعنی چی دوست ندارم؟هاااااااااااااااااا
سگای مردم نون‌ خشک می‌خورن بعدش پای رئیس رو لیس می‌زنن!!
شب شد و نخورد. ماهم گفتیم مگه می‌شه؟ همینی که هست
باز فردا هم به همین. ترتیب دامپزشکش هم گفت: اهمیت ندید. باید یاد بگیره غذایی را بخوره که شما بهش می‌دید
شب دیگه ما کوتاه اومدیم و مقداری از کوکو سبزی شام قاطی غذاش کردیم و تا تهش رو خورد
اول که فهمیدم: جهان سگ‌ها را بو تعریف می‌کنه نه طعم
دوم این‌که، عجب قصدی داره این توله سگ!!
یعنی حق انتخاب داره، لج می‌کنه، قصد و قرار داره
در همون شرایط که تلخ بودم، نزدیک نمی‌اومد، انرژی تلخم را می‌گرفت
و دیشب بلافاصله بعد از اتمام غذاش، با جستی خودش را به من روسند و نوازش خواست
این تعقل، فهم و حساب و کتاب این حوان را نشان می ده
چیزهایی که من همه از باب ذهن تعریف کرده بودم










البته این عکس دو ماه پیشه
الان کلی خواستنی شده

۱۳۹۱ تیر ۲۵, یکشنبه

نتیجه‌ی خوش اخلاقی



این هم از نتیجه‌ی امروز خوش اخلاقی

midnight in paris


جمعه با پریا دخت نشستیم به فیلم دیدن
فیلم آخر وودی آلن midnight in paris 
عجب فیلم به‌جایی بود!!
 کلی لذت بردم. داستان نویسنده‌ای که در گیر نوشته‌های کتاب خودش شده بود و تعلق خاطرش به گذشته
درست حکایت منو کتاب بهابل
همون اتفاقی که برای من افتاد
تجربه‌ی همان چیزهایی که سال‌ها در کتاب بهابل نوشته بودم
و رجعتی که از این طریق به گذشته‌های دورم کردم بودم
چندین سال از صبح که چشم باز کردم تا آخرین لحظاتی که خودم رو سینه خیز به خاک‌ریز رختخواب می‌رسوندم
در باغ پدری در تفرش بودم و داستان مادری که بعد از متارکه همراه دو فرزندش به خونه‌ی پدری کوچ کرده بود
البته از جایی که انتخاب در جهت جهان غیرارگانیک بود و وقایع تلخی که برای هومان پسر رویابین خانواده رخ می‌داد
بازگشت خوبی در زندگی‌ام نداشت
اما فیلم مزبور یه حس خوبی بهم داد
بخصوص ارتباطی ناخودآگاه با مترلینگ، دالی، فیتزجرالد و همه آن‌ها که زمانی بت‌های من بودند
و جملاتی که از زبان این شخصیت‌ها انگار به من گفته می‌شد
دوباره حس خوبی بهم داد که درخت نباشم
فقط درخت می‌تونه در یک نقطه ساکن باشه
و این سال‌ها درخت‌وار زیستن انرژی بسیاری از من گرفته بود
خلاصه که هر کی این فیلم را نبینه باخته
من‌که تصمیم گرفتم دوباره زندگی کنم
با رفتن پریا به اتریش فصل تازه‌ای در زندگیم گشوده خواهد شد
می‌خوام دوباره در کارگاه را باز و گرد و خاکی بگیرم
نقاشی کنم و مجسمه بسازم و حتا بنویسم
این‌بار داستانی سفید
پر از امید


هدفمندی ذهنی



امروز را با قصد شادی شروع کردم
یعنی از دیشب وقت خواب قصد کردم امروز همون خود سرحال ، فعال و خوشحالم باشم
اگه قراره قصد کار کنه، چرا با طراحی خودم نباشه؟
بد هم نبوده
مشکل من از جایی شروع شد که زیادی رفتم تو مود بیماری پریا و این‌که کلی انرژی از دست دادم
پریا خوب شد و داره از ایران می‌ره
ولی کانون ادراکم در باور از دست رفتن انرژی‌ها مونده
من چرا از این مود در نیام
ذهنی که به  سمت تاریکی هدفمند شده را
از خواب بیدار می‌کنم و به زندگی لبخندی دوباره خواهم زد
وقتی می‌شه قصد کنم نخورم و گرسنه‌ هم نشم چرا که نه؟
هدفمندش می‌کنم به سمت شادی
من شادم و دلیلی برای رکود و سکون ندارم
حتا اگر همه‌ی دنیا جنگ بشه