۱۳۹۱ مرداد ۲۶, پنجشنبه

بفرمایید کشک بادمجان



ما که روزگارمون خودش خود به خودی سرعت گرفته بود
از وقتی قرار به رفتن پریا شده
رفته تو مایه سرعت نور
و باید اعتراف کنم هیچ حال و روز خوبی ندارم
دوباره دست مایه‌ای برای قیاس خودم با جناب برادر هم پیدا کردم تا با خیال راحت دیگه از آرامش بری باشم
بچه‌های هر دو داره می‌ره
اما میان ماه من تا ماه گردون، تفاوت از ............ چی‌چی حافظا
برای من تنها عضو خونه می‌ره و برای نادر یکی از بچه‌ها و هم‌چنان بانو عیال مکرمه باقی‌ست
که این‌هام مهم نیست ولی به چشمم می‌آد
چی می‌شه که تقدیر ما این‌طور همیشه به هم گره خورده


ولش کن 
صبح جمعه را باید نورانی آغاز کرد


البته من که نفهمیدم کی صبح شد
دیشب که پیرو مراسمات دیدار و خداحافظی دخترا در خانه‌ی پدر بودند 
و نمی‌دونم کی پای تی‌وی خوابم برد
اما خواب خواب نبودم و با خودم بلند فکر می‌کردم
تا وقتی که نقاشی هلیکوپتر امریکایی سقوط کرد
خوبه فقط نقشه‌ای یا تصویری بر روی کاغذ بود
اگر بنا بود خودش سقوط کنه چی می‌شد
طبق سنت جمعه
جخت پریدم برای دم‌گذاری چای و آبیاری گل‌های بالکنی

راستی همشهری جان
جونم برات بگه  نسترن نازنین بیمار شده
با وجود کلی حکیم و دعا مجبور شدم همه ساقه‌ها را بزنم
این بخش را شما خوب درک می‌کنی چه حال گیری خفنیه، نه؟
دو روزه درگیر شستشوی خاک و سم‌پاشی‌ام

دیگه جونم برات بگه
دروغ چرا؟
اصلا حوصله جمعه بازی ندارم
خیلی سعی کردم برم تو مایه سفره سفید بی‌بی‌جهان و چلوار آب ندیده
اما نه‌گمانم امروز در هیچ نقش کهنی باشم
که این روزها ناشناس است

یه چیزی یادم رفت
این هم از محصولات امسال بالکنی
بفرمایید کشک بادمجان

عشقولانه‌های تن تنانی

اولای رابطه‌ای تازه
همه چیز گنگ و مبهمه
کسی از عادت‌های دیگری اطلاع نداره
در نتیجه آمار بلاتکلیفی بالا می‌ره
همه‌اش منتظری
در اکنون، گوش به زنگ
پراز سوالی و منتظری کشف‌شون کنی
و دیدارها به حالت مکاشفه در می‌آد
گفتگوها رمز گشایی و دقتت بالا می‌ره
خلاصه که یه مدت که بی‌وقفه به یکی بیرون از خودت انرژی دادی
ناخودآگاه بهش احساس تعلق خاطر پیدا می‌کنی
ولی تا کی این روند ادامه دار می‌شه هم 

برمی‌گرده به بده و بستونی که در رابطه داریم
وقتی یکی بیرون از من سرشار از انرژی‌های من می‌شه
مگر می‌شه خودم رو دوست نداشته باشم؟

اون‌وقت اسم عشق بد در رفته
ما جز خودپرستی کاری بلد نیستیم

با این فاصله‌ها






روزگار ما همین‌ه که
یه روز این‌وری غش کردیم
یه روزم اون‌وری افتادیم
دانیال پسر نادر قرار بود بعد از پریا بره
امروز به ناگه بهش خبر دادن، ویزای مجارستان‌ش تشریفش را آورده و باید هر چه زودتر بره
بچه سال تر از پریاست و قراره همراه خانم مادر بره و جا بیفته و ایشان پیش از پایان یک‌ماه برگردند
مشخصه که باید اوایل هفته‌ی آینده برن
خلاصه که این ساختمان ما  بسیار دیدنی
حضرت خانم‌والده به گریه و زاری
من و حضرت برادر هم‌چون کوه « البته به ظاهر » و 
باقی خواهرها به گریه و پیشاپیش به دلتنگی
خب این چه دردی بود که تا کنار هم هستید دایم دنبال بهونه از هم بگیرید
حالا که وقت رفتن شده، سینه چاک کنید
  حکایت یک روز از صبح و شنبه‌هایی که بنا بود
دیگه درس بخونم 
همون شنبه‌ای که هیچ وقت نرسید چون پشت گوشش می‌انداختم  
می‌دونم که به این فاصله‌ها هم عادت می‌کنیم
چنان‌که دیگران کردند
ما هم عادت می‌کنیم


ملاقات با سایه


اسمش محمد بود 
آسیمه سر برای کمک به زلزله‌زدگان به آذربایجان شتافت

در بازگشت سایه‌ای کنار جاده انتظارش را می‌کشید
سایه‌‌ای بد شگون و تاریک به نام مرگ

حکایت تصادف من 
که تریلی منو زد و داغون کرد
اونی مرد که به صحنه‌ی تصادف یک‌ساعت قبل ما برخورد کرده بود

یعنی هیچ وقت نمی‌تونی بگی کی نوبت کیست؟
محمد و دوستش که اکنون در کما است نمی‌دانستند شتابان به دیدار سایه‌ها می‌روند    
 سایه‌ای که با آن‌ها قراری مبهم داشت

شد حکایت وعده‌ی دیدار تاجر و عزارائیل در هند
در عصر سلیمان که بادها مسخرش بود. روزی تاجری عزرائیل را در بازار دید که متحیر و پر سوال نگاهش می‌کرد
شتابان خودش را به شاه سلیمان رساند و گفت:
خاک پایت سرمه‌ی چشمانم
تدبیری بفرما که عزرائیل مرا بدجور نگاه می‌کرد.
خلاصه که بعد از کلی التماس و تمنا سلیمان به باد دستور داد او را سریعا به هند برساند . بعد عزرائیل را فراخواند و پرسید:
تو ماموری جان مردم را به ساعت و ثانیه بگیری. نه بی‌جهت وحشت بر دل‌هاشان بریزی
پاسخ شنید:
قصدم ترساندن وی نبود که از حیرت مبهوت شده بودم. قرار بود امشب جان وی را در هندوستان بگیرم. 
و او چه‌طور می‌توانست خودش را به هند برساند؟


۱۳۹۱ مرداد ۲۵, چهارشنبه

لباسی با بادکنک‌های رنگین




بچگی ، در عصر لباسی با بادکنک‌های رنگین
زمانه‌ی منوچهر سخایی و ترانه‌ی تازه به بازار آمده‌ی ، کلاغا
که صبح به صبح با دو گیس بافته می‌رفتم، مدرسه‌ی راهنمایی
کلاس‌هایی پراز دختر و پسر. سرحال و شاداب
ملاک عاشق شدن
حمید رضا مشفقی بود
خوشگل‌ترین پسر مدرسه
که گاه فکر می‌کنم، چون تصمیم داشتم فقط از راه دور عاشق باشم
بهترین را برگزیدم


چه بسا اگر قرار بود ارتباطی برقرار بشه
ممکن بود حتا دل به مهر زشت ترین پسر مدرسه هم بدم
اما ریموت کنترل دار، این رو راه می‌داد




هم‌بازی خوب، پابه‌پا




بماند که سال‌هاست قلبا پذیرفتم که
یکی دیگه شکل خودم به چه درد می‌خوره آخه؟
ما که بس‌که خودمون رو دیدیم
حوصله‌مون سر رفت
پس خیلی هم دنبال شکل و نیمه پیمه مباش
که باز قرار می‌شه دوباره حوصله‌مون سر بره

یکی شبیه خودش 
که من نمی‌دونم چیست
فقط می‌دونم می تونه به راحتی جهان دیگری را نشانم بده
نه جهانی هم‌سان جهان خودم
که مکرر می‌شه
اما هم‌بازی خوب
پابه‌پا
خیلی حال می‌ده

هاگیر واگیر


در دوره‌ی دبیرستان که دیگه با گیس بافته نمی‌رفتم هم
باز عشق‌های پشت پنجره‌ای پسر خوشگلای اطراف و محل 
یعنی همیشه مثل آدم فضایی‌ها
ارتباط از راه دور
در مرز بیست سالگی، باز هم ملاکم خوشگلی و سر و زبون
آقای شوهر بود که بتونه به قاعده گولم بماله


بعد از متارکه ملاک‌ها تغییر و به سمت کیهانی و الهی می‌رفت
و در کوتاه‌ترین زمان، کار به نیمه‌ی گم‌شده ، تانترا یوگا یا ازدواج جادویی
حتا به پارتیکلی هم‌سان که یه‌جایی منتظر من نشسته بود هم رسید
مدتی هم هر کی رسید  براش منبر گذاشتم که:
  وقت اضافه ندارم که الکی تلف کنم و منتظر نیمه‌ی دیگرم هستم 

طرف هم به قید دو فریت می‌گفت:
اه ه ه ه ه ...
چه جالب!
چون من هم دنبال همون می‌گردم
نشون به این نشونه
تو نیمه‌ی منی




که البته برخی قدی نیمه بودند
و برخی تشابه‌هات اجتماعی
یا نیمه‌های چنان که افتد و دانی
سی همین از خیر هر چی نیمه پیمه هم گذشتیم و داریم نون و ماست خودمون رو می‌خوریم که
دوباره افتادم به این فکر که:
حالا من که نمی‌خوام دیگه منتظر هیچ نیمه‌ای باشم
ولی حالا مثلا ، 

اگر تو این هاگیر واگیر پیداش شد چی؟
امشب از این فکر خوابم نمی‌بره که
اگه یکی باشه که پابه‌پای آدم رفاقت کنه
و بشه تا پوست باهاش حال زندگی رو برد چی؟
ایییییییییییییییییییییییییی

۱۳۹۱ مرداد ۲۴, سه‌شنبه

شیروانی‌های قدیمی



دروغ چرا؟
پارسال که در چلک کنگر خورده و لنگر انداخته بودم
بعد از تجربه‌ی باران‌های سیل آسای اواخر خرداد ماه
به این فکر افتادم سه تا دیوار و یک سقف ایرانیتی و یک در آهنی بسازیم
برای ماشین
افتادم به براورد و تحقیقات
دیدار با انواع اوستا کار
قیمت تقریبی حدود 1500000 تومان
از جایی که هر موقع اون‌جاهستم کلی به جیبم فشار می‌آد، انداختم پشت گوش
امسال
با قیمت‌های جدید ، حوالت کردم به جناب عباس
حالا فکر کن
خونه‌هایی که انقدر سست و ناامن بوده که ریخته یا ویران شده
برای بازسازی چه‌قدر هزینه داره
فکر نکن دارم درباره مبالغی که دولت تعهد کرده به تناسب به زلزله زدگان اختصاص بده گیر می‌دم
نه به‌خدا
همشهری جان
من که آنم که رستم بود پهلوان و شما می‌دانید
زورم اومد
این بدبختای روستایی مگر چه‌قدر درآمد دارند که به ترمیم خونه‌هاشون راه بده
در خود محله‌ی چلک، اکثر خانه‌ها مشتی بلوک روی هم چیده و شیروانی‌های قدیمی‌ست
از همونا که طبرستان عزیز یه پاش رو اندکی تکون بده
این خونه‌ها هم خراب می‌شه
فکر کردی خودشون دل‌شون نمی‌خواد نه تو خونه‌های ما
تو یه خونه بهتر زندگی کنند؟
در حالی‌که زن‌ها در زمین‌های دیگران وجین می‌کنند و مرده بیل می‌زنند
به وقت کاشت و برداشت هم سر زمین خودشون کار می‌کنند
آخرش افتادن دور از جون باقی و خوبان
به دله دزدی
فکر کردی قلبا دوست دارن هر بار در آینه به خودشون بگن:
آی خار فلان!!!
نه گمانم



Where the Hell is Matt? 2012

        

مت هاردینگ، آمریکایی ۳۵ ساله که می‌توان او را مسافری رقصنده نامید، جدیدترین ویدیوی خود را منتشر کرد. ویدیویی که مثل کارهای قبلی او حاصل سفر به کشورهای مختلف دنیا و رقص با مردم آن کشورهاست. ویدیویی کوتاه‌تر از ۵ دقیقه که در طول یک هفته حدود یک میلیون و سیصد هزار بار دیده شده است. سه ویدیویی که مت هاردینگ تا کنون ساخته در تاریخ یوتیوب بیش‌ترین بازدید و تعداد دانلود را داشته است.
مت در هر لحظه از این ویدیو در یک کشور دنیا نمایش داده می‌شود که در جایی معروف از آن ایستاده و دارد با گروهی از مردم آن ناحیه می‌رقصد. 
  در این ویدیو او نه فقط در کشورهای آرام بلکه در کشورهایی نظیر سوریه، مصر، افغانستان نیز دیده می‌شود و موضوع وقتی جالب‌تر می‌شود که تصویر او را می‌بینیم که دارد با گروهی از مردم در کره شمالی می‌‌رقصد.




وقتی زمین می‌لرزه و ما که پیوندگاهش هستیم به وحشت و تکاپو می‌افتیم
یعنی کانون ادراک زمین سخت جابه‌جا شده
و هنگامی که کانون جابه‌جا شده باشه،
 نمی‌شه انتظار حس و حال خوبی برای ما فرزندان زمین داشت
و وقتی که باورهای آدمی برهم می‌ریزه
مثل احوالات این روزهای من
 تو گویی تکانی مضاعف  کانون ادراکم را جمبانده



  




۱۳۹۱ مرداد ۲۳, دوشنبه

مرگ‌های گروهی



این‌جوری‌ه که نمی‌شه بی‌خیال یه چیزایی شد
مثل: مرگ گروهی
یعنی چی می‌شه که عده‌ای باهم گروهی می‌پرند؟
به اشکال مختلف با هم می‌پرند
دره‌ای در پرو هست که جایگاه اتوبوس‌های سقوط کرده است
حالا چی می‌شه که چی در اون‌جای خاص اتوبوس‌ها را می‌کشه پایین و گروهی با هم می‌پرند؟

یا همین زلزله‌ی اخیر
و انواع بلایای طبیعی و غیر طبیعی
لحظاتی که مرگ فریاد بی‌صدای تاریکی‌ها را سر می‌ده
و نام عده‌ای را هم زمان فرامی‌خواند 

اینارم بگیم، طبیعته؟ ماده است؟ بی‌خدایی‌ست؟ چیست؟
حتما یک نظم و حساب و کتابی هست
کما این‌که بارها در قرآن هم به این قسم مرگ‌ها اشاره شده
مرگ‌های قومی مثل، لوط، نوح، عاد، ثمود، سدوم و گمارا
بی‌شک که اراده می‌کنه و همگی تشریف می‌برند دگر سو
اما بر چه اساسی چنین اراده‌ای می‌کنه؟
یا................. چی؟ 
یه چی هست فقط گروه خونیم به بو کشیدنش قد نمی‌ه






 

شر و خیر ، فله‌ای که مدتی نایاب بود رسید



امان از خیر و شری که لفاف در لفاف در همه
یا به‌قول سقراط:
 رنج و راحت دو حلقه‌ی زنجیرند.
هر کدام از در بیاد، بعدی هم از پی‌اش می‌آد

حکایت تبریز

امروز حساب کردم
کلی آدم الان رفته اون طرف‌ها برای کمک
بعد کارخانه‌های انواع آب معدنی، دارو سازی، لوازم بهداشتی و ........ که این روزها مردم مهربان راهی آذربایجان می‌کنند
یا کارگرانی که بعد از این باید در امر بازسازی فعالیت کنند
پیمانکاران و ..................................
خلاصه که از بغل این شر چه خیراتی برای برخی دیگر بوده
که ما نمی‌تونیم به هیچ‌یک دل خوش یا ناسزا بگیم 

حالا این‌که عده‌ی رفته چه گناهی کرده بودند؟
بهتره به سبک گلی نگاه کنم و بگم:

نه اینا کاران عزرائیل خانه و مگه می‌شه
خدا بد باشه ؟


۱۳۹۱ مرداد ۲۲, یکشنبه

جا نبود سوزن بندازی


با این همه بدی که باب شده برادر به برادر رحم نمی‌کنه
ایمان و اعتقاد  همه نم کشیده
باز هزاران بار شکرانه واجب است که این مردم هنوز آدم‌ند
ما هنوز انسانیم و نمی‌تونیم بی‌تفاوت از دردهای مشترک عبور کنیم
ساعت دو بعد از ظهر که از گرما زمین ترک می‌خوره
گفتم برم انتقال خون که حتما از ساعات دیگه خلوت تره
بیست دقیقه بعد که مقابل سازمان انتقال خون واقع در چهارراه وصال و تخت‌جمشید از ماشین پیاده شدم
دیدم اوه چه صفی
الهی شکر
هزاران سجده‌ی شکر به مردمی که هنوز خون انسانیت در رگ‌هاشان جاری‌ست
یعنی می‌شه چنین زلزله‌ای بیاد و بی‌تفاوت بمونیم
همه اون‌هایی که به طور معمول طعمه‌ی گشت ارشاد می‌شن
به انتظار که خون اهدا کنند و جا نبود سوزن بندازی
وقتی از ساختمان خارج شدم
دلم می‌خواست همون‌جا سجده کنم و زمین را ببوسم
زمین بندگی به خداوندگاری چنین عظیم که روحش در جان ما انسانیت را هم‌چنان حفظ کرده
شکر به این مردم مهربان که نمی‌تونن بی‌تفاوت از کنار رنج‌های بشری عبور کنند