۱۳۹۱ شهریور ۱۱, شنبه

نون سنگک



بچه که بودیم، رقم به رقم برنامه‌ریزی می‌شدیم
اگه تو خیابون با بی‌بی قدم می‌زدیم و تکه نانی کنار خیابون افتاده بود
می‌رفت و با اون پاهای خیک باد و دردناک که هر بار می‌خواست بلند و کوتاه می‌شد

باید زانوش رو می‌گرفت و می‌گفت: یا علی
نون رو از روی زمین برمی‌داشت. می‌بوسید و می‌ذاشت پشت پنجره‌ای چیزی که بالا باشه
می‌گفت : برکت خداست. خدا قهرش می‌آد حیف و میل بشه
اگر در همین حین یک آقای سید می‌دید هم می‌رفت جلو و با احترامی خاص بهش سلام می‌کرد
مبادا امام زمان باشه و ازش رو برگردونه
البته که این‌ها باب جا انداختن خداوندگار خالق برای ما بود
همین‌طور اطلاعات می‌رفت توی مغز ما هدفمند می‌شدیم
عصری همین‌طوری که قربون صدقه شانتال می‌رفتم یادم افتاد در عهد بلوق همسایه‌ای داشتیم به نام آذر خانم
آذر خانم متجدد و فرنگ دیده سگ داشت و عصرها می‌آوردش توی محل برای پیاده روی
اهل محل به‌محض این‌که آذر خانم را می‌دیدند می‌زدند به پهلوی هم
یا با ایما و اشاره می‌گفتند: آذر سگ باز
مام همین‌طوری بی‌اون‌که به معناش فکر کنیم
تو ذهن‌مون می‌اومد: آذر سگ باز
بعد از هزارسال یادم اومد چه مزخرفات که همین‌طور کتره‌ای بار ذهن‌مون شده که الان حتا یادمون نیست
ولی بخشی از فضای ذهن را اشغال کرده و تا در انبار باز می‌شه
یهو می‌ریزه بیرون


 

۱۳۹۱ شهریور ۷, سه‌شنبه

بی تکلیفی



نشد
خواستیم و نشد که یه جوری سر این ذهن لاکردار رو گول بمالم
از جایی که حس کردم افتادم تو سراشیبی دلتنگی، قصد کردم خلاف جهت پارو بزنم
ادای آدم‌های شاد و در شرف آزادی از بند رو در بیارم
یا ادای مامان‌های روشنفکری که بچه‌ها رو به سمت خوشبختی هول می‌دن
هی تند و تند نوشتم همه چیز خوبه
شر بی‌معنی‌ست
و مسیر در آرامش تداوم خواهد داشت
همه‌اش ادا بود و نشد ذهن را گول بمالم
یک هفته دیگه دختره می‌ره
و نمی دونم بعد از این نگران کی باشم؟
به کی برسم؟
به کی فکر کنم؟
برای کی مفید باشم و......................
بس‌که این نقش را به زور در این سال‌ها به خوردم دادند
باید صبر کنم بعد از رفتنش نقش و  نقاب تازه‌ای برای خودم بسازم
که نگران خودم باشم، به خودم برسم ، برای خودم مفید باشم
گوبابای تنهایی که تنها هم موندم
گرنه بین زمین و آسمان شناور خواهم بود


happy ejlas holiday




مملکت از ما بهترون ماییم
تازه در سال همت ملی
در سال چند روزی به‌خاطر اولیا انبیا تعطیلیم
چند روزی به دلیل هوای غیر استاندارد
کلی هم تعطیلی رسمی داریم
و گاه هم به دلایل امنیتی باید بچپیم تو خونه‌هامون
سری قبل هم که همه به زیارت امام راحل راهی شمال بودیم
و این هم از تعطیلات اجلاس
بعد هم می‌خواهیم این ملت مسئولیت پذیر هم باشند
بخواهیم هم راه نمی‌ده
 

۱۳۹۱ شهریور ۶, دوشنبه

تریپ ، فقط خیار چنبر



این چه تریپیه که اگر خوشحال باشی
می‌خوان زوری بهت بفهمونند که نه تو حالیت نیست
افسرده‌ای خودت خبر نداری
اگه افسرده باشی
برات منبر می‌ذارن که:
مگه خل شدی؟ دنیا به این خوبی. چه مرگته
اگه بی تفاوت عبور کنی
می‌گن: سیب زمینی بی‌رگ
اگه تند بگذری
می‌گن: اوهو کجا سر می‌بری؟
اگه هیچ کاری نکنی
بهت می‌گن: گشاد
خلاصه هر کاری بکنی یکی ازت ایراد می‌گیره

۱۳۹۱ شهریور ۵, یکشنبه

زندونی از دیوار بیزاره




فکر کن!!!
قراره از سه شنبه حبس بشیم تو خونه
اجازه‌ی تردد ماشین هم نداریم
باید زوری بریم سفر
و سفری در چنین ایام تعطیلی یعنی فاجعه
خدا می‌دونه چندین ساعت باید در ترافیک جاده بمونیم که زوره
مگه می‌شه؟
خیلی احساس بدی دارم
یعنی جمیعا ما مردم تروریستیم؟


عشق یا فرار از من؟



این‌که هر آدمی در هر سنی سخت پی‌گیر و درگیر یافتن عشق می‌شه بیهوده نیست
حالا این‌که چه مدل عشقی هم مهم نیست
حتا اگر بیاد و زود تمام بشه 
مهم اینه هر از گاهی طعمش را زیر زبان مز مزه کنیم
عشق تنها وسیله‌ی نجات ما از روزمرگی و تکرار همیشگی روند زندگی‌ست
عشق ما را از ذهن بیرون می‌بره و به یکی متصل می‌کنه که من نیست
شاید این نیاز از خستگی مفرط من تکرار می‌شه
شاید هم از نبود انگیزه‌ای بیرونی
و حتما لذت تجربه‌ی خودی در برابر شخصی تازه
همین‌که وارد مراحل مکاشفه می‌شیم
هیجان شناخت و حدس زدن، دیدار و رفتن و آمدن
و خیلی موارد دیگه، رنگ و بویی به زندگی می‌ده که تازه است و تکراری نیست
قدم گذاشتن به جهانی ورای ذهنیات منه کهنه
عشق به‌قدری معجز داره که به سختی می‌شه رهایش کرد 
به جرم این‌که
اونی که فکر می‌کردم نیست
هراس از بازگشت به منه قدیمی و تکرار راه رفته گاه ما را گرفتار  این دام تازه نگه‌داره
و زجر از همین‌جا آغاز می گردد
گیر افتادن در پیله‌ای تلخ