۱۳۹۱ آبان ۲۷, شنبه

آچار فرانسه کن فیکون






 


صد سال سیاهم این‌جوریا نمی‌شه
اگه همه باقی عمر هم تا خود صبح خوابم نبره هم باز نمی‌شه
یعنی نه که نخوام، می‌خوام نمی‌شه 
خوش‌بحال اونا که تا سر به بالشت نرسیده از بعد هشت عرفان هم گذشتن
چه‌کنم تا می‌رم تو رختخواب و چشمم بسته می‌شه
می‌افتم یاد این‌که، بالاخره  من کی‌ام؟
قبل از این‌که بیام این‌جا کجا بودم؟



از الست تا تولد کجا بودم؟
بعد این همه شامورتی بازی و نسیان
باید به کجا برم؟
شاید برای تو خنده دار باشه
اما از بد روزگار در زندگی جز این دغدغه‌ای ندارم 
نه که وقت به آخر رسیده باشه و کاری که بنا بود از یاد برده باشم
 حتا مطمئن نیستم همین حالا هم  خواب می‌بینم،
یا حقیقت دارم
یا شاید خدایی  گرفتار کابوس و فکر می‌کنه،  منه
یعنی درستش نفهمیدم چی به چی شد؟
خواب دیدم  ، خدام؟
خدام و خواب دیدم،  آدمم
یا اصلا هیچی
این حکایت هندو، 
دنیا سراب آههههههههه . همینه؟
لاکردار خداد سال پیش  ما را تجسم کردی و گفتی باش
مام که نوکر پدرت، همگی شدیم
می‌ترسم ما رو یادت رفته باشه و ما تازه دربه در مفهوم شما باشیم
باز هم من بنده نمونه که دل خوشم در همان زمان نگاهت به جز به جزء آفرینشت بود که بتونی  به همه‌اش بگی باش و بشیم
      حالی می‌کنم با این آچار فرانسه کن فیکون شما
هر دری که باز نمی‌شه، با یک تبصره ماده به کن فیکون دری بسته نمی‌مون



۱۳۹۱ آبان ۲۶, جمعه

2012




ذهنم دو روزه کلید کرده به پیش‌گویی مایایی
و طبق معمول همیشه که وقتی توجهت به ژیان سبز جلب می‌شه، روزی بیست‌تا ژیان سبز سر راهت سبز می‌شه
مام هم به هر کانالی اشاره می‌کنیم، تصویر با مردم شریف پرو 
و حتا گاه با جناب لامای مشهورش
و تا خود تصاویر مربوط به باقی‌مانده‌ی اینکاها
یا.................. تا دلت بخواد جنس جور
حالا تو بگو جای من باشی به چی تعبیر می‌کنی؟
به تائید عوالم کیهانی به این پیش‌گویی پیش روی نزدیک
1 -  منتظر مرگ می‌شینی؟
2 - با خودت می‌گی: این اینکاها خیلی زرنگ بودن، نابود نمی‌شدن؟
3 - کی از فردا خبر داره که اینکاها یا حتا اون‌کاها با خبر باشن؟
4- پیام رو جدی می‌گیری و راه می‌افتی به طلبیدن حلالیت؟
5- می‌ری صفا سیتی عشق و حال؟
6- بی اظهار نظری ازش می‌گذری که به وقوعش انرژی شدن نداده باشی؟
بخوای دارم بازم بشمرم فقط ممکنه کار به وقت نماز صبح برسه
قوم یهود می‌رن سراغ نبی و می‌گن: تو که خیلی حالیته به ما از مرگ و روح بگو
نبی طفلی هم می‌گه : برید فردا فلان موقع بیایید
نبی هی می‌شینه منتظر وحی
هی می‌ره حرا، بالای حرا، پایین حرا خلاصه که فردا می‌رسه و جواب سوال قوم بنی‌اسرائیل نمی‌آد
می‌گه برو بعدا بیا
چهل روز این بزرگان قوم هی تشریف می‌آرن هی تشریف می‌برن و پیغمبر هم در بستر بیماری و زاری از این‌که چرا ارتباط با عوالم بالا قطع شده؟
که بالاخره شب چهلم در غار حرا جناب جبرئیل تشریف می‌آرن و با توپ و تشر که:
لاکن ما دل‌مان نخواست برای شما وحی بیاوریم. شما با حساب کی به مردم قول می‌دی؟
.............................. سکوت.............سکوت...............سر به زیر افکنده و لرزان، حال زار و نزار به خاک افتاده
پس از کلی دوری به مراد رسیده
و باور خویشتن دوباره ساختن و ................... خلاصه مهم نیست جناب جبرئیل چی می‌گه
مهم اینه که خیالات نبود،  قهر نرفت،  جواب آمده و..........یکی اون بالا هست. الهی شکر
در آخر هم فرمودن برو به اونایی که وعده کردین برید فردا بیایی بگو:
این فضولیا به شما نیومده که هیچ به خود شخص شما هم نیومده
روح و مرگ دو امری‌ست صرفا در حیطه‌ی پروردگار
.
.
.
.
 حالا با این حساب تو فکر می‌کنی 21 دسامبر قراره جهان به هر دلیلی نابود بشه؟
کاش یکی کنج خاطرات از بچگی به پیری بود که الان دل‌مون بخواد حالا که داره دنیا به آخر می‌رسه، می‌رفتیم بهش می‌گفتیم:
هی فلونی.... یه وقتی بد فرم خاطرت تو دل‌مون گیر کرده بود
.
.
.پایان

۱۳۹۱ آبان ۲۵, پنجشنبه

پشت سر، هیچ





امروز که برمی‌گردم و در پشت سر خودم را می‌بینم
در دور دستی حتا به قدر یک هفته
چنان او را جوان و خام و خودم را رسیده و بزرگ‌سال می‌بینم
که دروغ نگم
فاصله‌ی حقیقی سنم تا ذهنم و واقعیت از بچگی تا کنون چنین یک‌سان بوده
در ده سالگی هم به همین شدت باور داشتم، سنی ازم گذشته و بزرگ شدم
به ده سال پیش که فکر می‌کنم بازهم همین‌قدر عجول بودم و عاقله
تا بیست سال پیش تا اکنون
شاید همیشه برای کم‌کاری‌ام در زندگی توجیح می‌تراشیدم از سن و این‌که
دیگه از من گذشته
در واقع از وقتی به سن الان دختر بزرگم بودم
خودم را ناخودآگاه با چادر و مویی سپید می‌دیدم
و شوخی شوخی زندگی نکردم
مگر خل بازی

بشتابید بهشت و حوری پری، در حد خیال




امروز از اول صبح سر از محله‌ی تنگ و تاریک و بد ابلیس درآوردم


حالم خوش نبود
یعنی چیزیم هم نبود
سرجای خودم نبودم
بد مدل افتاده بودم گیر ذهن طلبکار و به جویدن اطلاعات مجبور
به گفته‌ی استاد فلانی که اخیزا باایشون آشنای ذهنی شدم:
 ما بعد از مرگ به برزخ و از برزخ به کالبد ذهنی قدم می‌گذاریم که طی حیاط ساختیم
مام تعجب نمی‌کنیم چون پیش‌تر هم کارلوس گفته که اهل بهشت وارد بهشتی می‌شن که طی زندگی متصور بودن
رویاهای کوچک فردی با مدت زمان محدود
همه‌ی عمر پایداری رویا به‌قدر انرژی خواهد بود که در زندگی کنونی گرد آوری کردیم
شمام که می‌گی: بشتابید بهشت و حوری پری، در حد خیال
درباره جاودانگی‌ش چیزی نفرمودی
کیلویی یه چی گفتی و رفتی
اما
شما یک دسته سومی هم بین آیات جا دادی که خیلی هم درباره‌اش توضیح ندادی
و چون در حد فهم متوصلین عام نبوده نیاز به گشودن راز هم نبود
همین اشاره برای اهل اشاره کافی‌ست
خوبان، بدان، خاصان
به‌قول شمس: آن خطاطا سه گونه خط بنوشتی، یکی هم او خواندی، هم غیر
یکی او خواندی، لا غیر، دیگری نه او خواندی نه غیر
آن خط سوم منم
ولی عمو کارلوس هم یه چی می‌گه:
راهی نداریم مگر تکمیل کالبد انرژی در جهت ادامه راه با کالبد اختری
و
ساخت جهان کامل که هزاران سال پیش توسط شمن‌ها تعریف شده، شکل و قیافه پیدا کرده و محل گرد هم‌آیی سالکین در رویاست
با این حساب
مزیت ادامه‌ی این راه در یک توافق جمعی استوار است که نه از روی ترس و تردید که پیرو قصدی فردی تا جمعی بوده
با همه این‌ها این هم جاودانه نیست، مدت زمانی بیشتر از کالبد ذهنی استاد فلانی، بهشت مسلمونی خط اولی، کالبد اختری کاستاندایی
همه و همه در جهت ساخت جهانی ذهنی ولی ناپایدار برای پس از مرگ خواهد بود
ای داد بیداد ما چه غلطی تا همین‌جاش کردیم که بخوایم بعدش ادامه هم داشته باشه؟
این همه زحمت برای چی؟
در نهایت که جاودانگی نیست
هر وقت آخرش باشه تلخه‌مونه
چه اول زود
چه آخر دیر
مثل لحظه‌ی جان دادن و رفتن که حتما تلخ خواهد بود 
پذیرش رسیدن آن زمان نا معلوم ولی حتمی
خلاصه که شدیم پرگار هی دور خودمون می‌چرخیم
حال هم از کف دادیم
بریم یه نخود زندگی کنیم




.


Our Story in 1 Minute

۱۳۹۱ آبان ۲۳, سه‌شنبه

همان‌جا که بود



وقتی به ابرهای مستقر در خط افق نگاه می‌کنم، 
حزن غریبی توام با شوقی گم‌شده درونم جوشش می‌کنه
حس یه خاطره، خاطره‌ای که فراموش شده
از جایی که مثل هیچ‌جایی نیست
اینجایی نیست
اگر بود که از یاد نمی‌رفت
و قلبم می‌سوزه و می‌خواد از وسط جناغ سینه‌ام بزنه بیرون
و چون خاطره گم می‌شه
قلبم فسی می‌کنه و برمی‌گرده
همان‌جا که بود
 

هوای بخش بر دو




عجب روزیه امروز خدا وکیلی
گذشت قدیم‌ها که وضع هوا را به چند بخش تقسیم می‌کردم
مانند امروز که اگر اکنون در قدیم بودم می‌گفتم: وااااااای جانم،  عجب هوای دو نفره‌ی 
چترها را ببندیم‌ی!!!
اما در اکنون این هوا تعریفی از صبح نداشته الا بچگی
بچگی که آره همون ده سینزده سالگی که قدم به زور تا لب رف می‌رسید
و روزهای بارانی نمایی منحصر به فرد از بهشت می‌شد
یه چی تو مایه‌ی امروز
حالا این‌که این بهتره یا هوای بخش بر دو با جناب عالی که قضاوت می‌کنی

۱۳۹۱ آبان ۲۲, دوشنبه






شاید اگر از همون وقتی که به بیسکویت می‌گفتم، بیدکویت ذاتا فضول نبودم
من‌هم اینک داشتم مثل سایر دختران بانو حوا نون و ماست خوشبختی رو می‌خوردم و شب‌ها این همه با خودم درگیر نبودم که،
حالا آخرش که‌چی؟
بمیریم و دریابیم ته همه‌اش ذکی؟
یا وقت مرگ ، بمیریم و بخش دیگه به سفر ادامه بده؟
نه فقط روحم، 
روح، آگاهی و کالبد انرژی که 
این همه سال سعی دارم برای ادامه راه کامل‌ش کنم
این یعنی خیلی
یعنی همه چی؟
یعنی معنای کل زندگی‌م
نتیجه راه
سفر
این همه پوست انداختن

شرمنده که باور این‌که آدم خوبه باشیم و بعدش صاف برم به سمت جنت  درم نیست
یعنی برای آخر کار هیچ‌کاری نمی‌توان کرد مگر در پیمودن مسیر
در اینک و هر لحظه‌ی این زندگی
از موضوع پرت نشم 
از سر فضولی یه چند روزی در جهان شما پرسه گردی کردیم
وقت گذاشتیم و شبانه روز حرف‌هایت را شنیدم
جزوه‌های شما را هم از دست ندادم
این رسالت من است، کنجکاوی
همیشه بوده تا ابد هم خواهد بود
از این روست که قرآن را خوب می‌شناسم و لال به دنیا نیامده‌ام
به منظر دید دانای کل رسیدم و می‌دونم با تمامی افق‌های باز نسبت دارد
هم اویی که از روح‌ش در ما دمیده « نفخه فیه من الروحی ، فقعوله الساجدین ... دمیدم از روحم در او، سجده کنیدش »
هنوز کسی را ندیدم از جهان آخرت برگشته باشه و خبری رسیده باشه
این همه که شما به استناد بی‌سوادی و گشادی خلق خدا در مطالعه و تحقیق بود باش‌شان
از آیات نهایت سوء استفاده را کردی، گردن خودت
گو این‌که قسمت نبود حضوری با شما آشنا و نقطه نظراتم را مطرح می‌کردم
گو این‌که با کمال تاسف مدتی‌ست در اسارت تشریف داری. که چه بسی خدا دلش به حال این جماعت به رجم آمد و ........ با این‌حال شرمنده. به هر شکل که گروهت هنوز دارند راهت را ادامه می‌دنو اون‌هایی که از جهل دنبال چنین مکاتبی راه می‌افتند، تاوانش با خودشان است
اما
اخوی این اولاد آدم همیشه همین‌طور هلو برو تو گلو می‌خواست
گرنه قصد نمی‌کرد واحدهای دانایی و خرد را با خوردن یک سیب پاس کنه
به‌خاطرش زحمت می‌کشید، همه‌ی بهشت را می‌دید. درک می‌کرد بعد مثل بند تمبان شل در می‌رفت. باید تجربه می‌کرد، پوست می‌انداخت تا به خرد، آگاهی برسه
گو این که درک این همه تمثیل برای ذهن زمینی امری دشواره چرا که ذهن عاریه روی ذهن کیهانی‌مان نشسته
و بیش از آن‌چه شنیده و دیده‌ی ما‌ست علمی نداره. 
گرنه که الان همه رسیده بودیم
بخش عظیم از آن‌چه که از موهبات روح الهی‌ ماست را به خطا اختیارات غیر ارگانیک خواندن
دقیقا مانند نفی اراده خالق در لحظه‌ی آفرینش و من از این همه جهل آشفته در مسیرتان متحیر می‌مانم.
یا خداوند ما را آفرید و از روح خودش در ما دمید و شدیم؟ پس ادامه ماجرا برای مسیر کمال و انسان کامل بیهوده نیست هنگامی که خالق منت گذاشته و از روح‌ش در ما دمیده. . 
بفرمایید  برای به انجام رساندن چه غلطی به دنیا آمدیم؟
ول گردی و اسارت به دست غیرارگانیک‌ها؟
شما انگیزش هستی را به زیر سوال که قربونت به‌کل نفی و برای خودت آش شله‌قلمکاری از دین آزاده‌ی اسلام و کتاب خدا در مطبخ ساختی که هیچ جز مشتی مردم عامی بی‌سواد. همان‌ها که سی سال پیش هم رخ یار روی ماه دیدن نخواهند خورد.
همان‌ها که برای نیاز به هر تکه چوبی گره می‌زنند و باور دارند جواب می‌گیرند  و برخی هم با نیروی باور خود جواب هم گرفتند
نه از تخته پاره، از نیروی باورشان.
از ثروت الهی که همراه دارند
گنجینه و معرفت الهی‌مان
ما برای وابستگی و سر سجده به هر سو خمیدن نیامدیم
مگر برای تجربه و رسیدن به انسان خدایی
این انگیزش آغازین او بود
بر پدر و مادر هر چه غیر ارگانیک هم لعنت. اما آن‌ها هم از اراده‌ی خالق بودند
تنها چاره‌ی کار عدم توجه و ندیدن آن‌هاست. نه نگرانی و وسواس مداوم که مبادا این فکر، حرفة رفتارم محصول غیرارگانیک ها باشد؟ که این خود انرژی رساندن به این جماعت اراذل اوباش است
شما همه زندگی ما رو پیچوندی دادی دست غیرارگانیک ها. کلی هم طومار بافتی که فقط از یک ذهن هایپر برمی‌آد
این داستان حشر و قیامت و صوراسرافیل آخرش بود. یا تعاریف از زمان و مکان یا تضاد مثل داستان برزخ
که باز هم نفهمیدم شما کجای سوره‌های مربوطه به چنین پیامی رسیدی که حتا شبیه به آیات نیست؟
یا داستان حبل الله  
واعتصموا بحبل الله جميعا ولا تفرقوا ... همگی به ریسمان خدا چنگ بزنید و پراكنده نشوید
کی تابه حال ریسمان را گرد کردند و ازش حلقه ساختند؟ تعبیر شما از حبل الله کاملا عوام فریبانه است
امتداد انرژی ما به نقطه‌ی آغازین‌مان می‌رسه. گرد نیست که حلقه کنیدش.
 البته جمع بودن هم مربوط به گروه‌هایی‌ست که هر یک از ما در نوع خودمان درآن قرار داریم، ازآن آمده و به آن برمی‌گردیم
لحظه‌ی معروف الهی اراده می‌کنم و بهت می‌گم باش و می‌شی
به همین سادگی



هنگامی در جمع دانشجویا یا پزشکان سخنرانی داشتی، کوچکترین اشاره‌ای به این دست نداشتید
اما در جمع‌های خصوصی منبر بسیار گذاشتید
این همه عجیب نیست؟
خدا همه ما را به راه راست هدایت کنه
من هم اگر اشتباه می‌کنم به درک حقیقت برسم
آمین

۱۳۹۱ آبان ۲۱, یکشنبه

ماجراهای دگر سو



هزار سال پیش که تازه وارد جهان دگرسو بودم، هربار قصد می‌کردم جدی برنامه‌ها را پی‌گیری کنم
یک چیزی می‌شد که به کل از مسیر دور می‌شدم
و از جایی که آن زمان نقطه‌ی ضعفم داستان عشق‌ورزی بود
ما هر روز عاشق می‌شدیم
تا نیمی از راه هم خوب بود اما طبق معمول از یه‌جایی سر از بی‌راهه در می‌آوردم و برمی‌گشتم سر جای اول
یه چند قرنی به همین شکل گذشت
تا جایی که دست از یافتن نیمه‌ی گمشده‌ای که نه تنها من که خود خدا هم از آن سخن گفته
در آیه‌ی 36 و سوره 36 کتاب مقدس به جفت‌هایی اشاره می‌کند که بی‌شک هیچ یک از ما ندیدیم
وقتی من راضی خدا هم راضی گور پدر ناراضی
با این‌حال ما دست و رو را با هم شستیم
از یه‌جایی هر بار می‌رفتم سراغ ادامه‌ی ماجرا یک اتفاقی می‌افتاد
از سقوط تا کانسر و ..... باز ما برمی‌گشتیم در کوچه خاکی روزمرگی


بعد هم که دست از همه چیز شستیم ، از رفتار چنینی تا نوشتن کتاب‌های مجوز نگرفته و ...... از بین‌بردن تمام نسخ
زندگی به آرامش رسید و ما شدیم خر خودمون
بازی سلوک و ................ احادیث چلک
با این حساب‌های مربوطه باور کردم آن‌چه که مرا از قصدم دور می‌کنه، هر خواسته‌ای‌ست
خواست ریشه در خود خواهی و خودخواهی هم منبعی ذهنی و .................. خلاصه که ما به قولی باور کردیم که
آزادی در بی‌آرزویی‌ست


از وقتی شروع به نوشتن کتاب بهابل کردم
از هنگامی که کتاب دست به دست بین ناشرین می‌گشت
باور کردم که بزرگترین بهایی که باید بعد از اون تجربه‌ی مرگ فیزیکی و بازگشتم بپردازم رد دست به دست اطلاعاتی بود که از دگر سو با خودم آورده بودم
و این به‌منه من اهمیتی پوچ و کاذب داده بود که روزانه که نه لحظه به لحظه بر خودبینی‌ام می‌افزود
این همان‌جایی‌ست که باید از آن دوری می‌کردم
اما پشت باور ذهنی دقیقا به این نقطه چسبیده بودم
خودبینی
آفت در همین نقطه بود
نه در عشقولانه‌ها نه در تکرار ممتد آرزوهای بشری
درد من رشد خودخواهی لحظه به لحظه ام بود به علاوه‌ی
انرژی احمقانه‌ای که طی شش سال پیاپی به جهان غیرارگانیک داده بودم
وقتی هر بار برای ویرایش پشت میز می‌نشستم متوجه مطالب غریبی می‌شدم که نمی دانستم از کجا به ذهنم خطور کرده؟
باورم گران‌بار می‌شد از اتصال به آگاهی کیهانی و فکر می‌کردم پخی شدم
زمانی هم که استاد از مشهد فتوا داد که: تو این‌ها را ننوشتی 
این‌ها داره بهت دیکته می‌شه
باز هم نفهمیدم منظور بهمن چه بود
چه بسا خودش هم نمی‌فهمیده
درسته ذهنم شش سال پیاپی زوم کرده بود به جهان غیرارگانیک و از صبح تا بوق سگ داشتم می‌نوشتم
و به عبارتی در اضای اطلاعات وارده باید بهای سنگینی هم پرداخته می‌شد
سال اول که اون حادثه برای دخترم رخ داد
فکر کردم عجب قدرتی دارد قلم من
هر چه نوشتم اتفاق افتاد ولی در زندگی حقیقی خودم
با این‌که ترسیده بودم 
به‌خاطر رویای که هزار سال پیش از تجربه مرگ کلینیکی دیده بودم
هم‌چنان مسرانه سعی در نوشتن داشتم
فکر کردم مسیر داستان را تتغییر بدم و حوادثی که برای قهرمان کتاب رخ می‌داد را حذف کنم
به‌جاش پسرک را با ردیفی از بخیه گوشه نشین باغ پدری کردم
سال دوم بود که متوجه بیماری دخترک شدم
من هی تغییر بده باز وقایع در زندگی خودم تکرار می‌شد.................. تا روزی که اقدام به نابودی هر آن‌چه نوشته بودم کردم
چرخه‌ی بلایای متوقف شد 
 باور کردم،  این وقایع چیزی نیست جز تبدیل انرژی کلمات به ماده‌ای که توسط غیرارگانیک‌ها رخ می‌داد



حالا منظور از این همه سکینه و فاطمه
رسیدن به استاد فلانی‌ست
نمی‌دونم چه در زندگی‌ش رخ داد که به باور غیرارگانیک‌ها چسبید
آن‌هم در چنان ابعاد گسترده‌ای که هیچ منطقی پاسخ‌گو نمی تونه باشه
یعنی ما با وجود روح الهی « نفخه فیه من الروحی » قادر به همایت خودمون نیستیم و باید در حلقه‌های چنین و چنان
از امراضی خلاص بشیم که بی‌شک ریشه‌ی روانی داره
به هر حال هیچ عجیب نیست چرا ایشان در اکنون مقیم اوین و ..... هستند
مگر می‌شه به سراغ جهان‌های موازی رفت و تاوان پس نداد؟
مگر می‌شه این همه انرژی به وجود موجوداتی بدی که نباید بدی و سر از دردسر و حبس در نیاریم؟
و از جایی که ادعایی در میان است
مگر می‌شه ادعایی داشته باشی و بی تاوان از آن بگذری؟
خلاصه که استاد فلانی اگر همین حالا هم دست از باورهاش برداره
می‌شه باخت کل زندگی‌ش
و این نقطه‌ای‌ست که واقعا پیدا نیست منصور در کدامین جایگاه ایستاده بود و انالحق می‌گفت؟





موجودات غیر ارگانیک





چند روز پیش عزیزی از جلساتی می‌گفت که مدتی‌ست می‌ره و بسیار هم راضی‌ست
و از جایی که باید سر از همه چیز این چیزها دربیارم افتادم به جستجو در فضای مجازی و درباره‌اش تحقیق کردن
چی می‌گن؟ استاد، چی می‌گه و .......... از این چیزها
بین فیلم‌های دانلود شده موردی بود که توجهم را بسیار به خودش جلب کرد
موضوع: حضور غیرارگانیک‌ها و داستان
خیلی به پیام کتاب بهابل شباهت داشت
با مقدار متنابهی هیجان و شلوغ بازی
قبل‌تر در انواع جلسات عرفانی که بیست سال پیش پای ثابت‌شون بودم از این دست تصاویر بسیار دیده بودم
و هر استادی نامی بهش می‌داد. شنیدن صدای جیغهای هیستریک
و رفتارهای غریب
که برخی بهش پاس می‌گفتند و کرامت استاد
اما با تعابیر جدید استاد مذکور هر حالت تند، عصبی و ........ مربوط به تسلط و تاثیر غیرارگانیک‌ها می‌شه و ایشان از طریق تششع دفاعی غیرارگانیک‌ها را وادار به خروج از کالبد حاضرینی می‌کرد که دچار هیجانات هیستریک بودند
و عجیب که بلافاصله احوال‌شان تغییر می‌کرد
عصر باید شانتال رو می‌بردم برای معاینه و کشیدن تعدادی بخیه
در حین برگشت نزدیک چهل دقیقه در ترافیک صیاد شیرازی گیر کردم
همون وقت بود که مچ خودم را گرفتم
هر فکری به سراغم می‌آمد زودتر با خودم می‌گفتم:
ای غیرارگانیک خبیث، دیگه دستت را خوندم
تا همین نیم‌ساعت پیش که به یاد استاد هوشمند افتادم
که با تمام وجود قبولش دارم
شماره‌اش را گرفتم و نظرش را در مورد استاد فلانی و فرقه‌اش پرسیدم
گفت: خودش را ندیدم ولی شاگردان زیادی بعدا دچار توهم و ..... شده بودند و برام از این جلسات گفتند
یعنی ایشان این‌ها را دچار توهم می‌کنه
بعد امثال آقای هوشمند تازه باید از نو جمعش کنند
بلافاصله به‌یاد خودم افتادم و ترافیک صیاد شیرازی
بلافاصله ادراک وسیعی از آن‌چه منظوز استاد بود درک کردم
من هم طی همین یکی دو روز به همین حال و اوضاع دچار شده بودم
توهم حضور غیرارگانیک‌هایی که اون‌همه پوست خودم رو کنده بودم تا از شر فکر و حضورشان در ذهنم خلاص شم
بعد از اون همه قصدی که با صدای بلند در کوه‌های چلک فراخوانده بودم
بعده اون همه ژانگولر بازی داشتم دوباره دچار می‌شدم
به همین سادگی و با این حساب چه بسا استاد فلانی راست می‌گه که ما تحت نفوذ اون‌ها چند شخصیتی هستیم؟
دیدی؟ به همین سادگی باز گول خوردم

 

تا ابدالاباد




شک ندارم که تعمدی در کار خالق بود، هنگامی که به آدم و جفتش تاکید کرد:
تو و جفتت در این باغ آزادید. از هر چه می‌خواهید بخورید و حالش را ببرید
فقط نزدیک این درخت نرو
مگر می‌شه من بچه‌ی خودم را نشناسم؟
چه رسه به شناخت خودم
و او که ما را از دم الهی خود آفرید ، به‌خوبی خبر داشت چه برسرمان خواهد آمد
شاید اگر نمی‌گفت، ما هرگز سر از این جهان هرکی هرکی و باقالی به چند من در نمی‌آوردیم
مثل ایام دانش‌آموزی که همیشه از مدرسه جیم می‌زدم که اندر بهشت مادری پرسه گردی کنم
و حالا که نمی‌شه رفت دبیرستان، هر لحظه دلم مدرسه می‌خواد
ذاتا همگی نکن بدتر کن بودیم تا هنوز
تا ابدالاباد
و این چنین بود که به اراده‌ی خالق رانده شدیم از بهشت آدم
دست شما درد نکنه
از اول یه‌جای در پیت خلق‌مون می‌کردی که بعدش بابت یه سیب دیپورت نشیم