۱۳۹۱ آذر ۱, چهارشنبه

یک قرون یک قرون بود


ما که بچه بودیم، یک قرون یک قرون بود
نه بیشتر
با یک قرون می‌تونستی سوار کالسکه بشی
با یک قرون می‌شد فوتینا خرید و تازه
درش شانسی هم پیدا کرد
با یک قرون فرفره رنگی می‌خریدیم
تازه با یک قرون شهرفرنگی هم می‌دیدیم
مردم همه باسواد نبودن
کسی به فکر بهداشت روانی نبود
واژه‌ی اعصابم خرابه اصلا درکار نبود
دلم گرفته و تنس شدم و دپرسم و اینا معنی بدی داشت
یعنی هر کی یه نموره خط برمی‌داشت بهش می‌گفتن دره دیونه

پیامک نبود و 
ماهواره ، خیال و
تصور اینترنت،  چشم و صدای دجال می‌شد
از همه مهمتر تلفن همراه نبود 
به‌جاش همه کتاب می‌خوندیم و به اشعار بی‌بی‌گوش می‌کردیم
تازه،  چه‌طورش رونمی‌دونم 
ولی
کلی هم حال می‌کردیم
شاید از حرکات بی‌بی لذت می‌بردیم؟
 شب‌چره داشتیم
زیر کرسی داشتیم
روی کرسی داشتیم
وقتایی که ازش بالا می‌رفتیم 
شب‌های تابستون عطر یاس و صبح با امین الدوله پیوند داشت
شب با مهتاب
آسمان با ستاره‌هاش
تازه اون‌وقت‌ها ان‌قدر ستاره داشتیم که باورت نشه
قصه‌های شب‌های کوتاه تابستون و خیلی چیزها که بعضی از شما
نمی دونید مصارفش خوراکی بود یا ابزار نوشتاری
با یک قرون خیلی چیزها می‌شد خرید و تازه یک قرون بود







بغض ایمان





هر گز نفهمیدم
با خدا شدم ، چون باورت داشتم؟
یا
باخدا شدم 
 چون،  ضعیف و ناتوان بودم
و به حامی احتیاجم بود؟


نکند،  شما را بنده‌هایی مثل من ساخته باشند؟



چهارصد وپنجاه و دوبار




 چهارصد وپنجاه و دوبار این داستان رو شستم، روبند پهنش کردم، کلی بهش آفتاب و مهتاب دادم
بعد دست‌هام رو با دامنم پاک کردم و گفتم: الهی شکر از شرش خلاص شدم
ولی هر هنگام که جدی به‌یادش می‌افتم
 چنان تر و تازه که گویی دیروز اتفاق افتاده




به‌قدری انرژی در اون خاطره ازم به‌جا مونده که نه گمانم  تا رسیدن کالسکه‌ی مرگ،
 بشه همه رو پس بگیرم
حادثه این‌همه مرور شده، در این‌جا، چلک، بستر، پشت ماشین هر جا که یادم افتاده دوباره مرورش کردم
و از جایی که با تمام این‌ها، خاطره‌ای از لحظه‌ی تصادف در من موجود نیست که مرور کنم و پرونده بسته بشه، نمی‌شه. روی پرونده نوشته، نقص اطلاعات
امسال یه نموره شورتر از هر سال یادم اومده
کانون ادراکم در زمان چرخیده و به هنگام تصادف نشسته
یعنی یه هم‌چی ساعتی درست در اول آذر سال 76 فکر کنم آمبولانس داشت آژیر کشون منو می‌رسوند تهرون
حالا تو فکر کن از صبح با حال کج و کوله بیدار شدم تا الان و هر لحظه به‌یاد آوردم در اون روز خاص که با مرگ رو در رو شدم این موقع...
مثلا ساعت هشت و نیم بی‌اراده نگاهم از هال سرد و بی‌روح بیمارستان نوشهر هراسون رفت تا خودم رو گوشه‌ی اورژانس دوباره دیدم
این ساعت اولین شهودم بود
از سرما و شدت خون‌ریزی مغزم نورانی شده بود و چنان می‌لرزیدم که دندان‌هام به‌هم می‌خورد
می‌فهمیدم که جون از تنم داره بیرون می‌ره
نمی‌دونم با کدوم چشم دیدم ، پدر بزرگ پدری بچه‌ها که خیلی پیش‌تر سفرش به پایان رسیده بود؛ 
 با یک پتوی پشمی سبز رنگ  به طرف آمد و  گرم شدم.
و امشب بارها این تصاویر در ذهنم مرور می‌شد
چه‌طور باور کنم خاطراتی با چنین وضوح و سر شار از انرژی من، حتا دقیقه‌ای مرور شده باشه؟!
 بخش زیادی از انرژی‌حیاتی‌م در اون سانحه‌ی تصادف  ریخته شده
و هیچ‌چیز دردناک تر از مرور چنین خاطرات تلخی نیست
دوباره همه‌ی اون درد را تکرار می‌کنی
  به جای پس گرفتن انرژی‌های سال 1376 ، باز انرژی دوباره‌ای به خاطره‌ی پشت سر، سر ریز می‌کنه
در نتیجه نه این مرور کامل انجام می‌شه
و نه من از شر دردش خلاص می‌شم
 
ای داد بیداد
عجب حال غریبی دارم الان
مثل این‌که خودم این‌جام و نگاهم در گذشت، در دو زمان و مکان مجزا حضور دارم
حضوری سرد و تلخ
با عطر مرگ
و حزن پذیرش این‌که من جاودانه نیستم
هر لحظه ممکنه از در تشریف‌ش رو بیاره داخل و 
هیچ غلطی نکردم



هنوز منتظر یه شنبه‌ای‌ام که هم تکالیف انجام نداده‌ی ایام مدرسه را به اتمام برسانم
و هم بلند شم و راه بیفتم
از راه برسه
من پر از پشت گوش اندازی‌ام

۱۳۹۱ آبان ۳۰, سه‌شنبه

بی‌بی می‌گه:





Zeus
خدایا.....
     بی‌بی می‌گه:  تو  آسمون‌ها  زندگی می کنی؟
راست می‌گه؟ ... یعنی اون بالا وسط ابرا؟   
ابرا سوراخ نمی‌شن دمپایی‌تون بیفته پایین؟ وای... خودتون چی؟ تا حالا شده بیفتین پایین؟
غصه‌های خودم کم بود که همی‌طوری را می‌رم و می‌خورم به در و تخته؛ حالا باهاس غصه افتادن شما رم بخورم؟
اصلا کسی غصه‌ی شما رو می‌خوره؟ 
آدم‌گنده‌ها غصه خوردن ندارن،
تازشم فکر نکنم شما اصلا غصه داشته باشی
انقده اون بالا بالاها دور نشستی که گاهی می‌گم: بد نیست این خدای کیمیان رم دوست داشته باشیم‌ها؟؟ اقلا تو خودمونه. یواشکی هم تو دل‌مون بگیم، می‌شنوه
نه شما که ان‌قده رفتی اون بالاها که نمی‌بینی این‌جا رو زمین چه خبره؟
راستی، شما از اول هم تو آسمونا بودی؟ 
 یا نه. 
تو هم این‌جا رو زمین بودی
ان‌قده این آدما دعواشون شد اومدن دم خونه‌تون، رفتی تو آسمونا که از دست‌شون خلاص شی؟
http://smileys.smileycentral.com/cat/15/15_8_212.gifhttp://smileys.smileycentral.com/cat/15/15_9_26.gif
اون‌وقتی قبل ازساختن آسمون و زمین کجا بودی؟ 
لابد یه جاهان خوبی بودی که دیگه حوصله‌تون سر رفته، که گفتی یه زمینی بسازی یه‌خورده توش بازی کنی؟ هان؟
طفلی، چه بده آدم کسی نباشه حتا واسته خدایی‌ش تشویق‌ش کنه و براش کف بزنه 
باهاش حرف بزنی، واسته همین هی مجبوری بسازی؟ 
هی به همه‌ي همه چیزان بگی: باش؟  Scared 2
برا یکی تعریف کنی چیا ساختی، چیا می‌خوای بسازی 
 خسته که شدی پاهات رو بماله، یه لیوان آب دست بده
شاید آسمون خودش واسته خودش از اول بوده و شما نساختی؟
بالاخره شما از همیشه یه جاهانی بودی؟
اه.... نه که هنوز هم همون‌جایی نمی‌بینی سوریهCamouflage چه خبره؟
همین رو بگو از اول
وگرنه که اگه دیده بودیWise Guy
نمی‌ذاشتی اینا چشا هم رو در بیارن؟
هان؟ یا نه، اینم خواست خودت بوده؟
Doofusزلزله‌ام که مال خودته. خیلی چیزا بده دیگه هم هست که روم نمی‌شه بگم
که تا تو نخوای نمی‌شه،  چه‌جوری خدا شدی؟
یعنی اون اول اولا خودت تهنا تهنا فهمیدی خدایی؟ یعنی اصلا اول و آخری هم داشتی؟
یعنی قبل از شما هم چیزی بوده؟
آخه چه‌طوری تونستی از همیشه باشی؟
کی بهت گفت خدایی؟
 خودت فهمیدی؟ مطمئنی خدای دیگه‌ای که شما رو ساخته باشه نیست؟
نیست؟
نه نیست؛  چون بعدش اونم باهاس یه خدان دیگه ساخته باشه و دوباره شلوغ می‌شه
اگه کسی  Parting Of The Sea   بهت گفته باشه خدایی، پس خیلی هم معلوم نیست خدا باشی، چون قبلش یكی دیگه بوده که بهت گفته خدایی؟
 وقتی کسی نبوده که خداش باشی،Bow Down   به چه در می خورد خدا باشی یا،  نه؟
برم بخوابم خسته شدم وقتی به خدایی شما فکر کردم. 
طفلی شما چقده باهاس فکر کنین و زحمت بکشی
خوبه، راس راستی خدا نیستم
Winter Cold
وگرنه شبا از ترس خودم خوابم نمی‌برد   
من‌که نمی‌تونم مثل بی‌بی بگم حکمت داره
واسه من نداره

نون برنجی پزون













شیرینی ،
 نه
نون برنجی پختم در حد حاج قاسم و پسران، کرمانشاه چاراه اجاق
باور کن


دیروز خمیر درست کردم ولی نمی‌دونستم کی می‌خوام بپزم
اما از جایی که هوای ابری اندکی مچاله‌ام کرده بود و دلم خانم والده و .... اینا خواست
بهترین زمان شد برای چیدن نون‌برنجی‌ها روی سینی و گذاشتنش در فر
زنگ زدم خدمت حضرت خانم والده ایشان را برای چای عصر دعوت کردم طبقه بالا
این تصویر در خاطرات گذشته‌ام موجود نبود
برای اولین بار نون برنجی پخته باشم و در ساعت 5: 20 دقیقه امروز با حضرت مادر نوش جان کرده باشیم
از فردا این تصویر را هم در خاطراتم دارم
وقتی قراره کارگردان و عوامل صحنه خودت باشی
غم‌برک زدن و کز کردن یه گوشه
فقط کوتاهی و ظلمی‌ست که به خود می‌کنیم

نان سنگک در حیطه‌ی شناخت



با صدای گاو حسنک که مو می‌کشید: حسنک کجایی؟
 بیدار شدم. یعنی کله سحر
همین‌که چشمم به آسمون پشت پرده خورد، بی‌اراده سر خوردم زیر لحاف

دلم‌ می‌خواست حضرت مادر توی پاشنه‌ی در ملاقه به‌دست می‌گفت:
- امروز آسمان‌ ابری‌ست، نمی‌خواد بری مدرسه؛ تا هر موقع دلت خواست بخواب.
و  می‌تونستم بخوابم
به خودم گفتم: 
  هی، امروز که هیچ، هر روز تعطیله بگیر بخواب دیگه، مگه این همون خوابی‌نیست که اون‌همه به‌خاطرش حسرت جیم از مدرسه رو داشتی؟
آره خودشه. 
 اما این خواب زور و 
مدرسه زور بود
مدرسه رو دوست نداشتم،  عاشق خواب بودم. 
چشم ببندم و از جهان برم و به هیچ چیز دوست نداشتنی فکر نکنم.
حالا که مدرسه‌ی زوری نیست؛  خواب هم جذابیتش رو از دست داده
اصولا ما عاشق اونی می‌شیم که نداریم،  منع شدیم، در دسترس نیست، شناخته نیست
....... خلاصه به تعداد گره‌های کور ذهنی که داریم
و با این حساب چه‌طور می‌شه عشق را تعریف کرد؟
حتا خدا هم تعریف نداره
چون از بهترین‌های ما برخاسته
نه از حقیقت خودش
نه که نباشه، در حیطه‌ی شناخت نیست که قابل درک باشه
بله می‌دونم هستی
ولی نه اون بالا
این‌جا و در من
خود من
منی که از یاد رفته و زوری بهش چسبیدم
بل‌که روزی دوباره دیدم
نه در الست، در من




برگردیم و موضوع از دست نره
همون‌وقتایی که با آسمان ابری دلم می‌خواست بستر دهان باز کنه و منو ببلعه
ترنمی پس زمینه‌ی این تصویر بود
لالایی سوت کتری که کنار اتاق روی بخاری شیشه‌ای؛ خبر دم کشیدن چای صبحانه را می‌داد
و بلافاصله عطر نان می‌پیچید
نان تازه
نان داغ و همین‌قدر برایم کافی بود که از بستر بکنم

سرم را از زیر لحاف آوردم بیرون، بو کشیدم
جدی محکم و عمیق.
 بوی نان نبود
مادر هم در چار چوب در نیست
و نه امیدی به چای تازه
دلم خواست بخوابم، اما خوابم نبرد
چون اینک خیلی چیزها کم دارم، اولی‌ش مدرسه‌ای که از آن گریزان باشم


۱۳۹۱ آبان ۲۹, دوشنبه

ترک عادت و GEM TV




باید در این نقطه تمام قد تعظیم و مراتب سپاسم را به کانال جم اعلام کنم
یکی دو سال پیش در نبرد با الگوهای حضرت خانم‌والده که همیشه از بچگی در گوش‌مان خواند که ، آدم نباید بی‌کار و بی‌عار ول بگرده، زنجیرها پاره کردیم و افتادیم کنج ذلت عادت
یه‌جور اعتیاد خانمان‌سوز که خودمون حالی‌مون نبود و ولی همه‌ی مخدرات شیرین و دلنشین بود
هیچی که نبود از عصر عزا نمی‌گرفتم که، باز شب شد و حالا چه‌کار کنم؟
می دونستم ساعت 7، 8، 9 ، 10‌، 11 باید سریال ببینم که البته با فارسی‌1 شروع شد
در نتیجه هر شب می‌خاستم بدونم، بعدش چی شد و ترجیح می‌دادم بیرون هم نرم
کسی هم نیاد خونه ام و .................. نه کتابی، نه نقشی، نه موزیکی، نه عشقولانه‌ای نه هیچی
از فارسی‌1 به پی‌ام‌سی و جم هم اضافه شد
کف‌گیر فارسي‌1 که به ته دیگ رسید، حذفش کردم
پی‌ام‌سی هم خودش خودش را حذف کرد
مونده بود یک جم و یک حریم سلطان که دیشب در یک عملیات احمقانه نشان نداد
طمع کرده که ملت رو خر کش کنه یاه‌ست که لابد بهش کانال مفتی دادن تا شلوغش کنه
سریال رو قطع کرده که جماعت بریم یاه‌ست
من‌که دیگه نیستم
  بهم برخورده
به‌خودم اومدم دیدم شدم بازیچه‌ی تک‌چشم دجال
از امروز وارد مرحله‌ی سم‌زدایی شدم و تحریم انواع سریال‌جات

۱۳۹۱ آبان ۲۸, یکشنبه

ما گل‌های خندانیم، فرزندان ایرانیم





بالاخره این عمل بازی شانتال به خیر و خوشی خاتمه یافت و دیشب برای کشیدن بخیه‌ها گوشه‌ی کلینیک کز کرده بودم
نه
دروغ‌گو سگه
معرکه گرفته بودم و بالای منبر منتظر دکتر،  تا از این همیشه ترافیک‌های شبانه خودش را سینه خیز به خاکریز کلینیک برسونه
هر چند دقیقه یکی یا دوتا و بیشتر دوتا دوتا که نه چهارتا چهارتا از در وارد می‌شدن
بچه‌های دیروز که امروز خودشون جفت دارن. اما آگاهانه
باور کن، دست راست بهره‌ی هوشی این نسل‌های دهه شصت به بعد زیر سر همه‌ی ما
که عاقل از آب دراومدن. 
اون‌ها عاقل‌تر از ماهستند که بخوان خودشون رو به یوغ بندگی اولاد بسپارند
هر کدوم جفتی سگ یا گربه نگه‌می‌دارند.
 یکی برای خانم همسر و دیگری برای آقای شوهر
از جایی‌که پسران آدم اغلب تا سنین پیری هم بچه می‌مانند
امور نظافتی و رسیدگی و خلاصه بازی،  حیوان مورد نظر را به عهده می‌گیرند
بچه می‌خوان چه غلطی باهاش بکنند؟
نه‌که فکر کنی هزینه این توله سگا کمتر از بچه‌ی آدم باشه
خیر. همین یک هفته ده روز گذشته نیم میلیون فقط هزینه  جراحی‌ و داستان شانتال بود
حالا از روز اول واکسن کوفت و داروی ضد انگل و هاری و ............ معاینه ماهانه و ناخن‌ها و ..................هم بوده
با این‌حال عقل خودمم راه می‌ده 
اون‌چه که از ابتدا نیازمندش بودم، یک سگ توله بود تا بچه‌ی خودم
درد ما جایی‌ست که خروارها عشق برای بخشیدن داریم و کسی نیست بهش هبه کنیم
چی بهتر از شانتال
از صبح تو خونه راه می‌رم و می‌گم:
عشقم! کیشمیش، پسته، فندقم. همین‌طور قربون صدقه‌اش که می‌رم انواع تورم عاطفی‌م فروکش می‌کنه
از در می‌رسی کلی ابراز احساسات داره
تحت هر شرایط می‌خواد بهت بچسبه
ازت طلبکار نیست
همیشه برات دم تکون می‌ده
یه لقمه غذاش که می‌دی، تا آخر بهت وفاداره
برات قیافه نمی‌گیره
انگشت اشاره‌اش دائم تو رو نشونه نگرفته
شب‌ها که تی‌وی می‌بینی می‌آد و سرش رو روی پنجه پات می‌ذاره، می‌خوابه
تا نارحتی می‌فهمه و می‌آد می‌چسبه بهت و چشم ازت برنمی‌داره
گریه کنی پا به پات ناله می‌کنه
خب از روز اول اگه سگ توله آورده بودم
هم اضافی عشقی که در وجود دارم یه جایی سر ریز می‌شد
هم  بی‌پاسخ نمی‌موند
انقدر هم تعهد نداشت که به‌خاطرش بمونی تنها
اول بیست سالگی هم احساس پیری برمون نمی‌داشت
یه خروار سوراخ هم الان پیله‌مون نداشت و
انرژی‌ها  یک‌پارچه و کامل  و این همه مجبور نمی‌شدم 
مرور کنم و ژانگولر بازی درآرم تا به بی‌عملی بازگردم 
در آرزوی یه نخود سکوت درون شب تا صبح ملق بزنم


خلاصه که نسل جوان دم عقل همه‌تون گرم که ما جمیعا خر بودیم



                                              این گل‌های خندان، 
                                             فرزندان آینده‌ی ایران‌ند