۱۳۹۱ آذر ۱۷, جمعه

بعد از مراسم ایمان




نمی‌دونم چرا مردم می‌خوان پی به اصرار هستی ببرند می‌رن غار می‌شینن؟
تو فکر کن این خونه‌ی من غار
چرا که نه؟
غار برای این می‌رن که ترک دنیا کنند
مام که این‌جا صبح تا شب تنها و تحولی در آگاهی‌مون پیش نمی‌آد

چه تفاوتی‌ست بین تنهایی این‌جا تا غار؟
تازه حالا تو برو غار، ازش صدا که در نمی‌آد
وقتی در جمعی و انرژی جمعی موجوده و گفتگو در جریان وسط همون چیزی که همیشه فکر می‌کنی تهش رو درآوردی و همه‌اش رو می‌دونی، فقط موندی سر این‌که بعدش چی شد؟

خیلی لقمه دور سرم چرخوندم

یه سه چهارساله درگیر داستان الست شدم
درگیر بد فرما... انقده که خیلی وقایع زندگی را الستی می‌بینم که می‌تونم ازش بگذرم و دربیام
ولی هی نمی‌فهمیدم این‌که خداوند همه‌ی اولاد آدم، از آغاز تا انتها را در الست به صورت حاضر کرده
همراه با جفت‌هامان، او را دیدیم بدون استثنا و بهش ایمان آوردیم 
و از آتش ایمان گذشتیم.
یه بچه پر روهایی هم بودن که دیدن و بازم ایمان نیاوردن، 
در نتیجه هم از آتش ایمان حاضر به عبور نشدن. خب بعد چی؟
چه گلی به سر کل بشریت گرفتی، بعد از مراسم ایمان؟
یعنی ما رو که حاضر کرده بودی، همه‌ی همه‌ی ما
 بعدش کجا ول‌مون کردی به امون خودت تا وقت تولد زمینی ول زدیم؟
یا باز دوباره غیب شدیم؟ یا چی؟ خب یه‌جوری حالی‌مون کن چه خوابی برامون دیدی؟
 
  امشب حرف از مصائب تلخ زندگی بود و گپ و گو کشید به داستان الست و گفتم:
  - ما اگه قلبا و حقیقتا به خداوند ، نه اون خدایی که اون بالا تو عرشش لم داده و مراقبه
 ما چه غلطی می‌کنیم؟ نمی‌کنیم؟
 نمی‌کنیم چون عرضه‌اش رو نداریم؟ 
یا نمی‌کنیم چون ذات‌مون به این عمل گرایش نداره؟
یا نمی‌کنیم به‌خاطر روح که قوانین را تعریف می‌کنه و ...... اینا. 
یا همان خداوندی که انگیزش هستی‌ست. هوش کائنات ، خالق هستی، یا هر اسمی 
ایمان داشته باشیم که اگر با اقتدار بر علیه مصائب قیام کنیم و باورمون حتا ذره‌ای نم‌نکشه. 
مثل عبور از آتش ایمان از اون خواهیم گذشت. حتا راه‌های صعب العبور.

همون وقت یک لحظه مکث کردم.
 انگار تصویری درونم جا افتاد به وضوح نشست و ماجرا را از زاویه‌ی دیگری دیدم.
از جایی که از متن طولانی بدم می‌آد و دریافت من دو مورد جداگانه را شامل می‌شه
باقیش باشه تا برم یک چای تازه دم بریزم و برگردم
 

این الست بازار




کلی وقت که ذهن سپیدم کلید کرده بود روی این داستان نحوه‌ی آفرینش
وقتی می‌گه: اذا اراده شیعا یقول له کن فیکون « هرگاه اراده به موجودیت شی‌ء می‌کنم، بهش می‌گم باش و می‌شه »
خب به چی گفتی که باشه و این جهان شد؟ 
به نیستی در برابرت؟
اول که چیزی نبوده وقتی اراده کردی شده. 
در زمان به این رسیدم که این مراحل آفرینش که در عین حال برای ما که حامل روح او هستیم هم در زندگی کار برد داره
یعنی من می‌رم توی کارگاه، بالای سر کیسه‌ی سیمان و پودر سنگ پرسه می‌زنم و چشمم بین میل‌گردهایی که مازاد و از سر ساختمان کسی آوردم می‌گرده و به ناگاه تصویری برابرم از دل میل‌گردها ظاهر می‌شه
بلافاصله همون می‌شه آرماتور کار و .... الی آخر. یعنی تا اون تصویر را در یک لحظه‌ی کوتاه نبینم کار شدنی نیست
حتا وقت اتود آزاد
کاغذ کاهی کهنه رو می‌زنم به تخته و می ذارم روی سه‌پایه
یهو از کهنگی کاغد تصویری خودش رو نشونم می‌ده
وضوحش ان‌قدر هست که تا آخر کار هر بار چشم ببندم پشت پلک ببینمش
بعد هم در تناسب متریال و بسته به مدت زمان خشک شدن کار و ..... می‌شه حدس زد در چه مقیاس زمانی، مکانی، نور خورشید، رطوبت و .... مقاومت خواهد داشت؟
متریال شما که از جنس قصد و اراده است فقط به یک تجسم یا طرحی ناب برابر شما نیازمنده تا مرحله‌ی شدن
که ما هم تقریبا همین کار را می‌کنیم. قصد می‌کنیم فلان کار انجام بشه و می‌شه. اما با مقدار متنابهی نیروی کار
برخلاف پروردگار

با این حساب این شد که شما اراده کردی و به تصمیمت به طرح کاملت به هوش برتری که ما اصلا ازش سردر نمی‌آریم گفتی باش.
من این ماجرا رو کاملا باور دارم. زیرا جایی هست که اکثر ما در آن سرک می‌کشیم و وقایعی را در رویا می‌بینیم که هنوز به وقت زمینی نشده. ولی در زمان می‌شه. « آینده بینی » این آینده دو حالت داره
یا ما همیشه در حال تکرار یک نمایش ابدی هستیم؟
یا ما یک‌بار از جنس اراده‌ی خالق شدیم که بهش گفته باش و ما شدیم











برگردم به الست
فکر می‌کردم شما بعد از ماجرای خلقت آدم و قبل از اخراجش از بهشت این الست بازار را اراده کردی و در نتیجه همه‌اش به این فکر می‌کردم که ، بعدش چه به سرمون آوردی؟ تا تولد کجا بودیم؟
امشب دریافتم که
ذهنم اشتباه فهمیده. خب چه کنه بد بخت؟ روح‌مان الهی‌ست نه این ذهن در پیت که هر چی بلده از طریق چشم و گوش خودم بوده. الست در همان هنگام کن فیکون بوده. ولی اون‌وقت باز شما را گم می‌کنم
یعنی نشستی زل زدی به پروسه‌ی آفرینشت از ازل تا ابد و ما هم دیدیمت و بهت ایمان آوردیم؟ کجای قصه؟
وقتی به روزهای تلخ پشت سر می‌اندیشم، معنای عبور از آتش ایمان را به خوبی فهم می‌کنم
در تلخ‌ترین لحظات کل زندگیم، تنها بودم ولی پشتم و دلم به تو محکم بود که نمی ذاری اونی که ازش بیم داشتم در مسیرم تجربه بشه. تند تند واحدهای ایمانی رو خودم پاس کردم که گره در گره نشه. هر چه که می‌شد کردم و مطمئن بودم جواب می ده و داد. 
از ته چاه جهنم به بهشت آسایش اکنون رسیدم و تنها قوت قلب « چنگ زدن به ریسمان‌های باور شما بود
ورای باور و تعقل، بی شکل و ساختار
لامکان
ذهنم به بیشتر از انگیزش هستی راه نمی ده
این همه را باور دارم چون بارها و بارها به قدر دفاتر بسیار گرد آمده در خواب آینده‌ای را دیدم که هنوز نشده
از تو خبر ندارم
خودم فهمیدم چی شد
الستی جداگانه موجود نیست و ما در حین عبور از همان الستیم که تمام نشده است 
  چه دیدم که نمی دونم!  ولی از بچگی فکرت تنگاتنگ همراهم بوده و به حال خودم رهایم نمی‌کنه
 و از آن آتش ایمان به شما گذر کردم
و شما را از درون همان آتش دیدم

اوناییم که عبور نکردن نمی‌کنند و به ظاهر همه کلی هم حرص می خوریم که
فلانی را دیدی؟ کاری نمونده به سر خلق نیاورده باشه و راست راست هم راه می‌ره
ولی حالا قراره تفاوتش برای که گذشتیم تا اونا چی باشه‌اش هم به‌من مربوط نیست
خیلی زرنگم سر از تکلیف خودم در بیارم
ولی حالا ذهنم از امشب درگیر این می‌شه که اگر با دیدن و بی‌دیدن شما عاقبت همه‌مون یکیه؟
پس، چه بود این الست بازار؟



ایران‌دخت‌ها



عجب شبی بود، البته دلت نخواد
کلی حال کردم
چهارتا دختر و یک بانوی جوان، شیر پاک خورده، شجاع و دلیر تا دلت بخواد
این رو دلت می‌تونه بخواد
شجاعت، شهامت ؛ همونی که توی گروه خونی هم‌گانی نیست
سرمیز شام هم گفتم:
من‌که حتا یه چوکه شهامت بعضی  کارها رو ندارم
دم‌تون گرم شماها که دل شیر دارید

سر ایران‌دخت‌ها بالا
همین‌که فکر می‌کنم،
به قائده یه زندانی سیاسی با آبرو، دو سال به تخت و اتاق عمل بسته بودنم کافیست که هیچ 
همون کمای بیست روزه خودش بیست سال انفردای محسوب می‌شه
برای همینم دنبال یه چیزایی نمی‌رم و سری که درد نمی‌کنه بی‌خود دستمال نمی‌بندم
مثلا حالا نه این
خودم
فکر کن بیان گوشم رو بگیرن اینا چیه نوشتی؟
من از اسم معلم کلاس اول تا استاد هداوند آخرین استادم را می‌ذارم جلوی هر کی که می‌پرسه
و چون خودم رو می‌شناسم، دنبال افکار از نوع خبرنگاری نمی‌رم
هم خودم رو به دردسر می‌اندازم هم هر کی در مدرسه می‌شناختم
ولی این نسلی‌ها هیچ ربطی به نسل ما ندارن
اینا تو شکم مادراشون قوانین حقوق بشری مطالعه می‌کردند تا وقتی آمدن به دنیا
چشمم کف پای همه بچه‌های ایرون
خدا حفظ و نگهدارشون باشه
بچگی ما شبیه به شازده کوچولو بود
بچگی اینا شبیه خودشون


سکنه‌ی افریقا





این هم جمعه‌ای دیگر
این جمعه اندکی شبیه به برخی از جمعه‌های قدیمی‌ست
همان‌ها که حتما یادت هست
کشیدن جماعت netlog به کافی شاپ و نشست با اعضای  tagged .
در واقع تنها این نیست
در این نزدیک به ده‌سالی که پا به دهکده جهانی گذاشتم کلی رفیق برای خودم پیدا کردم
نه که از قدیم گفتن: گر ز حکمت ببندد دری، ز رحمت گشاید در دیگری
تا انقلاب شد و جنگ تموم بشه، فرصتی بود دهکده‌ی جهانی هم مثل ترشی تو زندگی‌هامون جا افتاد
و از جایی که درهای شهر و پس کوچه‌ها را به روی‌مان بستند
از آسمان به‌سوی هم کانال زدیم
هفته‌ی پیش دوستی از سکنه‌ی افریقا را دیدم که معمولا در فیسبوک باهم کلی از خاطرات مشترک زمان بچگی می‌گفتیم ودل‌مان تازه می‌شد. بعد هم تلفنی با حضرت بانو آشنا شدم
که البته حضرت بانوی مربوطه اهل قلم و .... کلی اسباب دل‌خوشی بیشتر من
 امشب دعوتم به میهمانی و خیلی هم شادم
مدت‌هاست که از گروه اهالی قلم فاصله گرفتم و اینک کلی ذوق زیر پوستم راه گرفته
خلاصه که این دنیا رو هرجور بگیری همون‌طوری می‌بینی
مثل من که وا نمی دم و سهمم را از زندگی هرطور هست می‌گیرم و شکر خدا که تا کنون هم بر خر مراد سوار بودم و از خودم راضی
گو این‌که از تو چه پنهان می‌دانم وقت مرگ باز هم زندگی را به خودم بده‌کار خواهم بود
چون منظر من از ماجرا بسیار وسیع تر از آنی‌ست که حتا 500 سال در این جهان بمانم تمام شود
 

نفخه فیه من الروحی « دمیدم از روحم در او »




من     هستم
زنده،
نفس می‌کشم
من     هستم
این زندگی سهم من است
هر چه که دارم
خودم ساختم
از دوست، دشمن
داشتن، نداشتن
خواستن، نخواستن
من     هستم
زنده و پویا
من،          انسان خدا
برای هر لحظه‌اش می‌جنگم 
 فرصت اندکی برای تجربه‌ی این جهان 
داشتم و دارم
من زندگی سازم
سازنده‌ی ایام نیک
پر خاطره
من    هستم
                                انسان خدا
                           همانی که، خدا ارده کرد و گفت باش و شدم



۱۳۹۱ آذر ۱۵, چهارشنبه

انسان خدایان



از هنگامی که وسایل خونه یک نقطه درجا بزنند، کانون ادراکم شروع به عادت می‌کنه
اگر مثل این‌بار سه ماه وسایل یک نقطه بمونن، زندگی برام کسالت بار می‌شه
دیروز حس کردم نخل مرداب از جایی که اخیرا گذاشتمش راضی نیست و امروز در یک عملیات چریکی کلی اسباب جابه‌جا کردم
بخصوص جابه‌جایی گلدون‌ها تاثیر به‌سازیی که هیچ، اصل حضور گلدان توی خونه 
مولد انرژی‌ست و کلی حال جا بیار
نه به‌قدری که وقتی پیشینیان مون در طبیعت زندگی می‌کردند و اعصابم خرابه واژه‌ای نوظهور می‌شد
    به قدر بضاعت می‌دم و می‌گیرم
البته که واضح و مبرهن است که، هنگامی که ما به جنگل‌های سبز مازندران سفر می‌کنیم. به‌قول مادرمان کیف‌مان کوک است و بسیار مسرور می‌شویم
  خلاصه که جونم واسه‌ات بگه:
امروز چادر کودری رو بستم به کمر و خونه رو حسابی تکوندم
از بالا تا پاینشم روفتم و آب و جارو کردم. کمر واسه‌ام نمونده مادر. اما عوضش کل و هوم کانون‌مون تکون خورد. دلم می‌خواست با ملافه‌ها یه آب ژاول هم بهش بزنم و بندازمش تو آفتاب میکروباش کشته بشه. ولی خب عقلم به شدنش راه نداد
 و نکردم، مادر
حالا منم و لیوان چای عطری محصور بین کلی گلدان ، سبز سبز 
سبز، زندگی
صدای موزیک نمه در خونه پخش می‌شه و کانون ادراکم در جای خوبی نشسته
عصرهاتان رنگین کمانی
                  انسان خدایان


۱۳۹۱ آذر ۱۴, سه‌شنبه

استاد بزرگ، شانتال




شاید اگر از اول بازی مثل آخرش فهمیده بودیم، الان همگی مستقر در بعد چهار انرژی بودیم
یعنی توی بعد چهار نیستیم، چون بی‌شعوریم. نه یعنی ، فقط من بی‌شعورم

شماها سگه غلط کرده باشه کسی تصور کند مثل من باشید
منظور خودمم
آره من اگه از هزاره‌ی اول فهم کرده بودم زندگانی را، الان بی‌شک تو هر بعدی بودم جز اینی که هستم
بعد درجاهای،  مکرر
و طفلی اونی که وقتی بهش می‌گم: ببین، رفیق، هم‌شاگردی، هم هر چی که حال می‌کنی؛
باور کن خودمم هنوز نفهمیدم خرس کجا تخم می‌ذاره؟
سربه زیر می اندازه و می‌گه: از فروتنی‌تونه استاد
ای داد
من کجا و استاد؟
بذار اصلا از اولش بگم:

وقتی به شانتال می‌گم: 
بدو بیا برات قطره بریزم. مثل قرقی می‌آد روی دو پا می‌ایسته و سرش رو می‌ذاره روی مبل که براش قطره بریزم
وقتی می‌گم: شانتال... شب‌بخیر. برو بگیر بخواب
به آرامی بلند می‌شه و می‌ره روی تشکچه‌ای که کنار رادیاتور هال داره می‌خوابه. این یعنی  از حدود ساعت 9 شب تا صبح هر چند بار که  از اتاق بیام بیرون و برگردم هم نه
وقتی می‌بینه تخت مرتب می‌شه، اونم با خروج من از اتاق گشت زنی روزانه‌اش رو آغاز می‌کنه
باور کن، این سگ واق واق هم نمی‌کنه. همه‌ی اموراتش رو با نگاه می‌گذرونه
اگه مثل سنگ چشم دار بیاد و بشینه جلوی پام و چشم ازم برنداره ، یعنی غذا می‌خواد
یک نگاه کج و راه می‌افته می‌آد و می‌شینه پشت در شیشه‌ای این اتاق تا من بیام و در را باز کنم
وقتی هم که یادم می‌ره مونده بیرون هم باز عین سنگ چشم‌دار می‌شینه و از پشت شیشه ذل می‌زنه به راه تا من بیام
ولی امکان نداره واق واق کنه.
خلاصه که از هوش و نبوغش هر چی بگم کم گفتم. و از موضوع اصلی دور می‌شم
گاهی همین‌طور که نگاهش می‌کنم یهو با خودم می‌گم: ببین این راس راستی یه موجود زنده است‌ها. قلب داره . مثل من نفس می‌کشه، می‌ترسه، شاد می‌شه و ...... یکه می خورم. انگار حقیقت وجودیش را به‌خاطر می‌آرم
و نمی‌تونم مثل قدیم فکر کنم، سگی در خانه است
موجودی زنده، مسئولیت حیات یک موجود حقیقی

اگه مدام دنبال چرایی اینک باشی، شانتال هم استاد می‌شه
تازه نه فقط اون
حتا از گل‌های بالکنی یا درختان تا سوسک‌های چلک، به فهم فلسفه‌ی آفرینش، مرگ و زندگی نزدیک تر می‌شم
  پشتم یخ می‌کنه و چهار ستون بدنم می‌افته به لرزه که
   چه‌طور جرات کردم
بچه‌ای در این جهان هرکی هرکی باقالی به چند من به دنیا بیارم؟
                                    به هستی سوگند که اصلا شعورش را نداشتم
احمقانه مثل گله‌ی بزها، از گله جا نموندم. بچه به‌دنیا آوردم که به خودم بگم: نه، تو بچه داری
و خانواده‌ی آقای شوهر بگن: الهی شکر اینم زایید
تا وقتی احمق در جهان بسیار، بدبختی بیداد خواهد کرد


وقتی داری رانندگی می‌کنی، طبق برنامه یک کاری را انجام می دیم که بهش فکر نمی‌کنیم

برحسب عادت
ولی وقتی همون‌جا پشت رل به این فکر می‌کنم که من الان در حال راندن ماشینی به طول چهار متر و خورده‌ای هستم
وسط ترافیک تهرون، یهو دست و پام رو گم می‌کنم و به جای پدال گاز، ترمز رو فشار می‌دم
انسان، بنده‌ی عادت
و خریت


ببخشید، انسان نه
فقط من

این قوم آریایی ، بفرمایید شام



   





به یمن حریم سلطان یک شب در میانی و برخلاف همیشه موقعیتی بوجود آمد تا یک‌سری از مسابقه بفرمایید شام را کامل دنبال کنم
اول که بگم به قول طغرل: ای جونم هنگامه خانوم 
که چه‌طور همه‌ی ما دوست داریم در نقش تو باشیم و گروه خون آریایی راه نمی‌ده و اکثرا نرگس خانوم از آب در اومدیم
این مسابقه  مدتی‌ست محبوبیت جهانی پیدا کرده و هر کانال مهپاره را که می‌زنی مسابقه در جریان و جماعتی به بیا و برو مشغول.
اما این مقوله‌ی وطنی شباهت بسیار عجیبی به کل کشور ایران داره
ما همون مردمی هستیم که لحن کلام پای تلفن‌مون با چهره‌ی هم‌زمانش که داره به اطرافیان انواع شکلک و ادا را درباره‌ی این گفتگو ارائه می‌ده تفاوت داره
زبان می‌گه: ا وا قربون‌تون برم فخری جون. باور کن انقدر دلم‌ برات تنگ بود که چند شب پیشا خواب‌تون رو دیدم
و رفتار نمایشی این جمله را بدین شکل ترنس‌لیت می‌کنه: ایش خیلی ازش خوشم می‌آد......
 وقتی به خونه هم می‌ریم در حال  قربون صدقه رفتن چشم شرلوک هولمزمون در جستجوی سوژه‌های تازه در همه‌جای خونه چرخ می‌زنه. از مزنه‌ی قیمت خونه تا فرش زیر پا و کریستال‌های نشسته در ویترین،  برآورد قیمت می‌شه
و بر همین اساس هم رفتاری گوناگون ارائه می‌کنیم.
صاحب خونه که از صبح پوست خودش رو کنده،  تو آشپزخونه دلش مالش می‌ره که کی به خیر و خوشی مهمونا می‌رن
میهمان‌ها منتظر میوه‌ی بعد از چای بعد از شام نشستن و چنان که گویی هرگز قصد رفتن ندارند
انواع قربونتون برم مرسی و ماشا... ایشا ... چشم نخوره و اینا به ناگهان تبدیل به:

واه دیدی؟ دختر هوتول خان ککه ورچین یه جور حرف می‌زنه که انگار ما نمی دونیم باباش کی بوده.
اون بچه‌هاشم که وربپرند از اول تا آخر یا خوردن یا زل زده بودن تلویزیون.   رنگ موهاش رو دیدی؟ مثل جن شده بود... تازه اون ممد آقای موش مرده که اون‌طور دنبال ..ش موس موس می‌کرد،  شب‌ها بعد از کار با منشی دفترش، آره.
................................. و حاضرند برای جزئی ترین مسائل چشم هم را دربیارند ولی خودمون یک قدم جلوتر باشیم
و این داستان تا آخرین لحظه‌ای که چشم می‌بندیم ادامه داره.
با بدگویی از دیگران به خودمون نمره می‌دیم
ولی جلوی هم چنان رفتار می‌کنیم که تو گویی بی طرف مقابل شب به چشم‌مون خواب نمی‌ره
مثل رانندگی کردن‌مون
وسط ترافیک خفن عصر می‌خواهیم هر طور شده لایی کشون و از شونه خاکی هم رو جا بذاریم و بریم یا تنه‌هایی که در خیابان‌های شلوغ به هم می‌زنیم
نمونه‌اش عروسی رفتن‌هامون
تهش شور بود تند بود کم بود زیاد بود
این قوم آریایی
ته داستان این بفرمایید شام این هفته در دوسلدورف همین خوب که همین الان از تی‌وی شنیدم که هنگامه خانم اول شد
از خوشحالی نشد متن را ادامه بدم خودم را به اون اتاق رسوندم و دیدم لبخند مهربانش را که به سلامتی همگی نوشید
به امید زمانی که هر یک از ما یک هنگامه خانم باشیم
درود به تو بانو
از اول مهربان بود
به همه 7 داد
در نظراتش نسبت به رقبا نظر بلند بود
با لطافت حرف می‌زد و می‌خندید
خودش بود
از آن‌چه که بود لذت بردم
درود بر هنگامه خانم

۱۳۹۱ آذر ۱۳, دوشنبه

همه‌ی توهم‌جات







تا وقتی متوجه نشیم تصویری در سر یا دل یا هر کجای عالم که داریم، توهمی بیش نیست
و دو دستی و چهارچنگولی بهش بچسبیم و نگهش داریم
همیششه اسیرش می‌مونیم و باید زهرماری زندگی کنیم که البته
همه‌ی توهم‌جات تلخ هم نیست
دختره هر روز در راه مدرسه تا پاش می‌رسه به چند ده متری بوتیک مسیر خونه، ضربان قلبش تند می‌شه و ناگزیر می‌ره اون دست خیابون تا از کنار بوتیک نگذره. شاگرد بوتیکی به پهلوی رفیقش می‌زنه و می‌گه:
دیدی؟ باز رفت اون دست. لاکردار می‌ترسه تو چشام نیگا کنه. ای خدا قسمت کن مام دوماد حاجی  بشیم
اینم توهمی‌ست شیرین با تهی تلخ
منظور از این همه سکینه و کبری این‌که:
صدای اذان از مسجد محل پیچید و انگار رادارش گشت و منو جست صاف اومد نشست روی دوشم
چه‌قدر دلم برای نماز خوندن تنگ شده
برای ذوق انتظار شنیدن صدای موذن و رفتن به سوی قبله
و از جایی که نمی‌تونم این توهم کوفتی رو که تا می‌رم سراغ نماز یه شری بلند می‌شه رو از روی ذهن لاکردار بردارم
و صاف سر از محله‌ی بد ابلیس در می‌آرم 
ترجیح می‌دم نماز نخونم
حالا همین هم که از صبح تا شوم تو گوشش  مثل هاچ وز وز می‌کنم کافی‌ست
خیلی هم لازم نیست نماز بخونم وقتی،  قدرت کنترل ذهن وممانعت از ایجاد نیروی شدنش را ندارم
ذهنی سرشار از ژن ایوب، ژنی که مدام بهم تلقین می ده که:
  بابا کار درست
مومن
باخدا
چادرش رو..... اوه چه نوری ازش می‌تابه!!!
بابا، مومن خفن
 انسان کامل و ...........
 بشین تا بلایای زمینی وآسمانی برای امتحان بهت یورش بیاره
 نه که کارت خیلی درسته آماده شو برای پیغمبری
ها همینه دیگه
ایوبم چون می‌دونست اولاد ابراهیمه و منتظر بود خدا برای نبوتش ازش امتحان بگیره
هی منتظر موند، هی بلا آمد
هی گفت شکر و منتظر نشست خدا این مهر نبوت رو روی شونه‌اش کار سازی کنه
بره به رسالتش برسه
ولی خب شدت نزول بلایا مجال  رسیدگی به امور مومنان نمی‌داد
یه دفعه از خودش نپرسید : بابا پس کی قراره تو به نبوتت برسی؟ اون ته مه‌های داستان یهو داغ کرد و نعره کشید
بسه
از اون به بعد چرخه گشت و مدارش به عکس شد
هر چه گرفته بود را پس داد
چون خدا هم همین رو می‌خواست 
باور خودش و دست کشیدن از هر نوع خواست

خلاصه که نمی‌تونم نگم : چه‌قدر برای وضو گرفتن و نماز خوندن دلم تنگ شده