۱۳۹۱ آذر ۲۵, شنبه

جور کشون، ابدی




فکر کن!!!
دیشب تا صبح از دندان درد ملق زده باشی تا با زور مسکن خوابت ببره
بعد صبح چشم باز کنی و نتونی از سرما از تخت بکنی
از نگرانی پرده را کنار بزنی ، نه که زمین از مدار خارج شده  یک‌شبه
ببینی هنوز آذر تمام نشده، داره برف می‌آد
ذهنت هم آماده درگیری با سوژه‌ی 21 دسامبر، 
به هر ژانگولر بازی که شده قصد کنی خودت رو از اتاق بندازی بیرون و برسی به خاک ریز اتاق کار
همین‌طور که منتظری سیستم بیاد بالا هم‌چنان درگیر برف و سرما و ماشینی بشی که هنوز ضد یخ نریختی
پات رو بذاری توی فیسبوک و ببینی، دختره از اون سر دنیا برات پیغام گذاشته
که چرا اتریش الان منفی پنج درجه است و مجبوره توی این سرما برای کار این در و اون در بزنه؟؟
یه جوری که انگار تو به زور فرستادیش وین
تازه یادت می‌آد چه پوستی ازت کنده شده تا در این آزمون‌های هفت رنگ قبول شه و بره از ایران
رفتنی که نه خواسته‌ی تو که قصد خودش بوده
کلی هم بمونی تو حیرت جوانی که به‌پای بچه حرام شد 
به وقت بازنشستگیخودت بمونی و مونست  شانتال
انگار نه انگار که 21 سال بچه‌ی بی‌بابا بزرگ کردی
نیست اثری از رد پای بچه‌ها
تازه بدهکار بشی که چرا زندگی دانشجویی سخته؟
 چرا اتریش سرده؟
 و چرا تو از شنیدن این اخبار رو به موت نمی‌شی؟
همه اونایی که رفتن از ایران تا ابد روی کول والدین سوار بودن؟
یا اصلا خیلی بهترش
من اگه این‌کاره بودم، نمی‌نشستم تو یادم بدی
همون هزار سال پیش رفته بودم از ایران
  تا کی باید جور بچه‌ها را بکشیم؟



ذائقه‌ی ایرونی




تا هزار سال دیگه هم می‌گذشت باز تنها کشوری که قابلیت پذیرش مذهب شیعه داشت، ما  بودیم
پونصدتا کانال مهپاره که ورق زدنش خودش نیمی از روز وقت می‌گیره
هر چی نگاه کنی، یک‌سری تبلیغاتی هست که فقط در کانال‌های ایرانی‌ می‌بینی
انواع قرص‌های لاغری، چاقی، گن‌های معجزه گر
خلاصه هر چیزی که اندکی زحمت و تلاش می‌خواد فقط از طریق انواع معجزات شدنی می‌شه
همه چیز باید مثل یه حب بالاانداختن عملی بشه گرنه پرونده‌اش مختومه است
اون‌موقع می‌گن شیرازی‌ها این‌طورند
نه واله
ما همگی ژنی از عصر باستان همین‌طوری بودیم
زمان هخامنشیان هم موبدان همراه پادشاه به ما سروری داشتندو خط می‌دادند.
 اصولا راحت‌الحلقوم طلبیم
یکی‌مون دلش نمی‌آد زحمت بکشه چهار صفحه قرآن به زبان پارسی بخونه ببینه اصلا چی نوشته اون تو؟
یه‌نخود تحقیق کنیم ببینیم در تاریخ چه در این‌باره ثبت شده؟
همین‌طور الله بختکی و کتره‌ای یا علی می‌گیم و جواب می‌گیریم
چون باورش داریم
تو به هر چه اعتقاد داشته باشی، جواب می ده
ذائقه‌ی ایرونی هم طلبه‌ی جن چراغ جادوست تا قصد و اختیار
دریغ از یه‌ذره اراده

یه توک پا تا مطبخ





یه چی بود قدیما می‌گفتن: یک سال بخور نون و تره، صد سال بخور نون و کره
واقعا که طلا بگیرن دهان پیشی‌نیان را
یعنی یه چیزایی پیش می‌آد که تو نه تنها در یک نقطه که،  
کل وجودت به سوزش می‌افته و نتونی از شرش خلاص بشی
حکایت من و این ضرب و المثل بالاست
امروز ، روز گذشته‌های دوره‌. حواست هست؟
شاید بین دو زمانی از خواب بیدار شدم؟
اون قدیما من جن بودم مدرسه بسم الله. 
یعنی از هیچ چیز زوری خوشم نمی‌آد. 
در راس امور مدرسه رفتن، در یک کلاس و یک ردیف و یک میز نشستن
مثل بقیه لباس پوشیدن و ساعت زدن. دروغ چرا ؟ تا قبر آ... هنوز هم جایی کارت نزدم جر همان ایام
از هرقانون و تعریف پیش ساخته بیزار؛ قدوم مبارکم را به این جهان فرود آوردم
حالا هم چشمم چهارتا تاوانش می‌دم
می‌گی نه؟
 همین حالا کشفی کردم که تا ابد به پشت دست خواهم زد
بهت می‌گم. بذار یه توک پا تا مطبخ برم و با یک لیوان چای تازه دم احمد عطری برگردم 
عرض خواهم کرد
تا من می‌آم یه نگاه به این چهره‌ی ماتم گرفته‌ام بنداز داره همین ها رو تعریف می‌کنه
الان برمی‌گردم




انبساط جهان آدمی




وقتی یاد بچگی می‌کنم، قند در دلم آب می‌شه 
در ذهنم حک کردم، عصر زرین بچگی
الان که به اون موقع می‌نگرم، همه‌چیز فوق خوب بود و زندگی پرستیدنی
حالا رو که می‌بینم، باز نگاهم برمی‌گیرده به بچگی و تکرار مداوم این سوال:
چرا همه‌چیز عوض شد؟
برمی‌گردونم به عدم اطلاعات کافی در بچگی
حکایت امروز من و مدرسه هم از همین دست می‌شه
اون‌وقتی که می‌شد و باید درس می‌خوندم، تو هپروت و عالم خیال و رویا بودم. صدقه سری همینم همیشه نصف مدادام از ته جویده یا ته خودکارا شکسته بود. که البته یادش بخیر
این مواقع ته خودکار را به حرارت بالای بخاری نفتی می‌سپردیم و بعد از کش و قوس بسیار باد می‌کرد. می‌ترکید و خم می‌شد. بعد به همین مناسبت خودکار را دور می‌انداختیم
وقت حساب و کتاب و هندسه که اصلا آی‌کیوم راه نمی‌داد وته کلاس برای خودم نقاشی می‌کشیدم
حالا باید بعد 859 سال بفهمم:
165 میلیارد سال از بیگ‌بنگ و آغاز جهان گذشته
13 میلیارد سال پیش منظومه شمسی و زمین وارد داستان شدند
9 میلیارد هم از آغاز حیات در زمین گذشته 
و همین‌طور هستی در حال انبساط بوده
یعنی بر ما که بخشی از این چرخه‌ایم این انبساط تاثیر گذار نبوده؟
ما از هم
ما از خودمون
ما از فطرت 
ما از عشق
ما از ما 
هر لحظه داریم از هم بیشتر و بیشتر دور می‌شیم


ملاحظه فرمودی؟ ته این همه عدد و صغری کبری باز خر خودم را سوار بودم
به چگونگی پایان جهان کار ندارم. نگران این لحظه و این‌جام که اگر از زمان مدرسه به این راز پی‌برده بودم
دو دستی به یه چیزی می‌چسبیدم تا بل‌که در پایان یک چیزی در دستم مانده باشه که به حضورم در قبیله‌ی آدمیان گواهی بده
برای روز مبادا البته
آخه  خیلی می‌ترسم در این چرخه‌ی انبساط، تهش سر از یک آسایش‌گاه سالمندان در بیارم
سی همین کمی نگرانم


از ماست که برماست
درس خونده بودیم زودتر یه فکری برای این انبساط جهان آدمی می‌کردیم
افسوس این هم دیر شد و ما همه‌ی عمر دیر رسیدیم


با عرض معذرت از حضرت خانم والده



آی‌شنبه آی شنبه
سلام به همه روزهای هفته علی‌الخصوص به شنبه که میراث دار نکرده‌های پشت سر بوده همیشه
یعنی نمی‌دونم حکمتش چی بود که موتور ذهنم همیشه بنده شنبه بود
درس‌های نخواند، تکالیف انجام نشده
سر بزرگی‌ها برای حضرت والده و ..... تمام به شنبه حوالت می‌شد
به عبارتی کار رابنداز خوبی برای ذهن‌ بچه‌سالم بود
هر بار که خانم والده خشمگین می‌شد
به سرعت برق و باد از صفحه روزگار حذف می‌شدم و در آن ساعات پنهانی که معمولا در گلخانه‌ی بزرگ خونه سپری می‌شد
به اعداد 124 هزار پیغمبر به خودم و خدا قول می‌دادم:
بذار از شنبه
جمعه می‌رم حموم و موهام رو می‌بافم و از شنبه درس می‌خونم
که البته همیشه موهای بلندم به یمن خانم والده بافته بود. اما این‌که عهد می‌کردم خودم موهایم را ببافم هم حتما از اقدامات نکرده بود که قول می‌دادم انجانش بدم
تا سال‌های بسیار که ارتباط تنگاتنگ موی بافته را با درس نمی‌فهمیدم
تا همین اواخر یعنی پانصد یا چهار صد سال پیش بود که فهمیدم
دختری با موی بافته و درس خوان الگوی مورد علاقه حضرت والده بود و من همیشه از این الگو در حال فرار
در نتیجه هیچ موقع نه درس خوان شدم و نه
دختری با دوگیس بافته‌ و خجالتی
با عرض شرمندگی از حضرت خانم والده
این هفته را به نیت شادی و سرور در هر روز هفته آغاز می‌کنم
که زندگی بر مدار قصد ما می‌گردد
شنبه‌هاتان رنگین کمانی ولی مانا


۱۳۹۱ آذر ۲۴, جمعه

شرمنده‌ی نسل بعد



وقتی این‌طوری دونه‌های بارون خودش رو محکم و گاه آرام به سقف خونه می‌ریزه
همیشه یک چیز کم دارم
بخاری نفتی کنار اتاق و سوت کتری که همه‌جا سرک می‌کشه و یواش یواش خوابت می‌کنه
اگر راه بده، برق هم نمی‌خوام، ما را یک چراغ لامپا بس
دیگه صدای بیرون و ماشین‌ها هم اضافه است
 آواز کتری و ترانه‌ی باران
  در لیوان چای بریزم 
  کسی بخواند و 
پشت آتیش به آتیش سیگار، بنویسم
گاه نگاه خیره‌ی هزاره‌ها به جانب انتظار نشسته‌ام را
به دود سیگار سپارم و سری به تائید بجمبانم که:....اوووووم

اگر  فکر کنی حتا یک‌بار در عمرم چنین تجربه‌ای داشتم، سخت در اشتباهی
خودمم مدت‌های دور چنین می‌پنداشتم که حتما یه روزی یه جایی شاید حتا در ایام جنگ و موشک باران و یا ...... چنین تصویری را زیسته‌ام که یادش چنین با من است؟ 
مثل ترس ژنی از تاریکی که هزاره‌هاست در ما نهادینه شده
 این خاطره نه در زندگی پیشین که در خاطرات ژنی من موجود و بی‌شک متعلق به یکی از پیشی‌نیان منه و لابد حسابی حالش هم برده بوده که این‌طور به ما رسیده یا نه؟

دیدی؟ دو تا جمله مثل آدم حسابی نمی‌تونم بنویسم، تهش باید سر از لاله زار در بیارم
بی‌چاره نسل بعدی که بناست ژن این شیت بازی‌های من بهش  ارث برسه



قیامت در 21 دسامبر





چنان ذهن عموم درگیر قیامت در 21 دسامبر شده که آدم شک برش می‌داره
نه که، بنا بود جاودانه باشیم؟
یا، نه که تعهد کتبی از عالم بالا داریم که همین امشب را خواهیم دید؟
اگه به این فکر کنی که بناست انا له الله
همین حالا هم چرا که نه؟
خب زندگی‌ت رو بکن؟
اینم خداست که بابتش تضمین بخوای؟
نامیرا نیستیم و هر لحظه ممکنه آخرین ثانیه‌ی زندگی باشه
از خودت راضی هستی؟
دوستت دارمی نگفته روی لبت نمونده؟
عذر خواهی نکرده
دل شکسته چیزی تو کیسه‌ات نیست؟


جایی هست که دلت بخواد ببینی و ندیده باشی؟
شاید فردا نبود، نمی‌خوای بری و در صورت امکان ببینی؟
من هنوز دلم نیومده برم کاخ بی شاه ببینم
همیشه دوست داشتم ببینم، ولی باز هم نمی‌رم
اسمش با خودشه، کاخ شاه. مثل لنگه کفش برای پا
 

۱۳۹۱ آذر ۲۳, پنجشنبه

مدیریت خاص ، بی‌بی جهان





اون‌وقتا که با صدای بانو دلکش بیدار می‌شدیم
همراه نغمه‌ی بانو ما هم نرمک نرمک از رختخواب بیرون می‌آمدیم
اون‌موقع به لطف حق، این مهپاره‌های 24 ساعته نبود که خانم والده تا چشم باز می‌کنه، صداش در خونه جریان داره
ما بودیم و یک رادیو و دو تا کانال تی‌وی
در نتیجه صبح جمعه هم با ترنمی دل‌نشین آغاز و تا ظهر به عطر قورمه‌سبزی و رویت سبدهای چوبی حاوی سبزی خوردن تازه و میوه‌ی شسته ، که لب حوض صف می‌کشیدن ادامه می‌یافت
سروصدای نوه‌ها که حیاط را روی سرگذاشته بودیم و عصر
هندوانه یا باقلا پخته، بسته به فصلش بود
بی‌بی اسفند دود می‌کرد خانواده‌اش چشم نخورند و ما غافل از چشم
کسی معنی تلخی غروب جمعه را نمی‌شناخت
به خودمون می‌اومدیم شب شده و وقت خداحافظی بود
زندگی با همین مدیریت‌ها به خوبی می‌گذشت
نفهمیدیم چه‌جوری بزرگ شدیم

مهرورزان



این جمعه از اولش برزخی شروع شد
اما این قانون نیست
ذهن من قانون نیست
قانون اراده‌ی من است
که این جمعه را به بهشت خواهم کشید
جمعه‌ات خدای‌گونه و مهرورزان

بفرمایید، کباب دوری







بچگی ما فریزر نبود و همه‌چیز تازه به تازه خریداری می‌شد
از جمله گوشت که یادمه وسط نایلون و بعد هم میان روزنامه تحویل مشتری می‌شد
و من‌که از اون زیر دست خانم والده شاهد پرداخت پول و به فکر کباب ماهی‌تابه‌ای بودم
مواقعی که گوشت چرخ‌کرده در این حجم خریده می‌شد، خبر از سور چرانی و بوی کباب می‌داد
و وای اگر قصد به کباب ماهی‌تابه‌ای بود، که البته اون زمان بهش می‌گفتن:
کباب دوری
دیگه من مثل گربه دزده پشت دیوار آشپزخونه رفت و آمدهای مادر را رصد می‌کردم
تا بین اون‌ها بتونم هول هولی نونم رو در آب گوشت داخل کباب در حال پخت بزنم
حالا اگر همون گوشت رو مثل آدم  می ذاشتن جلوم دوست نداشتم
مثل همین حالا که مثل بچگی دو سه لقمه‌ای هول هولی خوردم به نیت سوختن زبانم قربتا اله الله
مثل نون زیر کبابی که لذیذتر از کباب است

030811 hubble2

پروردگار مغرب‌ها و مشرق‌ها



از دیشب گیر کردم این‌جا
این عکس را در سایت ناسا دیدم، عکسی از مریخ با دو غروب خورشید
یه چیزی انگار کانون ادراکم رو گرفت و کشید اون بالا و پشت اون برجستگی‌های تیره
و همون‌جا گیر کردم
حس عجیبی وجودم را گرفته بود
غربت تلخ و عظیمی به وسعت 
رنج درک فهم 
حقیقت تنهایی انسان
یعنی حتا اگر دو خورشید داشته باشی و دو ماه
پروردگار مغرب‌ها و مشرق‌ها باشی
ولی در تنهایی فایده نداره
کسی نیست جز تو که بهش بگی:
ببین، عجب غروب باحالی!!

۱۳۹۱ آذر ۲۲, چهارشنبه

گوساله‌ی سامری




قصه‌ها را دوست دارم

به‌خصوص قصه‌های مقدس 
همون‌ها که در کتاب‌هایی‌ست که با احترام از روی رف بلند و کوتاه اما هرگز خوانده نمی‌شوند
یکی از اون‌ها ، گوساله‌ی سامری
یه نخود که به عقب برگردیم در میهمانی آفرینش ابلیس که یه جاش که کمه همه‌جاش در حال سوختن بود ؛ خط نشون‌ش رو کشید و گفت:
کاری می‌کنم اعمال زشتش به چشمش پسندیده بیاد و از دسته‌ی گمراهان باشه
مام اون‌جاها که مضطر می‌شیم، دنیا برامون خاکستری می‌شه به هر چیزی چنگ می اندازیم
به جز خودش
به جز خودت
یعنی حتما باید بریم به یه‌چی دخیل ببندیم که بل‌که چیزی غیر از اونی که از اول فهمیدیم هر لحظه‌مون بنا بر مدیریت و اراده‌ی او در حال تجربه است بیاد و نجات‌مون بده
نه خدایی که قابل دیدن نیست
یه چیزی که به حساب خودمون بیاد و لمس بشه
ها چی فکر کردی؟
نه که می‌گی، قوم بنی‌اسرائیل هم گوساله سامری رو ساختن و مثل فیلم‌های هالیوودی جلوش از شادی رقصیدن؟
خیر، یارو رفته بود که بیاد چهل روز شده و نیومده؛
سوال‌ها شروع شده بود
اووووووووووم....................... یعنی نتونسته حتا از خودش محافظت کنه؟
یعنی خداش هم کشک و دوغ بوده؟
نکنه خودشم دروغ بود؟
نه که حالا به بلایای خدایان قبلی گرفتار بشیم؟
به قید دو فوریت گوساله رو یارو کردن و به دست و پاش افتاده بودن که آقا موسی برگشت با دو بغل فرمان خداوندگاری
تو بگو اون تاجرو مولتی میلونرشون ذوق می‌کرد که خدا پرستی ور بیفته و بت پرستی کنه
نه اون برده بدبختی که حداقل وقت خواب نیاز داره خداوندی نادیده ازش محافظت کنه
خلاصه که این ملت هی دست خدا رو خط می‌زنن و 
  دخیل می‌بندن
چیزی که اسلام برای برداشتنش آمد
برون ریختن بت‌ها از کعبه

یکی‌مون دزدیم



ایام سوگواری و تعطیلی عاشورا از سر بیکاری کانال ورق می‌زدم که رسیدم به شبکه جهانی کلمه
روزهای اول برام حس کنجکاوی بود
نه که یعنی نمی دونستم نظرات اهل سنت را
از این‌باب که وقتی موضوع جنگ و پوز زنون می‌شه، همه خودشون رو از اون‌رو نشون می دن
سال‌های 72 تا 74 شدیدا دنبال درویش بازی و وسط دراویش قادری وول می‌خوردم
یعنی باهاشون یک‌سالی زندگی کردم. با خانواده‌ها و بچه‌ها و جمع‌هاشون و ..... الی آخر
پس فکر نکن از عقاید اهل سنت بی‌اطلاعم
ولی این‌طور که اینا برای طلسم شکنی وارد کارزار شدن کلی منو می‌خندونه
حرف‌های قشنگ بسیار
ولی همه‌اش بازی یار کشی
همه دغدغه شبانه روزی من در خواب و بیداری این شده که هیچ غلطی نکردم و وقت داره مثل برق و باد می‌گذره
اینا داستان رو ول کردن وایستادن سرکوچه کوری خونی !!!!
 فقط می دونم بعد از هزار بار شک و ترک دین و باور خدا، با اعتقاد خودم اسلام را دینم قرار دادم و قرآن کتاب محمد
باقیش که اصل و فرعش چیه هم توضیح نداره به ادراک من از مفهوم خدا می‌رسه
و
اصلا نمی دونم چه‌طور می‌شه خدا را فهم کرد و باز تو سر و کله‌ی هم زد و به رخ کشیدن که راه من درست تره
ای خوش‌بحال هر کی راهش درست تره
مگه قراره همه از راه هم برن که سر هر مسیر تابلو چراغ فسفری و گل و بادکنک که از این‌طرف؟
 با این حساب باز هم داستان را نفهمیدیم
حالا اصلا به تو چه که منو فردا به زور می‌برن جهنم؟؟!!!!
تو تند تر برو که باید باور داشته باشی ، وقت نیست و ما هر لحظه به پایان خط می‌رسیم و هنوز هیچ غلطی نکردیم
خلاصه که نمی‌فهمم چه‌طور می‌شه مفهوم خدا را به ادراک نزدیک کرد که ما، مُدرکیم
و باز سر اسم و فرقه و مال کی بهتره و بدتره چشمای هم رو در بیاریم
اگه خدای من شکل خدای تو باشه
یکی‌مون دزدیم
که خدای دیگری رو جعل کرده
گرنه ما همه یونیک و یکی‌م مثل خداوندمان


۱۳۹۱ آذر ۲۰, دوشنبه

عصر طلایی، بیل بیلک







یه چیزی، مثلا بیل‌بیلک یا گوشت‌کوب
هر چی
حتا اگر در باور جمعی مردود باشه و من یا تو یکی باورش داشته باشی
حتما در زندگی قانون می‌شه و ر به ر هم نه تنها جواب می‌ده که کاربرد سینالار ان را پیدا می‌کنه
اول بگم از سینالار ان مادر لیلی دوستم، خانم مهربانی بود با لهجه‌ی شیرین آذری
هر موقع هر کجات که درد می‌گرفت فوری سینالار ان رو پیشنهاد می‌داد
حتا اگر موضوع دل درد بود
شاید برای خودش جواب می داد؟
برای ما اسباب خنده بود
حکایت این پیوندگاه منه
بعد از رفتن میهمان بسیار بسیار عزیزی که بعد از بیست و اندی دیدمش
کلی حالی به حالی شده بودم در حد بغض سوزنده
همین‌طور که در مطبخ سعی داشتم بغضم را قورت بدم بلافاصله با خودم گفتم:
هوی یارو. یابو برت نداره
کانون ادراکت در زمان چرخیده
رفتی به عصر طلایی بی‌بازگشت
گذشته تمام شد و رفت، پدر سی و اندی‌ست رفته و تفرش دیگه اون تفرشی که تو دوستش داشته باشی نیست
جمع کن لب و لوچه رو که داره زمین و جارو می‌کنه
و بلافاصله شیر احساست بسته شد و دوباره خودم شدم
یعنی همین‌که مسئله رمز گشایی می‌شه حال منم برمی‌گرده سر جای خودش
حالا اگه قدیم بود
تا یه دو سه روزی که زار می‌زدم
کلی آلبوم عکس می‌دیم
کلی هم فیلم تفرش و بهابل می‌خوندم
شاید حتا مبادرت به پوشیدن پالتوی حضرت پدر هم می‌کردم 
که هیچ نتیجه‌ای نداشت جز حرام کردن کلی انرژی از حال به آینده
یعنی حماقت محض


دخترکان سوختند





امروز اصولا شاکی‌ام
وقت بیداری این‌طور نبودم
یعنی توی رختخواب به فکر کارهای بانکی بودم که امروز باید انجام می‌دادم و میهمان عزیزی از خاک مقدس ولایت بزرگ ایران ، تفرش دارم
اما از چیزی شاکی نبودم
به لطف فیسبوک صبح‌گاهی دیگه نمی‌شه کسی خودش بمونه
 در عرض چند دقیقه به خودت می‌آی و ببینی وسط محله‌ی بد ابلیس ذلیل مرده گیرافتادی
حکایت امروز هم مرگ یکی از نازنینان آتش سوزی پیران‌شهر
یعنی خدا، دلم می‌خواد چشمم رو ببندم و فریادی اساسی سر عزرائیلت و اراده‌های هفتاد رنگت بکشم
این دیگه دست خودش بود که وزیر آموزش پرورش ما بی‌لیاقت و بهتره گل لگد کنه تا وزارت؟
اون همه بچه‌های راهیان نور که به زور  نور شدن
این هم سری دومه که بچه‌های طفل معصوم با بخاری کلاس می‌سوزند

 تمام فحش‌هایی که بشریت تا امروز برای اندکی خنک شدن دلش ابداع نموده ، نثار روح اون وزیر بی لیاقت

  و تو هم محلی، خودت رو بذار جای یکی از اون‌ها. نه والد یکی از اونا. نه ؟
کمی احساس نزدیکی کن و به روزهایی فکر کن که برخی دیگر نخواهند دید و برخی با رنج می‌بینند
این دخترای معصوم به خیال ساختن آینده، آینده‌شان را از دست دادند
چه‌طور می‌شه عمری به آینه نگاه کنی و یادت نیاد چه برسرت اومد؟
دخترم
عزیزم، دلبندم که مثل دختر خودمی
چه‌طور می‌تونی از این پس چشم ببندی و شعله‌های آتش را پشت پلک نبینی باز؟
و بدتر از وزیر، ما مردم ایران که چه زود عادت می‌کنیم به این قبیل بلایای ویران‌گر؟
مرداد و زلزله‌ی آذربایجان دیدی چه جوی زدن؟ ماشاالله............ به همه‌شون
بعد سیل‌ها آمد، اتوبوس‌ها راهی دیار نور شد، 
دخترکان 
         سوختند
و ما بی‌تفاوت عبور خواهیم کرد

وقتی ما برای هم‌دیگه دل نسوزانیم 
دل چه کسی بر ما سوزد؟

۱۳۹۱ آذر ۱۹, یکشنبه

قالو بلی





تمام دیروزم به سرچ گذشت
روز الست یا عالم ذر
تمام نتیجه گیری‌های پست زیرین غلط به نظر می‌رسه
چون در تمام نوشتجات به عهد ما و شما برخوردم
قالو بلی
پس یقین و بی‌شک چیزهایی هست که قدرت فهمش را ندارم
مثل همین که نمی‌فهمم ما از الست تا تولد کجا بودیم؟
یا اصلا چی؟
خلاصه که فقط خواستم بگم:
هنوزم هیچی
مثل همیشه سرگشته‌ی واژگان شما ماندم

حکایت دولت و فرزانگی





قدیما یادش به‌خیر، صفحه صفحه آرزو می‌نوشتیم
یعنی از همان وقتی که داشتم تصمیم جدی می‌گرفتم برای متارکه با کتاب دولت عشق گیتی خوشدل مواجه شدم
بعد قانون توانگری و ..... اینا و برای ایجاد شهامت و روحیه در امر تلاق همین‌طور توی اتاق کارم انواع کتاب توانگری و بازگشت به خویشتن خویش روی زمین و هر جا که می‌شد ولو بود
انواع شعار به در و دیوار که تو می‌تونی
و از جایی که کتاب با اقبال بسیار همراه شد
کتاب‌ها در اکثر خونه‌های نزدیکان به چشم می‌خورد
و ما گروه گروه به نوشتن آرزوها و ارسال برای انواع فرشته جات سرگرم بودیم
چند روز پیش یکی از همین برگه‌ها از یه‌جایی سر خورد و افتاد بیرون
برداشتم و نگاهش کردم
نه از این نگاه‌های معمولی
بند به بندش را خواندم
متحیر و داشت دود از سرم می‌زد بیرون
که بدون استثنا همه‌اش جز یکی انجام شده بود
اون یکی هم نشده بود چون، خودم خیلی ازش مطمئن نبودم و کمااین‌که هنوز هم نیستم
داشتن یک فرورند آقای شوهر گل باقالی که حکم آچار فرانسه‌ی زندگی‌م را داشته باشه
از همان روز افتادم به این فکر که کی به کیه؟ حالا که تاریکیه؟
بیا و یک لیست بلند بالای دیگه از آروزوهای تازه درست کنیم
از من کاغذ و قلم و از شما به انتظار
هرچه سعی کردم حتا یک آرزو بر کاغذ بنویسم نشد
چون ترسیده بودم
یعنی دیگه نمی‌دونم چی به نفع زندگی‌م و خودم هست چی نه؟
و درست‌تر این‌که بگم:
متوجه شدم جز مرگ آرزویی ندارم
به همه‌ی آن‌چه نوشته بودم، رسیدم و خودم هنوز هیچی
شاد نیستم
از گذران عمر راضی نیستم
صبح که چشم باز می‌کنم هیچ هدفی جز خالی کردن بار گذشته از طریق مرور ندارم
یعنی هیچ آرزویی به بهبود زندگی‌ام نیانجامیده بود جز اونی که هیچ وقت ننوشتم ولی همیشه در راس آرزوهام بود
رسیدن به آزادی و بی‌آرزویی
شعاری که همیشه ورد زبانم بود
یعنی هرجا که پا می‌داد آرزویی بکنم، حرفی بر لبم نچرخید جز، خواست آزادی روحم
حالا کی و چه‌طور به این حتم رسیده بودم هم به خدا نمی دونم
یعنی بارها شده بود که گفتن:
مثلا فلان چیز فلان کرامت را داره هر چی می‌خواهی آرزو کن و من هم مثل بز فکری جز رضایت شما نداشتم و بلافاصله گفتم:
من چیزی نمی‌خوام جز بازگشت با اصل خدای‌گونگی‌ام
چیزی نمی‌خوام جز وحدت با شما
حالا
ببخشید
واقعا شرمنده
اصلا در زندگی شاد نیستم
اما به شعار همیشگی‌ام رسیدم
آزادی در بی‌آرزویی‌ست
چو از ره نیاز برآیی قیمتت پیداست
اون‌وقت انگیزه‌ی ما برای ادامه‌ی حیات چی می‌شه ؟



آه خدا کمکم کن از تنهایی و بی‌هم‌زبانی به تنگ آمدم
ولی نه با هم‌دم دلم شاد و نا با هم‌زبان
نکنه مریضی چیزی شدم؟ 
هان؟