۱۳۹۱ دی ۱۴, پنجشنبه

نه که شمام پیر شدی؟



Monkey Kiss  اجازه؟
می‌دونم همون‌جایی و هیچی نمی‌گی.Sleeping ولی من می‌گم
بیخودکی نیس دیگه جوابان هیچ‌کی رو نمی‌دی، نه‌که خداهانم پیر می‌شن و شمام پیر شدی و نمی‌تونی از اون موجزا کنی هان؟ وای............ این‌که خیلی بده،‌
اگه نتونی از خدایی می‌افتی و مام بی‌خدا می‌شیم؟ یا یه خدا جوونتر بناس بیاد Angel. هان؟
بی‌بی می‌گه اوه قدیماااااااااااااااا که هنوز منم نبودم‌ها... شما بیشتر به حرفان مردم گوش می‌دادی
نکنه گوشاتون سنگین شده، ها؟Doofus
نمی‌بینی ایی بچه طفلیا که یا مریض می‌شن، یا تو آتیش می‌سوزن یا تو جنگ
نمی‌بینی اینا حیوونیااصلن وقت نکردن گناه کنن تاحالا؟
واسته چی می‌آری‌شون که ایی‌طور پوسمون رو بکنی،Mime  هان؟
بی‌بی‌می‌گه: خدا این‌طوری از ما امتحان می‌گیره. 
 یعنی شما خودت نمی‌دونی چه خبره تو دل آدمات؟
   چرا واسته امتحان اون خانومه،  بچه بیچاره‌اش باهاس اذیت بشه؟
 راس می‌گی خود مادرارو مریض کن ببین باورت دارن Bow Down که خوب بشن؟ 
نه که شما از بچه‌ها خوشت نمی‌آد؟
یه روز که به ابراهیم گفتی، 
بچه‌ و مامانش و ول بده تو بیابونا   Halloween Scarecrow  هی بترسن یا از تشنگی  هی بدو‌ه تو بیابونا هی Hand fan گریه کنه که خدا بچه‌ام آب می‌خواد.  بچه‌اش‌ام این‌قده گریه کرد و پا کوبید تا آب زیر پاش دراومد. 
زمین دلش واسته‌اش سوخت و آب رو درآورد.
 مال شما نسوخت؟
 یا شما به زمین گفته بود؟
شما که می‌خواستی بگی، چرا از اولش نگفتی ببرش یه جا که هم سایه باشه هم آب؟
پس کار زمین بوده نه شما.
یه روزم به مامان موسی گفتی بچه‌اش ول بده روی آب. 
Mangerخوبه اون خانوم بدجنسه رسید که شوهرش از اون تاجا داشت‌هااا؛‌  تا موسی رو نجات بده
بد و خوباتم که عوضی‌ان
اونی که هی می‌خوای بندازیش جهنم،  بچه مردم رو از سر راه برمی‌داره بزرگ می‌کنه
اونی هم که می‌خوای ببری بهشت،   باهاس کله بچه‌اش رو ببره
هاااااااااااااااااااااااان؟ می‌شنوی چی می‌گم؟
ایی طفلی سارینا و سیران مگه گناه نداشتن؟
یا بچه‌هایی که اون یاروها Camouflageهی هرروز با بمب می‌زنن می‌میرن چی؟
یا اونا که رفتن نور ببینن نور شدن؟
هان؟ 
ایی بچه‌هان فیسبوک چی که هر روز دعا می‌خوان
تو خدای همه نیستی مگه؟ 
دیدی تو برف و سرما Tongueپاهاشون یخ‌زده،
 خونه‌شون خراب شده،
 بابا ماماناشونCrying 1 مردن، همه اینارم تو خواستی؟
تو به همه‌اش گفتی بشه و شده؟
یا  تونم زورت فقط به بچه‌ها می‌رسه؟


۱۳۹۱ دی ۱۳, چهارشنبه

بازم مدرسه‌ام تعطیل شد




خداوند،  زندگی‌مون را تعطیل نکنه که از این تعطیلی‌ها زیاد دیدیم
بچگی‌ما که آسمون ایران هنوز فیروزه‌ای بود باید شب تا صبح ذکر و دعا می‌گرفتیم تا بل‌که معلم محترم
ماشینش پنچر بشه، 
مریض بشه،
 خانمش بزاد یا خودش اگه موردی داشت بار را زمین بذاره
اونم هر روز، از وقتی اندکی شکمش بالا می آمد
 هر روز دعا می‌کردیم،  بزاد
خلاصه که یه بلایی سر یکی بیاد تا کلاس تعطیل بشه
اما تعطیلی مدرسه هرگز در سابقه‌ی مدرسه رفتن‌ ما نبود
همان‌طور که محاوره‌ی اعصابم خرابه و عصبی ، افسرده، دپرسم و ....اینا برای‌مان کاملا بیگانه بود
زمستان‌ها سرد می‌شد، بیش از حالا
برف می‌آمد تا نزدیک زانوها
 باز با این‌حال باید می‌رفتیم مدرسه
وقتی حیاط مدرسه را می‌دیدی هم تمام اذکار شب گذشته از یاد می‌رفت
و می‌دویدیم به بچگی کردن
حال مردم بد نبود و انرژی‌های منفی از کوچه‌های شهر به آسمون پر نمی‌زد
زندگی با شادی هر روز تکرار می‌شد
این تعطیلی‌های این دوره زمونه حرص آدم را حسابی در می‌اره
تازه هیچ کس هم شاد نیست
کسی آزاد نیست
معلمین در مینی بوس چپ می‌شن
مدارس خود به خود آتش می‌گیرن
و ...... امیدوارم این‌ها فقط زیر سر اتفاق باشه
نه که دعاهای سال‌های دور که اکنون به اجابت نشسته

عصر طلایی



زمان ما، نه که فکر کنی ایران باستان. 
همین چند سال پیشا که انگاری همین پری‌روزا بود، روابط تعریف و حد و مرز داشت حتا در اوج شیکی
یعنی بی‌حدومرزش را می‌شد در محدوده‌ی خیابان جمشید مشاهده کرد، نه این‌ور تر
دخترام یا تو راه مدرسه عاشق می‌شدن یا از پشت پنجره بازم نه بیشتر
کلی طول می‌کشید تا اون دیگری هم بفهمه یه چشم هر روز لمس‌ش می‌کنه
کلی هم طول می‌کشید تا پسر داستان پا پیش بذاره، چند بار دختره در حین آب شدن قند توی دلش، غمیش بیاد و نازکنه
اوج‌ش می‌کشید به چند تا سینما یواشکی
 دور از چشم خانواده و همسایه،
هفتا محل اونور تر و اوج دل‌دادگی‌ش  یه حب انگور تو،  یکی من قد می‌داد
نه کسی با کسی می‌خوابید.
 نه اصلا جرات‌ش بود که کسی بهش فکر کنه، منجر به فرار از خونه بعد سفر به جنوب و در نهایت خیابان جمشید می‌شد.
 و در نتیجه روابط در مسیر سالم پیش می‌رفت
تریپ دانشجویی هم کاخ‌جوانان و پیست‌های اسکی و با کلاساش دیسکو، که البت به سن ما راه نداد و حسرتش موند به دل‌مون. هم این فیلمای بالای هیجده سال که به خودمون وعده داده بودیم: یه روزم نوبت من می‌شه و ....
نخوردیم نون گندم، دیدیم دست مردم


فیلم‌های هالیوودی‌شم که از اول آرتیسته همه کار می‌کرد تازه پنج دقیقه مونده به آخر یه لبی رد و بدل می‌شد پیش از the end  .
الان اول فیلم، دوتایی از اتاق خواب در می‌آن تا باقی فیلم رو سر سلامت به در آرند
الحمدا... که دیگه فصل رمانتیک هم به‌سر رسیده و هیچ داستانی کسی را احساستی نمی‌کنه، که کسی دلش عشق بخواد 


مهپاره نداشتیم، 
اما یک تی‌وی سیاه و سپید مبله بود که با احترام روش برودری دوزی ابریشمی پهن بود
شب‌ها اهل خانه به دورش جمع می‌شد
این وسطا سر به سر هم می‌ذاشتیم میوه می‌خوردیم و جمعیتی بودیم
شب‌های جمعه و شوق یک قیلم سینمایی در هفته
 یا سریال مک‌میلان و همسرش
ظهرهای جمعه و آبکش‌های  برنج کنار حیاط و 
صدای خنده‌های شیرین بچه‌ها که از هر خانه‌ای به‌گوش می‌رسید« مثل قصه‌هاست، نه؟
 بیچاره ما... که دیدیم و از خواب پریدیم»


 

خیابونامونم این‌طوری گشاد و فراخ که تو گویی هرگز پایانی نداشت
و خلوت
درخت‌ها عظیم‌ جثه و بلند که تا نزدیک آسمون می‌رسید
آسمان فیروزه‌ای
 و گاه گاهی صدای درشکه‌ای شنیده می‌شد که از گذر رد می‌شد
 بیشتر ماشین‌ها نو و خوش‌رنگ بودند

خلاصه که اگه بدونی نسل ما از عصر چه افسانه‌ای به این خاک ذلت نشسته


رفیق‌بازی





دلم یه‌نموره رفیق بازی می‌خواد، به‌گمونم یه‌نموره ویتامین رفیق‌بازی خونم کم شده
شاید فردا برم کرج، پیش آذر.
شب و روزهای تعطیل معمولن می‌شه چندتایی از قدیمی‌ها رو اون‌جا دید
اونایی که چند سالی‌ست ندیدم

در نظر دیگران که سر از زندگی‌های رازگونه‌ی ما در نمی‌آرن
 یه‌جورایی همگی  دری دیونه هستیم
مهم هم نیست کی چی فکر می‌کنه
ما که شادیم
 حتمن نباید تعاریف هستی نزد همه یک‌گون باشه؟
مال ماهم این گون باشه
ولی یه‌نموره بیشتر از آذر احتیاج دارم
خود آذر که سالارو غیرقابل قیاس با هیچ زنی که تا کنون می‌شناسم
فقط چند وجب جغرافیایی نزدیک‌تر
همین‌دور و ورای تهران که بشه هوس کنی بری پیشش با هم قهوه بخوریم
و از این رسومات رفیق بازی

یاد کامران خوش‌نگه، به‌خیر که سال‌ها مرکزیت همه بود
خانه‌ی دوست کجاست؟  خیابان دربند
همون‌جا هم با خیلی از رفقای الانم دوست شدم
از جمله آذر 
آخی دیگه حسابی دل تنگ شدم
فردا می‌رم پیش آذر

۱۳۹۱ دی ۱۲, سه‌شنبه

رادیو اکتیو متحرک



برخی آدم‌ها موجودات غریب و غیر قابل تحملی برایم هستن
نشون به اون نشونه که سال‌های دور داشتم هم‌چی بفهمی نفهمی دل به یکی از همونا می‌بستم
که به راز بزرگ رسیدم
این‌که ، هرگز نمی‌تونم دل به موجودی ببندم که از شدت خودباوری ان‌قدر ورم کرده که هر لحظه ممکنه بترکه
و این قشر عده‌ای نیستند مگر قشر هنرمند و اصولا اهالی دیار هنر
یعنی از خود باوری‌شون آدم دلش می‌خواد بالا بیاره « با عرض معذرت » و من که با انرژی خودخواهی سرناسازگاری و مبارزه دارم ، خیلی ساده است به یک حرکت از روی صفحه‌ی زندگی‌م پرت‌شون کنم اون‌ور
یعنی نه صرفا اهالی قلم
هر کی زیادی برای خودش کارت تبریک و تحسین می‌فرسته
حالم را بهم می‌زنه و می دونم مثل  شی‌ء آلوده به رادیواکتیو می‌تونه هر جا که پا می‌ذاره را آلوده کنه
در جملات از کلمات کلفت استفاده کردن و به دیگران القاب مخوف دادن و به سادگی به سایرین بی‌احترامی کردن
حتا حق جناب فردوسی نیست
کو تا مایی که در این گودال سانسور گیریم و حرفی هم داشته باشیم جایی برای گفتنش نیست
کی می‌تونه دل به موجودی ببنده که فکر می‌کنه همه، 
همه چیز را می‌داند و مجالی برای ابراز عقیده و حرف و سخن برای کسی نمی‌ذاره و یه درمیون پرونده‌ای به رخت می‌کشه که من آنم که رستم بود پهلوان
روی صفحه فیسبوک‌شون هم تو لیستی می‌بینی از افتخارات کهن که بوی نا گرفته
مثل جملاتی که هم‌چنان ابزار کارشان است
مشکل این دست آدم هم اینه که در یک نقطه متوقف می‌شن
یعنی همون‌جایی که یک‌بار برای شون کف زدند؛ دیگه اشتیاقی برای حرکت به سمت جلو یا بالاتر ندارند 
» مثل برخی بانوان که در سنین 50 سالگی هم‌چنان همان مدل سی سال‌گی خود آرایی می‌کنیم»
   می اندیشند که همه حرف‌های گفتنی دنیا را گفتند 
به‌قول آقای کیائیان « نشر چشمه » حرف نگفته‌ای نمانده. کتاب ننوشته‌ای نمانده
حرفی تازه بزن تا دل‌مان باز بشه
البته اگر حرفی ناگفته هنوز هست



از بهشت تا جهنم چقدر راهه؟





زندگی برای ما حاملان ذهن یعنی همین و نه بیشتر از این
و ذهنی که خودخواهی را در تو پرورش می‌ده، به سادگی تو را از بهشت به درد و تحویل جهنم می‌ده
بعد این جماعت از نیش مار غاشیه و عقرب و آتش می‌ترسند
در حالی‌که همین الان هم همگی وسطش و حالی‌مون نیست
و منی که به این باور رسیدم، به‌قدری از این چنگ و دندونم برای باز کردن گره‌ها مایه گذاشتم نه چنگی برام مونده و نه دندان
همین‌طور داری برای خودت خوش خوشه می‌ری
می‌دونی نزدیکای بهشتی 
عطر آسایشش را احساس می‌کنی
منظر زیبایی‌هاش را از دور می‌بینی و به ناگاه
به سبک مدرسه که همه پشت یک میز بودیم و کافی بود آرنج بغلی اندکی حست کنه
تا دستت خط بخوره و تندی بپری که:
اجازه......... اینا نمی‌ذارن ما بنویسیم، هی دست‌مون رو خط می‌زنند
به خودت می‌آی می‌بینی با سرعت نور برگشتی به جهنم
جهنم وابستگی و رنج
رنج اولاد که تنها عشق حقیقی دنیا و برآمده از خودپرستی‌های ما
خب په چی؟
نه‌که فکر کردی باتولد این بچه‌ها خداوند یه عشق عجیب و غریب رو به قلب‌مون می‌ریزه؟
خیر ما دوباره عاشق تکه‌های انرژی خودمون می‌شیم که از ما کنده و اسم ، بچه‌ام گرفته
هی بچه‌ام، بچه‌ام کوشی؟ بچه‌ام خوبی؟ بچه ام خار به پات نره و.................. و این‌ها همه عشقی‌ست که ما به بخشی از وجود خود داریم و گردن بچه‌ها می‌اندازیم
خدایا این انواع خود پرستی، خود بینی، خود ستایی، خود...... را از ما بگیر بل‌که به بهشت برگردیم


۱۳۹۱ دی ۱۱, دوشنبه

حرف‌های مادرانه



صدقه سری این سریال‌های مکزیکی و ترکی و کره‌ای یاد گرفتیم برای هر چه که می‌خواهیم با چنگ و دندون بجنگیم
گذشت اون وقت‌ها که می‌نشستیم تا خدا بخواد و بفرسته و اینا
وقتی همه هستی در حال جنگ و گرفتن حق و ناحقش با چنگ و دندونه
نمی شه یه گوشه نشست و به انتظار معجزه بود
کسان دیگری هستند که تلاش بی‌حد می‌کنند
گو این‌که ما این تلاش‌ها را بپسندیم یا نه
این قیمت زندگی‌ست
بر آن‌چه که دلخواه من است
حمله نمی‌برم
خود را به تمام برآن می‌افکنم
و این زندگی حق ماست و به‌خاطرش به این جهان آمدیم
نه به قیمت شکستن ارزش‌هایی که برای خودمون تعریف کردیم
به قیمت زندگی با آرامش و لذت از عمل‌کردمون
زندگی جنگ است و دیگر هیچ نیست،  دخترم
حرفی که چهل سال پیش اوریانا فالاچی گفت



عزیزم باید برای خودت، فردای خودت و سهمت از زندگی مبارزه کنی
کسی سهم ما را به پشت در نخواهد آورد
برایش باید کوشش کنیم

هم‌چون مرداب




چه‌طور می‌شه یک نقطه ساکن ماند و حال خوب داشت؟
یکی از چهار عنصر ما آب
تعریف آب هم پیداست، شفاف بی رنگ، بی طعم و بی بود
جاری و زندگی ساز
آب نرم است و لطیف
آب را مانعی نیست، از بین هزاران سنگ راه باز می‌کنه
به نرمی در اعماق نفوذ می‌کند و چیزی برایش مانعی نیست
ذره ذره مانع را از میان برمی‌دارد تا هم‌چنان جاری باشد و در حال گذشتن
گذشتن از هر سنگ‌لاخ و مانع و سختی
و بخش عمده‌ی وجودما از آب است
چه‌گونه می‌توان یک نقطه نشست، ساکن زیست هم‌چون درخت و باز حال خوبی داشت؟

دیشب به زور پریا رو راهی جشن شب ژانویه کردم، صبح وقتی پیام خوشحالی‌ش را دیدم کلی انرژی گرفتم
از قرار رفته بود و کلی هم راضی
با قربون صدقه و خواهش و تمنا که فکر می‌کنم یک هفته‌ای هست فقط گریه کرده، از خونه کند
دروغ چرا؟
من هم وقتی مدتی کنج خونه می‌شینم، دیگه حتا نمی‌تونم برای خرید از خونه بکنم و اون وقت‌ها پریا تکونم می‌داد
که برو بیرون. برو شمال و ...... و من به زور حالم خوب می‌شد
یعنی همان پنج دقیقه‌ اول راضی می‌شدم از حرکتم
همه‌اش زیر سر این پیوندگاه لاکرداره
خدا نکنه یه مدت یه گوشه بمونه، مگه دیگه دل می‌کنه از اون‌جا؟
زیرا انرژی کافی برای حرکت کانونی که همیشه در عادت‌های بشری نشسته نداریم
و این نیاز به مبارزه‌ای آگاهانه داره
با شناخت خود و حالت‌مون
وقتی می‌بینی حالت بده، باید جا عوض کنی
باید حتا جای لوازم خونه یا اتاق را تغییر داد تا بازی چشم کانون را وادار به جابه‌جایی کنه

ما که همه این‌ها را می‌دونیم، باز چرا اسیریم؟
چون اون ذهن نابه‌کار ما رو این‌جوری لازم داره، آماده برای شکار
همین‌طور که زیر گوشت وز وز می‌کنه:
کجا بری؟
این همه که رفتی چی شد؟
اصلا همه جا نا امنه و به همین وضعه .............. 
ولی ما با انرژی‌های هم رفرش می‌شیم و نباید به سکون وا داد که ما آب هم هستیم و می‌گندیم
هم‌چون مرداب


Gangnam style (Comeback stage) - Inkigayo

  


سال 2012 تمام شد و دنیا هم‌چنان باقی‌ست
جان مادراتون دست از صدا زدن مرگ بردارید
آن‌چه در آینده قراره رخ بده، می‌ده ما هم نمی‌تونیم جلوی چنین حادثی را بگیریم
پس بیا تا هستیم، فقط درامروز زندگی کنیم

با آرزوی صلح برای زمین
سال نو مبارک



باسن مبارک بادمجون تلخ شده، بریم خودکشی



یه‌وقتی یعنی بعد از داستان تصادف و گذشت دو سال از ماجرا
سرو نازه خیابان ما مونده بود و یک جفت عصای زیر بغل و از جایی هم‌چنان لوس و بی‌مصرف که نمی‌تونست به آینده و خلاصی از اون‌ها فکر کنم
همه چیز مثل همیشه در اکنون حقیقت داشت و من در آن دیروزهای اکنون ناشکیبا بودم
  فریاد می‌زدم و نمی تونستم کسی را ببخشم که البته کسی جز خودم در ماجرا مقصر نبود
بالاخره تا بوده همین بوده. 
به جد بزرگوارم گفتند:
 کی گفت سیب بخوری؟ تندی حوا را نشان داد و گفت: حوا
مام که تخم ترکه همون بابا دروغ چرا؟ یه دو سه سالی رفتم تو کار شکستن رکورد خودکشی
از نوع نیم بند. 
تهدید کن. 
حقیقی و ....... تا در آخرین تجربه از شانس من زد همان تکنسین اورژانی آمد که بار قبل‌تر هم آمده بود
ما که هیچی یادمون نیست. به گفته خانم والده همون بود

دو سه هفته بعد در یک عصری بزک و عطیر و عطور کرده می‌خواستم برم بیرون اف اف صدا زد و به امر خانم‌والده فراخوانده شدم به درب ورودی ساختمان یعنی با یک لحن تلخی گفت: خانوم. لطفا تشریف بیارید پایین
مام خوش خوشه و تیتیش رفتیم پایین

 

همین‌که از بالای پله‌ها رویت شدم، مردی که روی پله‌های بیرون در منتظر ایستاده بود چنان عقب عقبی رفت که نزدیک بود بخوره زمین
مام که شاد و شنگول و اینا داشتیم هم‌چنان پله‌ها رو می‌رفتیم پایین
با دیدن اخم حضرت مادر اندکی توی دلم خالی شد....... خلاصه که مامور بار آخر که دلش برای من سوخته،  آمده بود با جان فشانی با من عروسی کنه تا دیگه خودکشی نکنم

چی بگم از یارو که بدبخت انگار جن دیده بود یا به‌قول قاسم: پنداری مار آقا را گزیده؛ نمی‌تونست بین این دو آدم ارتباط برقرار کنه
اینی که با سه چهار پنج ساعت صافکاری و بتونه رنگ برابرش بود یا اون بدبخت زرد و زاری که می‌خواست بمیره؟



اون عصر خیلی بهم برخورد
دیدم اون منه بدبخت ضر ضرویی که تا ته خیار تلخ می‌شه می‌خواد نه خودش باشه نه دنیا
دقیقن همون شخصیتی که عمری به‌خاطرش از دختران بانو حوا بیزار بودم
خود من بودم
و این آقای اورژانس بزرگترین درس زندگی را بهم داد بی‌آن‌که خودش فهمیده باشه
به هر حال قصدش کمک به من بود. گو این‌که از این طریق خیری به خودش نرسید
اما به من رسید
تعظیم تمام قد به آقای تکنسین اورژانس تهران



صراط مستقیم




هنگامی‌که یه انرژی جدید با شدت و توان خودش وارد می‌شه، 
چنان شتابی داره که محکم به کانون ادراک برخورد و اونم که به عمری عادت یه‌جا کنگر خورده و لنگر انداخته
سوت می‌شه جای تازه
این انرژی معمولا از جنس موفقیت، عشق، و هر چیزی که مایه‌ی امید تازه باشه
مثل اون کسی که صدا زد: سهراب
ته دل‌کندن و رفتنی
یه اتفاق خیلی خیلی کوچیک ، مانند صدا زدن اسمت می‌تونه بدل به خبری خوش بشه
این انرژی لاکردار
و ما که چه‌قدر کمبود انرژی داریم
 این کانون ادراک هم سفت چسبیده به‌یه جا و تکونم نمی‌خوره
هر چی می‌گم: جان من کوتاه بیا
حداقل به‌من به سال جدید
شب ژانویه
روز اول سال روز آخر سال ...رحم کن
به هیچ صراطی مستقیم نمی‌شه



ببین عهد کردم تا جای ممکن کمتر از کلمات عربی استفاده کنم
حالا تو بگو به‌جای مستقیم چی بزاریم که حرف توش در نیاد؟



۱۳۹۱ دی ۱۰, یکشنبه

ما را بس






مادامی‌که از صبح چشم باز می‌کنم و تا شب بیاد کلی انرژی خرج روز می‌شه
باید هم در این ساعات شب دیگه خوان ماتیوس که هیچی خود شخص پروردگار هم تشریف بفرمایند
نمی تونن منو از ته این چاه برزخ تنهایی ببرون بکشن
یعنی یه زمانیه که انگار خلع صلاح می‌شم و فقط یکی جز خودم می تونه از این گودال درم بیاره 
از صبح هر چه تقصیر بود می اندازم گردن، چشم بد، بخت بسته
کارمای نشسته، شسته، قضا و بلا، درسی از قدیم مونده، واحدهایی که جزو دروس درسی نبوده و پاس شده که می‌زاریم پای این‌که حکمتی درش بود 
دیگه به شب که می‌رسی انواع قصورات بیرونی تهش درآمده و تو موندی و خود ، خود تنهات
وقتی می‌ری کنار و از دور به این تصویر نگاه می‌کنی می‌بینی انگار از کودکی تا کنون در همین یک نقطه گیر افتادم
شب و من و بی‌همزبانی و غربت بی‌کسی
حالا این چه تریپ بی‌کسی‌ست که فقط شب‌ها نمودار می‌شه؟ نمی‌فهمم
وقتی در زیر یک سقف حتا با بچه‌ی خودم نمی تونم بخوابم
لابد یکی رو کم دارم چیزی شبیه به رادیو اندکی مترقی‌تر
حرفی می‌زنم بهم توجه کنه
نظرش رو بگه، باهام در مورد موضوعات مختلف حرف بزنه
با هم چای بنوشیم
سیگار بکشیم، موسیقی گوش کنیم و وقت خواب دکمه‌اش رو بزنم خاموش بشه تا شب دیگر
ما را بس 
نمی‌دونم چه‌طور برای این نیاز شبی دو ساعت هم‌دمی ، آدما ازدواج می‌کنند که بعد از هم فراری بشن؟




وین، پایتخت موسیقی جهان




   دختره بی‌تاب شده و می‌خواد یکی از والد‌ها را واداره بهش حکم کنیم برگرده
مثل اون شاه شازده کوچولو که می‌گفت: ما به تو امر می‌کنیم خمیازه بکشی

 

  می‌گم : تو این‌جا هم آروم و قرار نداشتی
این حال رو می‌شناسم
وقتی،  خودم هم این‌طور بودم. مهم نیست کجا چه امکاناتی در اختیار ما می ذاره
مهم ماییم که از هیچ امکانات بسازه که تو بارها نشان دادی این توانایی را داری
با این حال و احوالت مبارزه کن
نشین مدام توی خونه، لاکردار تو الان در پایتخت موسیقی جهانی
و هنوز حتا برای دیدن خونه‌ی بتهون نرفتی!!!
من یا کاری نمی‌کنم یا از هر لحظه‌اش کمال استفاده رو می‌برم
برو بیرون با چهار نفر آشنا شو...................... لاب لاب لاب
آخرش می‌گه: من این‌کاره نیستم. این‌جا فقط یک مهاجرم. دوست دارم برگردم به عزت تهرون

برای همین من هرگز در زندگی چنین اقدامی نکرده و نخواهم کرد
تو تفاوت داری، اول راهی، باید فردا رو بسازی
این رودخانه‌ی قصد تو نیازمند به نیروی حرکتی‌ست
انرژیی که تو می ذاری.
با توی خونه نشستن و به ایران فکر کردن قراره چه کنی؟




برگردی به تهران و با افتخار بگی، چند ماه وین بودم، هیچ‌کجاشم ندیدم چون فکرم پیش عادت‌ها و انرژی‌م خرج تاریخچه‌ی شخصی دیروزها می‌شد؟

ریشه و پیشینه‌







تا هفت‌ هشت سال ده سال پیشا جهنمی به وسعت تمام لحظه‌های حضور بر پشت داشتم و مثل یابو
   
   همه‌جا با خودم می‌بردمش و نمی دونستم چرا از شرش خلاص نمی‌شم؟
همیشه یک کیلو کلید تو ماشین بود که هر آن جهان تنگم شد، از همون نقطه‌ای که هستم راهی سفر بشم
و طبیعی هم هست که نرسیده به انتظار سحر می‌نشستم و بازگشت به تهران
از این‌جا تا ملارد می‌رفتم پیش آذر، یه قهوه می‌خوردم و نرسیده می‌گفتم: برم . 
و آذر بلافاصله می‌گفت: باز باطریت تموم شد؟
من می‌خندیدم و راهی می‌شدم
گاه می‌رفتم ملارد و شب همون‌جا می‌موندم و باز هم آروم نشده و صبح اول وقت حرکت می‌کردم به سمت چلک
آروم و قرار نداشتم. می‌دونم چه‌ام بود. بی‌تاب رسیدن یه منجی بودم
تو خونه بندم نمی‌شد که هیچ‌جا بندم نمی‌شد
یه روز با همه‌اش نشستم
جهنم خود من بودم. کوله بار تاریخچه‌ی شخصی‌م بود که در من رخ داده و معنی گرفته
این جهنم در هیچ جغرافیایی نبود جز در من
باید آتش را خاموش می‌کردم و آن‌چه را به‌جا می‌ماند تیمار می‌کردم
بعد از ماجرای کتابت به آرامش نسبی رسیده بودم
حداقلش این بود که از صبح که چشم باز می‌شد، در حال نوشتن و برون‌ریزی بودم تا بوق سگ که به زور به تخت می‌رسیدم
نزدیک به بیست مرتبه خودم ویرایش کردم ده دوازده بار هم دوباره و از نو نوشتم
که همه داستان‌ها من و شهرم و خانواده که ریشه و پیشینه‌ای بود
و این باعث شد، خودم را بیشتر بشناسم، نقاط ضعفم و ....... و روی اون‌ها کار کنم
صرف این‌که به خودت بگی ضعیفی، وحشتناکه چون چرخه‌ی حیاتت را مختل می‌کنی
مجبور بودم روی ضعف‌هایی کار کنم که تمام این تاریخچه‌ی خسته را چنین رقم زده بود
زیر سر خدا نبود سرنوشت من
زیر سر والدین‌م هم نبود
حتا تقصیر هیچ عشق شکست خورده و کشتی به گل نشسته و خر تو گل گیر کرده نبوده
همه‌اش زیر سر من بود و باید این من متوقف و تتغییر جهت می‌داد




همه این‌ها رو گفتم که بگم:

قانون کمترین عمل








از یه‌جایی که فهمیدم، هیچ‌هنگام ما از آن‌چه که داریم راضی نیستیم
به قانون کمترین عمل رو کردم
یعنی به‌جای نقشه کشیدن و سگ دو زدن برای رسیدن به پوسته‌های ظاهری اجتماع
به هر آن‌چه هستم بسنده کنم و آن‌چه که نیاز منه را هر شب برای هستی تعریف کنم
خودم هم همان حوالی پرسه‌های خوش‌خوشانه می‌زنم تا قصد به شدن برسه
تعاریف رضایت دگرگون شده
رضایت برای من تماشای باران از پشت شیشه‌ی بخار زده‌ی اتاقی‌ست که در کناری شومینه‌ای روشن و لیوانی چای روی میزش باشه
وقتی چنینه منم دیگ آش رو بار می‌زارم« به سبک بی‌بی‌جهان » و ببه صدای باران گوش کنم
گاه هم که آفتابی بود از تابشش لذت ببرم
آرامش در اکنون 
در یک وجب جا، سقفی امن و خیالی راحت
این بهشتی‌ست که من بعد از عبوری سهمگین از جهنم، برای خودم تعریف کردم
تعریفی کاملن فردی که فقط به درد من می‌خوره
با تک به تک سلول‌هام جوره
و اما بگم از جهنم

.
.
.
.