۱۳۹۱ دی ۲۳, شنبه

حضرت علیه، گلی خانم




از هنگامی که وارد جهان حجم شدم دست از رسم کشیدم
بعد هم که داستان تصادف و .... اواخر سال اول بستر بودم که روزی یکی از ترجمه‌های گیتی خوشدل به دستم رسید
و با تشویق خانم خوشدل و خواهر بانو ژاله که همان سال مرا ترک کرد
شروع کردم در همان بستر نقاشی‌های کوچک کشیدن
چون کوچیک کار می‌کردم رفتم سراغ تصاویر شخصیت‌های کارتونی که پریا دوست داشت
پری دریای و ..... روز به روز حالم بهتر می‌شد و تا روزی که بوم و سه‌پایه نشست کنار تخت بیماریم
دو سال شوخی نیست آن‌هم بعد از 17 مرتبه جراحی
صد رحمت به زندان انفرادی
هنوز با سرکار علیه گلی آشنا نشده بودم و این سال‌ها در پس زمینه‌ی جانم داشته نق می‌زده که :
حوصله‌ی من سر رفته. پس من چی؟ آب‌تنی، روی چمن پابرهنه دویدن، نقاشی و با رنگ کثافت‌کاری کردن و .... و من فریاد می‌کشیدم:
خدایا چرا من؟ مگه من چه گناهی کرده بودم؟
منی که انقده خوبم، ماهم ..... چرا همه رو ول کردی اومدی سراغ من؟
بی‌آن‌که فکر کنم خودم با خودم کرده بودم و نفهمیم ربطی به خدا نداشت و باز زار می‌زد چرا من؟
با همه می‌جنگیدم و تقصیر وضعیت موجود به گردن دیگران بود ، نه من
طبق عادت بشری، شما جدی نگیر
بعد از ورود رنگ و کاغذ به ماجرای درمان، بهبودی من سرعت گرفت
بعدهاااااا که رفتیم سراغ کنکاش و شناخت خود، متوجه شدم در تمام این سال‌ها از بچگی ان‌قدر پا زده بودم تا زودتر برسم به بزرگ‌سالی اسباب کودکی را در حیاط منزل بی‌بی گم کرده بودم
همه چیز می‌شنیدم جز صدای گلی، به همه چیز توجه داشتم جز به کودک درونم
و این‌چنین شد که پابه‌پای گلی رفتم
گلی شخصیت خودش را کسب کرد و دست از سر من برداشت
هر موقع گلی می خواد می‌ره و در صفحه‌ی خودش می‌نویسه. این‌جا کنارم نقاشی می‌کنه حتا شده در این سیستم ساخته‌ی دست بشری
به هرحال که حال می‌کنه
و تو اگر به کودک درونت توجه نکنی، نمی‌تونی هرگز از زندگی احساس رضایت داشته باشی و مدام دنبال عشق می‌دوی
این عشقی‌ست که از درون آغاز می‌شه اگر راه داد، به دیگری هم شاید ختم شد
غیر از این هم راهی نداره



عشق ساز





لحظه لحظه‌هاش می‌گذرد این زندگی
هر ثانیه‌ای که می‌ره از حساب‌مون کم می‌شه
از حساب مایی که تنها آمدیم، تنها هستیم و قول می‌دم تنهای تنها این جهان را ترک خواهیم کرد
بدون هیچ یک از آن‌هایی که به‌خاطرشون خودمون رو به آب و آتیش زدیم
خیلی می‌ترسم از لحظه‌ی مرگ
هربار به اون نقطه رسیدم با خودم درگیر شدم چه غلطی کردی در این زندگی که می‌خواستی بری؟
و من که از خودم همیشه شاکی، پاسخم، هیچی بود
بار اول که سال 76 بود این‌طوری شد که همان‌طور که می‌رفتم و با شادی از خودم می‌کندم وسط راه به‌یاد آوردم تجربه‌ای دوباره نیمه رها شد

حالا این " باز " که مفهومی دوباره داشت یعنی چی بماند، « به تناسخ معتقد نیستم »  بار اول  با سرعت به جسمم برگشتم چون با افسوس فراوان به خاطر آوردم
 « آخ باز عشق را تجربه نکردم »  و آه  افسوس چنان قدرتی داشت که مثل کش به جسمم برگشتم
بماند که فهمم از عشق خطا بود و کلی الکی پلکی دنبال نیمه‌ی گمشده گشتم
بار دوم که به‌قدری خفن بود و آمار دردسر من بالا همه رهایم کردند
من موندم  بسته شده به انواع وزنه و تخت، پریا که ده دوازده سال بیشتر نداشت و یک خانم پرستار مواجب بگیر
در همان مرحله فکر کردم  منظور،  عشق گل باقالی نبود.
  نمی‌تونم هیچ‌کس را به جز بچه‌هام دوست داشته باشم
رفتیم تو کار عشق عمومی و اینا که همه را دوست داشته باشیم که سال 78 بود
بار آخر هم سال 88 بود.  سکته کردم و اگر همین لیلا به‌موقع نرسانده بودم بیمارستان، رفته بودم
فهمیدم من باید به خودم عشق بدم تا زندگی‌م سرشار از عشق بشه و این یحتمل همان عشقی بود که باز یادم رفته بود
این‌بار نزدم تو کار خودخواهی و من برتری
رفتم سراغ آزادی روحم و این بزرگترین عشقی بود که آموختم
عشق به روحی که پس از مرگ تنها حقیقت موجودم خواهد بود
پس عشق می‌کارم
عشق درو می‌کنم
و عشق برخواهم داشت
که عشق از من به من آغاز خواهد شد ، بعد به سایرین خواهد رسید
مردم مذهبی را دیدی؟
دوست نداشتنی. تا دلت بخواد آدم فراری بده
چون سرشار از خشمی از باب سرکوب‌ند
سرکوب خود، سرکوب انسان خدایی، سرکوب خواسته‌ها و نکرده‌ها ........
بیا آزدی را در عشق رسم کنیم





من و کانین



دیروز صبح زیر چهارسوق محله‌ی ابلیس ذلیل شده چشم  باز کردم
وجودم پر از بغض بود، سیاهی و تاریکی
قصد کردم یک‌ضرب به سمت کرج حرکت کنم و این تعطیلات کش دار بی فایده را یه‌جوری هم بیارم
اما از جایی که به راز و رمز وجودم کاملن آشنا هستم، نشستم سرجام
همون‌جا توی بستر در حالی‌:ه چای تازه دم صبحانه را می‌نوشیدم با خودم نشستم
یقه‌اش را گرفتم و گذاشتم بیخ دیوار که:
هوی چه خبره دوباره پای فرارت جون گرفته؟
این‌بار از کی و چی می‌خواهی در بری؟
از خودت؟
به‌کجا می‌ری که خودت نباشه؟و...... همان سوالات کهن
قدیما با بازی‌های منه ذهنی می‌رفتم، الان سی چی باید باهاش برم؟
می‌ری و باز باید برگردی همین‌جا، در همین حال و هوا؛ یا نه که طبق سنوات گذشته می‌خواهی از اون‌جا هم بری چلک؟
تو این سرما که خودت می‌تونی اون‌جا بند نمی‌شی
در همین کش مکش درونی بودم که دیگری وارد شد و رشته‌ی امور را به دست گرفت
- پاشو جمع کن این تکرارهای من ذلیلی رو خجالت بکش ابله
تا کی قصد داری از خودت فرار کنی؟ مگه هزار سال پیش ختم نکردی هر نوع فرار و ....؟
به خودمو اومدم دیدم تخت پریسا توی راه پله‌ها بود اتاق خالی و تا بعد از ظهر کل مسیرهای انرژی خونه تکونده و پالایش شده بود
که میهمان عزیزی ز در آمد
بعضی از ما به دنیا نمی‌آن اما روحن بچه‌های ما هستند، از جمله لیلا دختر خواهر جان شهلا
از زمانی که پریا رفته مرتب بهم سر می‌زنه تماس تلفنی داره و از صد تا بچه‌ی آدم بیشتر مراقب احوالم هست
الهی شکر، اونی که پوست‌مون کنده شد تا بزرگ بشه غیر از نق و نوق و طلبکاری ازم هیچی نمی‌خواد
اینی که خواهر جان  زاییده کارهایی می‌کنه که بچه‌های خودت حتا بهش فکر نمی‌کنند
به هر حال که پیشنهاد داده از این جمعه هر هفته یک‌ساعت کلاس طراحی داشته باشیم
لیلا گرافیست دانشگاه رفته است و چه نیاز به استاد دوباره؟
  از قدیم رسم بود همه بچه‌های رشته هنر بعد از فارغ‌التحصیلی باید نزد یک استاد مشق بنویسن

 به هر حال چرخه‌ی جدیدی آغاز کردم به رنگ خودم
دوباره کارگاه دایر و من بی‌شک آدم بهتری خواهم شد
پیش به‌سوی سازندگی خودم برای خودم


 



از هر دست بدی از همون دست پس می‌دی
 

۱۳۹۱ دی ۲۲, جمعه

خدای بی‌نوا




پسورد ورود به اسلام، لا اله الا الله فقط یکتا پرستی
به تعداد موهای سر فرقه و مکتب و مذهب ساختیم و وسط قوائر متفاوت همه‌اش گیرافتادیم
که بگیم یکتا پرستیم
خب ایی چه دردیه نمی‌فهمم. اگه خدای پرستیدنی یکی‌ست، باقیش چیست؟
فقط هم برای اسلام نیست از قوم یهود تا ..... همه دارن بت‌پرستی می‌کنن
توجه از خدا رفته روی بنده‌اش نشسته
مال ما مسلمونا از همه بدتر
باز مسیحی به تثلیث معتقد و یهود به هر چی 
ما با پسورد لا اله الا الله چی داریم بگیم؟
همه   یکی یه نخود از خودمون را پرستش می‌کنیم، از دخیل بستن‌ها تا دست مالیدن‌های هول‌هولی به انواع ضریح ساخته‌ی دست بشر
یعنی می‌میرم اونی که هست و قابل رویت نیست را باور کنیم و بعد به گفته‌هاش توجه کنیم
بفهمیم که از روح اوهستیم با تمام توان الهی روحی که در ما دمیده شده
و آزادگی پیشه کنیم
اما ذهن ما برای انواع درد و مصیبت برنامه ریزی شده
انسان نتیجه‌ی گناه اولین آدم
انسان جایزالخطا و انسان گمراه
با این همه باور چرک و پلشت می‌شه خود را باور داشت؟
در نتیجه می‌گردیم کسی را پیدا کنیم که از ما پاک تر باشه، کی بهتر از اویی که از بچگی به گوشمان خواندن؟
معصوم
 
و چنین است که ما تا ابد مسلمان نخواهیم بود
بت‌هامان از روی طاقچه در ذهن  نشسته
 اون خدای بی‌چاره از دست ما به پیشانی می‌زنه که عجب غلطی کردم
اینا آدم بشو نیستن


پاشو جمع کن خودتو لیدی باش




اتفاقی از وسط اتاق می‌گذشتم که از کنار چشم خودم را بر آینه‌ی عظیم کنسول دیدم
ایستادم و چنان آهسته که گویی دارم مچ می‌گیرم به سمت آینه باتردید چرخیدم و چند قدم نزدیک‌تر
من و می‌گی؟ خانوم خانوما.... موها مثل مرحوم حوا پریشون دورم ولو
لباس تنم شل و ول به نوعی زار می‌گریست .... یه چیزا که بهتره بیش از این آبروی بدبخت رو نبرم
بلافاصله به‌یاد جمله‌ای از شیخ کبیر خوان‌ماتیوس افتادم که به دونا سولداد گفته بود:
همیشه موهات رو پشت سرت جمع کن. باعث می‌شه جوان‌تر به‌نظر بیای
خیلی بهش فکر کردم و رسیدم به کشیده شدن مو توسط گیره‌ی سر و در نهایت صورت
بعدها که بیشتر عقلم رسید متوجه شدم که حتا می‌تونست بگه یه سنجاق قفلی بزن به موهات
باز همون کار را می‌کرد
تا موهای بلند بلندم  جمع می‌شد به همه این‌ مراحل قصد و باور و ..... اذا اراده شیعا یقول له کن فیکون و اینا ... فکر کردم
یعنی قصد کردم خودم را جمع کنم و به تصویری برگردم که همیشه مورد پسندم هست
به‌قول حضرت خانم والده
یه خانم باید لیدی باشه
مام که اون‌موقع عقل‌مون نمی‌رسید بپرسیم چرا مضاعف؟
مام لیدی شدیم دوباره یک موزیک خوب و چای تازه مثل همیشه
زندگی تو سهم منی، به هیچ بهانه از دستت نمی‌دم
تا هستم با سرور زیست خواهم کرد که زندگی در هر شرایط جشنی‌ست سراسر شادمانی
البته برای اونایی که به منه بیچاره‌شون وا ندن







درود به زمان







اگه گفتی این ساعت جمعه چی می‌چسبه؟
راستی پرانتز. هر چی فکر می‌کنم چی بذارم به جای ساعت و وقت که فارسی باشه معادلی در سوادم ندارم. می‌شه پیشنهادی بدید، به جز هنگام؟
الان خوراک یه فیلم خیلی خیلی خوبه، تصویر، موسیقی،‌رنگ ،‌نور، تاریکی 
همه معنای زندگی
سوژه ناب که میخ‌کوبم کنه کنج مبل
یه‌خورده فکر کنم ببینم مانند چی؟
 sheltering sky  یا BABAZIZ حتا    CELESTINE PROPHECY 
MIDNIGHT IN PARIS یه فیلمی که با خودت درگیر حدس زدن بشی
جمعه بعد از ظهر ساعات چرت خدایان و وقتی نخواهی بری تو چرت
بهتره یه فیلم خوب دید
مدتی‌ست از اخبار دنیای سینما بی‌اطلاعم
مرام بذارید و فیلم خوبی سراغ دارید بگید
مالیات که نداره
وقتی یک از ما سعی داره با حال بد مبارزه کنه،
 انگار ذره‌ای از هستی نیاز به مرمت داره و اگه حالش خوب بشه
روی حال همه هستی تاثیر می‌ذاره
 اون ذره هم هستی را تشکیل می‌ده و بی اون هستی اون ذره را کم خواهد داشت
چمی دونم 
خلاصه‌اش می‌شه 
چی‌چی‌چی‌چی‌سعدیایی که هیچ‌گاه برسر در سازمان ملل نبود و گفتیم هست
کسی هم تو رومون نزد که  این سردر بنی آدم اعضای ...فلان  در کجای سازمان ملل نصب شده؟



The Celestine Prophecy part 2

   

جان من این رو ببینید
نه؟ 
جان غروب جمعه

۱۳۹۱ دی ۲۱, پنجشنبه

مهمان‌های ناخوانده - کتاب گویا

   



آی بچگی که من از همون وقت تو  این پیر زن رو چه   قدر دوست می‌داشتم
گاهی آرزو می‌کردم خونه‌ی ویلایی ماهم قد قوطی کبریت بود
ولی همه درش به هم می‌چسبیدن
هم را دوست داشتند و پشت به پشت هم بودن

میهمان ناخوانده







همینه، هر موقع به شرایط وا می‌دم ناخودآگاه باهاش می‌رم
هرگاه هم که قصد می‌کنم تغییرش بدم، خب تغییر می‌کنه دیگه
می‌دونی اوه ه ه ه من از عصر میهمان‌های ناخوانده تا حالا تنها بودم
خیلی باید آدم احمق باشه تا این‌همه وقت به انتظار ر به ر معجزات بیرونی بشینه
یه وقت جوان بودیم و نادان در حالی‌که اداش رو در می‌آوردیم از همه عالم دانا تریم
در نتیجه خواب‌های غریبی هم می‌دیدیم به‌جای رویابینی با شیخ کاستاندا
رویاهای عجیب ستاره بارونی داشتیم
هی من عروس می‌شدم، هی پشیمون می‌شدم 
باز عروس و باز پشیمون تا یه جا تقش دراومد
فهمیدم اونی که من لازم دارم یه سرپرست خانواده است
که هم مشکلات خونه را حل کنه، هم به امور اقتصادی مدیریت کنه، هم برای من یه آقای شوهر گوگولی مگولی باشه و بتونه جبران تجربه‌ی اول را هم بکنه، هم کاری به کارم نداشته باشه و واسه خودم از این جاده به اون جاده بپرم و ....
از همین چیزا
 آچار فرانسه‌ی چهار فصل
حالا که عادت کردیم همه‌اش رو خودمون انجام بدیم و سرگرم باشیم
در نتیجه
میز چیدم، شمع روشن کردم و مثل خانم‌ها در حال گوش دادن به اخبار من و تو 1 شام میل کردم
بعد چای و اندکی تی‌وی و شکل آدم‌ که شدم، دلم وا شد
فقط من برای من
من برای تو یا تو برای من
مسخره است، یعنی تجربه‌ی من به بیشترش راه نمی‌ده
 

یه زن خالی






یعنی عمرن که اگه برای خودت احترام قائل نباشی، کسی بیرون از تو بهت احترام بذاره
من‌که این‌طور باور دارم و پی بردم مدت‌هاست مراسم سنتی احترام به خود نداشتم
یعنی تاجایی هم که یادم می‌آد احتراماتم بیشتر به درد مرحومه‌ی مقفوره عمه جانم می‌خورد
درواقع هر چه انجام می‌شد، پاس داشت حرمت خانواده یا لقب مادری‌م بود تا یه زن خالی
و در حقیقت همینم، یه زن خالی که از بدو تولد کلی تعریف روش نشسته
از صبح که مثل چیز چیز دو زدم تا بعد از ظهر که با اعصاب مچاله خودم را به کاناپه‌ی مقابل تی‌وی انداختم
بعد هم تازه چی، کلی بغض و ... تا حدی که کار کشید به وزارت امنیه و طبقه دوم و حضرت خانم والده
ببین شماها شاهدید که   از هزار سال پیش یه حضرت پدر داشتم یک حضرت خانم والده
فردا نگن از حریم سلطان تقلید کرد
همون‌طور که داشتم کلی برای خودم دل‌می‌سوزندم، خشک خشک نه حتا کمی آبدار
چشمم به آسمون افتاد و چند تکه ابر
به‌قول استاد، این کانون ادراک هم‌چینی سر خورد افتاد تو آب
انگار انرژی مضاعفی وارد سیستم قصدم شد و از جا کنده شدم
مثل شزم پشت ماشی و راه افتادم
در اولین قلم، از مرد گل‌فروش سر چهارراه برای خودم چند دسته نرگس خریدم
من عاشق نرگسم و سال‌ها بود برای خودم گل نخریده بودم
خب البته که چه کنیم بس‌که گل گرفتیم هم دیگه لازم نبود
اما حالا که خودم هستم، به خودم گل می‌دم
اون‌موقع من نبودم، یکی دیگه گل می‌داد
در حالی که اصلش این بود خودم به خودم گل بدم
اگه برای خودم احترام قائل نباشم
صد سال سیاه که بچه و ..... ما را به چشم موجودی ارزنده نبینه
حتا  اسباب و در و دیوار خونه‌ی آدم
باید سرشار از عشق باشه
به‌خاطر خویشتن

خانم گودرزی در فیلم ازدواج صورتی که من خیلی دوستش هم داشتم جمله‌ای می‌گه که از همون وقت به آب طلا نوشتم
و به‌جای شعر بنی‌آدمی که هرگز بر سر در سازمان ملل نبوده و ما ملت به خودمون گفتیم، هست
زدم سردر زندگی‌م
من راضی، اون راضی؛ کور بابای ناراضی
حالا خیلی بهترم کلی هم خرید خونه کردم تا امشب سفره‌ی رنگین کمونی برای خودم پهن کنم




راستی یادش به‌خیر قدیما شب‌های جمعه. نه البته در ماه صفر. بدون استثنا گوش‌مون از صدای بوق ماشین‌های عروس پر بود
الان طفلی این جوونا جرات ندارن بهش فکر کنن چه به این که جار بزنن
یادش بخیر چه چیزهای خوبی داشتیم و دیگه نداریم

 

۱۳۹۱ دی ۲۰, چهارشنبه

خرده ستمگر، اعظم



سی اینه که باید حساب کتابامون با هستی شسته رفته باشه و همیشه گوش بزنگ
پیغام‌ها یا نشانه‌ها و ..... باشیم ، بی‌شک در آسایش بیشتری زندگی می‌کنیم
مگر این‌که قلم من یکی فقط جادویی باشه؟ که اونم نه گمانم
همین دیروز که از وسط مجله‌ی بد ابلیس ذلیل مرده خودم رو به زور کشوندم تا این‌جا
می‌دونستم چاره‌ی کارم فقط نوشتن و با ید بنویسم و نوشتم
یعنی در قوانینم رسمن به هستی اعلام شد
تا وقتی دور خودم گرد می‌شدم و بغض می‌کردم، در چرخه‌ی منه بیچاره گیر بودم
ولی از جایی که می‌نویسم و به هستی اعلام می‌شه مشکلی هست
بلافاصله در جهت حمایتت اقدام می‌شه
از صبح علی‌الطلوع که پام رسیده به محل با دست‌خط پریا خانم روزمان آغاز شد
یعنی این بچه صبح که بیدار می‌شه تا  با یک حمله‌ی غافل‌گیرانه یه تیکه انرژی از یکی نگیره، تا شب چشماش باز نمی‌شه
کی شناخته شده تر و دم دست تر از مادر؟
وا بدم شده برام پاندول مرگ

اما
داستان دل‌تنگی‌های بی‌ربط من خاتمه یافت و دوباره خودم شدم
یه نموره کارگاه را جمع و جور کردم، یه چیزهایی باید بره طبقه پایین و چیزهای دیگر
برگردن به اتاق تا ما دوباره صاحب کارگاه خودمون بشیم
بل‌که دوباره خندیدیم و قلبن رضایتمند شدیم


ذهن




  ذهن من شبیه انبار رختخواب پیچ بود، 
اما درواقع در ذهن چیزی جا نمی‌گیره و فضایی برای تلمبار سازی اطلاعات نداره. 
عمل‌کرد ذهن همانند ویروسی‌ست که در هارد  پرسه می‌زنه
و دست‌چین می‌کنه
می‌ره سراغ اطلاعاتی که موجب اندوه و پرت انرژی‌مون می‌شه
            
             ذهن از پرتی‌های انرژی تغذیه می‌کنه
        مثل لاشخور پرسه گرده بیشه‌ها


و هر چه غمگین، خشمگین یا سرشار از کینه و نفرت‌تر می‌شیم، برای ذهن بهتر 

   با یادآوری فلان تجربه و رجوع به زمان گذشته، در صدم ثانیه انرژی مضاعفی مصرف می‌شه 
1- برای حرکت کانون ادراک در زمان و رسیدن به گذشته و همان خاطره
2 - برای تجربه‌ی دوباره‌ی احساسی تلخ که یک‌بار در قدیم تجربه شد ولی من دوباره در الان به‌یاد می‌آرم و دردم می‌آد
همون قسم خاطراتی که از ترسش زورم می‌آد مرور کنم وبا این‌حال می‌کنم
   نباید شلنگ انرژی را بگیریم پشت سر

    داستان من و ذهنم هم همینه اون به راحتی و با اجازه‌ی نسل‌های آغازین که سیب نوش‌جان کردند
شبانه‌روز در هاردم ول می‌گرده و توسط تجارب گذشته گلوله‌بارانم می‌کنه
منم تنها راه نجاتم تخلیه‌ی اطلاعات از هارد دیسکه 
یعنی تا پوستت کنده نشه مثل من و از دماغت درنیاد وا نمی‌دی به مرور
مال من‌که این‌طوری شد
   تا اینک لحظه به لحظه زندگی کردیم اما همه‌ی لحظه‌ها به یاد نمی‌آد
مگر نقاط برجسته‌ای که دراون‌ها مقداری ویژه انرژی حرام کردیم
کاری که ناخودآگاه همه انجام می‌دیم، یادآوری گذشته و دلسوزی برای منه بیچاره‌

  با مرور  به اون زمان می‌ریم و تصویر و نقش خود  را درش می‌بینیم،
با دم انرژی‌های به‌جا مانده را برمی‌چینم و در بازدم
تاثیرات منفی را به همان گذشته پس می‌دیم و چون  در مرور،  آگاهانه اقدام به بازبینی وقایع می‌کنیم
غافلگیر نمی‌شیم، احساساتی یا خشم‌گین نمی‌شیم و شاهد گون
  انرژی‌ها را از خاطرات پس می‌گیریم  

ویروس در هارد پاک و تازه دنبال چی‌می‌تونه بگرده؟
از همان وقتی که قصد به مرور می‌کنیم، انرژی‌ها برای ذهن بد طعم می‌شه و دوست نداشتنی
بی‌شک بعد از مدتی می‌ره سراغ یکی که آماده‌تر برای غم‌گساری باشه تا من
در انبار خالی  فضای زیادی برای سکوت باز می‌شه
سکوت هم دروازه‌ای‌ست به سوی حقیقت من



۱۳۹۱ دی ۱۹, سه‌شنبه

امان از چشم بد




حس می‌کنم شرایط زندگی داره به سمت تنبلی هولم می‌ده
یعنی ما هر کاری خواستیم بکنیم یه اتفاقی افتاد
رفتیم سراغ زناشویی، شخصیت‌مون خورد خاکشیر شد
نشستیم دوباره پشت میز و مشق،  کار به تلاق کشید و ...... داستان‌هاش
رفتیم دنبال عرفان بازی، هر کی به ما رسید شیخ صنعان شد
رفتیم دنبال پول‌سازی، ضرب اول تصادف و خونه نشینی
رفتیم سراغ مجسمه سازی و گالری و اینا،  پوست‌مان را کندن
گفتیم کتابت کنیم، دختره افتاد
هم‌چنان کتابت می‌کردیم که ریش‌مان به دست ارشاد افتاد
دیدیم الکی پلکی داریم سیاسی می‌شیم دور چاپ و مجوز را قلم گرفتیم
هم‌چنان می‌نوشتم که هر چه نوشتم به سر زندگیم آمد
هر چه هنر داشتیم بوسیدیم و گذاشتیم کنار نه‌که بعدی نوبت عزرائیل باشه
به خودم آمدم شدم موجودی دوست نداشتنی و پر از ترس و هراس
که تعبیر بهترش می‌شه گفت: تنبلی
البته اسمش بده، خودش کلی شیکه
رهرو راه آزادی که نباید دنبال شهرت و افتخارات و مادیات باشه
ما موندیم یک خروار هنر و تنبلی که جرات نداره سراغ هیچ کاری بره جز انتظار
انتظار چی؟




اینم بگم تا لال از دنیا نرم
حین ساختمان سازی وقت آزاد صرف به جمع کردن چوب‌هایی می‌شد که دریا به ساحل می‌داد
از میان آن همه چوب یکی‌ش هم شد اینی که عکسش را می‌بینی
یه چند روزی هی افقی و عمودی چرخوندیم تا متوجه طرح غریب تکه چوب شدم
اندام کامل زنی حتا با آلت تناسلی
نیمه‌ی سمت چپ از فرم خارج و بد شکل شده بود
خودم که خیلی دوستش داشتم تا روزی لیلا دختر خواهرم گفت: خاله این را از کجا آوردی؟
منم داستان را گفتم. متعجب گفت
شما قبل از تصادفت این را آوردی توی خونه، گذاشتی روی رف و می‌خواستی همین بلا سر خودت نیاد
خوب که نگاه کردم متوجه شدم راست می‌گه، خرافات یا خیالات هر چه هست
در همان نقاطی که دفرمه شده بود، من در تصادف آسیب دیدم
راست و دروغش بمونه تنها کاری که از دستم برآمده سوزاندنش بود
سوزاندن مجسمه‌ای که از دید من یکی از بزرگترین شاه‌کارهای طبیعت بود
خلاصه که فلونی خودت باید بدونی
زندگی ما رفت پای خرافات و اوهام
این هم از آخر انسان خدایان


منصور وار



یه حاج‌خانم همین نزدیکی‌ها داریم که جمیع نسل جوان فامیل را سرویس کرده
یعنی خدا نکنه پا بده و منبری پیش بیاد


حاجی خانم بالای منبر و همه را راهی جهنم می‌کرد، یکی برای لاک ناخن، دیگری برای اندازه دامن و ....
خلاصه که انواع سوره‌های قران به شهادت برگزیده می‌شد که جای همگی وسط جهنم است
اما بگم از این حاج خانم
زمان جوانی سردسته‌ی ژیگولای فامیل بود، از کلاه و دستکش و عینک گرفته تا لباس‌های مد روزش
همسر یکی از متمولین هم بود و همیشه نوکر و کلفت و ...... از زمان انقلاب همسرش مرد و مثل سایر بانوان جو زد و مومن شد
البته نه از اون چادری‌هاش، ولی برای  حاج خانم های کلاس تعبیری از چادر هم می‌شد باشه
اول هر ماه توی خونه‌اش روضه داشت و اهل محل رو دور خودش جمع می‌کرد و پیش از مشرف شدن به مکه
لقب حاجیه‌خانم را از اهل محل دریافت کرده بود
می‌زنه و دختری که وردست خانم روضه‌ای بود، هوا برش می‌داره که:
چرا هر ماه بیام این‌جا روضه بخونم؟
خودم صاحب همه‌اش می‌شم و ....... یه روز هم شنیدیم  شکم همان دختر یهو زده بالا بعد از چهار ماه تازه فهمیده بارداره
مام که باور کردیم دختری چهار ماه نفهمه بارداره
خلاصه که دخترک شد صاحب همه آن‌چیزی که حاج‌خانم داشت
دو ماه هم طول کشیده بود تا عروسی راه بیفته
فردای عروسی هم بچه‌ی شش ماهه سقط شد
دخترک شد رئیس حاجیه خانم
حاجیه خانوم به خودش لعنت کرد و بساط روضه از زندگی‌ش جمع شد
حالا شبانه روز دنبال طلسم شکنی می‌گرده که از شر این خرم سلطان نجات پیدا کنه
خب حاج خانم آخر و عاقبت اون‌همه روضه و سیخ زدن به جون عالم و آدم همین آزمون الهی نبود؟
بی‌خیال و دست از سر مردم بردار
همیشه هرچه در تاریخ به مردم روا شده، تحت نام مذاهب بوده
از امپراطوری رم شرقی تا عثمانی، جنگ‌های صلیبی و  .... واتیکان
همه از یمن باور بشر به معجزات غیبی رخ داده
 خدایی در اون بالاها
خیلی دورها
خشمگین و تلافی جو 
نه در من و با من، همین نزدیکی‌ها که نه
 درون من و
منصور وار 





راه راه خال خال یشمی




آخ بی‌بی کجایی؟
یه وقتی من دو سه شیش هفت ساله بودم و تو چهل و چند ساله
وقتی رفتی، چهل و شش ساله بودی و من هفت ساله
حالا تو هنوز چهل و شش سال داری و من زنی از تو بزرگتر
یه چیزایی دلم می‌خواست بهت بگم نمی‌ذاشت، حرمت بزرگ‌تریت
حالا می‌گم و تو هم ببخش به حرمت بزرگتریم
آره بی‌بی داشتیم می‌گفتیم که، از وقتی یه وجب داشتیم تا وقتی قدمون رسید به پنجره‌ی اتاق شما هر چه داشتی از من دریغ نکردی
از جمیع اوهام ، خرافات که می‌بخشم‌شون به سفره‌های مهربانی‌ت بی‌بی
و شاکر شعور خودمم که خیلی زود فهمیدم درباره چیزهایی که تو گفتی باید اندکی فکر کنم
یادت هست بی‌بی، هربار آخوند سیدی دیدیم، واداشتیم به سلام
شاید که امام‌زمان باشه؟
یادت هست می‌بردیم پای روضه تا دستمال اشک‌هایی را ببینم که بنا بود در آخرت شاهد اشک‌هایی  باشه که برای حسین ریختی؟ و من که چه بچگانه می‌خواستم مثل تو باشم و زیر چادر کودکی زور می‌زدم تا اشکم در بیاد؟
بی‌بی یادت هست همیشه می‌گفتی: 
نون خشک رو از روی زمین بردار ببوس بذار بالای بلندی که زیر پا نره، برکت است و خدا قهرش می‌گیره؟ 
یا که، وقتی آب‌جوش روی زمین می‌ریزی بسم‌الله بگو تا جن‌ها فرار کنند؟
خدا رو شکر تو از اون مادر بزرگای دگم مذهبی نبودی که گرنه پوستم حسابی رفته می‌شد
بی‌بی تو هم نمی‌دونستی؛ 
 ولی این‌که خبر نداشتی خودت هم نمی دونی،  
موجب شد ذهن سپید پاک من از بچگی راه‌راه بشه 
 

موسسه خیریه مهر گیتی




لابد همگی یه خروار از این چیزهایی داریم که از دور خارج شده
یه گوشه خاک می‌خوره و قیمتی هم دیگه نداره و همین‌ چیزها
همان چیزهایی‌ست که برخی بچه‌های ایران عزیز در خواب هم نمی‌بینند
لطفا آستین انسانیت بالا بزنیم و دندان  حرص بکنیم و بچه‌ای را خوش‌حال کنیم
یعنی نمی‌شه؟

بگو: قسطنطنیه





همین‌طور که امروز کج کج از این اتاق به اون اتاق می‌رفتم و کلی درگیر احوال غریبم بود
حواسم به شانتال هم بود که با دور شدن صدای پای من صدای ناخت=ن‌هاش روی سرامیک هال به گوش می‌رسید و تا برمی‌گشتم، با عجله و دست پاچه خودش را به تشک‌چه‌اش می‌رسوند و طوری نگاهش به جهتی خلاف من درگیر می‌شد که تو گویی ساعت‌هاست به کمین چیزی نشسته
همین‌طوری کج کج که می‌رفتم، خنده‌ام گرفت. گفتم اینم به قید دو فوریت دست منو خوند
چه توقعی از دخترا دارم؟
و همان لحظه ابری صورتی بالای سرم پدیدار شد و رفتم تو فکر تشابه رفتار شانتال و دخترها با من
درواقع هرچی می‌گم عوض شدم و دیگه اون نیستم .... خوردم، حرف مفت می‌زنم
در همین حالا سگ خونه رو طوری تربیت کردم که عهد فشفشه دخترهام
و اگر به‌زودی شانتال هم به زبان بیاد و با من در مبحث اقتدار وارد گفتگو بشه
هیچ شکی نمی‌کنم
هنوز بعد هزار سال نمی‌تونم از هر موجودی به حد خودش توقع کنم
از بچه‌ام قدر بچه‌ام نه توانایی‌های خودم
و از سگ خونه‌هم به‌قدر سگ بازیگوش خونه نه سگ اصحاب کهف
یعنی اگر یه روز وقت بذارم آثار ادب و هوش و نظم و ترتیب شانتال را به تصویر و در یوتیوب بذارم
چه بسا کلی هم معروف می‌شه
اما این زمان را هنگامی صرف خواهم کرد که بتونه واضح و روان بگه: قسطنطنیه



via مجمع دیوانگان by آرمان امیری

 
سال‌ها پیش روایتی را شنیدم که برایم آنقدر جذاب بود که بدون توجه به اینکه صرفا یک شوخی (جوک) است یا واقعیت، خودم بارها آن را برای دیگران تعریف کردم. داستان این بود که به دلیل نبود جاذبه در بخش‌هایی از فضا، سازمان‌های فضایی آمریکا و شوروی با یک مشکل جدی مواجه شدند: «خودکارهای آن‌ها در فضاپیماها کار نمی‌کرد»! برای حل این مشکل آمریکایی‌ها میلیون‌ها دلار هزینه کردند و یک خودکار ویژه فضایی ساختند، اما بعدها مشخص شد که روس‌ها مشکل را خیلی ساده‌تر حل کرده‌اند: «آن‌ها در فضا با مداد می‌نوشتند»!
 
سابقه‌اش قطعا در کشور ما دیرینه است اما با گسترش فضای مجازی، شکل‌گیری شبکه‌های اجتماعی و افزایش سرعت انتقال اخبار، گسترش روایت‌های مشابه و داستان‌های جعلی هم رونق دوچندانی گرفت. به ویژه اینکه رسانه‌های جدید امکان ارسال عکس و تصویر را هم فراهم آوردند و داستان‌سرایی‌های جدیدی در مورد عکس‌های ناشناخته هم به فهرست روایت‌های قدیمی افزوده شدند. داستان‌هایی عجیب و غریب که متاسفانه تکرارشان سبب می‌شود برای بسیاری «عین حقیقت» قلمداد شوند و در مواردی حتی به پدید آمدن یک سری «شبه مکتب» بینجامند! (به نظرتان اغراق‌آمیز است اگر تداوم اسطوره‌سازی و داستان‌سرایی در مورد کوروش بزرگ را نوعی «شبه مکتب» بخوانیم؟)
 
به تازگی و با اشاره تعدادی از دوستان، من با سایت «گمانه» آشنا شدم. سایتی که می‌تواند به هر کدام از ما شیوه تردید و تحقیق را یاد بدهد تا مثلا بدانیم:
 
داستان فضانوردان احمق آمریکایی و رندی روس‌ها بی‌پایه است. (+)
لباس فارغ‌التحصیلی دانشجویان هیچ ارتباطی به ردای «ابن‌سینا» ندارد. (+)
لوحی از شعر سعدی بر سر در سازمان ملل قرار نگرفته. (+)
روزی به نام «روز کوروش» در هیچ تقویم بین‌المللی وجود ندارد. (+)
و البته «انیشتین یک شیعه اثنی‌عشری نبوده است»! (+)
 
گمان می‌کنم مثال‌ها ساده و آشنا باشد و به اندازه کافی بتواند هر یک از ما را به این فکر بیندازد که تا کنون چه تعداد شایعه بی‌منبع را باور کرده و حتی گسترش داده‌ایم. آنگاه شاید زمانی دیگر و در فرصتی که بتوان جلوی تهییج هیجانات و فوران تعصبات را گرفت به این بحث بپردازیم که «چه تعداد از این شایعات در فضای تاریخی-سیاسی ما وجود دارد و قضاوت‌های سیاسی ما تا چه میزان بر پایه چنین شایعات بی‌پایه‌ای بنا شده است؟»
 
پی‌نوشت:
یادداشت «چهار سند جعلی تاثیرگذاردر تاریخ ایران» را هم من با هدفی مشابه نوشتم. اشاره به چهار شایعه تاریخی و تاثیرگزار در ایران است که از اساس بی‌پایه بوده و یا زاییده دستگاه‌های اطلاعاتی-جاسوسی هستند.

۱۳۹۱ دی ۱۸, دوشنبه

I'M NO BODY





دیروز از اول صبح تک پریا به برجکم اصابت کرد و به ناگاه کلا تخلیه‌ی انرژی شدم
تو گویی رو به موت و کار کشید به بستر و بیماری و تب و لرز
این وسط‌ها هم همشیره که نه
 چی بگیم به خواهری که از پدر یکی‌ست اما شیر مادر تو را نخورده؟
هم شیره که نه،  هم ریشه تماس گرفت و از مراسمی خبر داد برای بزرگ‌داشت پدر توسط همشهری‌های گرام در هتل فلان تهران
خیلی اصرار داشت که بیا و از من که: نه خواهر جان حالم خوش نیست
و از همان‌جا مرض من چندین برابر شد
به حدی که از هوش رفتم
نزدیک غروب از خواب پریدم و داشتم به سمت غسال خانه می‌رفتم که دوباره خواهر جان زنگ زد که بیا بریم و باز از من نه
با خودم نشستم و خفتش کردم که: تو که این همه عاشق پدری چرا نه؟
و همان وقت بود که زیر لب اعتراف کردم:
نه تفرش و نه همشهری‌ها را بی‌پدر نمی خوام و از اون مهم‌تر این‌که:
اگه برم دوباره این منه لعنتی می‌زنه تو کار تورم و نمی‌شه جلوش را گرفت
لاکردار حالی‌ش هم نمی‌شه که گیرم پدر تو بود فاضل از فضل پدر تو را چه حاصل؟
این مدلیه دیگه. 
عمری پز حضرت پدر را دادیم و زیر پامون که هیچ حتا انگشتای پای خودمون هم ندیدیم
کم هزینه ندادم برای برداشت این منه لعنتی
دو سال بیمارستان و هم‌چنان حمل عقبه‌ی همان ماجرا
اون همه ژان‌گولر بازی در چلک و مرور و کلی پوستم کنده شد تا دست از این ولد اون والد بزرگ بودن بردارم و اعتراف کنم
من هیچی نیستم که نه هیچ‌کی نیستم . 
منه من هیچ غلطی نکرده که به‌خاطرش باد به غبغب بندازم
و اصلا هم که کرده باشه، قرار نبود این‌کاره باشی و .................... خلاصه که تا آخر شب که به همان حال خفن رفتم به بستر
و نیمه‌های شب بود که با حالی خراب و هزیان گونه تکرار می‌کردم
می‌رفتی دوباره بی‌چاره می‌شدی و یکی درونم می‌گفت: نه. خره یادواره‌ی پدر بود
کلی اون‌جا تحویل بازر و براتون کف می‌زدن و ............................... دوباره خوابم می‌برد تا صبح که این اتفاق بارها تکرار شد
با چیزهایی درونم درگیرم که جایگزینی برای‌شان ندارم
چون قرار به تهی شدنه نه دوباره از عادات بشری پر گشتن
و این چنین است که درحال مرگ بخش دیگری از منم هستم
منی به نام مادری، فرزندی و افتخار پروری و چنین شد که بیمار شدم
نه سرما خوردم نه جاییم درد می‌کنه و نه هیچ علامت بالینی دارم اما سخت بیمارم
به امید مرگ این قالب بشری که جز دردسر برام چیزی نداشت
 فقط خدا کنه هنگام مرگ دچار دردی عظیم تر از این نباشم که زندگی را به هیچ باختم و ازش چیزی نفهمیدم به امید آزادی که حقیقت نداشت  
اما همین‌که می‌بینم دو بخش متفاوت در وجودم به جدال برخاستن خودش جای امیدواری‌ست که هنوز چیزهایی هست که نمی‌دانم، از جمله نحوه‌ی آزادی





دندان لق عشق





چهار ماهه پریا از ایران رفته و تنها موندم
گو این‌که همان ضرب اول با ورود یکی از همان الگوهای پیشن یکی وارد زندگی‌مون شد و با خودمون گفتیم:
ای ول. دمت گرم کائنات. یعنی شما منتظر بودی تا من مادری را ختم به خیر کنم
بهم جایزه بدی؟
ای ول به کائنات و براش کلی کف زدیم
حسن بزرگش به این بود که چنان جو زدم که به اتفاقی که در زندگیم افتاده بود توجهی نکردم
روشنفکرانه با خودم می‌گفتم:
بچه رفته دنبال ساختن سرنوشتی که من جراتش را نداشتم
سرم را به ورود تازه گرم کردم
بی‌خبر از این‌که، داشت مرحله‌ای از زندگیم به پایان می‌رسید و باید واحد‌های برداشته را پاس می‌کردم
واحد مادری، همسری و عشقولانه
قالب‌های بشری که فکر می‌کردم پانصد سال پیش از همه‌اش کندم
نکندم؟
پس بگو بیست و یک‌سال تنهایی سی چی بود؟
نه که گمان بری نقص و عیبی داشتم که تنها موندم
نه هی تنها موندم به عشق رسیدن به آزادی، با این حساب یه غلط‌هایی کرده بودم، یا که نه؟
نه تنهایی عذاب آور نه تنهایی تلخ که خیلی هم شیرین و سراسر آزادی
ته همه‌اش دروغ بود
وقتی پریا رفت و هنگامی که تازه واردی آمد، همانی که مثل هیچ‌کس نبود و اگر در همین سال‌ها هم آمده بود
دست از تنهایی می‌شستم.
حقیقت چنین نبود و نمی دانستم.
 در عمل ثابت شد که نه حال عشقولانه دارم
نه جنس مخالف برام جاذبه‌ای داره و نه من دیگه همان آدمی‌ام که بیست سال پیش چنین آرزویی در سر داشت
در این نقطه این مسیر هم متوقف شد، اعلام کردم و باورم شد که هرگز این‌کاره نخواهم بود
اما حسن بزرگی داشت که فهمیدم چه کسانی در این مدت بهم نظر داشتند؟
همان‌هایی که از همان وقت دیگه به گندم تلخ نیامدند و دندان لقم را کنده بودن
که این البته خیلی خوب بود که حوصله این جفنگیات در اندازه‌ام نیست
در نهایت از خودم پرسیدم:
آزادی‌م را به که ببخشم؟
صد سال سیاه که زیر فرامین کسی نفس نخوهم کشید
و همین‌جا دندان لق عشق از دهانم افتاد
برگردیم به مبحث مادری که در این چهارماه هی باهاش قهر بودم هی نرفتم نت و هی ..... زیرا
این‌طوری راحت‌تر می‌تونم درد فراغ را تحمل کنم
پس من هنوز درد می‌کشم، دلتنگم و حتا بغض‌های نهفته‌ای دارم مانند جوراب استارلایت
تا دیروز


بدو بدو عزیز جان





از وقتی ما رفتیم به جرگه‌ی سالکان در یک چیز خوب ماهر شدیم
انکار
این یک قلم چنان درم جا گرفته و ریشه دوانده تو گویی دندان
لیستی که هزاران سال تهییه شده و مهر تابو خورده، مام باهاش می‌ریم به سمت انکار
آخرین باری که با خودم جدی بودم و جدی هم قرار گذاشتم فکر می‌کردم تعاریف تازه‌ای برای توافقات قدیمی سالکان جستم
مثلا که ، مادری
رفت در لیست نیازهای اجتماعی و فریبی برای فراموشی راه آزادی
و مام همین‌جوری هی نگاهش کردیم و هی از دخترا فاصله گرفتیم
هی براشون کف زدیم و تشویق‌شون کردیم مثل خودمون در این چرخه گیر نیفتن
هی گفتیم: بدو بدو عزیز جان که این راه و سرنوشت توست
می‌خواهی از ایران بری؟
ای جونم. عزیزمی. بفرما... تو فقط بگو چی کم داری؟
رفت و هی گریه کرد. مام هی به روی خودمون نیاوردیم که مادریم و اخم کشیدیم به‌هم که : 
یعنی چی اون‌وقت؟ بجنگ برای تغییر سرنوشتت
یا اون یکی با مدل‌های خودش و هی با خودمون و در آینه پز می‌دادیم که:
عجب مادر آزاده‌ای که کارهای قدیمی‌ها و والدین خودش را منسوخ می‌دونه
خلاصه که هی ما رفتیم جلو و هی دورمون خالی شد و موندیم وسط پوست گردوها با یک عدد شانتال......... و اینا
چند روزه اون جوراب استارلایت از انبار سر زده بیرون
یه چیزهایی درونم خوش نیست
درونم غوغایی برپاست و نمی‌دونم جز مرگ چی می‌تونه به این سرگشتگی‌های بشری خاتمه بده؟
ولی این مرگ برای منی که در باورهام پس از پایان زندگی‌ ادامه‌ای نخواهد داشت، 
بهشت و جهنم عوام درش تعطیل و راه میانبری نیست
مگر در حال که زنده‌ام
پس مرگ می‌شود حکم دشمن بزرگم، ذهن مکار ابلیس
که جز اندیشه‌ی خودکشی، قتل، تجاوز و نابودی وی‌ را هنری نیست


انبار حاج خانوم





دارم می‌میرم، نمی‌دونم کدوم منم در حال مرگه؟ ولی بی‌شک مرگ همین گوشه‌ها انتظار می‌کشه
هیچ هنگام نمی توان با خود گفت: من مرور کردم. همه‌ی زندگی را
همه تلخ و شیرین‌ها و دیدن و ندیدن‌ها و .......... این اشتباهه
انبار ذهن به‌قدری از آت و آشعال‌های کهنه انباشته است که نمی‌تونی ببینی کام‌ها مرور کردنی و کدام دور ریختنی‌ست
خاطراتی که هست و مال من نیست و این‌که چرا هست را نمی‌دانم؟
شاید هر یک در زمانی تاثیر ژرفی در اندیشه‌هایم داشته و بی توجه از هر یک عبور کردم
درست مثل انبار رخت‌خواب پیچ مادر بزرگ بچه‌ها
این‌که همین‌طوری سرریز می‌شد کار روزانه بود ولی سالی یکی دوباره که حاج‌خانوم کل انبار را می‌ریخت بیرون
 از قالی‌چه اون‌جا پیدا می‌کردی تا جوراب استارلایت یا 
پارچه‌های نبریده‌ای که در جوانی از فروشگاه ارتش خریده و انبار شده بود
چیزهایی که دیگه برایش استفاده‌ای نداشت اما به دلایلی اون‌جا نگه‌داری می‌شد
البته گاهی هم به ما جوان‌ترها می‌بخشید، اما طبق آخرین گزارش ، هنوز انبار حاج‌خانوم پا برجاست
مثل انبار ذهن من
اتفاقاتی موجب می‌شه لنگه کفشی، آستین بلوزی خلاصه یه چیزی ازش درمی‌آد که خبر نداشتم تمام این سال‌ها روی یکی از عصب‌هام کنگر خورده و لنگر انداخته بوده
چند روزی‌ست رو به موتم
حالم هیچ خوب نیست و می‌دونم هر چه هست زیر سر آشغال‌هایی‌ست که حاضر نیستم حتا
اقرار کنم هنور در انبار هست و قدرت مواجهه با اون‌ها را ندارم
با این‌که علاوه بر مرور تمام این سال‌ها در این‌جا خاطراتی به‌روز و مرور شد که شاید، باید تا کنون از یاد رفته می‌بود
و نرفته بود چون مهم بودند و مثل استارلایت‌های قدیمی گوشه‌ی انبار خاک می‌خورد


 

۱۳۹۱ دی ۱۷, یکشنبه

سوره یس






دروغ چرا همین‌طور که البوم کارهای قدیمی رو ورق می‌زدم راز بزرگی گشوده شد
چند سال پیشا قرار بود نمایش‌گاهی به نام جفت‌ها بر مبنای آیه‌ی 36 از سوره 36 قران درباره‌ی جفت‌هاست
از صبح خروس خون می‌رفتم توی کارگاه تا همون نزدیکیای بوق سگ
دمای عید بود و به مهمون بازی، 
هرکی اومد این‌جا و کارها رو دید ، یک نگاه چپ چپی به ما انداخت و تقریبا بیشتری‌ها چیزی نگفتند
اما همان دو سه نفری که گفتند:
 درک مرا از موضوع کامل کردند


موضوع: 
چرا اینا همه از سر و کول هم یا رفتن بالا یا بهم چسبیدن؟
حالا چرا جفت‌گیری؟



 دود از سر ما زبانه کشید رفت به آسمون مش‌قاسم اینا
این شد که کل پروژه تعطیل و جفت‌های بعدی هرگز ساخته نشدند 

ممکلت داریم؟
می‌کشن به ارشاد که:
  خیلی بی‌جا کردی حتا درباره خدا فکر کنی، چه به این‌که بخوای بنویسی
دیگه چیه؟...................... حوزه نرفته و شیخ نشده به خدا فکر کردن؟
یه عده‌ای فکر می‌کنند انحراف فکری داری و ژن از فروغ گرفتی
یه عده هم که به‌کل فکر می‌کنن خلی‌ 
می‌شه همون حکایت ملا، بالای خر زیر خر فرقی نداره
همه چیز عیب داره

در محضر گلی




هوس کردم برم دوباره این کارگاه بدبخت و برپا کنم
کودک درونم دو روز فقط باهام قهر بود و حرف نمی‌زد
فهمیدم انقدر محل‌ش نذاشتم و افتادم دنبال مامان بازی و خل واری، تازه هم فکر می‌کردم اونم داره پا‌به‌پای من حال می‌کنه
که این بدبخت شده مثل شانتال
شانتال چند روزه به‌دلیل ریزش مو یا فقط اجازه داره روی دشکچه‌اش بشین بغل رادیاتور

یا بره بیرون در ایوان که البته  اون‌جا هم خونه‌ی بزرگی داره
حتا بزرگتر از خونه‌ای که داخل داره و البته که بیرون را دوست نداره. 
می‌دونم. 
تو نمی‌خواد بگی ، دارم ستم می‌کنم
ولی در واقع این ستمی‌ست که پریا به هردوی ما روا داشته
منی که نمی‌تونم روزی ده‌بار جارو دستمال کشی کنم
و شانتالی که دلش می‌خواد مثل سابق در یک خونه به ابعاد سالن شهرداری بدوه و بازیگوشی کنه
الان گلی و شانتال یک حال را دارن و چه بسا حتا نگاه مظلوم شانتال منو به یاد گلی انداخت
که مدت‌هاست نقاشی نکرده، رنگ بازی نداشته، کثافت کاری راه نیانداخته
و صدای موسیقی در کارگاه به گوش نرسیده
دوسه روز پیش اتفاقی جایی چشمم خورد به چند دست سر مته‌های ریز و خوشگل مامانی 
 همون‌طور که دختران دیگر بانو حوا
در زرگری یا فروشگاه لباس اختیار از خود ندارند
منم عنان از کف دام و از همه‌اش یکی یک بسته خریدم
همون‌جا بود که مچ خودم رو گرفتم
که هوی عامو تو که این‌طور بی این‌که قیمت بپرسی خرید می‌کنی
چرا مدت‌هاست هیچ غلطی نکردی؟
 یا فقط عادت‌هاش رو داری؟
  فکر کوتاهی و با خودم گفتم:  از بیماری دختره دیگه هیچ کار جدی نکردم
به کارگاه نرفتم که هیچ به کل تبدیل شده به اتاق میهمان
یا کتابت بود یا مادری
همه‌اش کارهای بزرگونه که مال گلی نبود
با عرض معذرت تمام قد از محضر گلی
 

شب نشینی در جهنم



یه‌چی بود قدیمیا می‌گفتن:
زپلشک آید و زن زاید و میهمان عزیزم زدر آید


می‌شه حکایت همین مملکت گل و گلاب ما که هر روزی به مناسبت یه چی تعطیله
ببینیم اون روزی که جهنم بیفته دست ایرانی جماعت، آی حالی خواهیم برد ناگفتنی
اون‌جام هر روز به مناسبتی تعطیل  و از جایی که بعد از قیامت به کسی حکم شرعی واجب نیست ...
چه بکنیم ، اون‌جااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
لحظه‌ی شرط و پیمان بین ابلیس و خداوند
که پرده از جهنم برخواهد داشت به ربش خواهد گفت:
باختی ربی؟
و خداوند سرافکنده سر به زیر خواهد گفت: آری مخلوق
که البته این هیچ نشانه‌ی برتری ابلیس به پروردگار نیست و خود ابلیس هم اراده شده توسط شخص خالق و اسباب رشد و امتحان در جهت نرفتن خواب خوش بهشت به چشم بندگان  و 
پر واضح که بیش از خالق نمی‌توانست بداند 
مثل این‌که یه روز صبح چشم باز کنم و ببینم
 فلان مجسمه‌ی کنار خونه رفته به کارگاه و رو دست منه خالق‌ش که هیچ رو دست استاد وزیری، استاد عزیز ومیکل‌آنژلو بلند شده و .... یه چی ساخته که عقل‌ت تاب برداره
خلاصه که فقط می‌خواستم بگم عجب روز شلوغی بود
بعد از چند روز تعطیلی اجباری باید از خروس خون می‌رفتم دنبال
عقب افتاده‌ها و از در و دیوار هم هی این تلفن و اف‌اف زنگ خورده
تازه میهمان سرزده هم داشتم« حضرت خواهر بانوی  بزرگ‌تر » که 
نمی‌شد از هیچ‌‌چیزی کوتاهی کرد