۱۳۹۱ اسفند ۱۹, شنبه

ایام خوش قیامت



می‌گن نباید هیچ عادتی داشت، 
اینه
ما که هر هنگام که دل‌مان خواسته ننوشتیم، نه انگشتم تاول زده و نه مرضی گرفتم
اما همین‌که چون زوره و نباید وارد نت شد ، نوشت، به فیسبوک رفت و الی آخر
آروم و قرار ندارم تا یه‌جوری خودم را بچپانم این‌جا
حالا که رسیدم خوب که فکر می‌کنم می‌بینم الان حرفی برای گفتن ندارم
فقط می‌خواستم از سد بگذرم که گذشتم
هفته‌ی خوبی برای همگی باشه
فکر کن !!
هنگامه‌ی ورود آقا
همه چیز یه طرف این قطع شدن اینترنت در ایام خوش قیامت یه طرف

۱۳۹۱ اسفند ۱۵, سه‌شنبه

وقتی بارون می‌زنه





نه‌که چون طالع‌بینی نمی‌دونم کجا،  گفته بود عنصرم خاکه؛ وقتی بارون می‌زنه از خودم بی‌خود می‌شم؟
یعنی فکر کن یک‌ساعت مونده به این‌که بارون بزنه، بوش رو در هوا حس می‌کنم و کانون ادراک یواشکی می‌ره به سمت یکی از مشرق‌ها و مغرب‌های خداوندگار
یعنی این بیست روز آخر اسفند خودم را بکشم هم چیزی نمی‌تونه حالم را بگیره
چون به‌قدر نقطع ضعف از من در این یام خوب اسفند جاسازی شده که را به را از این حال به اون حال غش کنم
حالا این‌که این‌ها یعنی خوب یا یعنی بد هم نمی‌دونم، اما مگه می‌شه با این بارون و عطر سنبل که پیچیده تو ایوون
رعد و برق‌های عظیم و غرش‌هایی سهمگین
کسی به خواب بره؟
چهار صبح با صدای طوفانی که زوزه می‌کشید و مستقیم به سمت پنجره خیز برداشته بود، از خواب پریدم
چند ثانیه انتظار و با قدرت تمام دو لنگه‌ در شیشیه‌ای اتاق باز شد
قلبم چسبیده بود به سقم
با این‌حال بعدش با یک چای خوش عطر و دود سیگار دوباره خوابم برد
این‌ها که چیزی نیست. این مواقع در چلک تو فکر می‌کنی الان شیرونی را می‌گیره و از جا در می‌آره
تمام خونه به لرزه درمی‌اد
با این همه با همه وجود لذت می‌برم


راستی این‌هام سنبل‌های امسال که زود باز شدن تا قبل از رفتنم گل‌هاشون را دیده باشم
چرا که نه؟
ماتم بگیرم چرا صبر نکرد شب عید باز بشه که قرار هم نیست خودم این‌جا باشم









۱۳۹۱ اسفند ۱۴, دوشنبه

ابراهیم کاریابی، پدر عمران و آبادی تفرش

 


ما باید پشتکار و تلاش را از این اسطوره یاد بگیریم.می گن روزی که از تفرش برای کار رفت تهران یه جفت گیوه داشت و یه کمی آذوقه راه!اما وقتی برگشت...
به این آقا می گن پدر مهندسی عمران!



خیلی اتفاقی در این صفحه  فیسبوک به این عکس و شرح برخوردم.
 قلبم تکونی خورد و افتاد کف پام و راز بزرگ برملا شد.
انگار از خجالت آب می‌شدم
در همین لحظه‌ی غریب دیدم که چرا من این‌همه از خودم توقع دارم؟
 هنوز اصرار دارم پا جای پا پدر بذارم
و من هرگز نمی‌توانم او باشم که بر سفره‌ی پر مهرش، همیشه سیر بودم
هرگز شبی آخر اسفند در آن زمستان‌های سیاه تفرش، در نخل عظیم شهر از ترس خوردن شیرینی عید، شبی را به روز نسپردم
ما هیچی نشدیم چون نگذاشت سردی‌، تلخی‌ یا گرسنگی  تجربه کنیم
و او که باید بر خان گسترده‌ی پدر کودکی می‌کرد
شب‌ها تا صبح به خود می‌لرزید 
بیمار شد و شهرش یک شفاخانه نداشت
آب آشامیدنی و گرمابه و گلخن نداشت،
 برق تداشت، راه نداشت، جاده نداشت
او بود که همه را به شهرش بخشید و تفرش، شد تفرش امروزی
نه من که هنوز بر سایه‌ی خیالش تکیه زده‌ام شاید بالاخره روزی بیرون زمن معجزه‌ای حادث گردد





شبای آخر اسفند



به مناسبت چهاردهم اسفند فرخنده روز ... فلان و اینا می‌خوام قدردانی‌های سال رفته را با حضرت شیخ اجل بتهون شروع کنم
با درود به روج جاودانه‌ی موتزارت و حضرت اجل شوپن و دولت فخیمه‌ی اتریش و ...همه‌ی دست اندرکاران بورسیه‌ی پریا که به زیباترین شکل اسباب شناخت کامل من از من مهیا گردید
از اول اسفند گفتم بهار می‌آد که چی؟ به من چه؟
جمعه که نایلون‌های روی گل‌دان‌های تراس جمع شد و گل‌دان‌های سنبل و لاله رفت و بالای میز نشستند
کانال‌های من چزخید
پریروز اتفاق بود، دیروز نیز هم
اما امروز چی؟
  بر حسب عادت هر سال با موسیقی به استقبال بهار می‌رم
خونه رسما بوی بهار می‌ده
خب مگه می‌شد آمدن بهار را نفهمید؟
با بچه، بی‌بچه؟
تا حالا فکر می‌کردم هر کاری می‌کنم به‌خاطر پریاست
نه من خودم عاشق بهارم و اختیار از خودم نیست که جوانه نزنم و سبز نشم
می‌شه به آتیش گقت، گرم نباش؟
من چه سبزم اکنون 

جهان پس از مرگ



رویای هر یک از ما برای  بعد از حادث شدن مرگ، همان‌قدر کش خواهد داشت که طی حیات انرژی خرج تکمیل‌ جهان‌ش کرده باشیم
با حساب سر انگشتی منه تنها، فراعنه هنوز در جهان رویایی پس از مرگ‌شان حضور دارند، چون هنوز ما آن‌ها را می‌خوانیم و تماشا می‌کنیم. 
تا هنگامی که آثاری چون ابولهول در مصر هست، رویای فراعنه هم تداوم خواهد داشت
بهشت مذهبیون هم که تعاریف واحد خودش را داره و تا هنگامی که مذهبیون در جهانند، جهان پس از مرگ‌شان هم انرژی خواهد گرفت
و همین‌طور الی آخر
هر کی به قدر باورش برای بعد از مرگ
سی همین گروه ناوال هم قصد جهان ناوال را حفظ می‌کنند
حالا تو فکر من
که نه از اونام، نه از اینا، نه از اون خط سومی‌ها 
نه از این لادینا
خلاصه آش شله‌قلمکار
هرچی هم زور می‌زنم به یک جهانی وابسته بشم برای فردای پس از مرگ
حالش نیست
والا
تو این دنیا چی دیدیدیم که بچسبیم به اون‌ور مرگ که تازه بدن هم نداریم

۱۳۹۱ اسفند ۱۳, یکشنبه

Tube de l'été 1991 : Ala li la (Séga) - Denis Azor

   

بعد از نق و نوق اول صبح از باب ایام خوش کودکی، سری به میل باکس زدم و این فایل از طرف پریا به دستم رسید
این موزیک نزدیک به بیست سال پای ثابت گروه رفقا بود
رفقایی که تک به تک رفتند و من موندم خاطرات خوش اون قدیما
ان‌قدر که بچه‌ی من هم این را دوست داره و یک سال از هر طریق به دنبال اسم یا خود آهنگی بود که در خاطراتش ثبت و یا روی فیلم‌های قدیمی بسیار است
به محض شنیدن آهنگ پیوندگاهم سر خورد رفت نشست بر خاطرات خوب پشت سر
یادم آمد من هم خاطرات خوب بسیار دارم
که ذهنم ترجیح می‌ده بگه ندارم
به عبارت بهتر نوشته‌ی قبلی محصول ذهن و این مال خودم
تفاوت از زمین تا آسمان است
نه؟
همین‌جوری یکی مثل حسین پناهی ما رو از حضورش محروم می‌سازد
فهم تمام زندگی با طعم تلخی



کوچه‌های بچگی





اوووووووووون همه در بچگی آرزو کردم بزرگ بشم
نه‌که فکر می‌کردم پدر و مادر عقل‌شون نمی‌رسه،
من یه چی می‌دونم که اگه اونام می‌دونستن من اوووووووون همه مجبور نبودم صبر کنم تا بزرگ بشم
اما چه بزرگی؟ حالا هم که بزرگ شدیم کارمون شده پرسه گردی در کوچه‌های خاطرات بچگی
با حسرت به عکس‌های تفرش نگاه کردن
با بغض به یاد کودکی افتادن و ....... همه این‌ها برمی‌گرده به ناتوانی من
ناتوانی که نتونست زندگی شیرینی برای خودش بسازه و در کودکی گیر کرد
ناتوانی که فکر می‌کرد می‌دونه چه‌طور به خوشبختی برسه اما
راه‌های زندگی به رویش بسته  و.............. همه‌ی ناتوانی‌هایی که به اتحاد و جمع وابسته بود
و من که در جمعی پراکنده به‌دنیا آمده بود و نشد نقش خوشی از خاطرات  قلم بزنم
به جز تنهایی