۱۳۹۲ فروردین ۲۴, شنبه

مدنیت



بازهم تعطیلی. خدا نگه‌داره تقویم اسلام را که همه روزهاش تعطیله الا قیامت 
با همه این‌ها هنوز عاشق روزهای تعطیلم. روزهایی که شبش دغدغه نداری که فردا باید ..... فلان و اینا
و من چه خوشحالم. با خیال راحت تی‌وی می‌بینم، دیر می‌خوابم و .... در حالی‌که هرگز اداره رو نبودم
هرگز کارت نزدم، الا برای خودم
از همان هنگام که اساتید گرام وامی‌داشتن به استفاده از نور روز
از 8 صبح تا 5 بعد از ظهر
و من‌که ساعت خوردم از همان زمان برای 8 صبح
و شب‌های تعطیلی که با خیال راحت گاه تا ساعت 9 صبح فردا می‌خوابم
چون ذهنم درگیر نیست
درگیر این که همه سر کار و تو توی رختخواب؟
و این همان برنامه ریزی هزاره‌هاست برای اجتماعی شدن ما
رفتن با موج وقایع جمعی
آمدن با تقویم خانگی
دوست داشتن به وقت جوانی و دوست نداشتن به هنگام پیری
نمی‌دونم اگر در جزیره‌ای دور افتاده به‌دنیا آمده بودم که هیچ خبر از اجتماع و مدنیت و ... اینا نداشت
ممکنه الان آدم خوش‌حال تری بودم؟
مثلا : هرگز در سن بچه سالی ازدواج نمی‌کردم
تندی هم بچه دار نمی‌شدم که در اوج جوانی با دو بچه لقب شیرین بیوگی را یرک بکشم تاحالا
چه بسا هرگز ازدواج نمی‌کردم و شاید در سنین میان‌سالی جفتی مناسب احوالم می‌یافتم و الان چنین تنها نبودم
یادم باشه اگر زندگی دیگری بود، در جزیره‌ای به دنیا بیام که قرار نباشه هرگز کشفش کنند

حکمت خداوندی






صدای خسته‌اش از آن‌سوی خط گفت:
- وای خاله نگو که حسابی بز آوردم.
- از کجا؟ 
- نه بز واقعی. امروز گوشی موبایلم را از روی میز کار دزدیدن.
گفتم: همون که توی کلاس هم ازت آویزونه؟ لابد حکمتی داشته.
 که البته درحال گفتن این جمله خودم می‌دونستم دارم از کد سوخته استفاده می‌کنم. 
چه می‌شه کرد؟ در این مواقع باید یه‌جوری دلداری داد. اضافه کردم: « انشا.... دزدش خوش دست بوده و برات خیر بیاد. » 

اما خودم هم در همان آنی که می‌گفتم می‌دونستم شر و وری بیش نیست
این حکمت و قدم و ... اینا رو قدما برای آرامش لحظه‌ای ساختند. هزار بار خودم این جمله را شنیدم
وقتی ماشین می‌خری می‌گن، چرخش برات بچرخه و خوش قدم باشه. دزد می‌آد هم همین را می‌گیم. در وقایع هم که حکمت خداوندی نهفته
خلاصه که همه می‌تونن باعث وقایع اطراف ما بشن، جز خود ما
و این حکمت خدا کجاست که ازش بی‌خبریم؟ نمی‌دونم 
مارو سرویس کرد بس‌که ما رفتیم و به در بسته خوردیم که روش نوشته بود حکمت خدا
راهی هم که رفتیم و باز بود، نتیجه خرد ماست



« بماند که از دیشب با خودم درگیرم: باز دم زدی یه بلایی سر یکی اومد؟ چه‌کار به موبایلای این بدبختا داشتی  که این‌طوری بشه؟ همون لحظاتی که تو دم زدی برای موبایل‌ش؛  ببین چی به سرش اومد؟  که این هم از هراس من از من برمی‌آد. نه واقعیت کلام من. گرنه الان باید خروار خروار عشق داشتم. کم این‌جا فریاد زدم آی عشق به‌من حادث شو؟ »



۱۳۹۲ فروردین ۲۳, جمعه

یونجه‌زاران تهران







امروز از دنده‌ی شاکی بیدار شدم
شاکی از این‌که چرا بزرگ شدم؟
بچه بودیم زور می‌زدیم تند تند بزرگ بشیم و حال شاکی از این‌که چرا بچه نموندم
شاکی دلتنگ برای بچگی ، جهان آزادی و زیبایی
خیابان‌های خلوت تهران که فقط با صدای خنده‌ی بچه‌ها یا عبور بی‌گاه نون خشکی که فریاد می‌کشید:
نمکی...........ه،          نووووووووووووووون خشکی
نون خشک می‌گرفت و نمک می‌داد
و بعد هم صدای پرنده‌ها
هنوز یونجه‌زاران تهران حقیقت داشت 
و من که کودکانه 
از بین دیوارهای ریخته 
برای دیدن یک شبدر سرک می‌کشیدم

حیاط خانه و مادر باهم عطر رز می‌داد
و   هنوز عطر رز یادآور مادر است
خداحفظش کند 
  دستان نرم سفیدش چروک خورده و شکر که هم‌چنان،
 هست و بی‌حد پر مهر است



 
آفتاب بی خست برقالی‌  پهن می‌شد
گنگجشکان با شادی شاخه به شاخه بازی می‌کردند
کبوترهای رقصان محله برآسمان و
سکوتی دلنشین جریان داشت

و من که هنوز در پشت سر جا ماندم
 وسط شاخه‌هات بزرگ توت
زیر سایه‌ی تاکستان 
بین بوته‌های بلند ذرت
در دل همین پایتخت نکبت


جان من بیا یه نخود بچگی کنیم




این هنرجوهای تازه منو سخت به یاد دیروزهایم می‌برند.
 شاید قرار گرفتن در برابر این آینه‌ی کهنه باید به‌یادم می‌آورد که چه راه دور و دارزی طی شد تا به این نقطه رسیدم
پسره آهسته آهسته، ریز ریز کار می‌آره، اما تمیز و فاقد جرات
دخترک تند تند و بزرگ بزرگ، اما پر جرات
ولی هیچ کدام به دردم نمی‌خوره، کلی زمان لازمه تا  این ها را به تعادل برسونم
در حالی‌که می‌بینند با چه سرعتی نقاش می‌شوند؛  ولی بی‌من به کار گند می‌زنند
هنگام هنرجویی من رسم طور دیگری بود
فقط یک چیز مهم بود، نقاشی
کاری که غلط نکنم در قنداق هم به آن فکر کرده بودم
  چهار سالم بود که  در کودکستان کاخ کودک،  برای اولین‌بار گل‌سرخی را رنگ کردم. 
هنوز بعد از هزاران سال لحظات پرکردن گل‌برگ‌ها با مداد رنگی تا سرویس خونه و مسیر تا مادر را که  دفتر چه از دستم جدا نشد.
چنان  قلبم به شوق می‌طپید که هنوز صدایش در گوش دلم به‌یادگار مانده است
پر از شوق بودم و باز شدن در که چه کشدار بود،
 خوب یادم هست، 
هوا همان هوایی بود که هنوز هم عاشق‌ش هستم
یک عصر زمستانی و بارانی با خیابان‌هایی پر از چراغ‌های رنگی
  روح من فقط به شوق رسم و رنگ به این جهان آمده 
 هیچ‌گاه دنبال نتیجه نبودم. 
از اولین استاد آقای صفا در دوازده‌سالگی تا آخرین استاد جناب هداوند در سی سالگی
من فقط لذت رسم و آموختن را خوب می‌شناختم
لذت شاگردی، شوق لحظات خلقت نه رسیدن به پایه‌ی استاد
اما بچه‌های کیک زرد،
 تند تند می‌آن و تند تند هم قصد رفتن دارند، 
به حرفت گوش نمی‌دن، چون ذهن‌شون درگیر هزار و یک کار نیمه بیرون این دیواره
بچه‌های عصر جنگ، دل کوچیک و شتابزده
عاشقان همیشه شکست خورده
  پشت سه پایه به قرار شب فکر می‌کنند. حین کار به گوشی همراه بی‌صدا شده 
درگیر روابط و ترس تنهایی 
هنوز خط اول کشیده نشده به فکر قاب کردنه 
 شاید به دلیل عشق به خلقت طی مسیر نمی‌کنند؟
اما استعدادش را دارند
بیشتر درگیر نمایش و افتخاراتند
این بچه‌های عصر امروزند، که در روابط‌شان هم چنین اسیر ذهن‌ند
 نه مثل من بچه‌ی میدان‌های پشت هم نارمک و دوچرخه بازی در عصرهای بهاری، تابستونی 
عطر گلسیرین و امین‌الدوله که از شانه‌های دیوار به سمت آسفالت سر خورده
جهان من فقط در دل دیوارهای خانه‌ی پدری واقعیت داشت و به لطف نبود امکانات و تکنوآلرژی و باوری از جهان‌های دیگر  درش نبود. 
 آبی‌ آسمانم با ملافه‌های آب ژاول خورده‌ی روی بند،  ابری می‌شد
  کوچک بودم و جهان بسیار بزرگتر از آنی که در ذهنم جای گیرد
 



۱۳۹۲ فروردین ۲۲, پنجشنبه

عشقی مادرانه



بعضی‌ها یک عشق دارند
بعضی، چندین  و برخی هم خروارها عشق دارند
اون‌ها که یک عشق دارند، به‌قدری کم دارند که بضاعت‌شون به بیش از یکی نمی‌رسه
مداوم نگرانند، یکی بیاد و همون یک عشق را ازشون بگیره و این بیم از اون‌ها زندان‌بانی می‌سازه
که صد رحمت به گوانتانامو
این عشق فرسایش و بیچاره کننده‌ست و این آدم در هیچ قلمرویی طعم حقیقی عشق را تجربه نخواهد کرد
چون پیش از رسیدن در هراس از دست دادنه
در نتیجه رفتاری غیرقابل کنترل و مشکوک از او سر هم خواهد زد که خود موجب 
هزاران دردسری می‌شه که 
نه گمانم از این طریق، هیچ‌گاه کوچه‌ی عشق ختم به‌خیر بشه





یا فقط باید به تو توجه کنم و دیگری در مسیر توجهم نباشه
یا از ترس تموم شدن عشق‌م خودت پیش پیش فرار می‌کنی
کاش یک‌بار می‌موندی تا باور کنی من به وسعت همه‌ی موجودات دور و برم عشق دارم
برای هر دوی شما هم دارم، ورای مالکیت 
   برای نباتات جهان  عشق دارم
   برای تک تک پروانه‌ها ،
 ابرهای آسمان هم
 دارم
همه جز صدای آواز قورباغه‌‌ها وقتی در باران جمع شده‌ی ته استخر دور دور می‌کنند
 و یا  شمایل جناب مار 
 باور کن دوست داشتن تو نیازی به دوست نداشتن دیگری نداره
من به قدر همه‌ی انرژی که از بدو پیدایشت تا اکنون بهت دادم
به خودم
 که به تو 
عشق دارم
کافی‌ست خودخواهی‌ام را باور کنی و این که  تو بخشی از مرا با خودت بردی تا تو شدی
من خودم را عاشقانه دوست دارم

 

۱۳۹۲ فروردین ۲۱, چهارشنبه

تو نخ ابره که بارون بزنه



اینک تهران، پیش از باران





باز ایی خدا خودکشی کرد


فریاد گلی
می‌گم‌هاااااPouty باز زلزله شد و من رفتم تو فکر شما
تازه‌شم کلی غصه‌تون رو خوردم
آخه شما و ایی کیمیان که هی می‌گید: Angelخدا از روح خودش فوت کرده تو ما
اون‌وقت باهاس بگم اینا که هی می‌میرن هی می‌میرن همه‌شون خودکشی شماس؟
یعنی هی هر روز دلت می‌خواد خودت رو بکشتونی؟
آخه مگه خدانم خودکشی می‌کنه؟Scared 2
خودت گفتی روحت رو به مادادی. مگه نگفتی به محمد که اونم تو کتابش نوشت؟
حالا من که دیگه نمی‌پرسم:
 چرا شما گاهی قاتل می‌شی گاهی Wushuمی‌کشتوننت؟
چرا یه‌وقتانی دزد می‌شی یه وقتانی چنگیزخان اینا
یعنی همه اونایی که توشون فوت کردی و بعدش می‌خوای بمیرن
خودت رو خود Duhکشی می‌دی یا
فقط ما رو؟
چون روحت که نمی‌میره
پس ما رو دوست نداری هااااااااااااااان؟
حتا اون بچه کوچول موچولو هاااااااااااااااا؟Hammock 1
یعنی تونم هی می‌سازی هی خراب می‌کنی؟
خدایی یعنی اینا؟http://smileys.smileycentral.com/cat/36/36_2_46v.gif
یا نه فقط خودکشی می‌کنی؟
طفلی خدا؟
وقتی تونم دلت خودکش می‌خواد
ما چرا نه؟Tantrum



از عدل تو تا وهم من







پسرک هر روز دیر به مکتب می‌رسید، شیخ گوشش گرفت و پرسید: چرا؟
پاسخ رسید که: خانه‌مان آن‌سوی رود است و هر روز باید از کجا تا به کجا بروم شاید کلکی یابم به این سوی آیم.
شیخ گفت: ابله جان، بسم‌الله بگو و از روی رود عبور کن.
از آن پس پسرک صبح‌ها زودتر از همه در مکتب حاضر بود. روزی شیخ گفتا:
- چه خوب که زودتر از همه می‌رسی. چه می‌کنی؟ کلکی ساختی؟
پسرک به فکر اندر شد و دگر روز به شیخ گفتا:
- مادرم مرغی بریان و سفره‌ای گسترده از برای شما. به هنگام ظهر باهم به خانه‌مان خواهیم شد.
ظهر شیخ و پسر شتابان به سوی رود رفتند. از کلک خبری نبود. پسرک گفتا:
یا شیخ بیا باهم از رود عبور کنیم. بسم‌الله گفت و به‌راه افتاد. شیخ متحیر به او می‌نگریست که، چه‌گونه بر روی آب راه می‌رفت. پسرک که دست شیخ خوانده بود نزد وی بازگشت و گفت:
- نمی‌آیی؟
- بی‌کلک؟
- هم‌چو من بسم‌الله گوی و بر آب بیا.
و شیخ در فکر اندربدو گفت:
- من همین‌طوری حرفی زدم و تو باور کردی. من به‌قدر تو صداقت و باور ندارم که بی‌کلک از آب بگذرم.




این همه گفتم که بگم:
هزار و چهارصد سال پیش که وحی می‌رسید، « گاه اراده کنم و جان برخی به هنگام شیرخوارگی و برخی به پیری ستانم. » محمد به‌قدر پسرک ساده بود و می‌پذیرفت.
شاید از همین روی باشد که محمد ختم انبیا شد و دیگه جناب جبرئیل بر کسی ظاهر نمی‌شه. چون باید هزار و چند برهان بیاره که:
چه‌طور خالق عادل می‌تونه قصدهای چنین خون‌بار داشته باشه؟
زلزله، بیماری، سیل، رانش ....... آیا این همه در کفه‌ی عدالت شما جا  می‌گیره؟

امروز قاطی کردم نه که فکر کنی کفر می‌گم. سر از خدایی‌ت در نمی‌آرم. 
چه‌طور خلق می‌کنی از برای مردن؟
 وقتی در کارگاه می‌سازم، به نابودیش فکر نمی‌کنم. دنبال جایی می‌گردم که مخلوقم محفوظ بمونه. شما رو چه حساب و کتابی اراده می‌کنی و به موجوداتی می‌گی باش که قرار نیست باشند؟؟
چه‌طور می‌آییم که نرسیده باید رفت؟
گو این‌که وقت رفتن به پیری هم رسیده باشیم باز هم زود خواهد بود. به پس پشت که نگاه می‌کنم گویی عمرم چند صباحی بیش نبود که نیامده هنگام رفتن شد!!!
باز با این حال به آن خستگی لازم رسیدم که دل به دنیا فانی نبسته باشم و هر لحظه آماده‌ی رقص با مرگ باشم
اما ..................... این بچه‌ها چه گناهی به درگاه عدل تو داشتند؟



یا نکنه هر از چندی شما خودکشی می‌کنی؟
وقتی روح تو میل به مرگ و خودکش داره، از منه مخلوق چه باک؟
عدل شما بدجور حلقم را گرفته و نفس به راحتی آمد و شد نداره

مگر بودایی بشم و به تناسخ روی بیارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هر کاری  جز زیر سوال کشیدن عدل شما


۱۳۹۲ فروردین ۲۰, سه‌شنبه

از منجیل تا شنبه


 
در همین افکار غرق بودم که خواب آلود به مطبخ رسیدم، در انتظار به جوش آمدن کتری به پشت پنجره رفتم و همان وقت هستی را دیدم
هستی نوزادی به‌جا مانده از زلزله‌ی منجیل بود. زن و شوهری میان‌سال او را به فرزندی گرفتند و کل محل دعا گوی خانواده شد
  هستی به 16 سالگی رسید و پدر مزبور دچار سرطان شد. 
خانواده که می‌ترسید با مرگ پدر هستی آواره بشه، دخترک را به عقد یک جوجه وکیل ترک درآوردند
جوجه وکیل دست بزن داشت و بد دهن
خانواده‌آش هم چیزی شبیه او و در این بین هنوز هستی از واقعیت داستان زندگی‌ش بی‌اطلاع بود تا جناب 007 آقای شوهر رفت و از کم و کیف همه چیز سر درآورد
همه چیزی که هنگام خواستگاری از آن خبر داشت اما دیتیلی قابل ارائه نداشت که در این زمان پیدا کرد
با به‌دنیا آمدن فرزند مشترک بدرفتاری آقای شوهر بالا گرفت تا کل مدارک را گذاشت برابر هستی
دنیا همان‌جا آوار شد. هستی بعد از اون‌همه سال فهمید فرزند زلزله‌است 
کار به متارکه کشید و بچه‌اش را هم ازش گرفتند
هستی برگشت منزل پدری که در حال موت بود و نمرده بود
بعد از یکی دو سال دوباره هستی به عقد یک آقای سلمانی درآمد و دوباره بچه دار شد
این‌بار هم جز کتک شبانه روزی سهمی از ازدواج نداشت
و هنوز آقای پدر زنده بود
نمی‌دونم این چه ترس از مرگی بود که این دختر را این‌همه سیاه بخت کرد؟
هستی دوباره و بی‌بچه برگشت به منزل پدری و در طی این مدت بالاخره پدر جهان را ترک کرد
حالا هستی مونده که هنوز بیش از 23 سال نداره با دو بچه‌ای که کنارش نیستند و دو سابقه‌ی آقای شوهر
همین‌طور که این افکار از ذهنم عبور می‌کرد، به زلزله‌ی دیرو برگشتم
و امثال هستی و باز به شما
شما مطمئنی که بر سرنوشت ما حاکمی‌؟
یا اندکی شک نداری که خدای بی‌مهری شدی؟
یا نمی‌دونم چی
کاش شب‌ها می‌خوابیدی تا ماهم دل خوش کنیم که از عذاب وجدان خواب نداری
یا نمی‌دونم همه اون اوهامی که برای قیامت و آخرت به ما دیکته کردی که نترس بنده من در قیامت پوست همه را می‌کنم
اون‌وقت چه کسی از باب بلایای طبیعی  باید از شما جواب بخواد؟
چه تلخ است لحظاتی که به وجودت شک می‌برم
پشتم خالی که نه، از درون فرو می‌ریزم که
نه که این دنیا بی‌صاحب بود؟




کجایی شما؟


هنوز سپیده نزده بود که بیدار شدم، لعنت به هر صدایی که بیدارم کرده بود فرستادم. حسب عادت سیگاری و دوباره خوابم برد
خدا نگیره از من سیگار رو که حتا لحظه‌ای در سراشیبی زندگی تنهام نذاشته و اسمش شده رفیق بد
دوباره که چشم باز کردم صبح شده بود، قبل از اقدامات ذهن و فوران آیات یاس، ریموت تی‌وی را برداشتم و بلافاصله، شبکه بوشهر
گاه به این فجایع که فکر می‌کنم، به‌کل منکر حضور روح شما در خودم می‌شم
یعنی خدا باشی و آرومت بگیره؟
نمی‌دونم خیر و شر را چه‌گونه بر جهان تعریف می‌کنی
نمی‌دونم بعد از سفر هم راهی هست؟
به باور من ، نه. حداقل نه اون مسیری که به‌خاطرش بنشینی و اجازه بدی بلا از سر و روی زندگی آوار بشه و به امید بعدش باشی
  ذره‌ای از تو که در من است با این آمدن‌ها و رفتن‌ها به رعشه می‌افته
حالش بد می‌شه و تا چندین روز به کما می‌ره
چه‌طور تماشا کنم مردم بدبخت زیر آوار و من به حکمت شما بیاندیشم؟
چه‌طور دلت آرزوم می‌گیره؟
اوه شرمنده، یادم نبود شما دل نداری، گرنه عاشق هم می‌شدی و با شناخت عشق شاید حتا لزومی به تجربه‌ی خودت در ما نداشتی
شاید حتا اگر عشق در تو بود، راه به ابلیسیان گشوده نمی‌شد
و چه‌طور بر این زمین قدم بگذارم وقتی می‌لرزد و هم‌وطنم را در خود فرو می‌برد و باز بگم:
سلام ، زندگی. صبحت بخیر دنیا
همین‌وقت‌هاست که نه تنها به عدل شما که به حضورت در ما و در هستی شک می‌کنم
بچه‌های بی‌گناه، معصوم، دنیا ندیده به چه جرمی محوم به مرگی چنین؟


۱۳۹۲ فروردین ۱۹, دوشنبه

امن، گل‌خانه



و اما بگم از حدیث امن، گل‌خانه
از بچگی همیشه یه سوراخی بود که درش قایم بشم و حس کنم جهان امنه
در نتیجه مقیم گل‌خانه‌ی پدری شدم
از هنگامی که چله نشین چلک شدم، کوه و جنگل هم امن من شد. اما
این مدت هر جا که کم آوردم چپیدم این‌جا و حس خوبی که این یک نقطه‌ از حیاط به من می‌ده
فکر کن !!! 
حتا در امن هم باز جای امن می‌خوام
 

این قسمت غربی خونه است
 پشت آشپزخانه و کنار استخر که عاشقشم
هر جا کم می‌آرم تندی می‌پرم این‌جا و آروم می‌گیرم
و وای از من که به بهشتی برم که نه گل‌خانه‌ای باشد و نه امنی
چه‌طور می‌شه که همیشه به یک پناه امن احتیاج دارم
در مکانی که از ابتدای جاده‌اش برایم امن محسوب می‌شه تا خود خونه و باز هم درش دنبال امنی می‌گردم
کی من از تو ذهن بیگانه رها می‌شم؟
کی قراره دست از سرم برداری؟
کی قراره از شر هر نفوذی از ارگانیک تا غیر ارگانیک رهایی یافت؟

 این‌جا می‌شینم و همه‌ی جریان ذهن خاموش می‌شه
شاید نقطه‌ی انرژی باشه و شاید
چون درخت‌ها به هم نزدیک و سر در هم فرو آوردند برایم حدیث گل‌خانه می‌سازند؟
چندتا از این احادیث در زندگی من هست؟
چند رد پای کودکی تا هنوز مرا رهسپار می‌کنند؟
چه‌قدر از کودکی همراه من است


آیا بزرگ شدم یا هنوز در کودکی و باغ پدری به‌سر می‌برم
که البته این‌جا هم پدری‌ست
حتا اگر من ساخته باشمش باز از سرمیایه‌ی پدر بوده است
و من هم‌چنان به جستجوی امن پدر می‌گردم
جهانی که درش حامی هست و نامش پدر

۱۳۹۲ فروردین ۱۸, یکشنبه

هفت سین 92








به قدر چیزی که در خونه داشتم سفره‌ای چیدم و البته خدا را شکر که سه روز اول فروردین آفتابی شد
امسال به‌جای پریا شانتال کنار سفره‌ام نشسته بود



سفره‌ای که سین نداشت، هر چه توی خونه به دستم رسید گذاشتم روی سفره‌ی هفت سین
ولی سال تحویل خوبی بود
یعنی نه گمانم هرگز فراموشم شود







سوم فروردین پریسا آمد و در پنجم هم چند تن از بچه‌های فامیل
البته اون‌هایی که مجوز ورود همیشگی دارند، گرنه که همه می‌دونن کسی نمی‌تونه پابرهنه سر بخوره به لانه‌ی عقاب
پریسا هشتم برگشت تهران چون راهی شیراز بود، پسرها هم یازدهم راهی بازگشت شدند
و من موندم و شانتال و جاده‌ای شلوغ که به هیچ قیمت حاضر به تجربه‌اش نبودم
رفتیم سراغ باغبانی






هدیه‌ی عقاب


 

اوه راستی یک کار دیگه هم کردم.
شومینه طبقه پایین که با تم ، مرور دوباره ساخته شده بود، هزار سال دوده گرفته بود و با رنگ و قلم افتادم به جونش
این حکایت مرور دوباره و لحظه‌ی مرگ است که باید هدیه‌ای برای عقاب داشت
چیزی که توسط بازپس‌گیری انرژی‌های هدر رفته، ایجاد می‌شه
کپی برابر اصلی از ما که می‌تونه هدیه به عقاب بشه و شانس ادامه‌ی راه را یافتن
اما نه در این بعد
که در ابعادی دیگر
وقتی این شومینه را می‌ساختم نمی‌دونستم هر قصدی که به کلام بنشینه به هستی می‌پیوندد و ما را از آن گریزی نیست
و من که نه تنها همیشه می‌گفتم که نمادش را هم وسط خانه‌ام نشاندم
و باز از خودم می‌پرسم:
تا به کی تنهایی؟
و مرا از آن گریزی نیست
نمی‌شه قصدی از به کائنات اعلام داشت و از آن گریخت







جونم برات بگه




دو روزی هم سیل اومد چه سیلی. انقدری که شانتال جرات نداشت از خونه بره بیرون و جیش کنه
غصه‌ها کم بود؟ حالا نوبت جیش شانتال رسیده بود
راستی از اینترنت هم خبری نبود
یعنی نه که نبود، به یمن فیلترینگ و سرعت پایین نمی‌شد وی‌پی‌ان و ... استفاده کرد
در نتیجه ما موندیم و شانتال و اون همه حرف برای گفتن. در نتیجه نوشته‌ها را گذاشتم برای الان
اون‌جا نوشتم و این‌جا رد می‌کنم به بلاگر به یاد روزهایی که در چلک گذشت



قدیما راننده خطی جاده هراز بودم. انقد که وجب به وجب و حتا دست‌اندازهاش را می‌شناختم
سال 91 سال جاده چالوس شد، یعنی نمی‌دونم چرا اون‌همه سال هی لقمه رو دور سرم چرخوندم و از هراز به مقصد نوشهر اومدم؟
خیلی عجیب هم نیست، کجای دنیا کدوم کارم به حساب آدمیت بوده که این نبود؟
 شاید این‌طور شده که بتونم در نیمه‌ی دوم زندگی از مسیرهای جدید لذت ببرم؟
حالا نبود هم خیلی مهم نیست، قصدش که مهم هست که من همیشه بهترین نیت را در دل دارم .مرزن آباد ما 35 درجه هم رسید، یعنی تو گویی جهنم
نمی‌دونم شاید دم ابلیس یه جایی تو مرزن آباد گیر کرده که در هر فصلی حتا از تهران هم گرمتره، نوشهر که جای خودش را داره
اما جونم برات بگه همین‌که به چالوس نزدیک می‌شدیم، آمپر غش کرد و نشست روی 17، و تا دلت بخواد، مه
یعنی در هزاره‌ی عمری که طی شد من چنین مه را تجربه نکرده بودم. از غروب شدت یافت و ساعت 7 و 8 شب فقط می‌شد چراغ‌های  زرد محوطه را فهمید، نه حتا دید
حیاط خونه که باشه پیشکش
یعنی تا پوست حال کردم، من بودم و مه و جنگل، و خدا
خدام که با حال و حول نرو نیست، اصلا آفریده که ما حالش را ببریم
 




یا خودش در ما از این همه قشنگ جیگرش حال بیاد 

قدیما راننده خطی جاده هراز بودم. انقد که وجب به وجب و حتا دست‌اندازهاش را می‌شناختم
سال 91 سال جاده چالوس شد، یعنی نمی‌دونم چرا اون‌همه سال هی لقمه رو دور سرم چرخوندم و از هراز به مقصد نوشهر اومدم؟
خیلی عجیب هم نیست، کجای دنیا کدوم کارم به حساب آدمیت بوده که این نبود؟
 شاید این‌طور شده که بتونم در نیمه‌ی دوم زندگی از مسیرهای جدید لذت ببرم؟
حالا نبود هم خیلی مهم نیست، قصدش که مهم هست که من همیشه بهترین نیت را در دل دارم .مرزن آباد ما 35 درجه هم رسید، یعنی تو گویی جهنم
نمی‌دونم شاید دم ابلیس یه جایی تو مرزن آباد گیر کرده که در هر فصلی حتا از تهران هم گرمتره، نوشهر که جای خودش را داره
اما جونم برات بگه همین‌که به چالوس نزدیک می‌شدیم، آمپر غش کرد و نشست روی 17، و تا دلت بخواد، مه
یعنی در هزاره‌ی عمری که طی شد من چنین مه را تجربه نکرده بودم. از غروب شدت یافت و ساعت 7 و 8 شب فقط می‌شد چراغ‌های  زرد محوطه را فهمید، نه حتا دید
حیاط خونه که باشه پیشکش
یعنی تا پوست حال کردم، من بودم و مه و جنگل، و خدا
خدام که با حال و حول نرو نیست، اصلا آفریده که ما حالش را ببریم
یا خودش در ما از این همه قشنگ جیگرش حال بیاد



ها والا
چه‌قدر تنها تنها نقاشی کردم و کسی نگفت: به‌به. اونم خواست خودش مخلوقات احسنت گو را تجربه کنه
ای بیچاره خدا. دیگه من چی بگم؟
وقتی خدام با اون خدایی‌ش نیازمند یک احسنت خشک و خالی باشه؛ من کی باشم؟

 


از صبح کلی رفتم نوشهر و کارهای محدوده‌ی محل داشتم
کلی هم گل خریدم، بنفشه، مینا، همیشه بهار، اطلسی، و چندتا دیگه که اسمش یادم نیست
این بهترین کاری بود که می‌شد کرد، ترک تهران به سرعت برق  و باد
راستش اگر رادیو فردا نباشه، این‌جا خیلی هم شکل دو روز مونده به عید نیست
در شهر چرا، حتا حضور مسافرین از حالا. نمی‌دونستم چه‌قدر مردم از چند روز به عید مونده میان شمال
معمولا تا دوم یا سوم عید تهران بودم و بعد با اهل بیت راهی جاده می‌شدیم
خدا کنه این سال تحویل بدون سفره هفت سین و وسط جنگل سال پیش روی مارو بسازه
چرا که نه؟

درخت نیستیم که همیشه یک نقطه یک شکل را تعریف کنه؟ 

این ما و نقاط ضعف ماست که شکل زندگی را تعریف می‌کنه و این به اختیار ماست که در دوری از عادات کهنه و گذشته از حال نریم و در شکل جدید با طرح جدید زندگی را با سعادت ادامه بدیم
و اگر نه که برای همیشه باختم
خلاصه که سال 91 هم‌چین سال توپی هم نبودی ولی از یک جهت نورانی بودی، به‌هم ریختن عادات زندگی من
با تو خداحافظی می‌کنم و به انتظار سال جدید چشم به پنجره می‌دوزم بلکه یک‌بار هم که شده عمو نوروز را ببینم



 

قدیمیا چه می‌کردند وقتی تکنولوژی نبود و همه ساکن طبیعت بودند!
شاید به همین دلیل قدما اهل تفکر و حکمت بودند و دنیا سهل تر عبور می‌کرد ؟
 از دیشب باران شدیدی من را در خانه حبس کرده و بی‌کاری بلای مفرط آدمی‌ست.
از صبح با صدای بارش باران که بیدار شدم بلافاصله فکر ماشین و بعد جیش شانتال اومد سراغم.
بعد هم خرابی هوا و ماهواره‌ی دربه در و خط  تلفنی که بعد از سه روز هنوز قطع و نمی‌دونم دردش چیه و در نتیجه از دنیا جدا ماندم. نه دسترسی به اینترنت ممکن است و نه خروج از خانه.
  کلی سر شانتال بی‌نوا فریاد زدم که چرا حاضر نیست بره و زیر بارون جیش کنه و به خودم لعنت فرستادم که حتا سگ خونه را هم از سگی انداختم.
چند بار سرش فریاد کشیدم که:
 احمق تو سگی نه بچه آدم. بارون می‌آد جهنم، تو چرا نمی‌ری جیش کنی، پدر سگ! پدر اون مثانه‌ات در می‌آد. بعد هم به طبقه بالا ممنوع ورودش کردم. واقعا که تو دیگه گندش را درآوردی، از بچه خراب می‌کنی تا سگ خونه.
  به هر حال که در این نبود امکانات در جنگل مازندران حبس شدم و ذهنم مثل خوره افتاده به جونم.
 تازه دلم خوشه اون همه...... مرور کردم. فکر کن اگه نکرده بودم که الان سرویس بودم. اما موضوع فقط این‌ها که گفتم نیست. 



دیروز صبح هنگامی که مقابل وکیل نشسته بودم، بعد از شنیدن مختصری از ماجرا نگاهی به‌من کرد و گفت:
    - عجب موجود بد شانسی هستی!
  و این همان صدایی‌ست که از دیروز موزیانه و خاموش وجودم را به ارتعاش کشانده. صبح هم تا چشم باز کردم همین را تکرا کردم که، عجب آدم بدشانسی و چراغ وقایع پشت سر روشن و تابشی چشم زننده بر من حمله‌ور شد. حالا چرا این‌همه دلسوزی برای منه بیچاره و چه و چه برمی‌گرده به کمبود انرژی و ذهن بیگانه. بیگانه‌ای که از من به من نزدیک‌تر نشسته و از دستش رهایی ندارم.
این‌که باور کنم موجودی می‌تونه بدشانس یا خوش شانس به‌دنیا بیاد  مسخره به نظر می‌رسه. ولی نه‌که واقعی باشه؟ هان؟
  چرا یه کسانی  شانس از حلق‌شون زده بیرون و کسی هم مثل من که توده‌ی بد بختی به دنیا آمدم. با تمام این‌ها در من چیزی هست که ربطی به شانس نداره بل‌که به نظر می‌رسه به اقتدار روحم مربوطه که همیشه برابر بلایا ایستاده و از وسط جهنم نجاتم داده.

 شاید چون موجود خر و احمقی بودم همیشه؟
 و زندگی‌ام بازتاب گذشته‌هاست و روح اصلا تمایلی به توجه به منه فیزیکی نداره، وقتی وارد بازی می‌شه که حیاتش به خطر افتاده.



فکر کنم همه 12 میلیون مسافر نوروزی تا دیروز آمده باشند شمال
بماند اونایی که یا هفته دوم یا روز دوم عید تازه راهی جاده می‌شن
خلاصه که عید تنهایی شمال بودن، مساوی‌ست با عذاب و شکنجه
از هر خونه‌ای صدای لشکر آدم می‌آد و موسیقی و خنده هم که جای خودش را داره و من اگر تمام این سال‌ها یک‌بار چنین عیدی را تجربه کرده بودم
بی‌گمان تا کنون یه چندتایی آقای شوهر داشتم
در این‌که عاشق خانواده‌ شلوغ و سفره‌ی از این سر تا اون سر اتاقم شکی نیست
از درد ناچاری و نبود امکانات رو به دون‌خوان بازی و راه آزادی آوردیم که تنهاییه توجیح داشته باشه
دیگه به‌کل شد شکل و عادتم و بخوام هم دیگه قابل تغییر نیست. مواقعی هم که با اهل بیت عید در شمالم، همه در جمع و من برای خورم می‌پلکم یا طبقه بالا می‌مونم و قاطی شلوغی نمی‌شم
اما همین‌که صدای دخترا را در جمع می‌شنوم که یه‌جای بازی یکی جر زده و همه افتادن به جون هم، من وسط بهشتم




سال تحویل وسط ابرها



بشمر سه آستین کلفتی بالا رفت و افتادم به خونه تکانی

فکر کن!
 ما هیچی نمی‌دونیم و منی که از یک ماه پیش‌تر عهد کرده بودم امسال هیچ کاری نخواهم کرد، نه تنها تهران خونه را حسابی تکوندم، مجبور شدم خونه‌ی چلک را هم بلند کنم و حسابی بتکونم
بل‌که حال و مال و احوال‌مون در سال نویی بهین روزگار باشد
دروغ چرا؟
کلی هم حال‌ش رو بردم
تا کی هی سال بیاد و بره من مثل یک عکس در قاب پشت یک میز ثابت هی این سال را تحویل بگیرم و اون سال را پس بدم؟
همیشه شعبون یه‌بارم رمضون
کسی چه می‌دونه؟ شاید امسال ما از خوبی زیر و رو بشه
اما دروغ چرا؟
  جمله‌ای مرموز به سمت تکاندن خانه جان هولم داد
این‌جوریه دیگه، برخی با یک جمله‌ی بد ، چپ می‌کنن و برخی دیگر به بالا صعود خواهند کرد
و از جایی که با سپر و ذره رستم پای یه عرصه‌ی جهان گذاشتم
منم و جنگ همیشگی با جریانات
اما موضوع :
دوشنبه‌ی آخر سال با وکیل قرار داشتم به همین دلیل مجبور شدم یک‌شنبه تهران را ترک کنم
روبروی جناب وکیل نشسته بودم که گفت:
همیشه بدشانسی آوردی
منو می‌گی، ضربه‌ی مهلکی بود که به مغز و باورهایم نشست
با وکیل  کاری ندارم اما خودم که می‌دونستم بر بال معجزات زندگی می‌کنم؟
با همه این‌ها ذهن مکار جمله را روی هوا زد و رفت تو کار ما به وز وز
ای بی‌چاره. ای‌حیوونی، ای‌طفلکی این منه بی‌چاره‌ی بدبخت؛ تو از اول بد شناس به‌دنیا آمده بودی وگرنه چرا همه با هم و تو تنها؟
این صفحه یه دو سه ساعتی بر گرامافون مغزم چرخید
درگیر شده بودم که، حالا تو بگو بر بال معجزه؛ سی‌چی باید این همه معجزه لازم باشی؟
نه که راس راستی ایوب بودی و خبر نداشتیم؟
نه که از نطفه‌ی ابراهیمیان و پیامبر باشی؟
داشت می‌رفت به سمت بیت‌المقدس که مچش را گرفتم و خفه‌اش کردم
با یک عملیات انتهاری خونه تکانی وارد مبارزه شدم
من هستم، در بهترین شرایط موجود
چی می‌خوای عوضی حراف از جونم؟
بشمر ببینم چند نفر مثل من در بهشت و وسط ابرها به استقبال سال تحویل نشستند؟
اگه اختیار زندگی را به دست ذهن بدیم، جز سرویس مداوم و پیاپی چیزی نصیب‌  نخواهد شد



سال نو در میان مه



سالی که نکوست از بهارش پیداست
روز 27 اسفند بالاخره راهی شدم. جاده خلوت و آفتابی مسیر امن و من و شانتال در راه
از مرزن آباد هوا به‌سمت ابر و مه و ... پیش‌رفت و به‌قول استاد بزرگ شیخ دون‌خوان ما وارد جهان مه شدیم
دیگه تا برسم خونه یک‌متری هم دیده نمی‌شد
کورمال کورمال سر خوردیم به حیاط خونه و جاده ختم شد
می‌گم مه شما تصور کن فقط، چون خودم در این بیست سال چنین تجربه‌ای از شمال نداشتم
شاهدش این عکس خیابان ورودی به محل که چنان در اسارت مه فرورفته که هیچ اثری از انتهای راه نمی‌بینی
حالی که گاه در زندگی به آن دچار می‌شیم
مه ذهنی چنان مرا در خودش می‌پیچد که باور فردایی نیست در حالی که فردا همان‌جاست و نمی‌بینم



خلاصه که امسال بسیار غریب شروع شده و امیدوارم این همه سرعت و غافل‌گیری به خیر ما بنی بشر تمام بشه
وقایع کم نیست
از به گل نشستن بوته‌هایی که پاییز گل می‌دن تا سال تحویل برفراز ابرها
بگی نگی امسالم چنین آغاز شد
وسط ابرها
خدا خودش خیر سازد

1392